سوژه خوب پرداخت معمولی




عنوان داستان : نامرئی
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

به آینه نگاه کردم. چشمانِ بادامی‌ام بادامی‌تر از قبل شده بود. چیزی شبیه آن چینیِ کچل. مویرگ‌هایِ خونی، بعد از سیاهیِ چشمم در کل سفیدیِ چشم پخش شده بود. صدای فاطمه از آشپزخانه می‌آمد: «برو بابات رو بیدار کن. بگو دیرمون شد.» سعی می‌کنم پلک نزنم. چهل شب‌وروز چشمم در آمده بود که پلک نزنم. حتی موقع خواب. یعنی باید با چشم باز می‌خوابیدم. ریحانه به در زد. سه بار. یادش داده بودم که انگشت وسطش را خم کند و به در بزند. درِ چوبی به اندازه کافی صدا می‌دهد.
-بیا تو دخترم.
قدش نمی‌رسد. قطعا روی پنجه‌ی پا ایستاده و در را باز کرده. نگاهم به لباس یک‌دست آبی ریحانه است که او نگاهی به اتاق می‌اندازد. یک‌هو جیغ می‌کشد و به سمت آشپزخانه می‌دود.
-مامان...مامان...بابا نیست...صداش هست...خودش نیست... .
فهمیدم اثر کرده. تبلیغات آن چینی درست بود. من نامرئی شده بودم. گفته بود بعد از روز چهلم دیگر نامرئی هستی. می‌خواهی مرئی شوی فقط پلک بزن. چشم‌هایت را سه ثانیه محکم به هم فشار بدهی دوباره نامرئی. پلک زدم. فاطمه، دست ریحانه را گرفته بود و دست‌پاچه وارد اتاق شد. من را که دید جلویِ آینه موهایم را شانه می‌زنم نفس عمیقی کشید. رو به ریحانه گفت: «بابا که اینجاست...چشمات هنوز خواب داره بابارو ندیدی. برو کفشاتو بپوش بابا میاد.»
ریحانه با پشت دست اشک‌هایش را خشک کرد و هاج‌وواج در حالیکه به چشمان من خیره بود به سمت جاکفشی رفت. کسی از کلاسی که رفته بودم خبر نداشت. حتی فاطمه. می‌خواستم خودم را بهتر بشناسم. تبلیغش را در انیستاگرام دیدم: «پلک نزن-غیب شو» زیرش هم نوشته شده بود زیر نظر استاد چانگ و صد در صد تضمینی.
کیفم را به دوش می‌اندازم. کفشم را از روی جاکفشی برمی‌دارم. چهارتا خرما برمی‌دارم می‌اندازم در دهانم. فاطمه می‌گوید: «طب سنتی گفته گرمی زیاد نخور بعد تو صبح تا صبح گرمی بخور اونوقت عصبی‌مزاج شدنت رو سر بچه‌های مردم خالی کن.»
هسته‌ها را در دهانم جمع کردم. به درون باغچه پرت کردم. ریموت ماشین را زدم. ریحانه هنوز مات بود. خم شدم و گونه‌اش را بوسیدم. لبم از خوردن خرما چسبناک شده بود. ریحانه بدش آمد. سوار شدیم. در راه همه‌اش به این فکر می‌کردم که بچه‌ها پشت سر من چه می‌گویند. برایم مهم بود. اصلا مهم بود؟ نمی‌دانم. شاید هم جوگیر شدم و سر لجبازی با خودم این تصمیم را گرفتم. ولی حالا سختی‌هایش تمام شده. نوبت برداشت محصول رسیده است. حواسم به برنامه‌هایم سر کلاس بود که ریحانه گفت: «بابا رد شدی.» دوباره بوسیدمش. پیاده شد. به مدرسه که رسید رو به ماشین برگشت. بوسی را کف دستم نشاندم و به سویش پرتاب کردم. او همین‌کار را کرد. دیگر پلک نزدن برایم ملکه شده بود.
در طول این چهل روز به این فکر نکرده بودم که چطور به خلوت بچه‌ها راه پیدا کنم. اصلا فکر نمی‌کردم این غیب شدن واقعی باشد. ولی شد. به مدرسه رسیدم. در آینه‌ی ماشین نگاه کردم. سه ثانیه چشمانم را بستم و فشار دادم. دیگر خودم را ندیدم. برای امتحان بد نبود از همین‌جا شروع کنم. پیاده شدم. در را که می‌خواستم ببندم، محمودی، دانش‌آموز کلاس دهم، با چشمانی پف‌کرده در حالیکه زنگ صبح‌گاه را زده بودند از جلوی ماشین رد شد. دید که درِ ماشین ناخودآگاه بسته می‌شود. ترمز کرد. چشمانش را مالید. شانه‌هایش را بالا انداخت و وارد مدرسه شد.
در همان حالت نامرئی از کنار بچه‌ها که در صف صبح‌گاه ایستاده بودند رد شدم. به دم دفتر که رسیدم پلک زدم. با معاون سلام‌وعلیک کردم و نشستم. زنگ کلاس خورد. بچه‌ها با بی‌حوصلگی وارد کلاس می‌شدند. ساعت اول با دهم کلاس داشتم. باید همان اول شروع می‌کردم. در طول راه‌رو قدم زدم تا به کلاس برسم. سه ثانیه چشمانم را بستم. به در کلاس رسیدم. چارچوب در ایستادم.
- باورت نمیشه. خودم دیدم درش باز بود یک‌هو بسته شد.
محمودی با آب‌وتاب داشت تعریف می‌کرد.
- برو بابا توام. دیشب با شکم پر خوابیدی.
چند نفر خندیدند. یک نفر که چشمانش را از پنجره برنمی‌داشت گفت: «تا الآن که نیومده.»
- معلم نیاد صلوات.
صلوات کم‌رمقی فرستاده می‌شود.
-معلمی که من می‌شناسم مگه میشه یه روز غیبت کنه؟
نظم دارم. آفرین بر خودم.
- ولی تا به حال سابقه نداشته بیشتر از پنج دقیقه دیرتر بیاد کلاس.
نگاهی به ساعت کلاس انداختم. هفت دقیقه از هفت‌ونیم گذشته بود.
- بابا خودم آخرین نفر اومدم مدرسه ماشینش رو دیدم.
- همون پرایدش که همیشه پشتش نوشته‌اند خواب دیدم من را شسته‌اید؟
هفت‌هشت‌نفر خندیدند. ماشین را همین فردا می‌برم کارواش. پاهایم خسته شد. خواستم پلک بزنم که نماینده‌ی کلاس گفت: «یعنی اگه نیاد امتحان لغوه؟»
چند نفر همزمان سرشان را به سمت بالا می‌برند. انگار دعا می‌کنند.
- نامرد امتحان نمی‌گیره که، انتقام می‌گیره.
- انگار مال باباش رو بالا کشیدیم.
- بهتره. هر چه سخت‌تر باشه برای کنکور بیشتر آماده می‌شیم.
- دوباره این حرف زد. تو چیزی نگو خرخون.
خرخون ساکت می‌شود. ولی زیر لب با خودش چیزی می‌گوید که مفهوم نیست.
- اون سؤالای صحیح و غلطش. نگو.
- وای. سؤالاتش سمّ داره. میمونی درست بزنی یا غلط. هر چی شانسی می‌زنی باز هم اشتباه از آب در می‌آد.
از معلم‌های دبیرستانم، آن‌هایی که سؤالات آبکی می‌دادند را دوست نداشتم. باید درسخوان و تنبل از هم متمایز باشند. از معلم‌هایی که در تقلب شل می‌گیرند متنفرم. چه قبلا چه حالا.
- تازه با اون قد دیلاقش مثل جغد نگاه می‌کنه. سرت رو برگردونی برگت رو گرفته.
- آهای نماینده‌ی بی‌خاصیت. نمی‌خوای بری دفتر بپرسی این ریشو می‌آد یا نه؟
- لامصب همیشه خط ریشش یک‌نواخته. انگار اصلا رشد نمی‌کنه.
به چهل روز سختیِ پلک نزدن می‌ارزد. ابعاد مخفی شخصیتم را دارم پیدا می‌کنم. نماینده با قدم‌هایی خسته در حالیکه نگاهش به محمودی بود و می‌گفت: «انگار واقعا اول صبحی چشات عیب داشته. پس کجاست اگه ماشینش وایساده؟» به سمت چارچوب در می‌آمد که پلک زدم. به سینه‌ام برخورد کرد. شوکه شد. چند قدم به عقب برداشت و افتاد. کسی نخندید. همه، ایستادند و خیره من را نگاه می‌کردند که چطور یک‌باره جلوی در ظاهر شدم. برجا دادم. نشستند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده خوش‌وبشی کردم. رو به نماینده گفتم: «چته! مگه جن دیدی؟ بلند شو برو سرجات بشین ولو شدی کف کلاس.» خودش را جمع می‌کند. در حالیکه نگاهش به من است شلوارش را می‌تکاند.
- یکی‌دو مبحث درس می‌دیم بعد امتحان.
کتاب را باز کردم. بخشی را که باید درس می‌دادم را پای تابلو نوشتم.
- این را بنویسید من برم برگه‌های امتحان را تکثیر کنم می‌آم. شلوغ نکنید.
می‌روم دفتر. برگه را دادم معاون تکثیر کند. برگشتم. در کلاس باز بود. غیب شدم. وارد کلاس شدم. رفتم تهِ کلاس ایستادم. بحث‌شان شروع شده بود.
- جن باید پاش لنگ بندازه.
- آخه من چش از در برنداشتم. کی اومد تو؟
- مگه جن به چشم میاد؟
- یه جنِ دراز و ریشو که هر دو دستش هم انگشتر داره.
- فقط مونده تسبیح بندازه.
- من موندم این چه‌جور زیست درس می‌ده؟
- مخصوصا فصل تولیدمثل.
- یازدهمیا می‌گن انقدر اون فصل رو با حال توضیح میده.
- باید معلم دینی می‌شد.
«یک معلم زیست یا ریاضی که مقید باشد، برای دانش‌آموزان الگوی خوبی می‌تواند باشد.» این جمله را در اکثر همایش‌هایِ دانشگاه برای ما می‌گفتند.
- اونجا چی نوشته؟
- میتوکندری.
- آخه اون میتوکندریه؟ با این دست‌خطش. توی آفتاب بذاری آفتاب بالانس میزنه.
سال‌هاست می‌خواهم خطم را خوب کنم. نمی‌شود. اراده‌اش را ندارم. دروغی بیش نیست. چهل روز توانستم پلک نزنم. یک خطِ خوش که دیگر چیزی نیست. بهانه است. تنبل شده‌ام. در حالیکه طب سنتی می‌گفت: «برای مزاج تو عجیبه که تنبل هستی.»
در کلاس باز بود. معاون دستش را داخل آورد. با خمیدگی انگشت وسطش مثل ریحانه به در زد. نماینده گفت: «آقا اومد دفتر برگه‌ها رو تکثیر کنه. اینجا نیست.» محمودی گفت: «لابد مثل جن دوباره ناپدید شده.» معاون تا می‌خواست قدم به کلاس بگذارد پلک زدم و به سمت معاون حرکت کردم. چشمان نماینده دیگر نزدیک بود از کاسه در بیاید. محمودی آبِ دهانش را قورت داد و زیر لب «بسم‌الله الرحمن الرحیم» گفت و به اطرافش فوت کرد. معاون رو به نماینده که دستش می‌لرزید کرد و گفت: «می‌گن دروغ‌گو کم‌حافظه است. ولی مگه کور هم هستی؟»
برگه‌هایی که تازه از زیر دستگاه در آمده بود را در دست داشتم. داغ بود. در حالیکه بچه‌ها صندلی‌ها را برای امتحان تغییر می‌دادند با خودم فکر کردم: «من می‌خواستم خودم را بشناسم که در تدریس و اخلاق و رفتار بتوانم خودم را اصلاح کنم. نمی‌خواهم که مچ بچه‌ها را بگیرم.» تصمیم گرفتم دیگر از قاعده‌ی سه ثانیه استفاده نکنم. ولی صحبت‌های استاد چانگ به ذهنم می‌آمد که می‌گفت: «وقتی قدرت پیدا کردی باید از قدرتت استفاده کنی و گرنه قدرت علیه تو استفاده می‌کند.» از حرفش سر در نمی‌آوردم. ولی رو به بچه‌ها گفتم:
- صندلی‌ها را کنار هم بگذارید. نیازی نیست فاصله بدهید.
زیر لب «لعنت بر شیطان» را زمزمه کردم.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سلام آقای مجتبی بنی اسدی. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «نامرئی» را خواندم، دست شما درد نکند. خدا قوت.
آدمیزاد در طول تاریخ حیاتش بر کره خاکی آرزوهای نزدیک و دور زیادی داشته است، بعضی محتمل و‌ممکن مثل پرواز، مثل سفر به ماه، مثل برقرار کردن ارتباط صوتی تصویری در هر شرایط و در هر لحظه و ... بعضی هم نامحتمل و ناممکن (لااقل با دانش امروز بشری) مثل عمر جاودان، مثل‌ پرواز بدون وسیله کمکی، مثل دیدن آنسوی اشیاء و دیوارها، مثل نامرئی شدن ‌ و ...
این دست آرزوها و خواسته های به ظاهر نامحتمل سوژه بسیاری از فیلم ها و داستان های علمی تخیلی شده و می شود. می‌دانید چرا؟ چون امکان فوق‌العاده‌ای در اختیار نویسنده قرار می‌دهند. تصور کنید آدمی که می‌تواند ورای دیوارها را ببیند! این آدم چقدر قابلیت پیدا می‌کند، مثل جاسوسی، قابلیت اطلاعاتی، پلیسی و ... عکس این ها هم ممکن است، چنین آدمی توانایی بسیاری برای انجام کار خلاف دارد و خود همین توانایی در یک داستان خوب موتور محرکه بسیار قوی‌ای خواهد شد که خواننده را با هیجان و علاقه پیش می‌برد.
در میان آرزوهای نامحتمل بی‌شک نامرئی شدن از ذات دراماتیک بسیار بسیار‌ ممتازی برخوردار است. به همین دلیل با این سوژه این قدر کار شده است، داستان ها نوشته شده و فیلم ها ساخته شده است. تا اینجا همه چیز عالی و سهل به نظر می‌رسد. وسوسه نگارش با چنین سوژه هایی نویسنده را آنی رها نمی‌کند. پس مشکل چیست؟
دوست جوان نویسنده من، هر داستانی که بنویسیم در هر سبک و ژانری، باید منطق خاص و حاکم بر خود را داشته باشد. اگر قرار است در داستانی حیوانات با زبان آدم ها حرف بزنند، همه باید حرف بزنند، نمی‌شود هر وقت میل نویسنده کشید برخی لال شوند و باقی حرف بزنند. یا اگر بنا است جاذبه نباشد، همه جا برای همه موجودات نباید باشد.
یکی از اصلی‌ترین چالش های نویسندگان در چنین آثاری توجیه آن توانایی غیرعادی و عادی نشان دادن آن حالت غیرطبیعی است.‌ مثلاً شخصیتی را در نظر بگیرید که قادر است بعد از غروب آفتاب پرواز کند تا هنگام طلوع، بسیار خوب. جدی‌ترین چالش این است که چرا این آدم توانایی چنین کاری را دارد؟ چرا بقیه ندارند؟ حالا اگر نویسنده در همان شروع داستانش می‌گفت سال فلان است و در این سال آدم ها توانسته‌اند با ذخیره کردن انرژی خورشید با سلول های پوستی‌شان در طول روز، شب ها پروار کنند. ما به عنوان خوانده هیچ حرفی نداشتیم، این قول نویسنده را می‌پذیرفتیم و می‌نشستیم پای ادامه نقل مؤلف که خوب حالا این آدم ها با این توانایی قرار است چه کاری انجام دهند؟ آیا در آن سال، در آن دوره، تکنولوژی به همان نسبت پیشرفت کرده است؟ و ده ها انتظار دیگر که باید با منطق خود داستان پاسخ داده شوند.اما اگر فقط یکی دو نفر چنین توانایی‌ای داشتند نویسنده باید برای این ادعا و این توانایی ادله محکم و محکمه پسندی بیاورد .
آقای بنی اسدی محترم در دنیای داستانی شما راوی (آقای معلم) قادر است با پلک نزدن، نامرئی شود و با پلک زدن مرئی! ادله‌ای که آوردید بسیار گنگ و کلی است. راوی در توضیح این توانایی منحصر به فرد فقط می‌گوید چهل روز رفتم پیش استاد چانگ و ‌پلک نزدم
سستی ساختمان داستان و لقی پایه های آن از همین سطر شروع می‌شود.
به هر جهت ما قول راوی را در دنیای خیال می‌پذیریم. قبول می‌کنیم که آقای معلم به راحتی آب خوردن می‌تواند غایب و ظاهر شود. خیلی هم عالی. یک موقعیت دراماتیک بسیار قوی ایجاد شده است، یک ظرفیت فوق‌العاده. تصور این که با این ویژگی نامرئی شدن چه کارهای عجیب و غریب و هیجان‌انگیری می‌شود انجام داد، خیال آدمی را به هزار راه می‌برد.
اما شما هنرمند جوان ما، از این ظرفیت استثنائی چه استفاده‌ای کرده‌اید؟ تقریباً هیچ! چیزی در حد فالگوش ایستادن. آقا معلم خودش را نامرئی می‌کند، می‌رود سر کلاس تا ببیند بچه ها پشت سرش چه می‌گویند! عجب. این را با پشت در ایستادن و گوش کردن هم می‌شد فهمید.‌ اصلأ نیازی به هیچ کدام از این کارها نیست همه معلم ها تقریبا می‌دانند شاگردان‌شان چه قضاوتی نسبت به آنها دارند. طرح ساده داستان، مطرح کردن دغدغه نوجوانان، حضور فعال نوجوانان در داستان، اثر را مناسب گروه سنی نوجوان کرده است.
سوالی هم مطرح است، البته ربط چندانی به داستان ندارد و بیشتر جنبه فرامتنی دارد. بر فرض محال اگر کسی چنین توانایی‌ای داشته باشد، آیا از نظر اخلاقی می‌تواند از آن استفاده کند؟ آیا ما حق داریم به خلوت دیگران وارد شویم بی آنکه آنها بدانند؟
اما در انتها سوال فرموده بودید که آیا با این سوژه می‌توان رمان نوشت؟ بی شک می‌شود اما بسیار بسیار‌ دشوار است. چون دنیایی تجربه نشده است. باید در کنار حادثه اصلی، چندین حادثه فرعی بیاورید. مثلاً راوی قرار نیست که هر دفعه به عنوان ناظر بی طرف و خنثی، به صورت نامرئی در صحنه ها حاضر باشد ‌. باید حداقل یکی از این دو هدف را داشته باشد، یا باید به عنوان انسانی شرور و انتقام جو از قدرتش استفاده کند یا به عنوان آدمی خیر و نیکوکار. من به شکل اول رأی می‌دهم یعنی نقش آدمی شرور و خطرناک، چرا که قابلیت درام بسیار بالاتری دارد.
امیدوارم در حد بضاعت توانسته باشم به سوال‌تان پاسخ دهم.
نکته آخر اینکه تغییر یکباره راوی (آقا معلم) بسیار مصنوعی و شعاری از آب در آمده است. لطفاً در بازنویسی احتمالی، فکری به حال آن بکنید.
بسیار شاد می‌شوم تا شاهد داستان های بهتری از شما باشم.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
مجتبی بنی‌اسدی » 17 روز پیش
سلام استاد عزیز. از ینکه برای داستان بنده وقت گذاشتید و نقد کردید.از نکات شما استفاده خواهم کرد ان‌شالله. لطف شما زیاد. یاعلی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت