استعدادهای بالقوه ارزشمندی که در صورت بالفعل شدن، موجب موفقیت چشمگیر دوستان نویسنده می‌شوند




عنوان داستان : قرنطینه
نویسنده داستان : مریم دوست‌محمدیان

ـ هر طور شده باید چشمانم را باز نگه ‎دارم و توی چشمان وحشی خال‌مَخالی زل بزنم. درست است که جثّه‎اش از من بزرگ‎تر است و مثل من مریض نیست ولی من هر طور شده باید او را کنار بزنم و به آن طرف بروم. آن طرف سرسبزتر است و هوای بهتری دارد. هم نور مهتابی از بالا را دارد و هم نور آفتاب از بیرون به آن طرف بهتر می‎تابد. تخته سنگی که آن طرف دارد، جان می‎دهد برای قایم‌باشک و چرت کوتاه بعد از خستگی. سنگ‎ریزه‎های آن طرف، قشنگ‎تر از این طرف هستند. رنگ‎های زیبای سبز و صدفی، جلوة بیشتری به آن طرف داده‎اند. من می‎خواهم بروم آن طرف! به هر قیمتی که شده. گناهی ندارم که تبعیدم کرده‌اند این طرف! فقط کمی حالم خوب نیست همین! نباید با من این‎طور رفتار ‎کنند. باید برای رسیدن به خواسته‎ام بجنگم. هر چه بادا باد! باید همة توان و قدرتم را جمع کنم. خال‎مَخالی را که شکست بدهم درست می‌شود. از پس بقیّه برمی‌آیم.
به اندازة یک عطسة کوتاه جلو آمد. امّا در مقابل جثّة نیرومند خال‎مَخالی کم آورد و فقط توانست به اندازة یک دم عمیق دوام بیاورد. بدن نرم و پولکیش، نقش بر سنگریزه‎های زبر و خشن کف آکواریوم شد. صدای وحشت‎زدة ماهی‌ها، لابه‎لای حباب‎های آب پخش شد. خال‎مَخالی که حسّی بین پیروزی و دلسوزی داشت، آهِ عمیقی کشید و آبشُش‎هایش را یک دور خالی کرد و سپس از آب تمیز آن طرف پر کرد.
ـ بیچاره دُم‎قرمزی! دلم براش سوخت.
جواهر بود که اشک می‎ریخت و این‏ها را می‎گفت. خال‌مَخالی چرخی زد و گفت:« چاره‏ای نداشتم! اگر عقلش رو به کار می‎نداخت این‎طور نمی‎شد. بیماریش واگیر داره امّا وقتی خودش متوجّه نیست چه کار باید کرد؟»
خال‎مَخالی، انحنایی به بدنش داد و به سمت ماهی‎طلایی‎های کوچولو رفت.
ـ این دلبرها را ببینید! اگر آلوده بشن به یک روز نرسیده، همه‎شون میان رو آب. نه تنها اینا بلکه سرنوشت همه‎مون، همین می‎شه. دلتون شور دُم‎قرمزی رو نزنه. بدنش قویه. کمی که اون طرف بمونه خوب می‎شه. الان هم خودش رو زده به مُردن. اگه طوریش می‎شد، الان رو آب بود.
وجدان ماهی‎ها با این حرف خال‎مَخالی، کمی آرام شد امّا هم‎چنان دلشان برای دم‎قرمزی می‎سوخت و دوست داشتند برایش کاری انجام دهند. از طرفی، هنوز تهِ دلشان ترس داشت. اگر دم‎قرمزی حالش بدتر می‌شد و بیماریش کلّ فضای دنیای شیشه‎ای‎شان را آلوده می‌کرد چه؟
چشمان نیمه‎باز و کبود دُم‎قرمزی با سنگ‌های سفید آکواریوم گره خورد و به هپروتی نیمه‌هوشیار رفت. به زمانی که موسیقی شورانگیز زندگی، در تلألؤ زیبای آب و نور در جریان بود و آن‎ها را از شادی و خوشی، سیراب می‎کرد. آن وقت بود که خوشی‎شان را در سرشان می‎انداختند و از این سَر آکواریوم تا آن سر آکواریوم، همگی با هم موزون و هماهنگ می‎‎رقصیدند. و البته دُمِ قرمز زیبای او بود که جلوة این محیط آبی را دوچندان می‎کرد. به محض این‎که می‎فهمید از آن طرف خانة شیشه‎ای‌ دو چشم به او زل زده‎، به دلبریش می‎افزود و سعی می‎کرد درخشش بیشتری نسبت به بقیّه داشته باشد.
بابا تک‎چشمِ یک‎بال را که دیگر نگو! برق همان یک چشم مرواریدیش قلب او را روشن می‎کرد، وقتی که به او افتخار می‎کرد. چقدر دلش برای او تنگ شده بود. چقدر دوست داشت مثل بابا، خودش را از این‌جا به بیرون پرت کند و مثل او آن‎قدر بالا و پایین بپرد تا لایه‎های آبشُش، روی هم بخوابند و او را روانة آرامش ابدی کنند.
عالَمی که در آن بود خیلی طول نکشید. احساس کرد که دستی، بدن پولکیش را بلند کرد و او را از آکواریوم بیرون آورد. تکانی به بدن نیمه‎جانش داد تا از بین دست‌ها بیرون بپرد. امّا زور دست، به زور او چَربید و بعد حسّی خوب آبشُش‎های نیمه‎بازش را صفا داد. چشمانش کمی حال آمد و دید که در یک اتاقک گرد شیشه‎ای، تک و تنهاست. آبی که در آن شناور بود با آب آکواریوم، زمین تا آسمان فرق داشت. دارویی زردرنگ در آن ریخته بودند که حالش را جا آورده بود. حرکاتش داشت مثل قبل بی‎عیب و نقص می‎شد. نفس‎کشیدنش، احساس مطبوع روی پوستش، غذاخوردنش، نشاط و شادابیش. در دلش آرزو کرد که کاش چنین فرصتی برای بابا تک‎چشم یک‎بال، پیش می‎آمد و او الآن زنده می‎بود.
تُنگ کوچکی که در آن مراحل درمانش را می‎گذراند درست کنار آکواریوم بود و دوستانش را می‎توانست ببیند. گاهی اوقات بعضی‌شان نزدیک می‎آمدند و با او حرف می‎زدند. هر چند که او فقط تکان خوردن لب‎هایشان را می‎دید و صدایی نمی‎شنید. از بین ماهی‏های آکواریومی، خبری از خال‎مَخالی نبود. بعد از چند روز حالش خیلی بهتر شده بود و چشمانش راحت‎تر می‎توانست ببیند. ناگهان خال‎مَخالی را در همان جایی که چند روز پیش تبعیدش کرده بودند، دید. بدن یوقور و پر از خالَش یک‎وَری شده بود و دهانش مدام باز و بسته می‎شد. تلاشش بین دنیای مرگ و زندگی، دل دُم‎قرمزی را مالِش داد. از یک طرف، خاطرة ناخوشایندی از خال‎مَخالی توی سرش داشت و از طرف دیگر دلش برای او می‎سوخت. نکند خال‎مخالی از او واگرفته باشد؟ نکند کلّ محیط زندگی‎شان، به خاطر او آلوده شده باشد؟ نکند این بلا سر دوستان دیگرش هم بیاید؟ هجوم این افکار و نکندها، حسابی گیجش کرده بود. اگر به دوستانش آسیبی می‎رسید هیچ وقت خودش را نمی‎بخشید. حالا دیگر معمّای بیرون پریدن بابا تَک‎چشمِ یِک‎بال از آکواریوم، برایش حلّ شده بود. بابا وقتی اوّلین طعم بیماری را چشید، دلشوره و نگرانی در چشمانش موج ‎زد. تا جایی که توانست از دیگران دور شد و خودش را از جمع جدا کرد. وقتی می‎دید دُم‎قرمزیش مدام دور و بَرَش است و لحظه‎ای از او جدا نمی‎شود، و از طرف دیگر صاحبِ خانة شیشه‎ای‌شان متوجّه بیماری او نشده، نگاهی به آسمان دنیای‎شان کرد و با یک دورخیزِ پر از آه، خودش را از آب به بیرون انداخت. دست از حیات خودش شست تا حیات دیگران پاکیزه بماند.
راستی از این فاصله نگاه خال‏مخالی، چقدر شبیه نگاه بابایش شده بود! نکند...نکند فکری که در سر بابا بود حالا در سر او افتاده؟
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
بی‌تعارف بایستی پذیرفت که این داستان، در مقایسه با اثر ارسالی قبلی «معجزه نور»، علاوه بر این که همچنان از دغدغه‌ای آموزنده برخوردار است، نه تنها مطابق با توصیه‌هی تقدیمی در نقد قبلی، از کیفیت روایت‌پردازانه مشهودتری هم بهره‌مند شده است [البته هنوز تمامی موارد مطرح شده، به مرحله اجرایی کاملاً مؤثری نرسیده‌اند، اما اصلا ًنگران نباشید، چون که به طور معمول، مسیر تقویت و ارتقاء کیفیت‌ روایت‌پردازی قاعده‌مند و حرفه‌ای، به شیوه‌ای صبورانه و «گام‌به‌گام» شکل می‌گیرد و تکامل می‌یابد]، بلکه به طرز ارزشمندی، مخاطب را با یکی از استعدادهای ارزشمندِ هنوز بالقوه و قابل بالفعل شدنِ شما دوست نویسنده خلاق و خوش‌ذوق آشنا می‌کند؛ درواقع یکی از اهداف «پایگاه نقد داستان»، علاوه بر تجزیه و تحلیل شیوه روایت‌پردازی دوستان نویسنده گرامی، کشف استعدادهای هنوز بالقوه نوشتاری، این بزرگواران و سعی در ارائه توصیه‌هایی، جهت ترغیب این افراد با استعداد و تقویت توانایی‌های ارزشمندشان است، بنابراین مطابق با این دو توضیح مختصر، مواردی را مطابق با نحوه شکل‌گیری و ظرفیت‌های روایی موجود در این اثر ارسالی، به اختصار تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
اولین تغییر مشهودی که در این اثر ارسالی به وضوح مشاهده می‌شود، سعی ارزشمند نویسنده محترم، جهت مدیریت امر مهم «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری و مدیریت شده از حداقل واژگان کاربردی به کار گرفته شده در داستان] است که موجب شکل‌گیری «انسجام روایی» نسبتاً قابل قبولی [درواقع داستان با حدود نهصد و هفتاد و سه واژه تقریباً مدیریت شده، از «وحدت رویه» روایی مشهودتری نسبت به اثر ارزشمند قبلی شما دوست نویسنده فرهیخته برخوردار شده است] در داستان شده است، عملکرد منسجم کننده ارزشمندی که نشان‌دهنده سعی در ایجاد «تمرکز روایی» بر روی یک «سوژه مشخص» و انتخاب حوادثی ضروری‌تر، متصل کننده و پیشبرنده در «سیر منطقی داستان» است و البته برخورداری روایت از روابط علت و معلولی مستدل‌تری که موجب پاسخ‌گویی منطقی به سئوال‌های ضروری متن می‌شود؛ آفرین بر شما
همچنین در این اثر ارسالی، در بخش‌هایی از متن ارائه شده، با بهره‌گیری از شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا»، به طرز محسوس‌تری سعی در «نشان» دادن وقایع ضروری روایت داشته‌اید تا داستان‌تان حتی‌الامکان از «فضاسازی»‌های نسبتاً ملموس‌تر و «همزادپندارانه»‌تری بهره‌مند بشود: «...، بدن نرم و پولکیش، نقش بر سنگ‌ریزه‎های زبر و خشن کف آکواریوم...، لابه‎لای حباب‎های آب پخش شد...، آهِ عمیقی کشید و آبشُش‎هایش را یک دور خالی کرد و سپس از آب تمیز آن طرف پر کرد...، چشمان نیمه‎باز و کبود دُم‎قرمزی با سنگ‌های سفید...، دارویی زردرنگ در آن ریخته بودند که...، نفس‎کشیدنش، احساس مطبوع روی پوستش...، فقط تکان خوردن لب‎هایشان را می‎دید و صدایی نمی‎شنید...، یک‎وَری شده بود و دهانش مدام باز و بسته می‎شد...»؛ درود بر شما، لطفاً سعی کنید که حتی‌الامکان تمامی متن را [البته علاوه بر احتراز آگاهانه و مدیریت شده از حضور توصیف‌هایی که بیشتر وجهی گزارشی دارند]، با چنین توصیف‌های پویا، جزءپردازانه و پیشبرنده‌ای تنظیم و تألیف کنید.
البته از سویی دیگر، داستان با یک «دیالوگ» نسبتاً طولانی [حدود «صد و شصت و سه» واژه که کارکرد چندان مؤثری در تقویت روایی متن ندارند] شروع شده است، بنابراین جهت یادآوری ،لازم به ذکر است که مطابق با توصیه تقدیمی در نقد قبلی، حتی‌المقدور سعی داشته باشید که داستان را نه با دیالوگ شروع کنید و نه با دیالوگ به پایان برسانید؛ البته به جز مواقعی که «ضرورت روایی»متن چنین ایجاب می‌کند تا نقطه ورود به داستان، دیالوگ راه‌گشا و تأثیرگذاری باشد که علاوه بر ضروری بودن، مطابق با قواعد توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی معتبر [برای شناخت هرچه دقیق‌تر و آموزنده‌تر این قواعد ضروری، پیشنهاد می‌کنم که به مطالعه کتاب ارزشمند و آموزشی «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل بپردازید]، بهره‌ای دقیق‌تر و منطبق‌تر گرفته باشد.
درواقع داستان شما از این موقعیت ارزشمند روایی برخوردار است که با اندکی تدقیق، تنظیم و ترمیم برنامه‌ریزی شده‌تر، از ورودیه‌ای «توصیفی»، قدرتمندتر، تأثیرگذارتر و حتی تعیین‌ کننده‌تر [در شکل‌گیری جریان منطبق و منطقی متن] بهره‌مند بشود: «...، به اندازة یک عطسه کوتاه جلو آمد، امّا در مقابل جثّه نیرومند خال‎مَخالی کم آورد و فقط توانست به اندازه یک دم عمیق دوام بیاورد....»، پس مطابق همین بخش به خوبی توصیف شده، کاملاً مشخص است که روایت تألیفی شما دوست بزرگوار، از امکانات روایی مؤثری برخوردار است که فقط نیاز به برنامه‌ریزی دقیق‌تر و محاسبه شده‌تری دارد تا مخاطب سخت‌پسند را به خوانش مشتاقانه‌تر و همزادپندارانه‌تری ترغیب کند و طبعاً از وجه روایت‌پردازی جذاب‌تر و ماندگارتری بهره‌مند بشود.
و اما برگردیم به بخش مهم آشنایی با یکی دیگر از استعدادهای نوشتاری ارزشمندتان که از طریق مطالعه همین اثر ارسالی برای بنده میسر شده است، گرچه داستان هنوز با قواعد تعریف شده برای قالب تخصصی کودکان [ گروه الف: آمادگی و سال اول دبستان، گروه ب: سال‌های دوم و سوم دبستان، گروه ج: سال‌های چهارم، پنجم و ششم دبستان]، هنوز به تطبیقی دقیق و حداکثری نرسیده است، اما کاملاً مشخص است که شما از این توانایی مؤثر برخوردار هستید که به طرز حرفه‌ای و موفقیت‌آمیزتری به تألیف آثار تخصصی بسیار جذاب و آموزنده برای این گروه ویژه سنی بپردازید.
واقعیت این است که نوشتن برای رده سنی کودکان [ البته با انطباق هرچه دقیق‌تر متن با جهان قصه‌های خیال‌انگیز کودکانه، همچنین رعایت زبان داستانی رسمی، اما در عین حال به لحاظ مفهومی ملایم‌تر و آسان‌تر و...]، کاری بسیار ارزشمند و تأثیرگذاری است و بدون تعارف شما هم از استعداد مشهودی در این زمینه برخوردار هستید که طبعاً با مطالعه مجدد و دقیق‌تر کتاب‌های موفق و مرتبط که نویسندگان بزرگ ایرانی و خارجی تألیف شده‌اند و بهره‌گیری از نشریات هفتگی و ماهانه تخصصی و البته اهتمام خستگی‌ناپذیر جهت تألیف چنین آثار ارزشمندی، به موفقیت «قصه‌پردازانه» چشمگیر و ماندگاری خواهید رسید.
دوست نویسنده گرامی، بابت این که مسیر جذاب و دلپذیر داستان‌ نوشتن، برای این گروه سنی حساس و آینده‌ساز را انتخاب کرده‌اید، صمیمانه تشکر می‌کنم، مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما در این قالب نوشتاریِ آموزنده و خیال‌انگیز هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 17 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم دوست‌محمدیان گرامی، بابت توجه بزرگوارانه‌تان به توصیه‌های تقدیمی، صمیمانه تشکر می‌کنم، با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
مریم دوست‌محمدیان » 17 روز پیش
سلام و عرض ادب. ممنون که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید. توصیه‌های مشفقانه و عالی‌تون چراغ راهم میشه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت