آدم‌های داستان یا طوطی نویسنده؟




عنوان داستان : اجباری!
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

باران بی امان سقفِ آسمان را می شکافت، و سکوتِ دشت را می شکست! ماه در پسِ ابرهای تیره و سیاه پنهان بود. کمی پایین تر از لبه ی خاکریز، سینه بر گِلی داشتند که هنوز خاکِ میهن شان بود!
لبه های اُورکت را تا روی گوش ها بالا کشیده و نَفَس را در سینه حبس کرده بودند. آنها دو نفر بودند کنار هم، یکی سینه بر خاک داشت و آن دیگری هم پشت بر آن. فاصله ی خاک ریز شان با سنگرهای دشمن زیاد نبود! حتی آنقدر هم نبود که اصلاً فاصله ای باشد! سردی انتظار بیشتر از سردی خاکِ نمناک بر بند بندِ وجودشان رسوخ کرده بود! اگر صدای هق هق، آنهم به خاطر فاصله ی کمی که با هم داشتند به گوش نمی خورد، ابداً معلوم نبود که یکی از دو هم سنگر دارد گریه می کند!

آنکه پشت بر خاک داشت برای در امان ماندنِ صورتش از بارشِ قطره های باران، لبه ی کلاهخودش را تا روی نوکِ بینی اش کشیده بود پایین و اگر هم صورتش اشکی داشت که داشت، در بینِ اندک قطره های باران و عرقِ صورتش، قابلِ تشخیص نبود!
در طولِ خاکریز به دسته های کوچک دو نفره تقسیم شده بودند. هم سنگر پشت بر خاک، جوانِ لاغر اندام کوتاه قدی بود که به تازگی به گردان منتقل شده بود. و آن شب برای اولین بار جنگ را از نزدیک تجربه می کرد! به وقتِ معمول، سکوت را باید حفظ می کردند اما بارش باران همهمه ای داشت که نجواهای آنها را در دلِ خود پنهان می کرد.
حرف زدن هر مسیری را کوتاه می کند! حداقل اینطور فکر می کردند. آن شب مسیرِ بین آرامش و طوفان به قدر کافی طولانی بود و در پسِ آن برزخ انتظار، هنوز مجالی برای گپ زدن داشتند.
- اولین بارته؟... ترسیدی؟!
هم سنگرِ پشت بر خاک صورتِ کشیده و استخوانی اش از زیر کلاهخود کامل پیدا نبود. اما از تکان های که به سرش می داد جواب داد. و باز هم سنگر سینه بر خاک بود که ادامه داد.
- میدونی رفیق،منم ترسیدم!
صورتش را به سمت راست، همان طرفی که هم سنگرِ تازه واردش بود چرخاند. کلاهخود جوان به اندازه ای کنار رفته بود که سرجوخه به راحتی قادر باشد برقِ تعجب را در چشمانِ قهوه ای کوچکش ببیند! حالا نوبت هم سنگر تازه وارد بود.
- اما سرجوخه تو که بارِ اولت نیس!... پس چرا...
- چرا ترسیدم؟! ... چرا نترسم؟! مگه من آدم نیستم؟!
- -چرا... اما...
- ببین رفیق، همه ی آدم ها می ترسن! همه.
- جالبه... ینی می خوای بگی هیچ آدمی ذاتاً شجاع نیست؟!
- چرا... آدم های شجاع کم نیستن... ولی اونا هم می ترسن!
- می ترسن؟!!
- آره... گفتم که همه ی آدم ها می ترسن! فقط فرقِ آدمِ شجاع با آدم ترسو یه چیزه.
- و اون چیه؟!
- آدم های شجاع وقتی می ترسن خودشون رو نمی بازن!
جوان پس از کسری از ثانیه دوباره صورتش را چرخاند و مجدد کلاهخودش را تا روی نوکِ بینی اش پایین کشید. چند دقیقه ای طول کشید تا سکوت بین آنها شکسته شود، و این بار باز جوان بود که ادامه داد.
- تو به وطن اعتقاد داری؟!
- منظورت اینه که آدمِ وطن پرستی هستم؟
هم سنگر تازه وارد سکوت کرده بود! اما باز هم از تکان های بالا و پایینی که به کمک سرش به کلاهخود می داد سرخوجه جواب را گرفته بود.
- آره ... البته نه به شکلِ ایدئالیستی! ... وطن برای من هیچ فرقی با خُونَم نداره ...
- ینی ...
- قلمِ پای هر کسی که بخواد به زُور وارد خُونَم بشه رو می شکنم!
- مثلِ همون هایی که الان تو سنگرهای مقابل ما موضع گرفتند دیگه؟!
حالا نوبتِ سرخوجه بود که در همان حالی که سکوت کرده بود سرش را مجدد به سمت راست، همان طرفی که جوان بود بچرخاند. مجبور شد با شَستِ دستِ چپ سرِ کلاهخودش را کمی بدهد بالا تا بهتر هم سنگرش را ببیند. هنوز همان برقِ تعجب در چشمانِ قهوه ای کوچک هم سنگر تازه وارد سوسو می زد، چند لحظه ای نگاهشان درهم گره خورد و این بار سرجوخه بود که ادامه داد.
- نه... اونا متجاوزن.
- متجاوزن هان... اصلاً چرا باید رو در روی هم اسلحه به دست سنگر بگیریم؟! ...
- تاریکه، اما می تونی اون کوه های انتهای دشت رو ببینی؟
- ارتفاعات چیز رو میگی... چی بود اسمش؟!...
- آره همونا ... اونجا خط مرزی ما بود که دیگه نیست! ... البته فعلاً... اونا به زُور وارد خُونَم شدن! نباید این کار رو می کردن.
- چرا؟
- چرا؟!! ... ینی چی؟!!
ناگهان داخل خاکریزها جُنبِ و جوش خاصی شروع شد! سر دسته ها شروع کردن به وارسی کردن افراد، وقتش بود! حالا جوان پشت بر خاک هم غلتید و به جای پشتش، کفِ سینه اش را داد به خاکی که از شدتِ بارشِ باران حسابی گِل شده بود.
- ببین سرجوخه، منظورم اینه، مشکل اون وری ها با ما چی بوده یا ما با اون وری ها که الان توی خاک ما هستند؟!... برای چی ...
- انگاری رفیق اخبار رو دنبال نمی کنی!
- چرا اتفاقاً ... تو خبرگزاری محلی شهرمون تازه شروع به کار کرد بودم که اعزام شدم به جبهه!
- زکی! ... آقا تازه خبرنگاره و بعد داره من رو سوال پیچ می کنه!
سر گروهبانِ دُرشت هیکلِ گردان که حدود دو متری هم قد داشت، هر وقت می خواست موقع درگیری داخل خاکریز یا سنگر حرکت بکند، مجبور بود چهار دست و پا روی زمین راه برود! البته این کار او باعث نمی شد که افراد گروهان از لگدهای پوتینِ سایز بزرگش و دهنِ گشادش در امان باشند!
- خیلی دارین زِر زِر می کنین!... خفه شین و آماده باشین... عوضی های آشغال!
شانس آوردند که از لگدهای سر گروهبان قِصِر در رفتند، هرچند همان چند تا لیچاری که بارشان کرد هم به اندازه ی ضربه های پوتینش درد داشت ! جوان که لحظه ای فارغ از ترس جنگ، حسابی از هیبتِ سر گروهبان سرِ جایش میخکوب شده بود دوباره شروع کرد.
- می دونی گره رو کی مجبوریم با دهن باز کنیم؟ ... وقتی بلد نیستیم و با دست بازش کنیم! ان موقع است که گره رو کور می کنیم!
- تو با این روحیه ی حساس... اصلاً واسه چی اومدی سربازی؟!
- گفتم که... اعزام شدم... اجباری...
- بله... منظورت سربازیه دیگه؟!
- سربازی نه، اجباری! ... مجبور بودم...
- همین دیگه... جنابِ خبرنگارِ فیلسوف، آدم تا مجبور نباشه کاری رو با توسل به زور انجام نمی ده! پس حالا که از سرِ جبر اینجایی و مجبوری بجنگی سعی کن کارت رو درست انجام بدی... خودت رو نباز خُب؟!
وقتی سرجوخه اینجوری بهش گفت، باز هم برای لحظه ای نگاهشان درهم گره خورد، اما این بار آن برقِ تعجب را در چشمانِ قهوه ای کوچکِ جوان پیدا نکرد و حالا باید جواب هم سنگر تازه واردش را می داد که گفت.
- هی سرجوخه... ماکس وِبِر رو می شناسی؟
- کی؟!!!
- ماکس وِ بِ ر ...
- نه حالا چه خری هست ایشون؟!
- جامعه‌شناسِ آلمانی ... این بابا جمله ی معروفی داره که میگه: ارتش مجموعه افرادی هستن که با هم جنگ می‌کنن بدون اینکه همدیگر را بشناسن، به خاطر کسانی که نمی‌جنگن، اما همدیگر رو می‌شناسن!
هنوز کامل آخرین حرفِ جمله ی جوان کامل تمام نشده بود که نورِ منورهای شلیک شده و فریادِ فرمانِ حمله سرجوخه را که لحظه ای در فکر فرو رفته بودم به خود آورد. آخرین تصویری که از هم سنگر جوانِ تازه واردش به یاد آورد، پوتین هایش بود که بر لبه ی خاکریز به سمت جلو متمایل شده بود. سرجوخه آن لحظه همچنان مبهوت و غرقِ فکر بر روی سینه در گِل خوابیده بودم!
سرخوجه دیگر هیچ وقت آن جوان را ندید! نه زنده و نه مرده! در میدان جنگ هرگز پلاکش پیدا نشد، اسمش در لیستِ صلیب سرخ هم نبود، جنازه ای هم نبود! اما هرگز خاطره ی آن شبِ بارانی از ذهن اش پاک نشد...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای پیام پاک‌باطن سلام
«اجباری» دومین اثری بود که از شما خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. دو رزمنده پشت سنگر کمین کرده‌اند و به شهادت خود متن، دشمن آنچنان به آن‌ها نزدیک است که انگار هیچ فاصله‌ای وجود ندارد آنوقت این دو نفر در چنان شرایط استثنایی و بغرنجی چه می‌کنند؟ دربارۀ اجباری بودن سربازی و حملۀ دشمن و متجاوز بودن عراق و دربارۀ ضرورت دفاع ازخاک وطن و... اظهار نظر می‌کنند. طراحی چنین دیالوگ‌هایی برای آن موقعیت نه تنها مناسب نیست و باورپذیری را به شدت تضعیف می‌کند بلکه سراسر اثر بیشتر به کاریکاتور و شوخی شبیه شده است. داستان قرار نیست فقط جای ارائۀ نقطه‌نظرات نویسنده دربارۀ مسائل مختلف باشد. در اینجا جاسازی حرف‌های نویسنده در دهن رزمنده‌ها آنقدر رو و دم‌دستی شده است که توی چشم می‌زند. آدم‌های داستان طوطی نویسنده نیستند. شما تنها کاری که لازم است انجام بدهید این است که فکر اولیه را پیدا کنید و برایش طراحی داشته باشید. مثلا بگویید خوب مکان ما یک خاکریز است در جبهه و زمان تاریخی وقایع داستان، زمان جنگ است و دو نفر سرباز یا دو رزمنده داریم که پشت این خاکریز کمین کرده‌اند و حمله دارد شروع می‌شود. این دو نفر رؤیاهایی دارند و رنج‌هایی و گذشته‌ای و خاطراتی واحتمالا در آن لحظات و در آن موقعیت ویژه هر دوی آن‌ها درگیر افکار و احساساتی هستند که شناختن آن‌ها برای مخاطب جالب است. پس در این صورت شما به عنوان نویسنده آدم‌ها را در موقعیت قرار می‌دهید و آزادشان می‌گذارید تا کنش‌ها و گفت‌وگوها و افکار و احساست خودشان را داشته باشند در این صورت خواهید دید که حرف‌های آن‌ها و افکارشان متعلق به خود آن‌هاست. برای خودتان دربارۀ گذشتۀ آدم‌ها و طبقه اجتماعی و تحصیلات و سایر خصوصیات آن‌ها هم پیش خودتان اطلاعاتی بسازید به این معنی که شما بیش از خواننده و پیش از او آن‌ها را بشناسید بعد کنار بایستید و «ناظر خاموش لحظه‌ها» باشید. نه ازیک نفرحمایت کنید و نه بر علیه یک نفر دیگر باشید. حتی لازم نیست بر علیه نیروی دشمن باشید. شما فقط به نمایش بگذارید فقط نشان بدهید و اجازه بدهید مخاطب خودش انتخاب کند. یک نکتۀ مهم دیگر طرح یک اتفاق داستانی است که جهان داستان و جهان آدم‌های داستان را از تعادل خارج کند. روی اتفاق‌های محوری هم کار کنید. اگر یک بار دیگر اثر را بخوانید متوجه ضرباهنگ کند آن خواهید شد. اصلا انگار نه انگار که زمان جنگ است. موقعیت جنگی بخصوص لحظۀ درگیری به ضرباهنگ بسیار تندتر از این نیاز دارد. به کشمکش و کشش نیاز دارد. نثر و شخصیت‌پردازی هم همچنان جای کار دارد. دو نفر که لباس سربازی پوشیده باشند و پشت خاکریز دراز کشیده باشند، رزمنده نمی‌شوند. لباس‌ها نیست که آنها را به رزمنده یا همرزم تبدیل می‌کند. اگر روی شخصیت‌پردازی کار نکنید درست مثل این است که به چندتا مجسمۀ مانکن لباس پوشانده باشید. مثل مترسکی می‌شوند که هربار لباسشان را تغییر بدهیم و اصلا شخصیت‌های داستانی نخواهند شد. هیچکس نمی‌تواند از چندتا مجسمه انتظار داشته باشد که روی صحنه نقش ایفا کنند. کار دیگری که لازم است انجام بدهید انتخاب یک حس است و انتخاب یک حرف از میان همۀ حس‌ها و همۀ حرف‌هایی که در ذهن دارید. اگر تکلیفتان با خودتان روشن باشد و بدانید به دنبال انتقال چه حسی هستید، خوانندۀ داستان دچار عدم انسجام حسی نمی‌شود. با توجه به سابقۀ داستان‌نویسی‌تان پیشنهادم این است که ابتدا روی فکرهای اولیه‌تان کار کنید. سوژه‌هایتان را فهرست کنید و بعد بهترین سوژه و داستانی‌ترین آن‌ها را انتخاب کنید. سوژه‌ای انتخاب کنید که پتانسیل لازم برای تبدیل به داستان داشته باشد. در مرحلۀ بعدی روی سوژه کار کنید. به نثر سالم و روان توجه کنید و به کنش‌ها. کلیات نیستند که داستان را می‌سازند بلکه جزییات هستند که داستان را شکل می‌دهند پس روی جزییات داستانی کار کنید. گاهی جزییات عامل حیات داستان هستند. البته توجه به جزییات به معنای افتادن به دام زیاده‌گویی و بیهوده‌گویی نیست. جزییاتی را به کار اضافه کنید که با پیرنگ و با تمامی عناصر داستان شما پیوندی داشته باشند. دیگر اینکه داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت