توصیف‌هایی که در صورت قرار گرفتن در یک قالب روایی متناسب و مدیریت شده، وجه فراواقع‌ و تأویل‌پذیرانه‌ای در متن ایجاد می‌کنند




عنوان داستان : چرخه
نویسنده داستان : علیرضا رضایی

خورشید را میبینم که برای به وجود آوردن حفره ای در لایه اوزون با جدیت تمام می تابد و موقتاً به عنوان بیعانه عرق های بیچاره ای مثل من پاپتی نصیبش می شود ، به سمت غایت زندگی‌ام ، ((هیچ)) در حال حرکت هستم، ریز بینانه تر از تمام عابرین روبه‌رو و پشت سرم ، درحال مشاهده وقایع اطرافم هستم ... در آن طرف پیاده رو پسر بچه ای را میبینم که با لباس مدرسه و کیفی بر روی دوش تنها در حال قدم زدن است من باید کاری کنم حتماً خطری در کمین است حتماً اتفاق بدی در پیش دارد، خودکاری را که چند قدم قبل تر از روی زمین پیدا کرده بودم را پرت می کنم و با سرعت به سمت او می دوم، متعجب به من نگاه می کند و مانند آینه ای که چند دقیقه پیش در جلوی یک مغازه من را دیده بود، مرا با موهای طلایی و ژولیده ،صورتی پر چروک ، لبانی گمشده در انبوه ریشه‌ها با قدی بلند و قوزی کوهان مانند می بیند...
طوری که انتظارش را داشتم با ترس و اضطراب به من نگاه میکند ، فعلاً وظیفه ی مهم تری از دلداری دادن و آرام کردنش دارم باید هرچه سریعتر او را صحیح و سالم به مقصد برسانم، در این هوای گرم زیر نور بیرحم خورشید در حال دویدن هستم با کودکی خردسال در آغوشم که رنگش مانند لبان تشنه ام سفید شده است و با گلویی خشک تر از گلوی من جیغ می‌زند ، کاش میشد بایستم و به او بفهمانم که در امن ترین جای جهان قرار دارد، بین دستان من، در آغوش من، ولی افسوس که کار مهم تری از ثابت کردن خود دارم. چیزی نمانده که به مدرسه ای که در همان محل است برسم به احتمال زیاد این بچه در آنجا در حال تحصیل است، چند دست فروش را در پیاده رو می بینم ، درست چند متر جلوتر بساط خود را برای زنده ماندن پهن کرده اند و با شنیدن صدای جیغ پسر بچه مانند پنکه هایی ایستاده کله شان به طرف ما می چرخد، مشکلی پیش نخواهد آمد، همانطور که از کنار تیرهای چراغ برق ، درخت ها و جدول های خیابان گذشته ام ، از کنار آنها نیز خواهم گذشت. نزدیک آنها که میشوم پاییم به موزاییک کف پیاده رو که از سنگینی وزن آدم نماها به ستوه آمده و جمع دوستان خود را ترک کرده است گیر میکند و همانطور که پسربچه را در آغوش گرفته ام یکی از بدترین سکندری های عمرم را میخورم، و باز هم درده در کمین نشسته بدون هیچ تعارفی مهمان بدنم میشود، بیشتر درد را در آرنج هایم احساس می کنم شاید شکسته اند ،مهم نیست من باید بلند شوم و این بچه را به مقصد برسانم ، موقتا دو زانو وسط پیاده رو نشسته ام که شاید درد اندکی از این خانه ی فرسوده رفع زحمت کند و مجال تا مقصد رفتن را به من بدهد . ناگهان احساس می کنم به جای درد ، خورشید قالب تهی کرده و از تابش بی‌رویه اش دست برداشته است، سایه ای در تمام بدنم نقش می‌بندد ، چشمانم را باز می‌کنم و کله ی دستفروش ها و چند رهگذر را بالای سرم می بینم، نمی فهمم چه چیزی برایشان دیدنی است مگر تا به حال خودشان زمین نخورده اند ؟ چرا به جای دستی برای کمک کردن اخم هایشان را به سمتم روانه کرده اند ؟ یکی از دستفروش‌ها با قیافه ای جدی تر از قیافه خدا در روز جزا جلو می آید و با صدای خش دارش می گوید: ((بچه میگه که داشته میرفته سمت مدرسه که این یارو دزدیدتش)) عجیب نیست اما خنده دار چرا ، من چگونه به این جماعت بفهمانم قصدم این نبوده است ؟من خودم دزدیده شده ام سالهاست که کودکی درونم را دزدیده اند و من با پایی برهنه سالهاست که دنبالش می گردم و سالهاست که بین دو راه درمانده مانده ام . همان مرد با کله ای مانند صندوق های صدقه پهن و فاقد گوش ، با چشمانی آبی به چشمهای مشکیم خیره شده است و همانطور که انتظار می‌رفت میپرسد: ((چرا اونو دزدیدی عوضی؟)) با لبخند نگاهی به صورت بی لبخندش می کنم و همانطور که انتظار می‌رفت و طبق معمول میگویم (( شما نمیفهمید ))این دوکلمه سالهاست که اولین و آخرین سنگر من محسوب میشوند ، واقعا درد من فهمیدنی نیست و امیدوارم هیچ وقت کسی مجاب به فهمیدنش نشود ...چند ثانیه بیشتر از صحبتم نمی گذرد که درد علاوه بر خودش خانواده نامحترم اش را هم خودسرانه دعوت می کند... بعد از افتادن چندین اتفاق مشابه در زندگی هرکس تقریباً دیگر آن اتفاق به بخشی از زندگی آن فرد تبدیل می‌شوند ، حتی اگر اتفاق بدی باشد اگر برای مدتی نیفتد آن فرد خلع اش را به طور کامل احساس می‌کند مانند بدن من که در آینده ای نه چندان دور خانه را تحویل درد می دهد و مستاجر آن می شود... کفش های بزرگ ، کفش های کوچک ، کفش های قاب دار کفش های بی قاب ،همه و همه یک کار را انجام می‌دهند؛ پر کردن خلع اتفاقی به نام درد در زندگی من . مانند ۸ ماهی که در شکم مادرم بودم ، در کف پیاده روی داغ به خود پیچیده و چند دقیقه ای می شود که مورد ضرب و شتم قرار گرفتم ام .به لطف حضور پلیس فشارها کاسته می شود یک حنجره می گوید:(( مرده )) حنجره دیگر می گوید:(( زندش نزارید)) از همه خنده دار تر صدایی است که میگوید :(( تکون نمیخوره ، انگار خوابیده !))ای کاش حق با او بود و من در خواب بودم، خوابی طولانی که سر آخر با سقوط از ارتفاع بلندی قبل از اصابت با زمین از سرم بپرد...صدای نزدیک شدن پلیس ها را می شنوم این یعنی پسربچه در امان است و من هم چیزی به جز این نمی‌خواهم حالا دیگر بهترین راه برای من بیگناه قطعاً فرار است که مثل همیشه آن را می‌کنم . حلقه‌ ای از جنس جماعتی علاف که دورم کشیده شده است را می‌شکنم و با وجود مزه خون در دهان و احساس دردی شدید، با تمام قدرت میدوم . صدای مردم پشت سرم که بیشتر به عوعو یک دسته سگ می ماند دورن دوحفره ی پر از موی سرم میپیچد ، برایم اصلا مهم نیست که چند نفر و تا کجا من را دنبال کنند من میدوم چون عادت به این کار کرده ام و با تمام وجود دوستش دارم ، به سمت مقصدی دراز و باریک و زنگ‌زده با سقفی سوراخ و شیشه هایی جابجا شکسته قدم هایی استوار بر میدارم ‌. خستگی از تک تک سلول هایم سرشار است، کنار خیابان بی توجه به اینکه آیا کسی هنوز دنبالم می دود یا نه مینشینم . در هنگام دویدن برای بار هزارم به مهم ترین تصمیم زندگی ام که هنوز گرفته نشده است فکر میکردم دوست دارم با خودم رک و بی پرده صحبت کنم برخلاف اکثر اوقات . من تمام عمرم را صرف این سوال کرده ام که آیا یک قاتل باشم یا نباشم ؟در تمام دنیا قوانین متفاوتی برای دزد ها وجود دارد اما برای کسی که کودک درون افراد را می دزدد چطور ؟آیا مجازاتی برایش تعیین شده است؟ امروز صبح که درخراب شده ای در گوشه ای از این شهر خراب شده بیدار شدم احساس کردم که امروز از آن روزهاست، از آن روزهایی که باید مانند آفتاب تابستان تکلیف آدم را روشنه روشن کند . تمام زندگی ام را از اتفاقی که ناخواسته برایم افتاده است فرار کرده ام و حالا ایستاده و قصد دارم که در این لحظه تصمیم قطعی خود را بگیرم ، یک عمر در آغوش ((هیچ)) خوابیدن برایم بس است ، یک عمر مدارا کردن بس است ،من در این سی و پنج سال عمرم به جای تمام مردم جهان مدارا کرده ام و چروک‌های صورتم صحه ای است بر این حرفم . باید راه بیفتم و به سمت اتوبوسی پیر و خسته در انبار اوراقی ها که چند سالی می شود تبدیل به خانه ای برای آبشار اشکها و صدای خسته سازم شده است بروم ، برخلاف تمام این سال‌هایی که در این اتوبوس ساکن بوده ام ، این بار با دستانی پر داخلش میشوم، در دستانم تصمیمی محکم وجود دارد محکم‌تر و بزرگتر از هر شی دیگری در جهان. با اینکه شکمم خالی است اقدامی برای پر کردنش نمی کنم و در عوض به تغذیه روحم می پردازم، از صندلی های پیر و بدقواره ی اتوبوس می‌گذرم و به سمت تار خسته ام میروم ،تنها همدمم از کودکی تا به حال ، شاید این آخرین نوازندگی عمرم باشد اما مهم نیست برای منی که همیشه به گونه ای نواخته ام که گویا آخرین نوازندگی عمرم است ، مهم نیست . با اینکه کف اتوبوس راحت ترم اما طبق معمول برای نوازندگی پشت پنجره ی اتوبوس مینشینم ، احساس میکنم پنجره ها این نت ها را میفهمند ، پنجره ها با من میخوانند و پنجره ها عاشق اند ...
انگشتانی کثیف و زخمی و سازی مانند حال صاحبش ناکوک و من که با چشمانی بسته به روح آزاد شده ام از قفس می نگرم که در آسمان با ریتم سازم در حالت بال زدن به سوی خورشید است بدون اینکه از گرمای آن بنالد یا اینکه عرق کرده باشد. هنگامی که صدای تار در سر سرای رگ هایم طنین انداز می‌شود ، دغدغه هایم به سگ های احمقی میمانند که با تکه ای استخوان گول خورده اند اجازه میدهند در باغ بی میوه ی تنم قدمی هر چند کوتاه بزنم ... بعد از گذشت چند دقیقه خودم را در آینه ی شکسته ی اتوبوس میبینم که به جای ساز در حال برق انداختن چاقویی مثل خودم زنگ زده هستم . خوش دست است به من می آید ، لااقل مثل خودم کثیف است . بعد از ظهر است بعد از ظهری بهاری هوا خنک شده و خیابانها شلوغ، من بدون اینکه با خانه ی اتوبوسی ام با سازم و با اندک خرت و پرت در آن خداحافظی کنم به آن منظره ی دلگیر پشت می‌کنم و به سمت منظره‌ ای دلگشا قدم برمیدارم ... من شادم ، شهر شاد است حتی چاقوی در دستم در پوست خود نمی گنجند . پاهایم خوب می دانند که به سمت چه مقصدی در حال حرکتند بارها و بارها این راه را رفته اند اما چون تصمیم محکمی پشتشان نبوده دست از پا درازتر برگشته اند ... الان درست روبروی خانه‌ای که بارها روبرویش بوده ام ، هستم ، خانه ای منفور و مشمئزکننده که کودکی ام در آن به قتل رسیده است و من حالا قصد دارم که قاتل را بکشم و جسد کودک را بیرون بیاورم. به سمت در خانه می روم نیمه باز است نمی دانم این را باید به فال نیک بگیرم یا فال بد ! اما خوب، حداقل کارم راحت‌تر شده است ، به کف زمین نگاه می کنم رد پاهایی را به رنگ قرمز می بینم عجیب است ! نکند که اتفاقی که سالها منتظرش بودم افتاده است ، افتاده است بدون آنکه من آن را بندازم... راهروی کم نور و نمور را می پیمایم و احساس میکنم به جای دیوارهایش، تمام خاطراتم قد علم کرده اند ، در همین راه رو درست ۲۴ سال پیش کودکی در اوج تقلا بین دستان زمختی در حال خفه شدن بود ، جلوتر می روم به سالن پذیرایی می رسم ، درست ۲۴ سال پیش کودکی در همین نقطه مانند روز اول تولدش لخت بود و گریه می کرد ، درست در همین مکان ۲۴ سال پیش کودکی به قتل رسید و حالا ته مانده اش باچاقویی در دست با بغضی سنگین همانجا ایستاده است ... رد خون را می‌گیرم که من را به آشپزخانه میرساند ، خودش است، مردی در آستانه ۷۰ سالگی که غبار پیری بر صورتش خوب نشسته است ، اما به اندازه منه ۳۵ ساله چین و چروک ندارد ، هنوز همان دماغ استخوانی ۲۴ سال پیش را حفظ کرده است ، هنوز همان لب های خطی را نگه داشته است دقیقا برخلاف موهایش که مانند عمر من بر باد رفته اند . در خون خود می غلتد و التماس می کند که کمکش کنم ، جای ضربه ای که با چاقو بر وسط پشتش وارد شده پیداست . برایم مهم نیست که چه کسی او را ایجاد کرده است. کنار نعش کثیفش گوشواره ای در امواج سرخ رنگ خونش پیداست ، بدون اینکه به ذهنم زحمت پیدا کردن رابطه علت و معلولی برای وجود آن گوشواره در آنجا را بدهم ، به محقق کردن تنها آرزوی خود ، یعنی ایستادن قلب این حیوان می‌پردازم . روی سینه اش می‌نشینم و به چشمانش زل میزنم ، علاوه بر ترس و تعجب مرگ در اعماقچشمانش در حال شنا کردن است و دیدن این لحظه برای من به شدت لذت بخش. نفس عمیقی میکشم چاقو را بالا می‌برم و ناگهان تصمیم میگیرم که آن را آرام پایین بیاورم ، بین فاصله چاقو تا سینه اش ، گویی که سرعت گیر بلندی بنا کرده باشند ، سرعت دستم را کم میکنم و با احتیاط چاقو را در حد برشی بر روی پوستش فرو می‌کنم . خاطرات آن روز برایم تداعی میشود و لذتی که آهسته آهسته از من نصیبش میشد و دردی که دوان دوان در سر تا پایم میدوید . یک ، دو ، سه ، تا ۲۴ می‌شمارم و هنگامی که به بیست و چهارمین برش نگاه میکنم ، تصمیم میگیرم که تقاص سال های قبل از این اتفاق را هم از او بگیرم ، از این رو ۱۱ تا خط دیگر به آنها اضافه میکنم . مانند ماهی کپوری که از آب دور افتاده باشد بر روی کف آشپزخانه بی جان و بی رمق فقط دهانش باز و بسته میشود ، دلم برای قلبش میسوزد ، بیچاره چند دقیقه ای میشود که دارد بی جهت خون را به رگ های سفید موزائیک ها پمپاژ می‌کند . با نفرت چاقو را دوباره بالا می‌برم و اینبار با شدت تا انتها در سمت چپ سینه اش فرو می کنم و آن را به عنوان یادگار به جا می گذارم . بالای سر او ایستاده ام، خوب که نگاهش میکنم شبیه پرده ای قدیمی شرحه شرحه شده است ، چقدر لذت بخش است به او نگاه میکنم و ای کاش هایی که با هرنفس از سینه ی پر دردم بیرون میجهند ، ای کاش در آن روز گرم و طاقت فرسا یک نفر با موهایی ژولیده و ریش هایی زرد و پر پشت با قدی بلند قبل از آن خوک کثیف مرا میدزدید و با گام هایی بلند به مدرسه میرساند ، در آن صورت الان دیگر زحمت این قاتل غمزده هم بر گردن دنیا نبود . صدای آشنای خواننده ای از تلویزیون پخش میشود و آن صحنه را برای من دیدنی تر و جذاب تر میکند. بعد از چند دقیقه لذت بردن از آن منظره ، منفور ترین خانه ی دنیا را تنها می گذارم و فرار می کنم ، می‌روم مانند تمام امروز و برخلاف تمام زندگی ام ، به سمت هدفی مشخص در حال فرار هستم ، از خوب ترین اتفاق زندگی ام، من از همان ابتدای بچگی فرار کرده ام از عادت ها ، از عادت نکردن به زخم زبانها فرار کرده ام ، از عادت نکردن به نگاه‌های معنادار ، از عادت نکردن به انگشت نما بودن، جالب است و البته خنده دار ، اگر روزی بخواهم زندگی خود را برای کسی شرح دهم قطعاً هیچ جمله ای در حد این جمله حق مطلب را درست ادا نمی کند ؛((کسی که از عادت کردن فرار کرد و به فرار کردن عادت کرد)).. به سمت دوستی دیوانه تر از عاقل ها میروم بعد از انجام قتل شنیدن چند خژ قطعه شعر از زبان یک مجنون می چسبد. مانند وجدان تمام آدمها این ساختمان هم منفذی دارد که فقط در به دری مثل من آن را بلد است . به داخل ساختمان می روم ، خودم را از نگاه چند پرستار می دزدم ،محوطه برعکس همیشه شلوغ است پرستارها مانند مگس هایی در معرض پیری و تمام قد سفید دوره چیزی جمع شده اند ، برایم مهم نیست هیچ وقت چیزی به جز هدف نهایی ام برایم مهم نبوده ، راه درازی در پیش دارم باید تا طبقه پنجم بروم یعنی همان طبقه آخر ، در حال پیمودن پله ها احساس آرامش خاصی سرتاسر وجودم را فرا گرفته است انگار به جای یک آدم یکی از مورچه های مزاحم درون اتوبوس را کشته ام ، احساس می‌کنم که از فردا زندگیم شروع می شود ، کارهای زیادی برای انجام دادن دارم کارهایی تلمبار شده ،این زندگی به من خیلی بدهکار است همانطور که الان بخشی از آن را با من تصفیه کرد باید برای گرفتن بقیه طلبم با آن مبارزه کنم با پر امید بودن با واقعا زندگی کردن ، احساس میکنم که دوباره متولد شده ام با کوله باری از تجربه.. بلاخره به طبقه پنجم رسیدم ، چیزی تا دیدار شاعری جوان که تنها به دلیل افسردگی مانند توفاله بگی چای به این خراب شده سوت و کور پرت شده ، نمانده است ، حقیقتا اشعارش را دوست دارم انگار که از وجود خود من سرچشمه گرفته اند. وارد اتاقش می شوم در حال اسکی بازی با خودکارش روی دفتری مانند اعصاب من خطی، است احتمالا دارد شعر جدیدش را می نویسد، با دیدن من سرش را بلند میکند و لبخند کوچکی بر لبانش چهارزانو می نشیند ، من هم با لبخندی از او استقبال می‌کنم ،بعد از سلام کردن سر و صدای بیرون پشت پنجره ها او را مجاب میکند که از روی تختش بلند شود و به سمت پنجره های اتاق برود ، من به جای او بر روی تخت دراز میکشم ، هنوز درد آرنج و درد کبودی سم های قضات عجول را بر روی بدنم احساس میکنم ، اما این درد ها که برای خوشبخت ترین آدم جهان چیزی نیست ... هر دو پنجره را می‌بندد ، برعکس برای من جالب است که بدانم آن شلوغی داخل محوطه و این سروصداها برای چیست؟ همین سوال را از او می‌پرسم و آرام می گوید:(( من هم درست نمیدونم اما انگار امروز یکی از دیوونه ها فرار کرده، اتاقش هم همین طبقه بود)) جالب است نکند آن پسر بانمکی باشد که همیشه و همه جا استراق سمع می‌کند و سریع‌تر از هر خبر رسانیی اخبار جدید را در تیمارستان پخش می‌کن، یا آن پیرمرد مهربان که هربار آغوش بازش را ضمیمه سلام هایش می کند یا ... جرئت فکر کردن رد مورد یای سومی را به خود نمیدهم در باره ی همان دو یا از او می‌پرسم! (( نه هیچ کدوم از اونا نیست ، یه دختر جوونه که چند سال پیش بهش تجاوز شده بود و به دلیل پرخاشگری ناهنجاری شخصتی و اجتماعی آوردنش اینجا)) تجاوز ، تجاوز تجاوز ... درد عظیمی در سرتا پایم مانند خون در رگ هایم شروع به دویدن میکند ، چشمانم را می‌بندم و جرئت باز کردنشان را به خود نمیدهم . ((بگذریم شعر جدیدمو بخونم؟)) ای کاش میشد گذشت ، از این ثانیه ها ، از این افکار ، از این دنیا . روزنه ای از امید در دلم نمایان میشود وقتی به این فکر میکنم او تنها دختر در این طبقه نیست ، همین اندکی حالم را بهتر می‌کند اما همچنان در دلم رخت شور خانه ی بزرگی با تمام قوا مشغول به کار است . دوباره سوالش را برای خواندن شعرش تکرار می کند و من هم به نشانه تایید سرم را تکان می‌دهم ، شروع به خواندن می کند .صدای جیغ و داد از راهرو می آید صدای دختری که با فریاد درخواست می‌کند که رهایش کنند ، بی توجه به غزلی که در حال تلف شدن است به سمت در اتاق می روم و آن را باز می‌کنم که ناگهان دختری با موهای مشکی درست همرنگ بختم و قدی بلند به بلندای قامت عشق و چشمانی قهوه ای تلخ تر از تمام قهوه هایی که در عمرم دیده ام ، درست از روبه روی در اتاقم به سمت راه روی پشت بام میدود . من این کالبد را خوب میشناسم ، من این بو را گوشه ای از قلبم برای تمام عمرم احتکار کرده ام . با تمام سرعت به دنبال او می‌دوم ، صدای پای پرستاران از پشت سرم به گوش می خورد ، به روی پشت بام می رسم ، تنها چند قدم با او فاصله دارم...نه او نباید بمیرد ، نباید این کار را با خودش بکند ،ما حق زندگی داریم ، ما تازه شروع کرده ایم و از همه مهم تر ما همدردیم ... از پشت به موهای سیاه او چنگ میزنم اما جاذبه بدنش را از آن خود کرده و دارد به سمت پایین میکشد ، نه من موهایش را رها نمی کنم ،به هیچ وجه ، من او را نجات می دهم ... او را نجات می دهم... نجات می... ده.....
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای علیرضا رضایی
دوست خوبم، در ابتدا بابت پیام محبت‌آمیزتان صمیمانه تشکر می‌کنم و برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم و اما در مورد نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی و البته با توجه مدت زمان نسبتاً کوتاهی که وارد حرفه نسبتاً سخت و صبورانه داستان‌نویسی حرفه‌ای شده‌اید [به طور معمول، همان مسیر «گام‌به‌گام» و قاعده‌مندی که نویسندگان موفق با صبوری و پیگیری خستگی‌ناپذیرانه سپری کرده‌اند تا مهارت‌های روایت‌پردازیشان را به مرحله اجرایی مؤثرتری برسانند]، مواردی را به اختصار [اعم از مزیت‌های آشکار، ظرفیت‌های روایت‌پردازی هنوز بالقوه و همچنین برخی از کاستی‌های روایی موجود]، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم:
قبل از پرداختن به هر مطلبی، لازم به توضیح است که نیت اصلی بنده، از ارائه توصیه مؤکد، جهت حضور در روندی کارگاهی و تجربی، سعی در تألیف مدیریت شده‌تر آثار ارسالی دوستان نویسنده گرامی، با حدود «هشتصد» واژه کاربردی‌تر، آن هم برای مدت زمانی نسبتاً طولانی، تقویت حداکثری مهارت‌های روایی دوستان نویسنده گرامی، جهت به «میزان لازم» نوشتن و در نتیجه رفع نیازهای ضروری روایت است، یعنی آثار تألیفی، حتی‌المقدور نه واژه‌ای کمتر و نه واژه‌ای بیشتر از میزان لازم جهت شکل‌گیری، پیشبرد و تکمیل روند یک روایت‌پردازی قاعده‌مند و حرفه‌ای داشته باشند؛ درواقع منظور بهره‌گیری روایی حداکثری از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان است، روندی که به دقت‌ نظر برنامه‌ریزی شده‌تری [اعم از انتخاب حوادث روایی صرفاً ضروری، تنظیم «سیر توالی» وقایع پیشبرنده، طراحی و تنظیم روابط علت و معلولی منطقی و مستدل‌تر و...] نیاز دارد تا نحوه داستان‌پردازی آثار، از وجه رواییِ منسجم‌تر، متصل ‌کننده‌تر و پیشبرنده‌تری در هنگام شکل‌گیری «سیر منطقی روایت» برخوردار بشود.
مطابق همین توضیح مختصر، بایستی عرض کنم که این اثر ارسالی با حدود «سه هزار و دویست» واژه که برخی از آن‌ها وجه نسبتاً مدیریت شده‌ای دارند، اما از سویی دیگر، حجم قابل توجهی از متن است که از وجه چندان کاربردی چندان مؤثری در تقویت «انسجام روایی» بهره‌‌مند نشده است، وضعیتی که موجب ناهماهنگی شکلی و مفهومی متن، اطنابی مخل روایت، و تا حدی هم، کم‌رنگ‌تر شدن وجه شفافیت مفهومی خط اصلی داستانی [و یا حداقل سختی خوانش و درک مفهومی اثر] شده است؛ درواقع به طور کُلی، بخش توصیفی داستان، به دو گروه مشهود و مجزا تقسیم شده است:
1- توصیف‌هایی داستانی، جزءپردازانه و منطبق با روند شکل‌گیری یک روایت «رئالیستی» و تأمل‌برانگیز در بخش‌هایی از متن که طبعاً موجب بهتر، دقیق‌تر و ملموس‌تر «نشان» دادن شدن وقایع شده‌اند: «...، با لباس مدرسه و کیفی بر روی...، خودکاری را که چند قدم قبل‌تر از روی زمین...، مانند آینه‌ای که چند دقیقه پیش ...، با موهای طلایی و ژولیده ،صورتی پر چروک...، با قدی بلند و قوزی کوهان‌مانند...، از کنار تیرهای چراغ برق ، درخت‌ها و جدول‌های خیابان...، موقتاً دو زانو وسط پیاده‌رو نشسته‌ام...، با صدای خش‌دارش...، با لبخند، نگاهی به صورت بی‌لبخندش...، در کف پیاده‌روی داغ به خود پیچیده...، باریک و زنگ‌زده با سقفی سوراخ و شیشه‌هایی جابجا شکسته...، از روی تختش بلند شود و به سمت پنجره‌های اتاق...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین توصیف‌هایی دقیق و پویایی ارائه کنید تا در ساختاری برنامه‌ریزی شده‌تر و البته منسجم‌تر، موجب هرچه راحت‌تر متصورتر شدن وقایع ضروری و پیشبرنده روایت در ذهن مخاطب سخت‌پسند و حرفه‌ای بشوند.
2- توصیف‌هایی که گرچه وجه جزءپردازانه‌ای دارند، اما به دلیل تشبیه‌هایی شاعرانه، بخش‌های قابل توجهی از متن را دچار جذابیت صرفاً شکلی متن کرده‌اند [البته لازم به ذکر است که روند بهره‌گیری آگاهانه از توصیف‌های شاعرانه در هنگام سرودن شعر و یا تألیف متن‌هایی، مانند دلنویس و...، از ارزشمندی کاربردی مؤثری برخوردار است، اما طبعاً موضوع صحبت ما، ارائه یک داستان رئالیستی یک‌دست، تأمل‌برانگیز و پیشبرنده است] که در بخش پیشبرد مفهومی و واقعیت‌گرایانانه متن، نقش چندان مؤثری را بر عهده ندارند: «...، با جدیت تمام می‌تابد و موقتاً به عنوان بیعانه عرق‌های بیچاره‌ای مثل من پاپتی نصیبش می‌شود...، موزاییک کف پیاده‌رو که از سنگینی وزن آدم نماها به ستوه آمده...، خورشید قالب تهی کرده و از تابش بی‌رویه‌اش دست برداشته است...، بدن من که در آینده‌ای نه چندان دور خانه را تحویل درد می‌دهد و مستاجر آن می‌شود...، خستگی از تک‌تک سلول‌هایم سرشار است...، در عوض به تغذیه روحم می‌پردازم...، با من می‌خوانند و پنجره‌ها عاشق‌اند...، در حالت بال زدن به سوی خورشید است...، به سمت اتوبوسی پیر و خسته...، صدای تار در سر سرای رگ‌هایم طنین انداز می‌شود...، با موهای مشکی درست همرنگ بختم و قدی بلند به بلندای قامت عشق و چشمانی قهوه‌ای تلخ‌تر از تمام قهوه‌هایی که...»، مواردی که به پیشرفت منطقی و ایجاد شفافیت مفهومی اثر [البته منظور از ایجاد شفافیت مفهومی، اصلاً توضیح دادن منظور روایت نیست، بلکه تعبیه اطلاعات روایی ضروری و حتی‌الامکان توصیفی روایی در متن است که به وجه تأویل‌پذیریِ قابل کشف در متن کمک مؤثرتری کنند]، در ذهن مخاطب جستجوگر چندان کمکی نمی‌کنند.
البته لازم به ذکر است که در بین این توصیف‌های شاعرانه، بخش‌های دیگری هم وجود دارند که گرچه چندان موجب رفع نیازهای ضروری یک واقع‌گرایانه نمی‌شوند، اما از سویی دیگر، نشان‌دهنده استعداد ذاتی و توانایی بالقوه نویسنده محترم اثر، در نوشتن داستان‌های فراواقع‌گرایانه‌ای است که با قالب «رئالیسیم جادویی» مطابقتی نسبی دارند: «...، کودکی درونم را دزدیده‌اند و من با پایی برهنه سال‌هاست که دنبالش می‌گردم...، خانه‌ای منفور و مشمئزکننده که کودکی‌ام در آن به قتل رسیده است...» که در صورت برنامه‌ریزی ساختاری دقیق روایی و قرار گرفتن در قالب یک داستان رئالیسیم جادویی، می‌توانند که کارکرد تأویلی مؤثری داشته باشند.
آقای علیرضا رضایی عزیز، از این که صبورانه به توصیه‌های تقدیمی توجه می‌کنید، صمیمانه سپاسگزارم، مطابق ظرفیت‌های هنوز بالقوه موجود در این اثر ارسالی، به خوی مشخص است که شما دوست نویسنده خلاق و خوش‌ذوق، از توانایی ذاتی ارزشمندی، جهت نوشتن داستان‌های فراواقع برخوردار هستید و امیدوارم که در کنار نوشتن داستان‌های رئالیستی، شیوه نوشتاری متفاوت «رئالیسم جادویی» را هم تجربه کنید و به زودی داستانی در این زمینه از شما مطالعه کنم. با تشکر و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت