توجه به صول و قواعد داستان نویسی




عنوان داستان : قسمتی از خاطراتم
نویسنده داستان : اسما دانیال

درماه شهریور بودیم که نمیدانم چطور شد این برادر کوچک من که خیلی شیطون و بازیگوش است از صبح تا شب بهانه تفریح آن هم بوشهر کرده بود ،از صبح تا شب این پسرگریه می‌کرد داد فریاد می‌کرد :من میخواهم به بوشهر بروم نا گفته نماند برادرم خیلی رو اعصاب است و وقتی حرف میزند روی مخ است ،تا این که هرکاری کردیم نشدراضی اش کنیم و فردای آن روز به بوشهر سفر کردیم همینطور که به طرف جنوب میرفتیم هوا گرم تر گرم تر میشد تا این که به شهر کلمه رسیدیم ‌خیلی هوا گرم بود و خواستیم در آن جا غذا بخوریم داداش بزرگ م رفت سوال کند که کجا رستوران هست تا غذا سفارش دهیم و بعد در پارکی نشستیم و غذا را در گرما خوردیم اصلا به دل نچسبید ،کم کم حرکت کردیم که به بوشهر برویم همین که رسیدیم میخواستیم که در پارکی بنشینیم ،ولی آدرس پارک هارو نمیدواستیم تا این که من از خانمی که داشت از خیابان رد میشد پرسیدم :خانم کجاست که محل خانواده هم باشد یک لحظه خانم با تعجب به من نگاهی انداخت گفت:مگر دیوانه شدی گفتم منظورت چیست گفت این جا هوا گرم است نمیتوانی بخوابی اگه هم بخوابید فکر نکنم بیدار شوی و باید جنازه ت از چادر بیرون بیایدخلاصه ما از ساعت ۶در پارک در کنار لب ساحل نشستیم که خیلی خیلی هوایش گرم بود مثل جهنم حتی می‌توانم بگویم از جهنم هم بدتر با خودم میگفتم :مردم مرده به جهنم میروند من زنده بودم جهنم را دیدم ،انگار مرگ را جلو چشم هایم میدیدم ،بعد شام هم آش خوردیم درحالی که مردم به این زمستانی هوای سرد آش نمیخورند ما در تابستان آن هم در چله تابستان در جهنم خانه آش خوردیم یعنی چطور بگویم که در دلم آتش بود به شدت داغ بودم مثل بک جنازه افتاده بودم تا اینکه خانواده گفتند برویم برویم ....
من تاعمرم همچین زجی نکشیده بودم ،اسمش تفریح بود ولی درحالی که عذاب بود و شکنجه میشیم تا اینکه گرما طاقت فرسا
ما هم مجبور شدیم حرکت به خانه کنیم که دقیقا ساعت ۲صبح بود.
این هم اضافه کنم که بچه های دایم همه گی گرما زده شدند و مریض شدند و بعد از ساعتی که به خانه رسیدیم مثل آتش فشان شده بودم که میخواستم از اعصبانیت فوران کنم و میخواستم اینقدر برادر کوچک م را کتک برنم که کاهی اسم تفریح نیاورد ولی حیف که دستم بسته س اگر او را میزدم خانواده مرا مقصر میداستن به خاطر همین نتوانستم کاری کنم ولی خودم را با کلمه گفتن لاحول لا قوة إله بالله الاالعظیم خودم را آرام میکردم و همان موقع بود که دیگر توبه کردم که به تفریح بروم

تا عقل نباشد جان در خطر است
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم اسما دانیال سلام و احترام
هر قالب ادبی ظرفیت، کارکرد و ویژگی‌های خاص خودش را دارد و نویسنده انتخاب خواهد کرد که مضمون و اندیشه‌ی مورد نظر خود را در کدام قالب ارائه دهد. بر اساسِ این انتخاب انتظار مخاطب از مواجه با اثر تغییر خواهد کرد و نویسنده نیز موظف به در نظر گرفتن اصول و قواعد هر یک از قالب‌های ادبی‌ای که انتخاب کرده است می‌باشد؛ به عنوان مثال آنچه نویسنده برای نوشتن یک خاطره در نظر می‌گیرد با اصولی که برای نوشتن داستان باید رعایت کند تفاوت‌هایی دارد؛ اگر چه این قالب‌های ادبی وجوه مشترکی هم دارند اما برای ساختن جهانِ هر یک، نویسنده موظف به یادگیری اصول و قواعد اولیه‌ای است. نویسنده می‌تواند تجربه‌ی زیستی و حتی خاطرات خود را دستمایه‌ای برای نوشتن داستان نماید؛ اما مطمئنا زمانی این تجربه‌ی زیستی و الهام گرفتن از خاطرات به نویسنده برای ساختن جهان داستانش کمک خواهد کرد که با تخیل غنی شده باشند، مخاطب را دچادر درگیری حسی و عاطفی کنند و به تفکر و اندیشه وا دارند. خاطره متکی به واقعیت و زمان و مکان است؛ البته که داستان هم از این عناصر بهره می‌برد اما با این تفاوت که این عناصر با تکیه بر تخیل به خدمت داستان گرفته می‌شوند؛ نویسنده می‌تواند رخداد حوادث، شخصیت‌ها و زمان و مکان وقوع رخدادها را بر اساس صلاحدید خود و به نفع ساختن جهانی داستانی و کامل و ایجاد تعلیق و کشمکش تغییر دهد؛ در حالی که خاطره در ذهن ساخته نمی‌شود. راوی خاطره در ماجراها و اتفاق‌ها دخل و تصرف ندارد و صرفا بازگو کننده است؛ اما راوی داستان می‌تواند منفعل یا پویا باشد و تبدیل به شخصیتی تاثیرگذار شود. روایت و داستان‌پردازی و شخصیت‌ها در داستان از پیچیدگی بیشتری برخوردار هستند و همگی تابع روابط علی و معلولی می‌باشند؛ یعنی نویسنده چینش حوادث را بر اساس پیرنگ و استحکام روابط علی و معلولی بنا می‌کند اما در خاطره معمولا حادثه اصلی و جاری و واقعیِ موجود اهمیت دارد. در داستان تحلیل و چرایی رخدادها مطرح است؛ اما در خاطره خواننده در انتظار رخداد بعدی است نه چرایی و علت آن. داستان عناصری دارد که نویسنده با کمک این ابزار داستانی به پرداخت آن می‌پردازد.
در یک کلام وقتی خواننده با نوشته‌ای به نام داستان روبه‌رو می‌شود، از آن انتظار داستان بودن دارد، داستانی که همه‌ی اصول و قواعد داستان‌نویسی در آن رعایت شده و در نهایت نویسنده به خلقِ جهانی باورپذیر موفق شده باشد. «قسمتی از خاطراتم» همان‌طور که از عنوانش برمی‌آید می‌تواند بخشی از یک خاطره باشد. نویسنده تنها به ذکر اتفاق‌هایی پی‌درپی بسنده کرده‌اند؛ در حالی که داستان با کمک عناصری پرداخت خواهد شد؛ در داستان گره‌افکنی و کشمکش و گره‌گشایی وجود دارد، شخصیت‌پردازی و فضاسازی و تصویرگری و صحنه وجود دارد. نویسنده از خود خواهد پرسید چه اتفاقی قرار است در داستان بیفتد یا خواننده به چه کشف و شهودی خواهد رسید با خواندن داستانش یا چه تأثیرگذاری‌ای برای مخاطب وجود دارد؟
آیا روایت روزی از شهریور ماه که مثلا بچه‌ای بهانه‌ی تفریحِ بوشهر را می‌گیرد و در نهایت سفری اتفاق می‌افتد با توصیف گرما و گرمازدگی و... برای داستان شدنِ «قسمتی از خاطراتم» کافی است؟ هر ایده‌ای نمی‌تواند مناسب باشد برای نوشتن داستان؛ نویسنده باید قبل از اینکه شروع به نگارش کند از خود بپرسد چه می‌خواهد بگوید؟ به فرض اگر این ایده‌ی انتخابی از نویسنده پذیرفته شود باز هم این ایده برای داستان شدن نیاز به پرداخت دارد. علاوه بر نبود گره داستانی و تعلیق، مسئله‌ای که وجود دارد این است که نویسنده تنها به روایت ماجرا پرداخته است؛ بی توجه به جمله‌ی تکراری ولی مهمِ «نگو و نشان بده» توصیف و تعریف کردن نمی‌تواند کافی باشد، خواننده نیاز به تصویر دارد؛ باید بتواند شخصیت‌ها را ببیند و با آن‌ها همراه شود، بتواند خود را در فضا و جهان داستان متصور شود و روابط علی و معلولی را بپذیرد و جهان داستان را باور کند.
نکته‌ی دیگر در مورد نثر و زبان داستان است. بهتر است که داستان با زبان نوشتاری نوشته شود نه محاوره. «قسمتی از خاطراتم» بین زبان محاوره و نوشتاری است؛ بعضی واژه‌ها با زبان محاوره نوشته شده است و بعضی با زبان نوشتاری. تنها ابزار نویسنده برای نوشتن واژه‌ها هستند؛ انتخاب دقیق و صحیح کلمات، توجه به استفاده از حروف ربط و افعال مناسب و زمان آن‌ها، رعایت ایجاز، بی‌پیرایگی و توجه به یکدست بودن متن از ویژگی‌های یک نثر خوب است. همچنین توجه به نکات ویرایشی ضروری است؛ به عنوان مثال دیالوگ‌ها باید با دو نقطه: و گیومه«...» از متن جدا شوند، رعایت فاصله و نیم فاصله... نقطه و ویرگول و... در جای صحیح و مناسب خود به کار برده شوند. این‌ها شاید ساده به نظر برسند ولی با اهمیت‌ هستند.
سر کار خانم اسما دانیال نوزده سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی؛ فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی و رمان و داستان‌های موفق بپردازید. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت