توجه به روابط علی و معلولی




عنوان داستان : دستگاه پرس
نویسنده داستان : محمدامین قربانی

باران به شدت می بارید.آسمان سیاه بود.صدای برخورد قطرات باران با شیروانی های رنگارنگ به حدی بلند بود که مجبورش می کرد با فریاد فرید را صدا بزند.فرید آرام پشت فرمان نشسته بود وسیگارش را دود می کرد.نور بالا زده بود که بتواند کوچه را ببیند.چراغ های کوچه زور خود را می زدند اما نمی توانستند بر تاریکی غلبه کنند.فرید مشغول شمردن شد.23 خانه دیگر مانده بود.بعد از این 23 خانه می رفتند مرکز و شیفت و ماشین را تحویل می دادند.گوش هایش تیز شد.مرتضی بود که فریاد می زد:((بزن)) ضربه ای آهسته به سیگار زد و خاکسترش را زیر پایش تکاند.دکمه قرمز را فشرد و ماشین تکانی خورد.دستگاه پرس با سر و صدا و تکان بسیار به جان زباله ها افتاد.فرید نگاهی به آینه بغل انداخت.مرتضی با بارانی پاره پوره اش به نقطه ای خیره شده بود. کمی متعجب شد.مرتضی عادت داشت موقع کار دستگاه پرس درجا و خیلی آرام روی انگشت هایش بالا و پایین شود.می گفت سفارش دکتر است برای زانوهایش.اما الان بدون حرکت محو نقطه ای شده بود. دستش سوخت و نگاهش را از آینه بغل برگرداند.سیگار به انتها رسیده بود و خاکستر ها انگشتش را می سوزاندند.دستش را تکاند و دوباره به آینه نگاه کرد تا راه بیفتد.اما مرتضی نبود.آمد پایین دور تا دور ماشین را گشت اما مرتضی را نیافت.پاک خیس شده بود.نگاهش را به اطراف چرخاند و دید مرتضی در مغازه ای مشغول صحبت با صاحب مغازه است.به طرف مغازه به راه افتاد اما در میانه راه به یاد آورد که ماشین را روشن ول کرده است.خواست برگردد و ماشین را خاموش کند که فکری او را به خنده انداخت.((آخه کی ماشین درب داغون آشغالی رو میدزده؟)) سری تکان داد و به سمت مغازه رفت.
داخل مغازه گرم بود. مرتضی با پیرمرد صاحب مغازه بر سر قیمت چیزی چانه می زد. پیرمرد که کاموایی قرمز رنگ بر تن داشت و چشم های آبی اش از پشت شیشه های عینک بسیار جدی به دست مرتضی خیره شده بود،با لحنی که خشن به نظر می رسید گفت :((ته تخفیفی که می تونم بهت بدم 5 تومنه.)) مرتضی ملتمسانه پاسخ داد:((حاج آقا کلا 20 تومن کم دارم.امشب تولد دخترمه.اصلا کارت ملیم رو گرو میذارم،فردا 20 تومنو برات میارم.)) پیرمرد با خشکی خاصی دستهایش را روی سینه جمع کرد و سرش را به علامت نه بالا برد.چشم های فرید توی دست های مرتضی گشت تا هدیه تولد را بیابد.عروسک کوچکی بود که موهای طلایی گیس شده و لب های کوچکی داشت.کلاه آبی بچگانه ای با نخ قرمز به سرش دوخته شده بود و لپ های گل انداخته اش به صورتش معصومیت دلنشینی می بخشید.فرید دست به جیب برد و پول هایش را که به صورت شلخته ای رو هم تا شده بودند بیرون آورد.شمرد.117 تومان بود.به سرعت رو به مرتضی گفت:((چقدر کمه؟)) مرتضی با چشم های متعجب و لحن خجالت زده گفت:(( نه آقا فرید،شما چرا.خودم یکاریش میکنم.)) فرید بلافاصله گفت:((منم جای عموش ،بذار به حساب کادوی من))
در این میان پیرمرد که گویی دیدن پول ها ، چشم هایش را قوی تر کرد بود ،عینکش را برداشت و گفت:((20 تومن مونده آقا)) فرید 20 تومن را شمرد و روی پیشخوان گذاشت.پیرمرد پول را برداشت و زیر لب گفت:((خدا بده برکت.انشالله مبارک باشه.))مرتضی نگاهی چپ به پیرمرد انداخت و پشت سر فرید از مغازه خارج شد.
باران همچنان به شدت می بارید.ماشین روشن بود.مرتضی رو به فرید گفت:((آقا فرید ممنوم.شرمنده کردید.انشالله فردا 20 تومنو براتون میارم.امشب تولد روشنا ست.دلم نیومد دست خالی برم خونه.پیرمرده هم از حرفش تکون نمی خورد.)) فرید آرام و با لحنی پدرانه گفت :((چه حرفیه. از طرف من ببوسش.)) و به طرف در ماشین رفت.مرتضی مجبور بود برای غلبه بر صدای باران فریاد بزند:((آقا فرید)) فرید برگشت .مرتضی ادامه داد:((بابت بحث و جدل دیروز عذر می خوام.باور کنید منظوری نداشتم فقط می خواستم..))که ناگهان فرید حرفش را قطع کرد:((فراموشش کن.))
مرتضی به زور عروسک را توی جیب جلوی بارانی جا داد.عروسک لق می زد و سرش از جیب بیرون بود. با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد عروسک را به فرید بسپارد تا خیس نشود ،اما رویش نشد.دست راستش را بالای سر عروسک نگه داشت و مواظب بود که دستش به عروسک برخورد نکند،مبادا کثیف شود.
فرید دنده را جا زد و راه افتاد.به بحث دیروزشان فکر می کرد.مرتضی از او خواسته بود که عقب ماشین اهرمی بگذارند تا بتواند خودش پرس را کنترل کند.می گفت خطرناک است.ممکن است دستش داخل دستگاه باشد و او بی خبر از همه جا دکمه پرس را فشار دهد. یادش آمد که مرتضی به ماشین های دیگر اشاره کرده بود ،با اهرم هایشان ور رفته بود و مدام تکرار می کرد که فقط ماشین آنها اهرم ندارد و اختیار پرس با راننده است نه کارگر.زیر بار نرفته بود. دلیلش را نمی دانست ولی مخالفت کرده بود.کمی در خود دقیق شد.شاید غرور و خودخواهی اش باعث شده بود که کنترل پرس را به مرتضی ندهد.شاید دلش می خواست خودش رییس باشد،بگوید دستگاه کی روشن شود و کی خاموش . در هجوم افکار مختلف ناگهان فکری آرامش کرد:((نه بابا.اونقدرا هم آدم بدی نیستم.همین الان پول عروسکش رو حساب کردم.لازم بود بفهمه بزرگتر کیه،کی حرف آخر رو می زنه.)) به کوهی از زباله رسید.ترمز کرد.مرتضی از پشت ماشین پایین پرید و مشغل جمع کردن کیسه های سیاه رنگ شد.لبخندی بر لب داشت.تصویر دختر کوچکش زمانیکه عروسک را در آغوش می کشید و به خواب می رفت را مجسم می کرد.موهای دخترکش هم مانند موهای عروسک طلایی بود.در همین خیال های شیرین آخرین کیسه را به درون دستگاه انداخت.باران همچنان می غرید.فریاد زد:((بزن.)) دستگاه تکانی خورد و دریچه هایش به آرامی شروع به بسته شدن کرد.تا تمام شدن کار دستگاه فرصت داشت کمی عروسک را ورانداز کند.دست به جیب بارانی برد.خشکش زد.عروسک نبود.دریچه ها در آستانه بسته شدن بودند.مرتضی عروسک را لا به لای آشغال ها و در آستانه پرس شدن دید.در یک لحظه تصمیم گرفت.حاضر نبود دست خالی به خانه برگردد.دست راست خود را پرتاب کرد تا در آخرین لحظات عروسک را از فشار عظیم صفحات فولادی نجات دهد.
فرید از آینه بغل نگاه کرد.مرتضی نبود.گمان کرد پشت ماشین ایستاده و بنا به عادت همیشه روی انگشتان درجا می زند.سیگاری آتش زد.صبر کرد تا کار دستگاه تمام شود.همچنان افکاری در ذهنش تاب می خورد:((من بزرگترم ،سابقه م خیلی ازش بیشتره.حساب کار باید دستش میومد.))دستگاه از کار ایستاد.فرید دوباره نگاهی به آینه بغل انداخت ولی باز هم خبری از مرتضی نبود.با عصبانیت پیاده شد.(( حالا من یه لطفی کردم و عروسک رو حساب کردم.نباید رو بهش نشون بدم ،باید قوانین رو بهش حالی کنم.)) سیگار به دست پشت ماشین رسید و رو به روی دستگاه ایستاد.سیگار از دستش افتاد ،دهانش خشک شد و بدنش به لرزه افتاد.
مرتضی و عروسک پرس شده بودند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای محمدامین قربانی سلام و احترام
هر جهان داستانی که خلق می‌شود، دارای ویژگی‌هایی است که تحت تأثیر مجموعه‌ای از قوانین و روابط علی و معلولی قرار می‌گیرد. گفته شده که علیت یکی از بنیادی‌ترین ابعاد روایت است و عبارت است از کنش یا رخدادی که مستقیم یا غیر مستقیم باعث دگرگونی در داستان می‌شود. به بیان ساده‌تر می‌توان گفت که نویسنده در طراحی پیرنگِ اولیه باید به چگونگی پیوند روابط علی و معلولی و استحکام آن‌ها در اثر فکر کند. در بررسی همه‌ی بخش‌های داستان نویسنده باید به مفهوم علیت، علیت و تعقل و کنش شخصیت‌ها، روابط علی و معلولی میان رخدادهای متوالی و حوادث فرعی داستان فکر کند. به عنوان مثال در مواجه با اتفاقات داستانی و رویداد حوادث اینکه هر یک از شخصیت‌ها چه کنشی خواهند داشت و آیا این کنش معقول و پذیرفتنی و باورپذیر و متناسب با ویژگی‌های آن شخصیت است در داستان اهمیت پیدا می‌کند؛ در واقع روابط علی میان شخصیت‌ها در روایت، مباحث روانشناسی، انگیزه‌ها و کنش و واکنش‌های آن‌ها در چارچوب پیرنگی باورپذیر بسیار اساسی و مهم است. نظام علی و معلولی‌ای که بر یک داستان حاکم است در نهایت مخاطب را مجاب می‌کند که داستان را بپذیرد و حتی با آن همذات‌پنداری کند و همراه شود یا خیر. نویسنده به این روابط و منطق و استحکام آن‌ها در هنگام طراحی پیرنگ فکر می‌کند، به عبارتی اگر داستانی پیرنگ مستحکمی نداشته باشد تلاش نویسنده در پرداخت سایر عناصر داستانی و ساختن جهان داستان هم بی‌ ثمر خواهد ماند.
«دستگاه پرس» تقریبا شروع خوبی دارد؛ البته نویسنده می‌توانند شروع بهتری را برای این داستان هم انتخاب کنند. با جابه‌جایی چند عبارت و کوتاه کردن یا حذف بعضی جملات می‌توان شروعی را برای داستان در نظر گرفت که سوال‌برانگیزتر باشد و حس کنجکاوی مخاطب را برانگیزاند. نویسنده در داستان کوتاه باید به سرعت خواننده را وارد جهان داستان کند و بهتر است که این ماجرا با عدم تعادل همراه باشد؛ شروع داستان با توصیف و تعریف برای مخاطب درگیرکننده نخواهد بود.
در ادامه شخصیت فرید و مرتضی به خواننده معرفی می‌شوند و خواننده متوجه شغل و موقعیت شخصیت‌ها خواهد شد. مرتضی شخصیتی است که در شب تولد فرزندش به قصد تهیه‌ی هدیه‌ای وارد مغازه‌ای می‌شود؛ برای خرید عروسکی پول کم می‌آورد، همکارش فرید که شاهد این ماجرا بوده است؛ بقیه پول عروسک را حساب می‌کند، مرتضی عروسک را در جیب جلوی بارانی‌اش جای می‌دهد، در ادامه خواننده متوجه‌ی بحثی که روز قبل بین مرتضی و فرید بوده می‌شود: «مرتضی از او خواسته بود که عقب ماشین اهرمی بگذارند تا بتواند خودش پرس را کنترل کند. می‌گفت خطرناک است ممکن است دستش داخل دستگاه باشد و او بی خبر از همه جا دکمه‌ی پرس را فشار دهد.» خواننده به این عبارت که می‌رسد حدس خواهد زد که در پایان احتمالا دستگاه پرس حادثه‌ای برای مرتضی پیش خواهد آورد؛ در اینجا قدری از تعلیق داستان کاسته می‌شود. اما آنچه در نهایت اتفاق می‌افتد چیست؟ عروسک از جیب مرتضی داخل زباله‌ها می‌افتد و در لحظه‌ای که فرید دکمه‌ی پرس را می‌زند مرتضی تصمیم می‌گیرد که عروسک را از بین آشغال‌ها بیرون بیاورد: «مرتض عروسک را لا به لای آشغال‌ها و در آستانه‌ی پرس شدن دید. در یک لحظه تصمیم گرفت. حاضر نبود دست خالی به خانه برگردد. دست راست خود را پرتاب کرد تا در آخرین لحظات عروسک را از فشار عظیم صفحات فولادی نجات دهد» اینکه پدری نخواهد دست خالی در شب تولد فرزندش به خانه برود قابل قبول است، اینکه به این منظور هر تلاشی می‌کند نیز پذیرفتنی است؛ اما مرتضی کسی است که بیش از هر شخص دیگری از خطر و عواقب بی احتیاطی در مواجه با دستگاه پرس مطلع است؛ آنقدر که در روزهای قبل بحثی به همین منظور با فرید داشته است؛ مرتضی شخصیتی عاقل و بالغ است و مخاطب انتظار چنین کنش و تصمیمی از جانب او را ندارد. نویسنده در پرداخت این بخش قدری احساسی عمل کرده‌ است؛ حال آنکه کنش و واکنش شخصیت‌ها و رویداد حوادث در داستان باید بر پایه‌ی روابط علی و معلولیِ منطقی، معقول و پذیرفتی و باورپذیر باشد. و نکته‌ی دیگر اینکه جمع کردن و پایان‌بندی داستان با اتفاق و تصادف پذیرفتنی نیست. به عبارتی تصادف و شانس و اتفاق‌های سر بزنگاهی در داستان جایگاهی ندارند. در هنگام طراحی پیرنگ نویسنده باید به همه‌ی این موارد فکر کنند و سعی در طراحی پیرنگی با روابط علی و معلولی مستحکم نمایند؛ در این صورت سوال و حفره‌ای در داستان باقی نخواهد ماند.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویراشی در داستان است. رعایت نیم فاصله و فاصله، توجه به علائم نگارشی، نقطه‌گذاری، ویرگول و... اهمیت دارد. برای مثال برای جداسازی دیالوگ‌ها از متن می‌توان از دو نقطه: و گیومه«...» استفاده کرد، نه پرانتز. این‌ها به نظر ساده می‌رسند؛ اما مهم‌اند.
جناب آقای محمدامین قربانی شما ذهن داستان پردازی دارید و می‌توانید قصه‌گوی خوبی باشید؛ این ویژگی در نوشتن داستان بسیار اهمیت دارد. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت