شخصیت‌های عین هم، یکی باید حذف شود




عنوان داستان : تو مسؤل گلت هستی
نویسنده داستان : نرگس جودکی

آسمان از ابرهای سیاهی شبیه به دود های متراکم پوشیده شده بود. خانه ویلای در بازوهای طویل درختان انبوه که مسلح به چنگال وآماده گرفتن شکار باشند گرفتار شده بود واز ترس چنان مچاله شده بود که زمینش هم سطح خاک باغ شده بود. چند برگ خشک رانده شده به دست باد شتابان می گذشتند. گویی با وحشت از چیزی که نزدیک بود به آنها برسد، می گریختند.
صدای زوزه باد در دل تاریکی لابه لای درختان پیچید . پنجره به هم خورد. حسام از خواب پرید. صورت خیس از عرقش را با پشت دست پاک کرد. جای خالی مرجان را حس کرد. او را چند بار صدا زد. دست دراز کرد وآباژور قرمز رنگ را روشن کرد. از تخت پایین خزید. باد شدیدی از پنجره وزید. پرده ملول همچون روحی سرگردان به پرواز در آمد. سعی کرد قلاب خراب پنجره را ببنددکه متوجه کسی وسط باغ درست زیر درخت گردو شد.قلبش محکم مثل دارکوب به دیواره سینه اش کوبید. مرجان را دوباره صدا زد. اتاق خواب کناری، سرویس حمام ودستشویی را چک کرد.صدای جیر جیر پارکت قهوه ای رنگ سکوت هال را بهم زد. چراغ قوه ی آویزان کنار در ورودی را بر داشت. حس کردنفس اش به شماره افتاده است. با پاهای سست پله های مارپیچ را طی کرد. پایش به چیزی نرم گیر کرد وسکندری خورد. نور را جلوی پایش ثابت کرد. رودوشی دست بافت با گلهای درشت مرجان را بر داشت.
_مرجان. مرجان. عشقم
دختر لاغر اندام با موهای قهوه ای پریشان دور گردنش، مانند جنینی با لباس خواب سفید بلند وسط باغ در خود مچاله شده بود. با صدای حسام چشمان سبز ترسیده اش را باز کرد.
_عزیزم چرا اینجا خوابیدی؟
سرعت وزش باد کم شده بود و به آرامی هوا را می لرزاند وبال های بی صدای شب در پیرامون آنها آهسته می زند.
ومرجان مسخ شده، سرد و مات به او نگاه می کند.
_پاشو عشقم، سرده مریض میشی. دستت رو بده به من.
صدای عوعو سگ وجیغ شغال ها از دور با صدای کشدار جیغ زنی در هم می آمیزد.
مرجان خواب زده نگاهش می کند وبدون کلامی به او تکیه می دهد. دستان ظریف ویخ زده اش را در دستان بزرگ حسام قفل می کند. باشانه های افتاده که قدش را کوتاه تر کرده بود چون کودکی مطیع به سمت ویلاراه می افتد .

مرجان آرام روی تخت دراز کشید.حسام با چشمان مشکی ودرشت به صورت کشیده او زل زد.
_چرا رفتی توی باغ؟
مرجان با چشمهای گرد شده اورا بروبر نگاه کرد.
_چیزی یادم نمیاد... ولی _صدا رو می شنوی؟
_نه. صدایی نمیاد.
_ از اتاق کناری صدای لالایی یه زن میاد.
حسام مثل فنر از تخت پایین می پرد. به اتاق کناری می رود. مهتابی اتاق را روشن می کند. کارتن های لوازم باز نشده زیر نور سرد نا مرتب تر به نظرش می رسد. گوشهایش را تیز می کند اما صدایی جز نفس سنگین مرجان از پشت سرش نمی شنود.
_دیدی. هیچ صدایی نمیاد.
_اوهوم.
_اصلا تقصیر منه. نباید قبول می کردم تا خونمون حاضر بشه اینجا زندگی کنیم. حالا هم چیزی نشده فردا همین مقدار اثبابی رو که چیدیم جمع می کنیم وبر می گردیم.
مرجان ناخن کنده شده را تف می کند.
_نه. من دیگه حاضر نیستم پدر ومادرت رو اذیت کنم. بنده های خدا 6 ماه جور من وتو رو کشیدن.
حسام چشمکی می زند.
_حالا مگه چی شده...
مرجان ریز می خندد ودندان هایش زیر نور می درخشد.
اشعه بی جان خورشید از لای پرده های حریر سفید به داخل اتاق سرک می کشد.
صدای قارقار کلاغ ها بر روی درختان بلند گردو مرجان را بیدار می کند. او به آشپزخانه می رود ومشغول آماده کردن صبحانه می شود.
حسام یک ساعت بعد با صدای جیلیز وولیز نیمرو وعطر قهوه ترک از خواب بیدار می شود.
_به به خانم چه کرده؟
مرجان صندلی را از زیر میز بیرون می کشد وتعظیم می کند.
_بفرمایید سرورم.
...
_مرجان اگه اینجا رو دوست نداری یا نمی دونم هر چی. مجبور نیستیم بمونیم.
مرجان لقمه کوچکی به دست او می دهد.
_چیه فکر کردی جن زده شدم. ترسیدم؟
_نه خانمم این حرفا چیه.
_من از بچگی یه وقتایی خوابگردی می کنم. شاید به خاطر جابه جایی باشه
هر دو در سکوت مشغول خوردن صبحانه می شوند.
کل روز با باز کردن کارتون ها وچیدن وسایل در کابینت وکمدها گذشت.
حسام آخرین مبل را کنار پنجره گذاشت.
_ببین خوب شد.
مرجان با دولیوان سیاه وسپید چینی که بخار از رویشان بلند میشد. نزدیک او شد.
_بزار نگاه کنم
چشمانش را دور تا دور سالن گرداند. مبل های پایه کوتاه طوسی رنگ با فرش ست شده بود. سقف بلند با لوسترهای کریستالی قدیمی و دیوار باتابلوهای نقاشی پریان ودرختان پر میوه پوشیده شده بود.
حسام چای را هورت کشید.
_ببین اگه لوستر وتابلوها به دلت نمیشینه مشکلی نیست با دوستم صحبت می کنم. بر شون می داریم میزاریم پیش وسایل اتاق کناری، درشو قفل می کنیم.
وقتی سکوت وحواس پرتی مرجان را دید. صدایش را بلندتر کرد.
_ها... چی میگی؟
_نه

. مشکلی نیست. بزار باشن.
مرجان به طرف آشپزخانه رفت. در چوبی بر اثر شست وشو کمی ورم کرده بود. موقع باز شدن ناله ای کرد.
_آقا حسام باید لولا ها رو روغن کاری کنی.
حسام دست راستش را روی چشم گذاشت.
_شما امر بفرما. تا تو یه شام خوشمزه می پزی منم وسایل اتاق خواب رو گردگیری می کنم.
حسام مایع شیشه شور را روی آینه قدی بیضی شکل اسپره کرد. با دستمال مشغول پاک کردن شد. که تصویر مرجان با موهای آشفته دور گردن ولباس خواب سفید بلندش توی آینه ظاهر شد. خیره به او نگاه کرد. زیر چشمش کبود بود واز پیشانیش خون می چکید. چنان به پشت برگشت که گردنش تقی صدا کرد. مرجان با فریاد او وارد اتاق شد.
_چیه. چته. مگه کرم داری که داد میزنی؟
چشمان حسام از فرق سرتا پا روی تن او سرید...
_چیزی نیست.
ابروهای نازک مرجان در هم گره خورد.
_برای هیچ اینطوری داد میزنی؟
مرجان لب ورچیدو اسپره را از دستش کشید.
_اصلا نمی خوام پاک کنی. بیا. شام وکشیدم.
حسام چنگی به موهای مجعدش زد وپوف بلندی کشید.
روی صندلی روبه روی مرجان که مشغول کشیدن ماکارانی بود نشست.
_حسام. حسام به چی فکر میکنی؟
_به هیچی. خسته ام.
حسام کمی با چنگال وغذا بازی کرد.
_چی. خوشمزه نشده؟
_چرا خوشمزه است. دستت درد نکنه. میرم بخوابم تو هم زود بیا،امروز خیلی خسته شدی.
مرجان چشم هایش را آرام باز وبسته کرد.
نیمه های شب حسام با صدای شرشر آب حمام بیدارشد.مرجان نبود. به طرف حمام رفت. لامپ خاموش بود. چند ضربه به در زد.
_مرجان. مرجان
صدایی نشنید. در را باز کرد. شیر آب هرز شده بود هرچه پیچاند بسته نشد.به سمت انباری آخر سالن رفت. تخت ها وصندلی های قدیمی روی هم تلنبار شده بودند. بعد از کمی گشتن فلک اصلی را بست. ساعت خاتم کاری شده قدیمی چشمش را گرفت. ساعت کار نمی کرد. عقربه ها روی 3.13.13 ثانیه خشک شده بودند. صدای باز وبسته شدن در ورودی آن را متوجه خود کرد. مرجان را صدا زد. جوابی نشنید. گوشه چشمش برقی درخشید.
_مرجان. باغ
لامپ سر در را روشن کرد وپله ها را دوتا یکی طی کرد. مرجان دوباره زیر درخت گردو بخواب رفته بود. باد می وزید لای شاخه های سیب وخرمالو که رنگشان در تاریکی می درخشید، انگار با هم پچ پچ می کردند. با دو دست شقیقه هایش را محکم فشرد.دندان هایش بهم می خورد احساس کرد مغزش قفل کرده است. دست های لرزانش رابه صورت او نزدیک کرد. دندان هایش را روی هم فشرد تا صدای به هم خوردنشان کمتر شود. پلک چپش ضرب گرفته بود. نفس عمیقی کشید.
_مرجانم. عشقم
مرجان آرام چشم هایش را باز کرد. حسام در آن سکوت مرگبار مات ومبهوت به لب های او خیره شده بود که تکان می خوردند اما صدایی ازشان در نمی آمد. چند ثانیه به همین شکل گذشت.
_حسام ببین این عروسک مال وقتی که سه سالم بود.
حسام چند دقیقه سکوت کرد تا کلمات روی زبانش چفت وبست شوند.
_ خیلی خوشگله.
حسام با خود فکر کرد حتما حقیقت توی تاریکی پنهون شده. درست روبه روی چشمامون.
_حسام؟
_جانم.
_بابام عاشق مامانم بود. ساعت ها به صورتش خیره میشد انگار چشمای سبز و لب های قلوه ای وبینی سر بالای مامانم رو توی ذهنش نقاشی می کرد.
_حسام.
_جانم. مامانم برام کتاب شازده کوچولو رو هر شب می خوند.دماغ ام رو بین دو تا انگشتاش می گرفت وآروم فشار می داد. تو مسئول گلت هستی بعد با هم بلند می خندیدیم.
حسام با چشمانش عمق وجود او را می کاوید. احساس می کرد چیزی دور وگنگ با میخ فولادی بر دیوار متزلزل حافظه اش چسبیده است. باصدای خرد شدن برگ های پاییزی به خود آمد.
_خدا رحمتشون کنه.
مرجان که غرق افکار است، صدای او را نمی شنود.
حسام متوجه حرکتی سایه وار انتهای باغ شد.آرام به سمت در بزرگ قرمز رنگ که طی زمان به قهوه ای متمایل شده بود رفت.به ویلا که از دو طرف خالی وبی پناه بود. نگاه کرد. انگار درخت های بیدار با خزندگان که لای علف ها می لولیدند سر جنگ داشتند که آنگونه شاخ وبرگ تکان می دادند. حسام کمک کرد مرجان روی پله بنشیند.
_اون شب از دورهمی خونه آقاجون بر گشتیم. مثل همیشه که مهمون می اومد یا مهمونی می رفتیم. بابا شروع کرد به فریاد کشیدن.
به چشمان گرد شده حسام زل زد.
_باورت میشه؟ بابام عاشق مامانم بود.
حسام دست او را فشرد.
_با اشاره مامان رفتم توی تخت. دستامو محکم روی گوشام فشار دادم اما باز صداشون می اومد.
حسام ملحفه ای را از روی بند برداشت ودور او که می لرزید پیچاند.
_اون پسره هیز در گوشت چی وز وز می کرد که قاه قاه می خندیدی؟ ها
_پسره هیز؟ منظورت داریوش بچه برادرته؟
_حالا هر کی.
_هیچی به خدا. در مورد دختری که دوس داره صحبت می کردیم. خواهش کرد با پدر ومادرش صحبت کنم.
_دروغ نگو.
_دست از این اخلاق گندت بر دار. چی می خوای بشنوی؟ داشت زیر گوشم حرفای عاشقونه می زد.
_خفه شو. تا نکشتمت.
_حسام. حسام
_جانم. من اینجام.
حسام او را در آغوش کشید وبا سر انگشت اشکش را پاک کرد.
_صبح که بیدارشدم. خونه پر بود از خورده های شیشه. بابا گفت:مامان رفته.
_همه جا رو گشتم.با لباس خواب حریر سفیدش رفته بود.
باران ریز شروع به باریدن کرد هردو صورتشان را به دست باد وباران سپردند.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام. دوست عزیز نوشته شما را خواندم. پیشنهاد من در ابتدای کار این است که حتماً به کلاس داستان‌نویسی بروید. چرا که هر نوشته‌ای داستان نیست. ببینید آیا می‌توانیم بگوییم با چند تخم‌مرغ و برنج و گوشت و سیب‌زمینی می‌توانیم هرچیزی بپزیم و اسمش بشود غذا؟ حتماً باید روش استفاده از این مواد را بدانیم و آشپزی را یاد بگیریم تا بتوانیم غذا درست کنیم. همان‌طور که آشپزی یک علم است و قطعاً آموختنی است، داستان‌نویسی هم آموختنی است و فوت‌وفن مخصوص به خود را دارد و نمی‌شود اسم هر نوشته‌ای را داستان گذاشت. هرچند ظاهراً نوشته‌مان خیلی شبیه به داستان باشد. لذا حتماً پیشنهاد می‌کنم به صورت خودجوش ننویسید. یا به کلاس داستان‌نویسی بروید یا حداقل چند کتاب مهم در مورد داستان‌نویسی بخوانید. کتاب 《داستان》 نوشته 《رابرت مک‌کی》 از نمونه‌های بسیار خوب است که می‌تواند کمک‌تان کند.
ببینید نوشته شما دو شخصیت دارد که هیچ‌کدام را نمی‌شود گفت که شخصیت اصلی است. این نخستین عیب کار است. یکی از شخصیت‌ها باید پررنگ‌تر باشد. در واقع ما باید داستان یک شخصیت را بگوییم. از ابتدا با او آغاز کنیم و تا پایان دنبال او باشیم و ماجرایش را دنبال کنیم.
دومین نکته در مورد شخصیت‌های داستان شما این است که این همه باهم خوشند و هیچ تفاوتی باهم ندارند. انگار یک شخصیت‌اند و کپی هم هستند. این شخصیت‌های تکراری به درد داستان نمی‌خورند. باید یکی‌شان حذف شود. فراموش نکنید که شخصیت‌ها در داستان باید باهم درگیری و اختلاف داشته باشند. سلیقه‌های متفاوت داشته باشند. این‌طور قربان صدقه هم رفتن کاری از پیش نمی‌برد. ما باید در داستان تضّاد و برخورد ببینیم.
البته در مورد شخصیت‌ها باید بدانید که زمانی نام شخصیت بر روی کاراکترِ داستانی گذاشته می‌شود که ما عشق و نفرت و آرزوها و خلوت‌ها و اداها و تفکرات و دیدگاه‌های شخصیت را بدانیم. وگرنه تیپ هستند و هنوز شخصیت نشده‌اند.
لذا باید روی شخصیت‌سازی بیشتر تلاش کنید. باز مراجعه کنید به کتاب‌ها تا اطلاعات مفیدی در این باره بدست آورید.
نکته بعد در مورد نوشته شما این است که شخصیت‌های شما اکتیو نیستند. اکتیو یعنی کُنش‌گر. یعنی اقدام کننده. انجام دهنده عمل. شخصیت باید فعال باشد. برای نجات خودش کاری کند. از دیواری بالا رود. دعوا کند. نقشه بکشد. چاه بکَند. جیبِ رقیب را بزند. و کلی اقدام‌های دیگر. هر دو شخصیت شما کرخت و بی‌روحند. انگار معلول‌اند و توانایی هیچ کاری ندارند. این شخصیت‌ها به درد داستان نمی‌خورند. هیچ مخاطبی دلش نمی‌خواهد جای اینها باشد و باز دلش نمی‌خواهد داستان این‌ها را بداند. از این به بعد شخصیت‌های اکتیور را وارد داستان بکنید.
نکته بعد این است که این شخصیت‌ها بی.هدفند. هدف حسام در این داستان چیست؟ چه آرزویی دارد؟ چه نیازی دارد؟ چه خواسته‌ای دارد؟ هیچ. او بی‌هدف و ول است. او دلش نمی‌خواهد تغییری در زندگی‌اش ایجاد کند. فقط دو بار از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند مرجان، زیرِ درختی در باغ خوابیده است! اگر او دلش می‌خواست مرجان را از این خواب‌گردی نجات دهد، باز می‌توانستم بگویم نیمچه هدفی دارد. ولی آن را هم ندارد. مرجان هم همین‌طور. بی‌هدف است. انگار مرده متحرک است. کار او این است که زیر درخت بخوابد. بی‌هدف و بدون آرزو. این شخصیت‌ها در داستان جایگاهی ندارند.
مورد بعد این است ‌که هیچ حادثه و اتفاق و ماجرایی در کار نیست. روی خط مستقیم جلو می‌رویم. در واقع نوشته شما دراماتیک نیست. درام هسته اصلی داستان است. بدون درام داستانی خلق نشده است. باید داستان پر از حادثه باشد. حسام و مرجان درگیر شوند. مرجان فرار کند. قایم شود. حسام تهدید به قتلش کند‌. باید داستان سراسر حادثه و تعلیق باشد. الآن ما فقط حسام را می‌بینیم که قربان صدقه مرجان می‌رود. نود درصد داستان روی خط ثابت جلو می‌رود و در پاراگرافِ آخر داستان حادثه‌ای را می‌شنویم که اتفاق افتاده و آن این است که پدرِ مرجان مادرش را شاید کشته است و شاید هم او از خانه فرار کرده است. و این هیچ دردی را دوا نمی‌کند. هرچند وجودِ این خبر، یک حادثه در داستان به شمار می‌رود اما این حادثه اولاً باید باورپذیر می‌بود که نیست. دوماً باید مفصل پرداخت می‌شد تا ما باورش می‌کردیم. اینکه 《پدرم عاشق مادرم بود》 و ناگهان دعوای آن دو را می‌بینیم قابل قبول نیست. ضمناً باید این اتفاقات در کل داستان بودند نه در پاراگراف آخر.
البته در آخر باید بگویم توصیفات شما زیبا و داستانی بودند. شما جزئیات را خوب توصیف می‌کنید و باغ و ویلا را خوب توانسته‌اید خلق کنید. این نشان می‌دهد شما در این زمینه توانایی و استعداد دارید. پس می‌توانید با یادگیریِ مهندسیِ داستان، داستان‌های درست و خوبی بنویسید.
در پایان باز به پیشنهاد اولم اشاره می‌کنم که حتماً در کلاسهای داستان‌نویسی ثبت نام کنید و یا کتاب‌های قواعد داستان‌نویسی را بخوانید. مادامی که اصول اولیه داستان‌نویسی را یاد نگرفته باشید داستان‌هایتان خواهد لنگید. منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
نرگس جودکی » 13 روز پیش
سلام وعرض ادب. سپاس از نقد شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت