داستانی با فرم جذاب و محتوایی تکراری




عنوان داستان : به گورستان
نویسنده داستان : رستار افسری

گفتند اردوان مرد. گفتند غروب به خاک می‌سپارندش. گفتند برای خاکسپاری به گورستان بیا.
از اتاقم بیرون آمدم. پیراهن سفید تنم بود. ریشم از همیشه مرتب‌تر و موهایم از همیشه کوتاه‌تر بود. تنها دوستم برای همیشه رفته بود، به ابدیت، به تاریکی. اما کاری که باید را هنوز انجام نداده بود. کاری که همیشه می‌خواست انجام دهد اما شهامت انجام آن را نداشت. حالا من می‌خواستم انجامش بدهم، پیش از آن‌که به خاک بسپارندش، پیش از آن‌که خورشید غروب کند. چهره‌اش جلوی چشمانم می‌رفت و می‌آمد. آن‌وقت که به مهشید زل زده بود. زل زده بود و چیزی نمی‌گفت. فقط تماشا می‌کرد که چطور با عروسک پارچه‌ایِ قرمز مخملش که بوی میخک می‌داد، بازی می‌کند و می‌خندد. با عروسکش حرف می‌زند و حتی قلقلکش می‌دهد. اردوان حس کرد آن عروسک پارچه‌ای هم، که مهشید آن را پریژه صدا می‌زد، در آغوش مهشید می‌خندد. خنده‌ای آن‌چنان گرم که اردوان کنار دیوار یخ کرد. آن‌چنان گرم که عقربک ثانیه‌گرد ساعت دیواری از حرکت بازماند. اردوان با چشم‌های خودش دید که عقربک ایستاد و حرکت نکرد. اردوان میان یخ‌زدگی‌اش از ته گلو چیزی شبیه ناله‌ای خفه گفت: «قایم باشک؟» و صدایش میان خنده‌های دخترانه گم شد و به هیچ گوشی نرسید. اردوان صدای دورگه‌اش را کش داد: «قایم باشک؟» صدای خنده قطع شد و چشم‌های سیاه دخترانه‌ی مهشید ابتدا به چشم‌های بی‌حالت اردوان و بعد به پای اردوان خیره شد. پایی که مهشید از وقتی یادش می‌آمد کوچک‌تر از آن یکی بود. و راضی شد که با اردوان قایم باشک بازی کند. گفت: «باش.» اردوان گفت: «چشم بذار.» مهشید عروسکش را آرام کنار سماور مادربزرگ که زوزه می‌کشید نشاند و بعد رو به دیوار و زیر ساعت دیواری و پشت به اردوان شروع کرد به شماردن. اردوان دید که عقربک‌ ساعت حرکت کردن را از سر گرفت و با شماردن مهشید هم‌صدا شد: «ده تیک، بیس تاک، سی تیک، چل تاک...»

از خانه بیرون آمدم. کوچه پر از آفتاب بود. توپ راه‌راه قرمز و سفیدی از کنار پایم قل خورد و رد شد. توپ به سمت بچه‌ها می‌رفت. بچه‌ها داد می‌زدند. کوچه از صدای آن‌ها پر شد. شاهرخ که همیشه سر زانوانش پارگی داشت، با رگ‌های برافروخته سر سامان داد زد که توپ را به موقع به او پاس نداده بود. سامان سر لهراسب داد زد و او را خیکی خطاب کرد و گل خوردن را گردن لهراسب انداخت. و لهراسب رو به اردوان داد زد: «چلاق، توپ رفت بدو بیارش.» و همه رو به اردوان داد زدند: «چلاق، توپ رفت بدو بیارش.» اردوان که بیخ دیوار، غرق در رویا نشسته‌بود، به خودش آمد و چیزی بین راه رفتن و دویدن، رفت و توپ را که توی جدول افتاده بود آورد و به بچه‌ها داد و دوباره همان‌جا، بیخ دیوار نشست و محو تماشا و غرق در رویا شد.
کوچه را جا گذاشتم و وارد خیابان شدم. همان خیابانی که اردوان هرروز لنگ‌لنگان عرض و طولش را طی می‌کرد و سفارش‌های مادربزرگش را می‌خرید و به خانه می‌برد. صدای کر کننده‌ی اتومبیل‌ها گوش فلک را کر کرده بود. صدای بوق‌‌شان با صدای تیک‌تاک توی سرم یکی شد. انگار آدم‌ها تصمیم داشتند تا ابد صدای بوق بشنوند. اما کمی جلوتر بوق‌زدن‌ها آهنگین شده‌ بود. چیزی مثل یک موسیقی بود و از ضرب‌آهنگی پیروی می‌کرد که گوشم را نوازش می‌داد. یک موسیقی که انگار پوستم را لمس می‌کرد و دستم را فشار می‌داد و من را به دنبال خودش لای درخت‌های بلندی به این سو و آن سو می‌کشید. خیابان را با تمام اتومبیل‌ها و صدای گوش‌خراششان، پشت سر گذاشته بودم. روبه‌رویم پر از درخت بود و گل‌هایی سفید و صورتی که تا انتهای خط افق را به رنگ سفید و صورتی درآورده بودند. پا به جنگلی گذاشته بودم که از آن صدای موسیقی به گوش می‌رسید. یکی داشت ساز می‌زد. چیزی مثل ویولن. گوش تیز کردم تا جهت صدا را تشخیص دهم. پایم را با احتیاط کنار گل‌های سفید و صورتی می‌گذاشتم و حرکت می‌کردم. سبزیِ برگِ درخت‌ها مثل نور چشمم را می‌زد. انگار اولین بار بود رنگ سبز می‌دیدم. بعد دوست داشتم بدوم. پاهایم به دنبال صدا لای گل‌های سفید و صورتی پایین می‌آمدند. داشتم می‌دویدم و مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد از دویدن لذت می‌بردم. به صدای موسیقی نزدیک‌تر شده بودم اما هنوز نوازنده را نمی‌دیدم. می‌رفتم و به دنبال صدا سرم را می‌چرخاندم و نگاهم را از تنه‌ی درختی به تنه‌ی دیگر می‌دوختم. تا اینکه او را دیدم. دختری پای درخت بلندی نشسته بود و داشت ویولن می‌زد. باریکه‌ی نوری از لای درخت‌ها رد می‌شد و چهره‌اش را روشن می‌کرد. من ایستادم و گوش دادم. آرامم می‌کرد، چنان‌که خودم و جایی را که در آن بودم فراموش کردم. به احساسی که از وجودش به آرشه می‌فرستاد و روی سیم‌ها پیاده می‌کرد هم نگاه می‌کردم و هم گوش می‌دادم. بعد از نواختن دست کشید. انگار متوجه حضور من شده باشد. ویولن را درون کیفش گذاشت. من به خودم جرأت دادم و جلو رفتم و سلام کردم. دختر از جایش بلند شد لبه‌ی دامن سفیدش را گرفت و زانوانش را به احترام کمی خم کرد. بعد کنار هم زیر سایه‌ی همان درخت نشستیم. تنها نامی که آن لحظه به یاد داشتم اردوان بود. بنابراین اینطور خودم را معرفی کردم: «من تنها دوست اردوانم.» او هم خودش را معرفی کرد: «من هم "اودت" هستم.» اودت مثل گل‌های اول بهار تر و تازه بود. یک جفت چشم خمار به رنگ آسمان داشت و یک دسته زلف‌های بورش از لای کلاه لبه پهنی که بر سر داشت روی گونه‌ی سفیدش آویزان بود.
گفتم: «صدای سازتون تا اون‌ور جنگل هم به گوش می‌رسید. دنبال صدا را گرفتم و آخر شما را پای این درخت پیدا کردم. شما خیلی زیبا ساز می‌زنید.» گفت: «ممنون از بیان حستون.» پرسیدم: «اهل کجا هستید؟» گفت: «فرانسه...» بقیه‌ی جمله را انگار فراموش کرده بود، بعد گفت: «شهرِ کاله... تنگه‌ی دووِر...» بعد با اطمینان گفت: «به گورستان می‌روم.» شاید اگر مقصد خودم گورستان نبود از حرف او تعجب می‌کردم. او پرسید: «شما باید هم‌وطن جمشید باشید!» پرسیدم: «جمشید؟!» گفت: «در پاریس همدیگر را ملاقات کردیم. کسی بود که من او را دوست می‌داشتم اما همه‌چی هیچ‌وقت آن‌طوری که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود. انگار قرار نیست هیچ انسانی همیشه از ته دل خوشحال باشد و احساس خوشبختی کند. همیشه یک جای کار اشکال دارد.» صدای دختر آهنگِ زیبایی داشت که دوست داشتم وسط آن جنگل و تا صبح به صدایش گوش بدهم. صدای غمگینی که مرا به گونه‌ای سرحال می‌آورد. گفتم: «من جمشید را نمی‌شناسم و گمان نمی‌کنم هرگز او را دیده باشم.» دختر نیم‌رخ ظریف و رنگ پریده‌اش را به نشان تأسف تکان داد و گفت: «روز آخری که هم‌دیگر را دیدیم و به من گفت که به انگلیس می‌رود، قلبم به من گفت که خیلی دور می‌رود و هرگز یکدیگر را نخواهیم دید. همان‌طوری که برگردان تصنیف می‌خواند: "پرنده‌ای که به دیار دیگر رفت، برنمی‌گردد."»
اودت از توی جیبش آینه‌ی جیبیِ کوچک و رنگ و رو رفته‌ای بیرون آورد و جلوی چشم من گرفت و گفت: «می‌بینید؟ شکسته. باید پیش از آن‌که به گورستان بروم، جمشید را پیدا کنم و این آینه را به او پس بدهم. خودش روزی به من هدیه‌اش داد.» بعد آینه را جلوی صورت خودش گرفت و گفت: «این آینه بدبختی می‌آورد. دست‌کم برای من بدبختی بار آورده.» آینه‌ی دایره‌ایِ از میان ترک برداشته‌ای بود و صورت دختر را دو نیم نشان می‌داد. همانطور که خودش را در آینه تماشا می‌کرد پرسید: «شما باور ندارید که آینه‌ی شکسته بدبختی می‌آورد؟» چون حس کردم با تمام وجود به شومیِ آینه‌ی شکسته باور دارد گفتم: «چرا، حتما بدبختی می‌آورد.» گفت: «خوبه که شما هم باور دارید اما جمشید باور نداشت و به خاطر همین، من را خرافات‌پرست می‌دانست.»
اودت که انگار متوجه شده باشد دیرش شده است، بلند شد و کمی دامن سفیدش را تکاند. آینه‌ی شکسته را با احتیاط درون جیب کت سفیدش گذاشت. کیفِ ویولنش را برداشت و دستش را که دستکش سفید پوشیده بود به نشان خداحافظی برایم تکان داد و رفت. کمی جلوتر برگشت رو به من و گفت: «اگر یک روز در جایی جمشید را دیدید به او بگویید اگر با دختر دیگری آشنا شده است و دوستش دارد حتما بگوید، حتما به آن دختر بگوید که دوستش دارد، چون ممکن است باز هم دیر شود.» بعد برگشت و رفت. خواستم بپرسم به کدام گورستان می‌رود اما او میان درخت‌ها و گل‌های سفید و صورتی ناپدید شده بود. او که رفت، چیزی شبیه تیک‌تاک ساعت در سرم متوقف شد و تبدیل به سکوتی آزاردهنده شد. یک‌باره حس کردم با این دختر در جایی که نمی‌شناختم و در زمانی که نمی‌دانستم کی بود قدم زده‌ام اما بیشتر شبیه یک حس بود که با صدای گوش‌خراشی این حس در لای همان درخت‌ها و گل‌ها گم شد.

صدا، صدای برخورد جسمی بزرگ به صخره یا کوه بود. بعد بوی خوب درخت‌ها و گل‌های جنگلی از بین رفت و بوی بنزین به دماغم خورد. جلو رفتم. به جایی رسیدم که درخت‌ها تمام می‌شدند و دیگر خبری از گل‌های سفید و صورتی نبود. پا در یک جاده‌ی پر پیچ و خم گذاشته بودم. آنطرف‌تر کنار تپه‌ای دود از زمین بلند می‌شد و به آسمان می‌رفت. جلوتر رفتم. پسری هفت ساله کنار خودرویی نشسته بود. خودرو به یک تپه برخورد کرده بود. پسر پای سالمش را تکیه‌گاه قرار داده بود. پشتش به خودرو بود چون از نگاه کردن به خون پاشیده‌شده روی شیشه‌ی خودرو وحشت داشت. داشت گریه می‌کرد. طوری که من هم دوست داشتم با او گریه کنم. دوست داشتم در آغوشش بگیرم. سر پدرش افتاده بود روی فرمان خودرو و مرده بود. سر مادرش از شیشه‌ی بغل صندلی کنار راننده به بیرون تقریبا آویزان شده بود. شیشه‌ی جلویی شکسته شده و بخش زیادی از آن به رنگ خون درآمده بود. دختر سه ساله‌ای در صندلی عقب سرش روی سینه‌ی مادرش بود. مادری که چشمش را بسته و نفس کشیدن از یادش رفته بود. دختر عروسک پارچه‌ای قرمز مخملش را محکم در آغوش گرفته بود و بلند گریه می‌کرد. در این حادثه او و پسرخاله و عروسکش زنده مانده بودند. سرم تیر کشید. میان صدای گریه‌ی بچه‌ها چیزی توی سرم شروع به تیک‌تاک کرد.
«پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد، بیام؟...» سماور جیغ‌کشان خطی کج و کوله از بخار درست می‌کرد. ساعت تیک‌تاک می‌کرد. اردوان داد زد: «نه، بازم بشمار.» و مهشید باز شروع کرد به شماردن. اردوان زل زده بود به پریژه که دیگر نمی‌خندید و فقط با نگاه نگرانش به مهشید زل زده بود. اردوان نیم‌نگاهی هم به مهشید داشت که رو به دیوار چشم گذاشته بود و می‌شمارد و سوت غمناک سماور که انگار درد می‌کشید.

آفتاب هنوز گرم بود و این یعنی تا غروب زمان زیادی باقی مانده بود. در باریکه راهی بودم که از میان بنفشه‌های زرد می‌گذشت.
«نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردند تا پیکر من شدند، کلاغ‌ها هر روز از نیمی از من می‌ترسند و لاشخورها شب روی نیمه دیگه می‌رقصند... »
صدایی از دور داشت این ترانه را می‌خواند. بعد نزدیک می‌شد. چقدر اردوان این ترانه را دوست داشت و به ویژه این اواخر آن را گوش می‌داد. صاحب صدا که نزدیک آمد متوجه شدم قد متوسطی دارد. نیمه‌ی راست بدنش با کهنه‌پارچه‌هایی پوشیده شده بود. نیمه‌ی چپ بدنش پیراهن و شلوار سفید پوشیده بود. سلام کردم. نیمه‌ی راست صورتش از تنه‌ی یک درخت درست شده بود و با مایعی شبیه به موم به نیمه‌ی چپ صورتش که شبیه انسان بود جوش خورده بود. حتی چشم راستش یک دکمه‌ی درشت سیاه پلاستیکی بود که چهار سوراخ داشت. او هم سلام کرد. دستش را که برای سلام کردن می‌گرفتم متوجه شدم دستش از چوب است و تنها از آرنج خم می‌شود. اما آن یکی دستش مثل دست من از پوست و استخوان بود. صدایی ساده و مردانه داشت. خودم را تنها دوست اردوان معرفی کردم. او چیزی نگفت فقط سرد نگاه می‌کرد. حتی چشم چپش که یک چشم معمولی بود مثل چشم دکمه‌ای سرد و بی‌حالت بود. انگار حواسش جای دیگر مشغول کند و کاو باشد. فکر کردم اگر چیزی نگویم او تا غروب حرفی نمی‌زند و یا می‌گذارد می‌رود. پرسیدم: «کجا می‌رید؟» گفت: «به وضوح.» پرسیدم: «وضوح؟! باید جای جالبی باشه.» گفت: «از مه بهتره.» پرسیدم: «مه؟» گفت: «آره از اون‌جا میام.» این را گفت و ساکت شد. انگار عادت داشت کوتاه جواب بدهد. گفتم: «خیلی دوست دارم بدونم مه چطور جاییه؟» گفت: «جایی که نمی‌شه اون‌جا دوام آورد.» پرسیدم: «چرا نمی‌شه؟» گفت: «مردمِ اون‌جا دیدنی‌ها را نمی‌بینند.» گفتم: «خب جایی که مه‌آلود باشه حتما نمی‌شه همه چیز را به خوبی دید.» او گفت: «اون‌جا همه چیز به خوبی دیده می‌شد. هیچ گرد و غبار و یا مه‌ی نبود که جلوی دید مزرعه‌داران را بگیره. این نگاه اون‌ها بود که در مقابل دیدنی‌ها مقاومت می‌کرد.» پرسیدم: «مزرعه‌داران؟!» گفت: «اهالیِ مه مزرعه‌هایی داشتند که پر از گندم بود. گندم‌ها زیر نور آفتاب می‌درخشیدند و مزرعه‌داران از نگاه کردن به گندم‌هاشون لذت می‌بردند.» پرسیدم: «پس تو هم یکی از این مزرعه‌داران بودی؟» گفت: «نه، من برای یکی از اون‌ها کار می‌کردم. من حامی گندم‌های اون بودم.» آدم نیمه‌مترسکی که نگاه پرسشگر من را دید ادامه داد: «اون یه دختر بود با موهایی بلند به رنگ شب. توی یک کلبه‌ی چوبی درست وسط مزرعه‌ش زندگی می‌کرد. مزرعه‌ش خیلی بزرگ بود. گندم‌های طلایی‌اش حتی تپه‌های اطراف را پوشانده بودند. دختر روزی چند بار پنجره‌اش را باز می‌کرد و به گندم‌هاش نگاه می‌کرد. می‌شد لذت را توی چشم‌هاش دید که با ولع خاصی این کار را می‌کرد.» گفتم: «آدم‌ها از تماشای داشته‌هاشون لذت می‌برند. این طبیعیه.» او گفت: «بله این طبیعیه، اما بین اون همه گندم طلایی یک گل هم بود. یک رز صورتی. جای زیادی نمی‌گرفت. توی یک باغچه‌ی کوچیک رشد کرده بود. باغچه‌ای که فقط اندازه‌ی یک گل رز صورتی فضا داشت. باغچه‌ای که صاحبش من بودم. اون باغچه و گل تنها دارایی من بودند. گل من هر روز بزرگتر و تازه‌تر می‌شد. بخاطر اینکه هر روز بهش رسیدگی می‌کردم.» آدم نیمه‌مترسکی اینطور ادامه داد: «اما دوست داشتم اون دختر هم گل من را ببینه و زیباییش را آفرین بگه. اما اون فقط گندم‌های خودش را می‌دید. انگار که این گل هیچ‌وقت وجود نداشته.» بعد گفت: «من حامی گندم‌های اون بودم. هیچ کلاغی اجازه‌ی نگاه کردن به اون گندم‌ها را نداشت. من بهترین مترسک اون مزارع بودم اما اون حتی به گل من نگاه نکرد.» مرد نیمه‌مترسکی از توی جیبش یک گل سیاه بیرون آورد. پرسیدم: «یک گلِ مشکی؟» گفت: «این همون رز صورتیه. حالا سیاه شده. دیگه زنده نیست. اما از بقیه‌ی مترسک‌ها شنیدم توی وضوح به جای مزرعه‌ی گندم باغچه‌های پر از گل وجود داره. حتی شنیده‌ام اونجا گل‌های مرده هم می‌شه کاشت. اینطوری دوباره زنده می‌شن. می‌رم که جسد رز مشکی را اونجا توی یکی از این باغچه‌ها بکارم تا دوباره زنده بشه. دوباره رنگ و بو بگیره و دوباره زیبا بشه.» مرد نیمه‌مترسکی برگشت و مسیر حرکتش در باریکه‌راه را از سر گرفت. کمی جلوتر رو به من برگشت و گفت: «اگه روزی یک مزرعه‌دار دیدی، بهش بگو گل‌ها خیلی از گندم‌ها قشنگ‌ترند. بهش بگو باغچه‌ها از مزرعه‌ها بزرگترند.» من هم ابراز امیدواری کردم رزش دوباره زنده بشه. اما فقط امیدوار بودم. مرد نیمه‌مترسکی دور می‌شد و می‌خواند: « دلم برای اشک، دلم برای خواب، دلم برای سیب، دلم برای آب، دلم برای زن، دلم برای تن، دلم برای من، دلم برای من، دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه و من برای خودم چقدر دلم تنگه و من سال‌هاست برای خودم دلم چقدر تنگه...»

تیک‌تاک تیک‌تاک... اردوان گوشه‌ی اتاقش چمباتمه نشسته بود و با دهان نیمه‌باز زل زده بود به ساعت دیواری و تیک‌تاک سرسام آورش. پای کوچکترش خوابیده تر از آن یکی بود. دستانش را در موهای ژولیده‌اش فرو برده بود. کف اتاقش میان آت و آشغال‌هایی که گوشه و کنار پراکنده بودند، گوشی موبایلش افتاده بود و آهنگ "دلم برای خودم تنگه" از هادی پاکزاد را پخش می‌کرد و آنطرف‌تر کنار استکانی شیشه‌ای که تفاله‌ی چایِ درونش خشک شده بود، کتابِ "سه قطره خونِ" هدایت افتاده بود. و یک استوانه‌ی فلزی پر از آلومینیم فسفید که هنوز درش بسته بود. صدای عقربک ساعت مثل پتک توی سرش می‌کوبید. «دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه و من برای خودم...» بعد همه‌ی صداها خاموش شدند. دیگر چیزی نمی‌کوبید و کسی آواز نمی‌خواند. استوانه روی زمین افتاد و بوی آلومینیم فسفید همه‌ی اتاق را پر کرد. اردوان هم از اتاق بیرون رفت بدون آن‌که بداند دیگر نمی‌لنگد.

«ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده هرکی می‌گه شونزده نیست هفده هجده نوزده بیست. بیام؟»
یک جور درماندگی که در سرتاسر زندگی اردوان وجود داشت آن روز بیشتر از همیشه آزارش می‌داد. «بیام؟»
مادربزرگش با خانم جوانی که مددکار اجتماعی بود و اردوان بوی عطرش را دوست داشت بیرون رفته بودند. خانم جوان از کمیته امداد می‌آمد. ماهی یک بار زنگِ در را می‌زد و با مادربزرگ حرف می‌زد. اردوان هر بار که در را برایش باز می‌کرد، بعد از سلام کردن دهانش را می‌بست و با دماغ نفس می‌کشید تا بوی تندِ چمنِ خیسی که زن می‌داد را حس کند. و حس می‌کرد این بو چقدر با بوی مادربزرگش که همیشه بوی برنج سوخته و آفتاب می‌داد متفاوت است. «بیام؟» اردوان فکر می‌کرد بازی که تمام بشود باز مهشید با عروسکش می‌خندند. به چه چیزی می‌خندند؟ چه چیزی خنده دارد؟ «بیام؟» «نه هنوز قایم نشدم. دوباره بشمار»

رنگ‌های نارنجی داشتند خورشید را دوره می‌کردند. به آن خرابه رسیدم. چند دیوار کاهگلی کوتاه و بلند، کنار تپه‌ای خارج از شهر، سال‌ها بود کسی در آنجا نفس نمی‌کشید. از خودم پرسیدم: «چرا انقدر دور؟!»
وارد خرابه شدم. اینجا جایی بود که یک روز اردوان آن همه خنده را دفن کرد. زمین را کندم. پارچه‌های قرمز و مخمل خودشان را نشان دادند. بعد یک صورت پلاستیکی. خاک‌ها را از روی صورت و نگاهش کنار زدم. نه، دیگر نمی‌خندید. بوی میخک نمی‌داد. حتی چشم‌هایش خیره نبودند. دیگر مرده بود. یک عروسک مرده که بوی خاک می‌داد. از خرابه بیرون زدم. نارنجیِ غروب خط افق را پر کرده بود. رفتم. به پشت پنجره‌ی خانه‌ی مهشید رسیدم. اشتباه نیامده بودم. همان بن‌بست بود. بعد از ازدواج خانه‌اش در این بن‌بست بود. نه بوی برنج سوخته، نه بوی آفتاب، نه بوی میخک و نه صدای سوت سماور می‌آمد. بن‌بستی پر از سکوت بود. حتما مهشید پشت این دیوار، پشت این پنجره‌ی نیمه‌باز با آدم‌های دیگر هر روز می‌خندید. اما حتما پریژه را به یاد می‌آورد. حتما در خاطرش بود روزی را که کنار سماورِ مادربزرگ با پریژه چنان می‌خندیدند که اردوان کنار دیوار یخ کرد و حتی عقربک ساعت از حرکت ایستاد. اردوان با چشم‌های خودش دید که عقربک چند دقیقه‌ای از حرکت ایستاده بود.
فضای اتاق نیمه‌تاریک بود. یک تخت دونفره با لحافِ قرمزِ مخمل به رویش، مرتب و تمیز. ساعتی روی میز کنار تخت تیک‌تاک می‌کرد و قابِ عکسی دونفره در کنار ساعت. مهشید دستش را روی شانه‌ی مردی گذاشته بود و می‌خندید، از ته دل. عروسک پارچه‌ای قرمز مخمل را روی میز گذاشتم، بین ساعت و عکس. پریژه با چهره‌ای خاک خورده، روبه‌رو را تماشا می‌کرد. دیگر نمی‌خندید. نمی‌دانستم مهشید هیچ‌وقت می‌توانست بازهم پریژه را ببیند یا نه.

«پری خانم حاضر باش، دستمال آبی بردار، پر از گلابی بردار، پر از گلابی بردار، حالا که رسید به صد تا ما می‌زنیم سیصد تا. بیام؟ بیاااام؟»
بوی نارنجیِ غروب در تمام گورستان پیچیده بود. اطراف گورِ من آدم‌هایی ایستاده بودند که چهره‌شان در سیاهی فرو رفته بود. سایه‌هایی بودند که در تمام عمر در اطرافم نفس می‌کشیدند و حالا نمی‌شناختمشان و حتی تشخیصشان ممکن نبود. باد صدای گریه را از گوشه‌وکنار گورستان برمی‌داشت و به سمت گور من می‌آورد. توی کفنی که کنار گور بود خوابیدم و بعد روی دست عده‌ای بودم. صدای باد و گریه تمام شد. بوی سیاهی همه جا پخش شد. همه جا تاریک شد.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای افسری سلام
شما قلم بسیار سالم و خوبی دارید، مخصوصا برای نوشتن داستان‌ها فرم. در «به گورستان» به خوبی از توانایی خود در ساخت موقعیت داستانی و تکنیک سورئال استفاده کردید. راوی نمایشی، رفت و برگشت‌های بدون پل تداعی و تکه‌تکه‌های داستانی که مثل پازل بدون در نظر گرفتن زمان و مکان کنار هم قرار گرفته‌اند، فرم روایی داستان شما را به سطح قابل قبولی از یک اثر پست مدرن قرار می‌دهند. از نگاه من شما نمره‌ی کاملی از لحاظ فرم و تکنیک روایی دریافت می‌کنید اما از طرفی داستان شما دچار فقر شدید محتوا است. بیایید خلاصه داستان را مرور کنیم. داستان از جایی شروع می‌شود که خبر مرگ اردوان داده می‌شود. راوی که ما هنوز نمی‌دانیم همان اردوان است شروع به مرور زندگی او می‌کند. مهم‌ترین بخش زندگی او گویا عشق به مهشید است که بی‌اعتنا به او ازدواج کرده است. بعد باز می‌گردیم به زمان مرگ اردوان و متوجه می‌شویم راوی همان اردوان است که خودکشی کرده است و تمام. درواقع با درنظر گرفتن عشق رقیقی که در این داستان روایت شده داستان از نظر محتوایی تبدیل به ملودرامی لوس و به شدت تکراری می‌شود که فقط با تکنیک روایی سیال‌وار بیان شده.
از نگاه من این داستان ضعف پیرنگ دارد و بهانه‌ی خوبی برای نوشته شدن نداشته است. خشم جامعه گریز اردوان به دلیل ترد بی‌موردش از جامعه‌ي (مخصوصا در زمان بچگی که تصویر کاملی از آن داریم) در داستان نیست و اگر هم هست بسیار کمرنگ نقش بسته. عناصر اضافی که ربطی به ماجرا ندارند هم بسیار به کار لطمه زده. هم عروسک و هم مترسک نه‌تنها کمکی به پیشبرد اثر نکرده‌اند بلکه به عنوان شئ، نتوانسته‌اند رابطه‌ی خود را با جهان اردوان برقرار کنند. از جهت دیگر محیط رخداد اثر یا همان فضا که می‌توانست ساختار ذهنی اردوان را به خوبی نشان دهد تقریبا اصلا روایت نشده. تا اندازه‌ای که هرگز نمی‌شود فهمید اینجا کجاست؟ در چه سالی هستیم و رابطه‌ی شخصیت‌ها در این فضا چیست.
باید اضافه کنم شما علاقه‌مند ورود شخصیت‌های اضافی به اثر هستید که هر چند کارکرد هرکدام را می‌دانید اما این شخصیت‌ها هرگز به پیشبرد داستان شما کمک نمی‌کنند. دختر فرانسوی مثال خوبی است برای این مورد. نمی‌دانم واقعا اردوان یا روح اردوان در پاریس با چنین شخصیتی آشنا شده و آنجا اسمش جمشید بوده یا جمشید روح تناسخ یافته‌ی اردوان است؟ به هرحال منظور شما هرکدام که باشد تنها داستان را سخت فهم‌تر کرده‌اید. به عنوان یک توصیه به شما می‌گویم داستانی که دارای فرم پیچیده است باید به ساده‌ترین نحو ممکن بیان شود. اگر قرار باشد هم در جنس روایت هم در موضوع دچار این همه پیچیدگی باشیم مخاطب از داستان به راحتی گریزان می‌شود.
و اما چند مورد نگارشی باقی می‌ماند. در صفحه‌ی اول و در پاراگراف میانی تا انتهای صفحه بیش از ده بار نوشته‌اید اردوان. در این بخش آنقدر این اسم تکرار می‌شود که مخاطب فکر می‌کند شاید رمزی در آن نهفته باشد. سعی کنید با استفاده از ترفندهای نگارشی از تکرار بگریزید و به مخاطب خود اعتماد کنید تا از لحن و فحوای جمله بتواند راوی را بشناسد و دیگر نیازی به آوردن اسمش نباشد. همچنین ارجاعاتی آورده‌اید مانند: «آهنگ "دلم برای خودم تنگه" از هادی پاکزاد» من تا به حال این آهنگ را نشنیده‌ام. بنابراین این ارجاع بیرون متنی، چه کمکی به من می‌کند برای درک بهتر فضای داستان؟ سه قطره خون البته فضای ملموس‌تری دارد که البته حتی وامدار شدن از این شاهکار صادق خان هدایت هم توصیه نمی‌شود. داستان خود بسنده است و قرار است شما به عنوان نویسنده به تنهایی از پس ساخت فضا، جان بخشیدن به شخصیت‌ها و ساختار داستان برآیید.
به شما پیشنهاد می‌کنم این داستان خوب را بارها بازنویسی کنید و سعی کنید کمتر مجذوب فرم روایی شوید و بیشتر به محتوا فکر کنید تا پیرنگ داستان همانند تکنیک روایی دارای ویژگی برجسته باشد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت