انتخاب سوژه مناسب گام اول است گام های سخت تر در پی می آید،!




عنوان داستان : باید به ساحل زد
نویسنده داستان : مهدی افشار

به نام حق

در افق زرد رنگ اقیانوس،خورشید با تمام حرارتش زیر آب فرو میرفت.نور ضعیفش که از تلاطم همیشگی آب میگذشت،به یک کشتی سفید و کوچک دو طبقه میرسید که چند ماه میشد پا به پای خورشید همراه طلوع روی آب می آمد و قبل از اینکه خورشید آسمان را به ماه امانت بسپارد به اِسکله بازمیگشت،یک گروه تحقیقاتی تمام روز را روی کشتی کار میکردند و زندگی موجودی را بررسی میکردند که روزنامه ها برایش تیتر زده بودند"یک اقیانوس تنهایی درون آب های آرام"
به دور از هیجانی که روی کشتی برای جمع کردن وسایل و رفتن به تعطیلات شروع شده بود،دختری نوجوان با موهایی بلند و صورتی کشیده و ظریف در کنار عرشه روی یک صندلی کوچک نشسته بود و دفترچه ی خاطراتش را کامل میکرد.دخترک مینوشت،بی توجه به پدرش که میگفت :(وسایلت را جمع کن دختر!باید برگردیم خانه)
مینوشت و میدانست بهترین همزبانش همین کاغذ و خودکار است.موهایش را که جلوی صورتش ریخته بود،پشت گوشش برد و مینوشت:
هفته ی پیش با اصرار پدرم به اینجا آمدم،هیچ دلم نمیخواست تنهایی ساکت خانه را رها کنم،من به این جاهای شلوغ عادت ندارم،بابا هم که همیشه سرش به کارش گرم است،نه اینجا کنار من است نه وقتی خانه بودیم،آه مادر،این چند سال که از بینمان رفتی ،جای خالیت هر روز بیشتر حس میشود.
بابا به من گفته بود میخواهم تنها ترین نهنگ دنیا را نشاانت بدهم،من اول قبول نکردم ،برایم مهم نبود چه چیزی میخواهد نشانم بدهد،ولی وقتی صدای
ضبط شده ی نهنگ را برایم پخش کرد نظرم عوض شد.
اِنگار ندایی از درونم میگفت باید او را ببینم،آن صدا!آن نجوا! آن فریاد!
هر چیزی که اسمش هست،غمگین بود،ناله ای که بعد از هر تولد به سرعت درون اقیانوس خفه میشد.‌‌‌‌اِنگار کسی را صدا میزد ولی منتظر نبود تا پاسخی دریافت کند،شاید هم به این وضعش عادت کرده و این برایش فقط یک تکرار است،یک روزمرگی
پدر میگفت چون فرکانس صدای این نهنگ از بقیه ی نهنگ ها بیشتر است هیچ نهنگ دیگری توانایی شنیدن صدای او را ندارد،برای همین جدا از بقیه زندگی میکند،بیرون از دسته
هر چقدر که پدر بیشتر توضیح میداد احساس میکردم بیشتر این نهنگ را دوست دارم
اما من فکر میکنم او توانسته چیزی را بفهمد که بقیه نهنگ ها نمیتوانند.مثل گالیله
شاید هم او عاشق است وگرنه چرا صدایش اینقدر تنهاست،شاید یک روز چشم باز کرده و دیده که معشوقه اش نیست و از آن روز تمام اقیانوس را دنبال او میگردد،این همان عشق واقعی است،ای کاش آدم ها هم کمی یاد بگیرند.
پدر میگفت او بعضی وقتی ها به سطح اقیانوس میاید،آب را از حفره ای که روی سرش هست بیرون میدهد،باله های بزرگش را به سطح آب میکوبد و دوباره به زیر آب برمیگردد.
به امید دیدن او هر روز گوشه ای از کشتی که رفت و آمد نداشت را پیدا میکردم،مینشستم و بی قراری آب را نگااه میکردم تا بلکه از جایی شکافته شود و پوست تیره رنگ و زمخت نهنگ بیرون بزند.ولی تا امروز او را ندیدم
من مطمئنم او چیزی می خواهد بگوید،شاید کسی حرفش را نفهمد ولی برای شنیدن بعضی حرف ها گوش لازم نیست ،چشم ها همه چیز را لو میدهند.این چند
روز حس خوبی داشتم ،اِنگار بین جمعی غریبه ،یک آشنای قدیمی را دیده باشم.
_تو که هنوز اینجا نشستی!!!
دختر به خودش آمد و پدرش را با آن چهره ی جدی همیشگی اش روبه رویش
_چشم بابا
خودکارش را بین دفترچه اش گذاشت و از جایش برخاست و دفترچه را با دو دست جلوی خودش نگه داشت و بعد به طبقه ی بالا ی کابین کشتی رفت.
کشتی شروع به حرکت کرد،دختر وسایلش را با عجله و بدون دقت داخل کوله پشتی اش میریخت و به این فکر میکرد که هیچ وقت نمیتواند آن نهنگ را ببیند. نور ضعیف غروب هنوز اقیانوس را دلگرم میکرد،ساحل از دوردست با صدای موتور کشتی نزدیک میشد.
دختر از گوشه ی کشتی پدرش را میدید که با دوستانش نشسته وبرنامه ی تعطیلاتش را تعریف میکند، او به غروب خیره شده بود و دهانش از همیشه ساکت تر بود.
شب خورشید را به زیر آب هول میداد و منظره ای درست‌ کرده بود که تا مدت ها از ذهن افراد روی کشتی نمیرفت.
ناگهان چندین متر جلو تر از کشتی ،آب برآمده شد و بدن تیره رنگ و عظیم نهنگ از زیر آن پیدا شد که با سرعت به سمت ساحل میرفت.
دخترک با هیجان بلند شد و زود تر از بقیه خودش را به کناره ی کشتی رساند،تمام گروه بهت زده و ساکت، هجوم نهنگ به سمت خشکی را نگاه میکردند..دختر ذوق زده بود و از دور نگاهش به چشمان نهنگ گره خورده بود.
دلش میخواست بتواند دستانش را باز کند و نهنگ را با تمام تنهاییش در آغوش بکشد.دوست داشت تمام روز را به چشمان درشت و آبی رنگ او خیره شود و سرگذشت زندگی اش را بخواند.
با صدایی هیجان زده پرسید:((بابا!این همان نهنگی است که میگفتی!؟باید خودش باشد چون تنهاست
بابا!چرا به سمت خشکی میرود؟))
پدرش با صدایی مضطرب گفت:("خودکشی")
روی بدن دختر آب سرد ریخته بودند،مات مانده بود.
به نهنگ نگاه میکرد که حالا آبِ پشت سرش کاملن گل آلود شده بود.
مردمی که در ساحل قدم میزدند،متوجه جسم بزرگی شده بودند که به سرعت به سمت آن ها میامد و همگی کنار رفته بودند.نهنگ به سرعت وارد خشکی شد،چند متر روی شن ها کشیده شد و بعد از چند ثانیه تقلا کردن آرام گرفت.
مردم به سرعت دور او را گرفتند.گوشی هایشان را دراوردند و شروع به فیلمبرداری کردند،کشتی وارد خشکی شد و به گل نشست،گروه از لبه های کشتی آویزان شدند و پایین آمدند و به سمت نهنگ دویدند.
نهنگ رو به پهلو افتاده بود، باله ی دمش را بی رمق بالا میاورد و پایین مینداخت.
دهانش نیمه باز مانده بود و آب و گِل از شیار های روی بدنش می چکید،نهنگ دیگر تکان نمیخورد، او مرده بود ،نگاه بی جانش از آدم هایی که دورش را گرفته بودند ، میگذشت و به بالای عرشه خیره شده بود.
جایی که دخترک ایستاده بود و اشک هایش را پاک میکرد،چیزی را که دیده بود باور نمیکرد،نمیدانست باید چه کار کند؟با خودش کلنجار میرفت،گیج بود.
سرش را بین دستانش گرفت.به این فکر میکرد که نهنگ این حقیقت را فهمیده بود.اینکه بیرون از آب ها دنیای تازه ای وجود دارد،او میدانست ؛برای رهایی از تنهایی باید به ساحل زد.
شب آسمان را تصاحب کرده بود،خبرنگار ها اطراف نهنگ بی جان را گرفته بودند ،دختر کف عرشه نشسته بود و آخرین خاطره اش را کامل میکرد.

مهدی افشار
۱۲ /۰۷ /۹۹
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
دوست بسیار جوانم آقای مهدی افشار سلام. از حسن ظنتان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «باید به سواحل زد» را خواندم. دست شما درد نکند، زحمت کشیدید. شروع داستان اصلاً قابل قبول نیست! در افق زرد رنگ اقیانوس، خورشید داشت با همه گرما‌ی‌اش در آب می‌رفت و نمی‌دانم نور کم جانش از تکان های همیشگی آب اقیانوس می‌گذشت و می‌رسید به کشتی دو طبقه. (نقل به مضمون) یعنی دم غروب بود و کشتی تحقیقاتی آماده برگشتن به ساحل. پس چرا این قدر سخت گفتی؟
آقای مهدی بسیار عزیز، از اساسی‌ترین ضعف اغلب نویسندگان جوان (منظور سابقه نویسندگی است نه سن و سال) نثر و زبان است. سخت می‌نویسند، سنگین می‌نویسند و بیهوده پیچیده و نامفهوم، ‌ تا آنجا که نثر و زبان می‌شود چالش خواننده. به جای آنکه نثر کمکش کند و او را وارد جهان داستان کند، خود می‌شود معضل. صریح می‌گویم ببخشید. شما در تمام طول اثر در نگارش مشکل داشتید. ساده، سر راست و روان ننوشتید. چرا همانطور که حرف می‌زنید نمی‌نویسید؟ لطفاً به متن زیر دقت کنید، قول می‌دهم فی البداهه بنویسم:
« دم غروب بود. باران می‌بارید شدید. دفترچه بیمه را گذاشتم زیر کاپشنم. از خانه بیرون زدم. کوچه و خیابان خیس بود و خلوت و سرد. باران می‌بارید. کنار خیابان ایستادم. طول کشید تا تاکسی بیابد، گفتم داروخانه سیزده آبان. گفت بیست هزار تومان. این طوری پول کم می‌آوردم برای دارو. باران می‌بارید، راه دور بود، اما چاره‌ای نبود، باید پیاده می‌رفتم. یقه کاپشنم را بالا کشیدم و با قدم های محکم رفتم.»
دیدی دوست هنرمند و جوان من؟! من در نگارش این متن کوتاه چند کار کرده‌ام: از جملات کوتاه استفاده کرده و کلمات ساده انتخاب کرده‌ام، کلمات را نشکسته‌ام و خودم را ملزم نکرده‌ام حتماً ارکان جمله را رعایت کنم. درست است؟ این گونه نوشتن در ابتدای راه نویسندگی، معجزه می‌کند. بعد کم کم مهارت پیدا می‌شود، تجربه می‌آموزیم و یاد می‌گیریم از زبان ادبی هم استفاده کنیم. اجاره می‌دهی مثالی بزنم؟ از نوشته خودم مثال بزنم اشکالی دارد؟ ندارد؟ ممنون. من داستانی دارم به اسم «خاک» حدود سی سال پیش آن را نوشتم. داستان با توصیف روستایی شروع می‌شود که خشکسالی در آن بیداد می‌کند. باد گرم می‌وزد همراه گرد و خاک. من ابتدا داستان را به این شکل نوشتم: «باد گرمی که می‌وزید پر از گرد و خاک بود. باد گرد و خاک را مشت مشت به در و دیوار و پنجره خانه های روستا می‌کوبید.» بگو خب! اما چنگی به دل نمی‌زد. نشستم چند باره نوشتم، آخرش این به دلم نشست: «باد انگار بچه‌اش مرده بود که خاک را این طور مشت مشت بر سر می‌ریخت. باد بچه مرده به روستا رسید.»
امیدوارم متوجه منظورم شده باشید و چیزی از زبان الکن من سر در آورده باشید.
با توضیحاتی که ارائه کرده‌اید، مثل ظاهر دختر، کشتی تحقیقاتی، اقیانوس، رفتن به تعطیلات، تحقیق مفصل درباره وال تنها و نوع پوشش خبرنگارها، نشان می‌دهد داستان ایرانی نیست. وطنی نیست. چرا؟ مگر ما نمی‌توانیم موضوع یک کار جدی تحقیقاتی باشیم، خاصه در داستان؟
سوژه قشنگ است، یک نهنگ تک افتاده و غریب که هیچ کس دردش را نمی‌داند، سوژه خوبی است. دست مایه مناسبی است برای یک داستان حس برانگیز. اما در داستان شما این سوژه، در حد سوژه کارتون هایی با این موضوع، باقی مانده‌اند. من با وجودی که به ندرت کارتون و فیلم کودک و نوجوان می‌بینم، لااقل سه چهار فیلم و انیمیشن با همین سوژه دیده‌ام. صد البته با پرداخت متفاوت. این داستان یک چیز اساسی کم داشت. حالا که دختر بی‌مادر و تنهایی را وارد داستان کرده‌اید، آیا بهتر نبود با آن وال به واسطه درد، حس و عاطفه مشترک، ارتباط برقرار می‌کرد و به جای خودکشی، دگرگونه سرنوشتی می‌یافت؟ مثلاً وال سعی دارد چیزی را به آدم ها بگوید، جایی در دل اقیانوس آرام، مثلاً مشکل زیست محیطی پیش آمده است و وال جوان بر اثر همین مشکل مادرش را از دست داده است، حالا می‌خواهد جان بقیه وال ها، دلفین ها و ماهی ها را نجات دهد. چاره‌ای ندارد جز کمک گرفتن از آدم ها. اما آدم ها صدایش را نمی‌شنوند، نمی‌فهمند. فقط دختر می‌شنود. چگونه؟ نمی دانم. باید بسیار فکر کنی تا مثلاً در یک شب مهتابی وقتی دختر تنها روی عرشه ایستاده و به اقیانوس زل زده است، در یک فضای سوررئالیستی ناگهان بشنود که وال بگوید سلام. من پیشنهاد می‌کنم روایت و زاویه دید را کلاً تغییر دهید و من راوی بنویسید، از زاویه دید دختر. معصومیت دختر و عشقش به طبیعت در باورپذیری ماجرا کمک می‌کند. البته فقط پیشنهاد است.
نکته آخر، آقا مهدی دلاور شما با علامت نگارشی "نقطه" قهر هستید؟ گمان کنم در کل داستان‌تان فقط از سه چهار نقطه استفاده کرده‌اید آن هم با اکراه. انگار که گفته باشید، ببین نقطه منت نمی‌کشم ها، اگر دوست داری دو سه جای داستان من بنشین و آرام بگیر.
مشتاقم داستان بعدی‌تان را هم بخوانم تا ببینم چقدر پیشرفت داشته‌اید.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت