دکمه زیبایی که نتوانستید کُت خوبی برایش بدوزید!




عنوان داستان : تکرار
نویسنده داستان : زهرا سائلی

دختر جوان کاغذ ها را جلوی صورتش گرفت : واای ببین بوی خودشو میده !
زن کاغذ را بو کرد ، بوی تلخی توی سرش پیچید . حالش بهم خورد، عطر مردی که توی کافه ملون سیگار می‌کشید را می داد. نامه را پرت کرد : دختر تو عقل تو کله ت نیس؟ میگم تا دیر نشده خودتو خلاص کن. مگه نمی گی بددهنه، دست بزن داره ، معلوم نیس چه کوفتی میکشه؟
دختر چپ چپ به زن نگاه کرد: اصلا تقصیر منه که با تو حرف میزنم، همه آدما یه ایرادی دارن ، اصلا تا حالا کسی بهت گفته که اخلاق خودت چقد گنده؟
بعد یاد چیز مهمی افتاد، دوباره لبخند زد، شانه هایش را خم کرد جلو: تازه داره دنبال کار میگرده .
زن دوباره مشتی کاغذ برداشت: داره با این چرندیات خرت می کنه، اون عرضه کار کردن نداره.
_ بده ببینم اینارو. و شروع کرد به جمع کردن کارت‌ها و نامه ها. در جعبه را گذاشت .گیره ی موهایش را باز کرد و دکمه پخش موسیقی را فشار داد و شروع کرد به چرخیدن .
صدای سرفه های پیرزن توی اتاق در صدای خواننده ای که داد میزد گم شد. زن دستی به پیشانی اش کشید شقیقه هایش گز گز میکرد . انگار کسی توی سرش چکش می زد.خسته بود شانه هایش درد می کرد مثل کسی که کوه کنده باشد.زیر قابلمه چدنی که چیزی داخلش قل قل می‌جوشید را کم کرد. نگاهی به مرد مچاله ای که بی توجه به او تکیه داده بود به دیوار آشپزخانه و چشم هایش را بسته بود و سیگاری لای انگشت هایش دود می شد ، کرد. خیلی وقت بود که مرد تبدیل شده بود به یکی از اشیا خانه ، به سبد زنگ زده پیاز ها. به سطل پدالی زیر سینک.
از هال گذشت . دختر دستهایش را در هوا تکان می داد و بلند تر از خواننده داد میزد.دستگیره های ویلچر را گرفت و هلش داد سمت اتاق. پیر زن پشت به در روی تخت دراز کشیده بود. موهای کوتاه یکدست سفیدش که انگار با بیگودی بزرگ حسابی حالتش داده باشی جلب توجه می کرد. چرخ های ویلچر به چهار چوب آهنی در خورد . پیرزن نفس عمیقی کشید: چی میخوای لیلا؟
- پا شو باید بریم
- بالاخره کار خودتو کردی ؟
- چیکار میخواستی بکنم؟ با یه بچه آواره کجا می شدم؟
پیرزن سرش را چرخاند . چشمهایش پیر اما زیبا بود .
- خودتو آزار نده . تمومش کن . بزار من راحت بمیرم .
- پاشو با این حرفا هم خودتو خسته کردی هم منو. آهای لیلا بیا کمک . خم شد و پیرزن را به زحمت از تخت کند و روی ویلچر انداخت.
- لیلا با توام.
دختر جوان همانطور که کوسن کرمی کهنه را بغل کرده بود چرخ زنان وارد اتاق شد.
- ببریمش؟
- اوهم.
پیرزن با ناله به زن میانسال که تلاش میکرد ویلچر را بچرخاند گفت : یه عمر اشتباه کردی. حیف شدی لیلا. زن دستی به صورتش کشید و خطوطی که هر روز عمیق تر می شدند را لمس کرد. دختر ویلچر را هل داد و قهقه زد: واقعا که پیرزن ها اعصاب خورد کن ان .باورم نمیشه تو یه روز همسن من بودی!
از شیبی که تراس را به حیاط وصل میکرد پایین آمدند .سیمان کف حیاط کنده شده بود و پیرزن روی ویلچر تلو تلو می خورد. برگ های زرد زیر چرخ‌های ویلچر و قدم هایشان خش خش میکرد. هر دو ویلچر را هل دادند سمت چاله ای که توی باغچه کنده بودند. بعد هم خم شدند تا زیر بغل های پیرزن را بگیرند، اما او دستهای استخوانی اش را که رگهای سبزش متورم شده بود تکان داد: خودم میتونم.
دختر جوان دوباره خندید : معلومه که نمی تونی و ویلچر را چرخاند .
پیرزن چشمهایش را بست. زن میانسال خم شد بزار کمکت کنم. پیرزن دوطرفه ویلچیر را گرفت و ایستاد . پتو از روی پاهاش افتاد ، یادشان رفته بود کفش پایش کنند. چندان فرقی هم نمی کرد. فقط دو قدم کوچک با چاله فاصله داشت . به زحمت این دو قدم را برداشت و داخل چاله رفت و دراز کشید. درست اندازه ی هیکل خمیده و لاغرش بود ‌. زن میانسال رو به دختر جوان که توی حیاط می دوید و پتو را بالای سرش می چرخاند گفت: لیلا بیا ، الانه که بارون بگیره! برگشت سمت پیرزن که با چشم های درشت و باز نگاهش میکرد: راحتی؟
پیرزن چیزی نگفت.
- د بیا لیلا!
هردو شروع کردند به برگردان خاک نمناک به داخل چاله. از پاهایش شروع کردند، زن به آرامی خاک را چنگ می زد و می ریخت روی پیرزن ولی دختر جوان که دوست نداشت خاک لای ناخن های تازه سوهان زده اش برود با پایش کپه های خاک را هل می داد داخل چاله که حالا به یک برآمدگی کوچک وسط باغچه تبدیل شده بود.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست عزیز. من داستان شما را خواندم. امیدوارم که روز به روز شاهد داستان‌های بهتری از شما باشیم. من ابتدا دوست دارم نقد داستان شما را از پایان‌بندی آغاز کنیم. ببینید در داستان‌کوتاه یک بحثی هست که باید ضربه نهایی را در پایان داستان بزنیم. در واقع پایانِ داستان هرچقدر کوبنده و محکم باشد و بتواند مخاطب را میخکوب کند و ساعت‌ها پس از داستان درگیرش کند، بهتر است. داستان شما این ویژگی را دارد که پایانی عجیب و بسیار مهیج و کاملاً طوفانی دارد که بسیار به درد داستان‌کوتاه می‌خورد.
این یک نکته قوت خیلی مهم و اساسی برای داستان شما است. یعنی دقیقاً جایی که می‌بینیم مادری را با ویلچر به حیاط می‌برند. مادر پیری که قادر به حرکت کردن نیست، توسط ظاهراً دخترش و احتمالاً نوه‌اش در حیاط قدیمی آماده شده است. مادربزرگ به زحمت از ویلچیر بلند می‌شود و به داخل قبر می‌رود و می‌خوابد! او باید زنده به گور شود! این صحنه تکان‌دهنده ما را میخکوب می‌کند و ساعت‌ها بعد از داستان، ما هنوز در فکر آن پیرزنی هستیم که داخل قبر خوابید.
لذا این پایان‌بندی را من بسیار درست می‌دانم و دوستش دارم. و بابت این پایان‌بندی به شما تبریک می‌گویم. اما ایراد کار کجاست؟
ببینید یک پایان‌بندی نباید از داستان بیرون بزند. نه پایان‌بندی که هیچ جای داستان نباید از داستان بیرون بزند. باید از اول تا آخر داستان یک شکل باشد. شما یک پایان خوبی دارید. اما بقیه داستان چه؟ آیا به خوبی پایان‌بندی هستند؟
برویم به ابتدای داستان و جایی که این داستان به ذهن شما خطور کرده است و از آنجا آغاز شده است. طرح اولیه داستان چیست؟ یعنی سوژه‌ای که به ذهن شما خطور کرده است چه بوده است؟ دفن پیرزن؟ زنده به گور کردن پیرزن؟ خُب این سوژه سوژه خوبی است. اما در پرداخت به مشکل می‌خوریم. شما دکمه خوبی پیدا کرده‌اید اما نتوانستید کُت مناسبی بدوزید. طرح اولیه‌تان هر چه باشد از این داستان این برمی‌آید که طرح اولیه شما این است که ظاهراً 《یک زن و دختر، مادرشان را تصمیم دارند زنده به گور کنند.》 این جمله فقط سوژه است. در واقع به طرح تبدیل نشده است. باید سوژه را به طرح داستانی تبدیل کنید. فراموش نکنید در داستان‌های بعدی‌تان نیز این کار را انجام دهید. مادامی که سوژه به طرح داستانی یا طرح دراماتیک تبدیل نشده باشد، نمی‌توان از آن داستانِ مناسبی اخذ کرد. طرحِ دراماتیک چهار ویژگی اساسی دارد: شخصیت، هدف، مانع و نتیجه. الآن در داستان شما ما با شخصیت مشکل داریم. از زنی که قصد زنده به گور کردن مادرش را دارد به عنوان شخصیت داستانی می‌شود یاد کرد اما به شخصیت تبدیل نشده است. باید بیش از این پرداخته می‌شد. اما اکنون او را نمی‌شناسیم و فقط چند اتفاقی پراکنده از او می‌بینیم. سپس صحنه تکان‌دهنده آخر را داریم. در اولین قدم شما باید به عنوان نویسنده شخصیت اصلی داستان را مشخص کنید. و روی آن مانور دهید و عشق و نفرت و علاقه‌هایش را برای مخاطب می‌شناسندید. تنهایی‌هایش را می‌دیدیم. از گذشته‌اش باخبر می‌شدیم. ما حتی اسم این زن را نمی‌دانیم و کاملاً نمی‌دانیم این دو، زن و دختر چه رابطه‌ای با هم دارند. بله حدس میزنیم مادر و دخترند ولی ای‌بسیا میتوانند دو خواهر باشند‌. لذا روی شخصیت حساس باشید و به سادگی ولش نکنید. انگار صحنه آخر‌تان شما را هم گرفته است و شما سعی می‌کنید همه چیز را تند و سریع برگزار کنید و به آخر داستان برسید. لذا توصیه اول من شخصیت سازی مناسب در داستان است.
ضمناً در مورد شخصیت‌ها باید به پدری اشاره کنم که فقط مچاله شده است و سیگار دود می‌کند. (طبق گفته نویسنده) چرا؟ چرا او چیزی نمی‌گوید و اعتراضی نمی‌کند؟ اصلاً وجود او چه نفعی در داستان دارد؟ چرا حذفش نکرده‌اید؟ آیا با حذف او داستان ایرادی پیدا می‌کرد؟
مورد دوم این است که شما مبهم‌نویسی دارید. پیشنهاد من این است که بعد از آنی که کارتان را نوشتید و تمام کردید، حتماً یک بارِ دیگر بخوانید یا بدهید افراد و دوستان دیگرتان بخوانند تا جای ابهامی در داستان نماند. در داستانِ شما ابهام وجود دارد. ما اصلاً رابطه اینها را با هم نمی‌دانیم. فقط حدس می زنیم که این سه شخصیت مادربزرگ، مادر و نوه باشند. شما باید این سوالات را در ذهن مخاطب بی‌جواب نگذارید و سعی کنید روابط را دقیق و درست بشناسانید و جای هیچ گونه ابهامی نماند. در صورتی که در داستان شما هنوز ابهام وجود دارد. هم ابهام معنایی: می‌خواهم چه بگویم؟ چه برداشت‌هایی از یک عمل شخصیت می‌توان داشت؟ هم ابهام علّی و معلولی. لذا فکر می‌کنم با یک بازنویسی بشود این ایرادها را دفع کرد و حتماً داستان را بازنویسی کنید و مجدداً ارسال کنید.
مثلاً به مثال‌های زیر در داستان خودتان دقت کنید:
《پا شو باید بریم
- بالاخره کار خودتو کردی ؟
- چیکار می‌خواستی بکنم؟ با یه بچه آواره کجا می‌شدم؟
پیرزن سرش را چرخاند. چشمهایش پیر اما زیبا بود.
- خودتو آزار نده. تمومش کن. بزار من راحت بمیرم .》
اینجا منظور از اینکه می‌گوید با یه بچه آواره کجا می‌شدم چیست؟ آیا قرار بود این دختر آواره شود؟ چرا این را باز نکرده‌اید تا مخاطب هم بداند؟
یا مثال زیر:
《پیرزن با ناله به زن میانسال که تلاش می‌کرد ویلچر را بچرخاند گفت : یه عمر اشتباه کردی.》
منظور از یه عمر اشتباه چیست؟ و یا بزرگ‌تر از همه اینها چرا پیرزن خودش به زنده به گوری تن داده است؟ این‌ها سوالاتی هستند که در داستان بی‌جواب می‌مانند.
مورد سوم هدف داستان است. هدف شخصیت‌های داستانی شما چیست؟ از همه مهم‌تر شخصیت اصلی است. اگر زن به عنوان شخصیت اصلی داستان شما است، چه هدفی دارد؟ و چرا این هدف را دارد؟ ببینید احتمالاً بگویید هدف اصلی شخصیت داستان شما زنده به گور کردن مادرش است. اما چرا؟ نمی‌شود با جمله‌ای کنایه‌آمیز مخاطب را قانع کرد که 《بذار راحت بمیرم.》 برای خوابیدن در قبر، شما باید آنقدر علت و دلیل داشتید که علت این کار ما را کاملاً متوجه می‌شدیم و مخاطب قانع می‌شد که زنی می‌خواهد مادرش را داخل قبر بخواباند. چرا باید یک دختر مادرش را زنده به گور کند؟ سوال بعدی این است که چرا باید یک مادر خودش با پای خودش داخل قبر برود؟ هیچ‌کدام از این سوال‌ها در داستان جواب داده نمی‌شود. به نظرم بهتر بود حجم داستان دو برابر این حجم بود و شما تلاش می‌کردید تا به این سوال‌ها جواب دهید. در واقع فکر می‌کنم سوژه بسیار بکری به سرتان زده است ولی نتوانستید این سوژه را قانع‌کننده و باورپذیر جلوه دهید. لذا باید دقت کنید که باورپذیری بسیار اصل مهم و حیاتی در داستان است. شما باید ابتدا سعی کنید اصل باورپذیری را در داستان رعایت کنید.
نکته بعد این است که شما پرداخت مناسبی در داستان ندارید. اشاره به جزئیات و توصیفات در صحنه‌ها نکته مهمی در داستان هستند. علاوه بر این که این توصیفات به باورپذیری داستان کمک می‌کنند، کار را زیبا جلوه می‌دهند. این جزئیات هم در لوکیشن و توصیف اتمسفر داستان به کار می‌آیند و هم در رفتار شخصیت‌ها و شخصیت‌پردازی. اگر ما به عنوان نویسنده در رفتار شخصیت‌ها دقیق شوم و به ریزه‌کاری‌های رفتارشان اشاره کنیم، آن‌وقت شخصیت جان خواهد یافت و زنده خواهد شد. سعی نکنید برای گفتن داستان‌تان عجله کنید. در داستان نه باید تند رفت و نه کند. باید دقت کنیم که ذره ذره داستان را به ذهن مخاطب تزریق کنیم. اگر داستان سریع باشد غیرواقعی جلوه خواهد کرد و اگر کند جلو برویم داستان برای مخاطب ملال‌آور خواهد بود.
به‌هرحال باید بگویم داستان شما یک داستان به حساب می‌آید و شروع و پایان دارد و تقریباً کامل است. پایان بی‌نظیر و تکان‌دهنده‌اش بسیار زیباست. ولی من از نوشته‌تان این برداشت را کردم که باید انتظار زیادی از شما داشت. شما می‌توانید به مراتب بهتر بنویسید. اگر ابهام.گویی را کنار بگذارید و روی داستان‌تان بیشتر وقت بگذارید شک نکنید که موفق خواهید شد. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۳
زهرا سائلی » 16 روز پیش
حتما نکاتی را که فرمودید در بازنویسی اصلاح میکنم. سعی میکنم جزئیات بیشتری را برای خواننده بنویسم. باز هم از لطف شما سپاسگزارم.
زهرا سائلی » 17 روز پیش
با سلام و احترام خدمت شما جناب علی بیگی . از وقتی که صرف خواندن و نقد این داستان کردید بی نهایت سپاسگزارم. لازم دانستم ضمن قدردانی نکاتی رو خدمت شما عرض کنم . این سه کارکتر در داستان در واقع جوانی ، میانسالی و سالمندی یک زن هست که با توجه به نقد شما بنده متاسفانه در رساندن این مورد موفق نبودم . چون وقتی شخصی متخصص این برداشت را از قصه نداشته باشد ، یقینا مخاطب عام هرگز به آن پی نمی برد. در واقع دختر جوان در انتخاب همراه زندگی دچار اشتباه میشود و در هر برهه از زندگی با بهانه ای از دادن فرصت دوباره به خودش، شاید به دلیل ترس از آینده امتناع میکند و از طرفی گذشته خودش را ملامت میکند که چرا آن زمان فکری به حال خودش نکرده . مرد مچاله در واقع همان جوانی است که نامه هایش بوی عطر میدهد. و در نهایت پیرزنی که به دست خودش زنده به گور میشود. ببخشید طولانی شد. ممنونم از حوصله و لطف شما.
علی علی‌بیگی » 17 روز پیش
منتقد داستان
سلام. باز عرض میکنم این طرحم که فرمودین باز طرح عالی یه. فقط نتونستین ارائه بدین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت