راه رفتن روی لبه تیغ




عنوان داستان : زن های این منطقه
نویسنده داستان : فرخنده پورسياه

توی صندلی عقب ماشین پت و پهن نشسته بود. لاغر اندام و ظریف بود، اما حوصله نداشت خودش را جمع و جور کند. توی ماشین به جز راننده کسی نبود. هنوز بدنش از خواب ناتمام سِر بود، آنقدر سِر که حتی حال نداشت دنباله چادرش را که تمام صندلی عقب ماشین را پوشانده بود جمع کند-آنقدر سِر که حتی پلک هایش هم توان برهم زدن نداشتند- آنقدر سِر که به در ماشین لم داده بود و کجکی نشسته بود. همیشه وقتی که کمی زودتر بیدار می شد این حالتی بود و مدتی طول می کشید تا دوباره سرحال بیاید و همان دختر عجول و سرزنده شود. ماشین به سمت بالای خیابان پیش می رفت و به سرعت از کنار مسافرانی که کنار خیابان منتظر ماشین بودند رد می شد-صدای مسافران منتظر در حالی که مسیرها را داد می زنند در سرعت ماشین و صدای باد گم می شدند:
- بیمارستان.....
- میدان............
سرعت ماشین کم شد-نگاهی به بیرون انداخت ، ماشین جلوی پای زنی توقف کرد-تا باز شدن در ماشین و سوار شدن او، دختر جوان با یک تکان دست دنباله چادرش را جمع کرد و روی پایش انداخت- زن نسبتا چاق و میان سال که چادری بر سر داشت کنار دختر جوان جای گرفت و به او چسبید-. پوستی تیره و صورتی گوشت آلود داشت و چهره ای آرام که به دل می نشست. نگاهش را برگرداند. کمی بالاتر ماشین دوباره توقف کرد. با ایستادن ماشین دوباره سرش را به طرف زن و مسافر جدید برگرداند. مردی میان سال با موهایی وزوزی که جوگندمی شده بود در حالیکه نایلونی در دست داشت سوار شد و کنار زن میان سال جای گرفت. زن میان سال خودش را بطرف دختر جوان کشید و به او چسیبد، دختر جوان هم بیشتر به در ماشین چسبید. ماشین به راه خود ادامه داد در میان تکان های ماشین، دختر جوان متوجه شد که مرد میان سال روی صندلی قرار ندارد و مدام وول می خورد انگار می خواست کاری انجام دهد. دسته نایلون را روی انگشت شست دستش که سمت زن میان سال قرار داشت سوار کرده بود و چهار انگشت دیگرش کاملا آزاد و گسترده بودند گویی می خواست چیزی را بگیرد. دختر جوان همچنان که با چشمانش دست مرد را دنبال می گرد متوجه شد که مرد قصد دارد دستش را بر روی پای زن قرار دهد.از حرکت مرد شوکه شد و قلبش هری ریخت.
-داره چیکار میکنه؟
کمی بیشتر خودش رو به جلو خم کرد و سعی کرد که صورت مرد را ببیند. اما مرد سرش پایین بود و چشمانش روی پای زن میان سال زوم شده بود و متوجه نگاه دختر جوان نشد. مرد بیشتر تقلا کرد... دختر جوان منتظر عکس العمل شدیدی از طرف زن شد. زن به آرامی پایش را از زیر دست مرد کشید اما حرفی نزد.
-تعجب کرد، چرا زن میان سال هیچ کاری نکرد؟چرا به مرد چیزی نگفت؟ واقعا که! مرد رو بگو! از سنش هم خجالت نمی کشه! ای کاش می دونستم زن و بچه داره یا نه! شب که به خونه بر میگرده چطور می تونه تو صورت زنش نگاه کنه- حتما کلمات عاشقانه و محبت آمیز هم به زنش میگه! چه می دونم شاید اصلا زن و بچه هم نداره یا اگر داره رابطه خوبی با هم ندارند.
توی ذهنش این افکار می آمدند و می رفتند که صدای آرام و سنگین زن او را به خود آورد.
-دست بکیش براگم، درس بنیش، دری چه کید؟ درسه خدا داسه ناو سرم ولی اقریشه وت و ویلان نیم.
مرد میان سال دستش را عقب کشید و سرش را توی شانه هایش فرو برد. موهای سرش سیخ تر شده بودند. حرفی نزد.
-دست در نکی براگم، لیره پیاده بوم!
ماشین جلوی در بیمارستان ایستاد. زن کرایه داد و پیاده شد. مرد میان سال دوباره به درون ماشین برگشت و سر جایش نشست.
یعنی تو بیمارستان مریض داشت؟ چرا اینقدر گرفته بود؟ توی صداش غم بود. صدای گفتگوی مرد میان سال و راننده بار دیگر او را به خود آورد.
-خودشون کم دارن، هرزه و ویلان هستن. فقط به دنبال اینن که کسی رو پیدا کنن تا شرشون روبندازن گردنش- به جان خودت من آرام نشسته بودم- کاری به کارش نداشتم، یه دفه میگه دستت رو بردار. آخه بی خانواده تو خودت خرابی- دلت میخواد با هر کسی رابطه داشته باشی، چرا آبروی منو میبری و تقصیر رو گردن من می اندازی؟
-عیب نداره خودت رو ناراحت نکن آقا- اینا همیجورین از زنای این منطقه بود دیگه، ازشون چه انتظاری داری؟
-اره والله-
خون به مغزش نمی رسید- قلبش به درد آمده بود و به شدت می زد. از فرط عصبانیت و ناباوری نتوانست حرفی بزند.
-آقا، نگه دار. کرایه رو داد از ماشین پیاده شد و رفت.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم فرخنده پورسیاه سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «زن های این منطقه» را خواندم. دست شما درد نکند، از زحمتی که کشیدید بسیار متشکرم .
با عنوان داستان شروع کنیم؟ عنوان داستان عجیب، جذاب و حساس است! بهتر بگویم شمشیر دو لبه است. زن های این منطقه زن های خوشنامی هستند. پاکدامن هستند. دلاورند... یا زن های این منطقه بدنام هستند. دامنشان آلوده است. بزدلند... من در طول خوانش اثر دغدغه داشتم که مبادا مراد نویسنده برداشت دوم باشد. متأسفم که بود !
گره داستان چرا این قدر دیر زده می‌شود؟ چالش داستان در نیمه دوم آن حتی عقب‌تر مطرح می‌شود! کمتر خواننده‌ای حوصله می‌کند تا لحظه بهم خوردن تعادل داستان شما تحمل کند و اثر را پی بگیرد.
شروع داستان یا توصیف دختری است که در صندلی عقب تاکسی تقریباً ولو شده است. زاویه دید هم دانای کل محدود به مسافر دختر جوان است. توصیفی از حالت نشستن و روحی و جسمی او، چند سطر؟ باورش سخت است، قریب بیست سطر فقط به توصیف این شخصیت اختصاص یافته است، یعنی بیش از یک سوم حجم اثر! این در حالی است که آنهمه توضیح و تشریح هیچ ربطی به کلیت اثر ندارد و حذف کل آن هیچ لطمه‌ای به موضوع اصلی داستان وارد نمی‌سازد. خانم پور سیاه محترم حذف قسمت های زائد داستان یکی از سخت‌ترین و حرفه‌ای ترین مراحل نویسندگی است. اکثرنویسندگان فکر می‌کنند آنچه نوشته‌اند، شاهکار است و آیه های منزل، لذا حاضر نمی‌شوند حتی یک کلمه را حذف کنند، چه رسد به جمله و پاراگراف. بهتر است در این مواقع داستان را به فردی اهل، امین و کارشناس سپرد تا کار حذف و‌ تعدیل را انجام دهد. دختر مسافر فقط شاهد است . شاهد راوی، هیچ نقشی در داستان ندارد، هیچ کنشی هیچ حرفی حتی. تاکسی سربالایی خیابان را بالا می‌رود. ابتدا یک زن چاق چادری سوار می‌شود در پی ایشان یک مرد میانسالی که موهای جوگندمی دارد و نایلون خریدی در دست گرفته است، سوار می‌شود ، کنار زن میانسال چاق. تا اینجا بیش از نیمی از داستان گذشته و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است و هیچ تعادلی بهم نخورده است. نکته‌ای که نویسنده‌ فراموش کردهاین است که ننوشته جلو، کنار راننده کی نشسته، این از آن رو مهم است که ماشین مسافرکشی است و کنار خیابان پر از مسافر. چرا مرد میانسال نرفت جلو بنشیند؟ کاری نداریم. فرض کنیم که جلو قبلاً اشغال شده است. راوی_ شاهد متوجه می‌شود مرد روی صندلی‌اش اصلاً آرام و قرار ندارد! من یقین کردم مرد مشکل جسمی حاد دارد، چیزی مثل مسمومیت شدید یا تب و لرز شدید یا... نگرانش شدم. گفتم الان است که روی صندلی عقب تاکسی یا از حال برود یا جان به جان آفرین تسلیم کند. چون دو سه بار اسم بیمارستان به عنوان مسیر مسافران قید شده بود. طبیعی است که مؤلف محترم بیندیشد؛ راوی ناجی جان مرد مسافر شود تا رسیدن به بیمارستان. اما ناگهان اتفاق عجیبی می‌افتد، اتفاقی غیر عادی و بی پشتوانه داستانی. یعنی تابع رابطه علت و‌‌ معلولی نیست. علت آن همه بی قراری مرد و وول خوردن و جلب توجه این بوده که (عذر خواهی می‌کنم) می‌خواسته دستش را بگذارد روی پای زن چاق میان سال! که چه؟ آنهم در حضور راننده و دختر مسافر؟ نمی‌دانم چرا نویسنده اعتراض نرم و انسانی زن را به زبان کردی روایت کرده است، آن هم بدون زیر نویس؟ آنچه من فهمیدم این بود که زن می‌گوید دستت را بردار برادر من. من ممکن آست بدبخت بیچاره باشم اما بدکاره نیستم. زن دم بیمارستان پیاده می‌شود و می‌رود، راوی_ شاهد همچنان ناظر است و سکوت می‌کند. پس از پیاده شدن زن میانسال چاق، مرد میانسال شروع می کند به زدن تهمت های ناروای جنسی به زن برای تطهیر خودش. این دیالوگ بهترین قسمت کار است، منوط بر اینکه از ادبیات نجیبانه‌تری استفاده می‌کردند . برای نمونه به دو سه سطر این دیالوگ توجه کنید:
«- خودشون کم دارن، هرزه و ویلان هستن. فقط به دنبال اینن که کسی رو پیدا کنن ...»
جواب راننده بسیار تحقیرآمیز و خطرناک است. راننده چیری به این مضمون می‌گوید که از زنان این منطقه چه توقعی داری؟ یعنی زن های این منطقه پاکدامن و عفیف نیستند! این خیلی خطرناک و توهین آمیز است مهم نیست منظور نویسنده کدام منطقه از کدام شهر است، مهم این است که چنین برچسبی به هیچ منطقه‌ای در هیچ شهری به طور مطلق نمی‌چسبد. همه جا در همه شهرها و منطقه ها آدم های مریض و زن های تن فروش ممکن است حضور داشته باشند و ربطی به یک منطقه خاص ندارد.
موضوع عجیب دیگر فارسی حرف زدن مسافر و راننده است در حالیکه هر دو کرد هستند. حتی زن میانسال هم کردی حرف زد. من متوجه چرایی این دو زبان نشدم.
سرکار خانم فرخنده پورسیاه نگارش چنین سوژه هایی سخت است، خیلی دقت، تجربه و‌ وسواس می‌خواهد، درست مثل راه رفتن روی لبه تیغ است. از زحمتی که کشیدید متشکرم.
پیشنهاد می‌کنم چون در ابتدای راه هستید فعلاً بروید سراغ سوژه های عام‌تر و کم هزینه‌تر. در نثر و زبان بیشتر وسواس بخرج دهید. از زیاده گویی جداً پرهیز کنید.
با تمام مواردی که برشمردم شما استعداد نویسندگی دارید. ار نوع خوبش را هم دارید. مشروط به اینکه بسیار زحمت بکشید و بیشترتر رنج ببرید. چرا که رنج شکافنده فهم و استعداد آدمی است.
منتظر اثر بعدی‌تان می‌مانم. حتم دارم شاهد پیشرفت قابل ملاحظه‌تان خواهم بود .
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
فرخنده پورسياه » 17 روز پیش
درود و سپاس از نقد بسيار دقيق و آموزنده شما. بسيار ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت