بهره‌گیری آگاهانه از وجه نامه‌نگارانه در داستان، جهت تکمیل و پیشبرد روایت




عنوان داستان : شیرینیِ قَطَری
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

چشمش که به جهان باز شد، برای دو دقیقه اصلا پلک‌ بر هم نگذاشت. نمی‌دانست کجاست. گراش است یا قطر یا جایی که توی خواب می‌دید؛ جایی که تا به حال ندیده بود. یادش آمد می‌تواند پلک هم بزند. پلک زد. سه بار پشت سر هم. بویِ تندِ شیرینی که به مشامش رسید، فهمید طبقه‌ی بالایِ کارگاره است: کارگاه حلواسازی لذیذ.

هوا آنقدر تاریک بود که هر چه سرجانماز نشست و فکر کرد، یادش نیامد چه خوابی دیده. توی نماز هم به خواب فکر می‌کرد. دلشوره داشت، مثل کسی که حاصلِ عمرش توی لنج، به سمت ساحل در حرکت است و هیچ تضمینی هم به سالم رسیدنش نیست.

تاریخ را ورق زد. یک روزِ دیگر را خط زد. تحمل نداشت. تا تولدِ سومین فرزندش، حداقل ده روز مانده بود. یک هفته هم طول می‌کشید تا نامه‌ی خورشید به دستش برسد. سرجمع باید بیست‌روزی را منتظر می‌ماند. انتظار، روز به روز وزنش را کم می‌کرد.

آرد، نشاسته و شکر. همیشه جلویِ چشمش بود با یک عالمه مغز پسته و بادام برای تزئین حلواها. حلواهای سبز و سرخ و گاهی هم زرد. پایِ آتش که می‌ایستاد و شیرینی را هم می‌زد، به خوابِ امروزش فکر می‌کرد. صحنه‌هایی را به یاد می‌آورد اما تار بود و خاموش. مثل تصاویرِ کم‌رمقِ روزهایِ مِه‌گرفته. صدایِ شلوغیِ کارگاره را امروز نمی‌شنید؛ صدای شوخی‌هایِ عربیِ کارگرها، برخورد ظرف‌هایِ مختلف با هم، صدایِ آب، آتش، و قیژقیژِ برخوردِ میله‌ی فلزیِ بلندِ قاشق‌مانند با تهِ دیگِ گردِ حلواسازی. نمی‌شنید، هیچ نمی‌شنید.

یادش آمد. باید می‌نوشت. خواب‌هایش را برای خورشید می‌فرستاد. خورشید سنی ازش گذشته بود و از کلی زن‌هایِ سن‌وسال‌دارِ قدیمی تعبیر خواب شنیده بود. ولی هیچ‌وقت تعبیر خوابی‌ را که می‌دانست به کسی نمی‌گفت. شعله‌ی زیرِ دیگ را کم کرد و رفت.
«سلام خورشید. امیدوارم حالت خوب باشد. من هم خوب هستم. ببخشید که نمی‌توانم صدا برایت ضبط کنم. کاسِتِ خالی ندارم و کارگاه هم شلوغ. می‌خواهم زود بنویسم و کاغذ را بدهم برایت بیاورند. ساعت 10 بسته‌ها و کاغذهای کارگاه را می‌آورد و بسته‌هایی که باید ببرد هم تحویل می‌گیرد. خیلی بدقلق است. می‌دانی خودت. بارها برایت گفته‌ام. برای اینکه بخندی بد نیست. به تازگی از فارسی کلمه »فِر» را یاد گرفته. آن هم صالح یادش داده. صالح را که می‌شناسی؟ همان که می‌روم پیشش و صداها را ضبط می‌کنم یا صداهای شما را می‌شنوم. می‌رسد دمِ کارگاه. دیلاقِ نامه‌رسان را می‌گویم. فقط داد می‌زند: «فرفری...محمود فرفری...آهای..فرفری.» بنده خدا منظوری هم ندارد...بگذریم.»
آبِ دهانش را قورت می‌دهد. وقتی دلشوره دارد، بویِ شیرینی حالش را به هم می‌زند. یک تهوع حسابی. دل و رده‌اش را به هم می‌ریزد. انگار هر آن احتمال دارد توی دیگِ حلواسازی بالا بیاورد. خواب را نوشت:
«خواب دیدم توراهی‌ام دنیا آمده. اما صورتش را نمی‌دیدم. یعنی می‌دویدم که بغلش کنم. ولی به او نمی‌رسیدم. از هم دور می‌شدیم. می‌دویدم به سمتش ولی...نمی‌دانم خورشید. دلم شور می‌زند. دیگر طاقت ندارم. به محض اینکه کاغذ من را خواندی از سکینه و توراهی‌اش برایم بنویس. تعبیرش را اصلا نگو. ولی برایم چیزی بنویس. صدایِ سکینه و خودت را حتما ضبط کن و بفرست. خواهرجان، دستت را می‌بوسم. تو نبودی سکینه تک‌وتنها چه می‌کرد. خودم اینجا توی غربت...سخت است...نمی‌دانی نداشتن هم‌زبان چقدر سخت است...گرمایِ قطر یک طرف، کنارِ آتش ایستادن هم یک طرف...ولی تحملش می‌کنم. همان‌طور که الآن ده سال است که تحمل کرده‌ام. چاره‌ای نیست. باید زندگی کرد. این هم یک کار است. کار من هم حلوا ساختن است. دلم می‌خواهد پیش شما باشم ولی سرمایه نداریم که کاری راه بیندازیم. زود به زود هم نمی‌توانم بیایم. هزینه‌ها زیاد است. هر بار برایت این حرف‌ها را می‌زنم و سرت را درد می‌آورم ولی با گفتنش آرام می‌شوم. احساس می‌کنم با گفتنش بهتر می‌توانیم همدیگر را درک کنیم. راستی، حلوایِ مخصوص سبز با مخلوطِ مغز هندی و خلال بادام را هم می‌گذارم برای‌تان. بده سکینه بخورد جان بگیرد. دیگر تحمل ندارم بعدی هم... .»
خواست اشک بریزد. اما یادش آمد سری به حلوا بزند. لابد تا الآن تَه گرفته است. دوید. میله‌ی قاشق‌مانند را برداشت و کفِ دیگ کشید. شعله را زیاد کرد. تصمیم گرفت ولیمه را گسترده‌تر کند. سرسلامتی دخترش و مادر دخترش. خورشید تویِ نامه‌ی قبل برایش نوشته بود: «شکم سکینه خیلی گِرد شده، صورتش هم خیلی پُف دارد. تازه خیلی هم لگد می‌زند. حتما دختر است.» به پیش‌بینی‌های خورشید اعتماد داشت، مثل اعتماد به طلوع خورشید از مشرق.
شعله‌ی زیر دیگ را زیاد کرد. بخار داغ از حلوا به صورتش می‌خورد. هَم زد و هَم زد. حالا دیگر نوکِ میله‌ی قاشق‌مانند به تهِ دیگ می‌خورد و خبری از سِفت و گِرد شدن حلوا تهِ دیگ نبود. شعله را این‌بار خاموش کرد. نیم ساعت دیگر دیلاق می‌رسید. باید نامه را تمام می‌کرد. رفت طبقه‌ی بالا. نوشت:
«باید سیاهه‌ی کسانی که می‌خواهید برایِ ولیمه‌ی روز هفتم که دخترم را حمام بردید، دعوت کنید را تا به حال نوشته‌اید. هفت خانه‌ی دیگر از هر طرف اضافه کنید. پانزده روز بیشتر می‌مانم و با کشتی بعدی می‌آیم. فدای سر دخترم. به مهمان‌ها برسید. به طباخ بسپار از گوشتِ گوسفند بگذارد نه بُز. دوست‌تان دارم. محمود-دوحه/گراش»
کاغذ را تا کرد. گذاشت تویِ پاکتِ نامه. بالشتش را برداشت. از بین پنبه‌ها چند اسکناس ریالِ قطری را توی پاکت گذاشت. لبه‌ی پاکت را با نوکِ زبان تر کرد. پاکتِ نامه را هم چند بار تا کرد. قوطیِ حلوایِ مخصوص را برداشت. درش را با ناخنِ انگشتِ اشاره باز کرد. یک پلاستیکِ نازک رویِ حلوا انداخت. پاکتِ نامه‌ی تقریبا مچاله شده را توی قوطی گذاشت و سرش را بست.
ـ محمود...محمود فرفری...آهای...
خودش بود. سریع چسب را برداشت. سه لایه چشب زد. روی برگه‌ای نوشت «محمود جعفری، قطر، برسد به دست خورشیدجعفر، ایران گراش.» و آن را به تکه‌ای دیگر چسب روی قوطی چسباند.

بسته‌ را که تحویل داد، بسته‌ای هم تحویل گرفت. روی بسته‌ای که دیلاق تحویل محمود داد نوشته شده بود: «خورشید جعفری، گراش برسد به دست محمودجعفر، دوحه، قطر کارگاه حلواسازی»

مردد بود بین باز کردن یا نکردن. دستانش می‌لرزید. «چرا الآن؟ هنوز که زود است.»
دانه‌های ریز، رویِ صورتِ سبزه‌ی محمود سُر می‌خورد پایین. می‌لرزید، آشکار. چسب‌ها را از دورِ بسته باز کرد. نفسش به شماره افتاده بود. اما کنارِ یک نامه، نوارِ کاسِت هم بود. خرماهای شاغانی را اصلا ندید. چون می‌دوید. ولی نمی‌رسید. می‌دوید به سمت صالح. به سرکارگر هم خبر نداد که دارد می‌رود. حلوا هم الآن باید سرد شده باشد. اصلا به حلوا و کارگاه فکر نمی‌کرد. فقط می‌خواست برسد به صالح و ضبطِ صوتش. نمی‌رسید. می‌دوید و نمی‌رسید.

کاسِت و نامه را که کفِ دستش گرفته بود، خیس بود. دو دست به زانو گرفته بود و خم شده بود تا نفسش جا بیاید. صالح کاسِت را برداشت و گذاشت توی ضبط صوت. دکمه‌ی شروع را زد. دو بار با کفِ دست به شانه‌ی محمود زد و از مغازه بیرون رفت تا محمود صدایِ اهل‌بیتش را بشنود.
«لالا بُکو...تا خوابُت آید...علی شیرِ خدا...فریادُت آید...»
محمود سرش را بالا آورد. دندان‌هایِ براق و استخوانی‌رنگش، از زیرِ لبِ باریکش نمایان شد. دیگر تپشِ قلبش از اضطراب ترس، به هیجانِ خوشحال، تبدیل شده بود. کمی گوش تیز کرد. بله، خودش بود. صدایِ زیر و حزن‌آورِ سکینه. بله، برای دخترش لالایی می‌خواند.
«دُوتوم لالا...عزیز لالا...»
صدایِ قیژقیژِ گهواره هم زمینه‌ی نجوایِ سکینه بود.
چشمان محمود برق زد. یک بار دیگر کاسِت را برگرداند تا خیالش راحت شود چیزی از قلم نیفتاده. محمود به سمت صالح دوید. این‌بار خیلی زود رسید. به بغلش افتاد و روی انگشتان پا ایستاد و خودش را کشید تا بتواند چپ و راست صورت صالح را ببوسید. هر کَس از پیاده‌رو رد می‌شد را می‌بوسید. به اولین شیرینی فروشی رفت و شیرینی خرید. به هر کسی می‌رسید با خیسی چشمانش، شیرینی قطری تعارف می‌کرد. به صالح رسید. وقتی صالح ازش پرسید اسمِ کوچولویت چیست؟ به یاد آورد که نامه را هنوز نخوانده. با خودش گفت: «حتما توی کاغذ نوشته است.»

«سلام داداش، محمودجان. خدا کند حالت خوب باشد. من دیگر نمی‌توانم به بلندیِ تو، کاغذ بنویسم. همین اول بگویم، حال ما خوب نیست. هنوز یازده روز تا فارغ شدن سکینه مانده بود که سکینه از درد بی‌تابی می‌کرد. فرستادم دنبال مش‌صغری. تا رسید، سکینه توی حیاط می‌دوید. معلوم نبود چرا. نه اینکه بدود، نه...پیاده می‌رفت ولی آنقدر تند می‌رفت که انگار می‌دوید و به آن چیزی که می‌خواست نمی‌رسید. خب معلوم بود چه می‌خواست: آرامشِ بعد از زایمان. البته می‌ترسید که نکند باز بچه‌اش... .مش‌صغری کارش را بلد است. خدا را شکر سریع فارغ شد. ولی دختر سرِ زا، بنفش شد.گریه نمی‌کرد. مش‌صغری تکه سیری را کفِ دستش لِه کرد و جلویِ بینیِ دختر گرفت. انگار که جان برگشته باشد به تنش، روشن شد. یک دختر تپل مپل و سفیدصورتی مثل سکینه. رقیه. اسمش را رقیه گذاشت...»
داد زد رو به صالح: «رقیه..رقیه...» صالح سر تکان داد و لبخند زد. ولی محمود از همان ابتدای نامه که خورشید نوشته بود: «حال ما خوب نیست.» باز کمی دلشوره به جانش افتاده بود.
«...به من هم چیزی نگفته بود. همان‌طور که خودت گفته بودی، گذاشتم خودش اسم انتخاب کند. مادر است دیگر. البته حالش به نسبت دو بچه‌ی قبلی که مُرده آمدند و دنیا را ندیدند، خیلی بهتر بود. سکینه را می‌گویم. مش‌صغری می‌گفت وزنش خوب است. سه یا چهار کیلو خیلی وزن خوبی‌ست. همه را دعوت کردم. خوشحال بودیم. هم من هم سکینه هم در و همسایه. تازه به قدمِ مبارکش می‌خواستم چهارده خانه از هر طرف به سیاهه اضافه کنم، اما ترسیدم زودتر بخواهی دخترت را ببینی. تحمل دوری‌اش را نداشته باشی. اما هیچ‌کس نیامد محمود. روزِ هفتمِ تولدِ رقیه کسی به خانه‌ی ما نیامد که ولیمه‌ای بدهیم. آخر دختری نبود...رقیه‌ای نبود...شبِ دوم بود. شیرش داده بود و توی گهواره برایش لالایی می‌خواند...سکینه خوابش برده بود اما دستش گهواره را تکان می‌داد. رفتم ببینم رقیه بیدار است یا نه. رقیه خوابیده بود. برای همیشه. عمرش دو روز بود. می‌دانی برادرم، دو روز. می‌توانی تصور کنی من چه حالی داشتم، نمی‌توانی. باید به سکینه می‌گفتم دخترت مُرده. آه. چه بگویم برایت محمود...نیا...برنگرد...همان‌جا بمان...برگردی دیگر دختری نیست که به استقبالت بیاورند...خورشید دیگر توان ندارد. زنت دیگر آن سکینه‌ی معروف نیست که پیاده از این سرِ گراش می‌رفت آن سر. سکینه همیشه لالایی می‌خوانَد...همیشه دستش به گهواره است و تکان می‌دهد...همیشه دخترش را توی گهواره حس می‌کند، نه توی قبری دو وجبی که برادر و خواهرهایش توی قبرستانِ فخرآباد...سکینه هنوز هم می‌خوانَد...هر روز، هر شب، هر ساعت...کاش اول کاغذ را بخوانی بعد به ناله‌ی سکینه گوش دهی...خدا حافظ برادر...برادر برگرد...تو را به خدا برگرد...خانه به آرامش مَرد احتیاج دارد...خورشید/گراش»

صالح به عابران شیرینی تعارف می‌کرد...حلوای تویِ دیگِ حلواسازی سرد و سفت شده بود...محمود نه قطر بود، نه گراش، جایی بود که سحر در خواب دیده بود.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای مجتبی بنی‌اسدی
داستان با ترکیب نسبتاً برنامه‌ریزی شده‌ای از حضور «راوی سوم‌شخص» و بهره‌گیری آگاهانه از کارکردهای وجه نامه‌نگاری در متن، سعی در شکل‌گیری یک روایت منسجم، متصل کننده و پیشبرنده را دارد، درواقع به خوبی مشخص است که روایت از خود اسم انتخابی «شیرینی قَطَری» شروع می‌شود تا با استفاده از وجه متفاوت و حتی جذب کننده‌اش، نقش نسبتاً فعالانه‌ای را در تکمیل و پیشبرد «مرحله به مرحله» روایت بر عهده داشته باشد، آن هم به گونه‌ای که در تاروپود شکل‌گیری متن [کاراکتر اصلی داستان، مدام و به نوبت در حال نوشتن نامه و شیرینی‌پزی است تا این که بالاخره کار به جایی می‌رسد که اضطراب بر او مستولی می‌شود و کار پختن را رها می‌کند و سراسیمه در پی آگاهی از مفاد نامه و کاست، به بیرون می‌دود و...] کارکرد نسبتاً مؤثر و جدایی‌ناپذیری داشته باشد؛ البته علی‌رغم این مزایای مطرح شده، هنوز هم این امکان وجود دارد که اسم انتخابی اثر، نقش شاه‌کلید‌گونه‌تری را در بخش ماجرای درون نامه بر عهده داشته باشد، کارکردی مؤثرتری که در صورت اندکی تدقیق و ترمیم، در هنگام بازنویسی نهایی داستان، به راحتی میسر خواهد شد.
درواقع بخش‌های مربوط به راوی سوم شخص داستان، از همان بخش ورودیه اثر، به طرز تأویل‌پذیرانه‌ای، مخاطب را وارد جهان شگرف درون روایت می‌کنند: «...، چشمش که به جهان باز شد، برای دو دقیقه اصلاً پلک‌ بر هم نگذاشت...» و این کارکرد توصیفی پویا به طرز مؤثر و قابل توجهی، موجب شکل‌گیری روند ملموس، تکمیل کننده‌ و پیشبرنده روایت شده‌ است: «...، پلک زد، سه بار پشت سر هم، بویِ تندِ شیرینی که به مشامش رسید...، هوا آن‌قدر تاریک بود که...، با یک عالمه مغز پسته و بادام برای تزئین حلواها...، صدایِ شلوغیِ کارگاره...، صدایِ آب، آتش و قیژقیژِ برخوردِ میله‌ی فلزیِ بلندِ قاشق‌مانند با تهِ دیگِ گردِ حلواسازی...، شعله‌ی زیرِ دیگ را کم کرد و رفت...، آبِ دهانش را قورت می‌دهد...، میله‌ی قاشق‌مانند را برداشت و کفِ دیگ کشید، شعله را زیاد کرد...، بخار داغ از حلوا به صورتش می‌خورد...، شعله را این ‌بار خاموش کرد...، کاغذ را تا کرد...، از بین پنبه‌ها چند اسکناس ریالِ قطری را...، لبه‌ی پاکت را با نوکِ زبان تر کرد...، قوطیِ حلوایِ مخصوص...، با ناخنِ انگشتِ اشاره...، یک پلاستیکِ نازک رویِ...، دانه‌های ریز، رویِ صورتِ سبزه‌ی...، نامه را که کفِ دستش گرفته بود، خیس بود. دو دست به زانو گرفته بود و خم شده بود تا نفسش جا بیاید...، دندان‌هایِ براق و استخوانی‌رنگش، از زیرِ لبِ باریکش نمایان شد...، صدایِ قیژقیژِ گهواره...» و بالاخره در یک چرخش منطقی و برنامه‌ریزی شده روایی، متن را به بخش پایان‌بندی منطبق با روند شکل‌گیری روایت رسانده است، بخشی که درواقع با همان ورودیه تأمل‌برانگیز داستان مطابقت محاسبه شده‌ای دارد: «...، حلوای تویِ دیگِ حلواسازی سرد و سفت شده بود...محمود نه قطر بود، نه گراش، جایی بود که سحر در خواب دیده بود.»، آفرین بر شما، به خوبی مشخص است که احاطه روایی آگاهانه‌ای در به کارگیری چنین توصیف‌های دقیق و مؤثری در این داستان داشته‌اید.
و اما بخش نامه‌نگارانه متن که کارکرد تکمیل کننده‌ای را در پیشبرد و شکل‌گیری روایت بر عهده دارد، بخشی که با حدود «هفتصد» واژه [لطفاً در نظر داشته باشید که کُل داستان با حدود «هزار و هفتصد» واژه تألیف شده است]، به شیوه‌ای گزارشی نوشته شده است که طبعاً تا حد قابل توجهی، وجه روایت‌پردازنه قدرتمند اثر را کم‌رنگ‌‌تر می‌کند، البته احتمالاً در پاسخ به چنین تحلیلی، به لحاظ منطقی خواهید گفت که طبعاً یک متن نامه‌نگارانه، بایستی که کارکردی گزارشی-اخباری داشته باشد، درواقع به لحاظ کُلی و با توجه به ذات تعریف شده نامه‌نگاری، چنین پاسخی کاملاً صحیح است، اما فراموش نکنیم که به هنگام تألیف یک متن روایی، اولویت با شیوه مؤثرتر روایت‌پردازی‌ است و استفاده از ترفند نامه‌نگارانه در متن، صرفاً جهت پیشبرد روند قاعده‌مند داستان‌نویسی حرفه‌ای است، به همین جهت هم، ما می‌توانیم که با اندکی مدیریت توصیفی پویا در این بخش‌ها، به بهانه نامه‌نگاری و جهت انتقال مفاهیم ضروری روایی، از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه [مانند همان دقت‌نظری توصیفی مشهود و ارزشمندی که در بخش راوی سوم‌شخص به کار گرفته‌اید] بهره‌ روایی کاربردی‌تر را به دست بیاوریم، همچنین از سویی دیگر، شاید مؤثرتر باشد که جهت تقویت حداکثری وجه انسجام روایی متن، بخش نامه‌نگاری و نحوه اطلاع‌رسانی توصیفیِ توصیه شده را به طرز نسبتاً موجزتر و دقیق‌تری تنظیم و تألیف کنیم، چون که به نظر می‌رسد که بدنه اصلی روایت همان بخش راوی سوم شخص است و بخش نامه‌نگارانه هم، جهت ایجاد «چفت‌وبست» روایی به کار گرفته شده است و طبعاً بخش‌های متصل کننده، مؤثرتر است که حتی‌الامکان با حجم واژگانی منسجم‌تر و مدیریت شده‌تری در اتصال بخش‌های راوی سوم‌شخص به یکدیگر انجام وظیفه کنند تا تناسب شکلی و مفهومی بیشتری در متن حاصل شود.
همچنین با توجه به این که داستان، به طرز مشهودی از وجهی بومی و منطقه‌ای برخوردار است، به خوبی مشخص است که نویسنده محترم، نه تنها با بهره‌گیری از خود اسم انتخابی اثر و البته به کارگیری برخی از اسامی منطقه‌ای و واژگان بومی، بلکه به لحاظ ساختاری هم سعی در باورپذیری فضای داستانی دارد: «...، کاسِت را برداشت و گذاشت توی ضبط صوت. دکمه‌ی شروع را زد. دو بار با کفِ دست به شانه‌ی محمود زد و از مغازه بیرون رفت تا محمود صدایِ اهل‌بیتش را بشنود..»، بخش‌هایی که به طرز مدیریت شده‌ای، موجب شناخت نسبی و درک همزادپندارانه مخاطب حرفه‌ای، نسبت به طرز زندگی و وضعیت کاراکتر اصلی می‌شود.
آقای مجتبی بنی‌اسدی عزیز، خیلی خوشحالم که از طریق این اثر ارسالی، موفق به آشنایی با شما و ذهنِ خلاق‌تان شده‌ام، همچنین از این که می‌نویسید و دوستان منتقد ادبی «پایگاه نقد داستان» را معتمد خود قرار می‌دهید، صمیمانه تشکر می‌کنم، درواقع همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی موارد مطرح شده، صرفاً جهت ارتقاء هرچه دقیق‌تر و سریع‌تر مهارت‌های روایت‌پردازی ارزشمندتان تقدیم حضور شده‌اند، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما دوست نویسنده فرهیخته و خوش‌ذوق هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 17 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای بنی‌اسدی عزیز، بابت توجه بزرگوارانه‌تان به توصیه‌های تقدیمی، صمیمانه تشکر می‌کنم، با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
مجتبی بنی‌اسدی » 17 روز پیش
سلام استاد عزیز. ممنونم که انقدر ریزبینانه داستان بنده را خواندید و نقد کردید. عزت‌تان زیاد. یاعلی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت