با آدم‌های قصه‌تان صلح کنید قصه را از نو بنویسید!




عنوان داستان : سمفونی هق هق
نویسنده داستان : نسیم مهرجویان

سمفونی هق هق
صدای گریه اش بلندشد.همه زل زدیم به او که روی صندلی جلو نشسته بود.متوجه سوار شدنش نشده بودم.نمی دانم حواسم کجا بود.شاید داشتم مغازه های توی مسیر را نگاه می کردم.نه فکر نمی کنم حواسم به مسیر بوده.آخر اگر اینطور بود که متوجه سوارشدنش شده بودم.یادم آمد داشتم به اینکه چه هدیه ای برایت بخرم فکر می کردم.برای همین هم آن ساعت از روز از خانه بیرون زده بودم.
گرما و ترافیک یک طرف ،این سمفونی که قطعات ماشین راه انداخته بود طرف دیگر.داشتم بالا می آوردم که زد زیر گریه.پاک یادم رفت چه حالی دارم.همیشه حال خراب یک نفر،حال آدم را بهتر می کند.
تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود.من از این عقب فقط دست چپ لرزانش را میدیدم که تلفن همراهش را روی گوشش گرفته بود.توی انگشتهای کشیده اش یک حلقه زرد باریک بود.به کسی که آنطرف خط بود گفت:
_میام اونجا واسه تسویه....می خوام برگردم شهرمون.
یک شال نازک پلنگی روی سرش بود.از همانهایی که توی بساط دست فروشها پیدا می شد.
چراغ سبز شد .صدای بوق اتومبیلها به هوا رفت.راننده تاکسی هم دستش را روی بوق گذاشت و لایی کشید و از ماشین جلویی که مثل لاکپشت حرکت می کرد جلو افتاد.
صدای فین فینش که بلند شد ،راننده چند برگ دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید و دستش داد.
انگار برایش مهم نبود جلوی بقیه با صدای بلند گریه کند.شاید هم زده بود به سیم آخر.من که هیچ وقت نمی توانم این کار را بکنم.حتی وقتی تو زدی به سیم آخر و گفتی باید از مهران جداشوم.نمی دانی چه حال و روزی داشتم.از یک طرف فکر بچه ها داشت دیوانه ام می کرد ،ازطرفی هم طاقت از دست دادنت را نداشتم.اگر توی این همه بدبختی تو هم ترکم کنی خودم را می کشم.خیلی وقتها به سرم میزند خودم را از پنجره اتاقم پرت کنم پایین.اما فکر بچه ها نمی گذارد.نمی دانی بی مادر بودن چقدر سخت است.
فکر کنم این طفلی هم مادر نداشت.چون وقتی تلفنش را قطع کرد یک تماس دیگر گرفت.راننده خیلی تابلو رادیو را خاموش کرد.صدای بوق گوشی حتی این عقب هم شنیده می شد.
_الو داداش
و دوباره هق هق و اینبار بلند تر.احساس کردم سمفونی هماهنگ شد.تق تق،جیر جیر،فین فین،هق هق.
پسری که کمی با فاصله از من روی صندلی عقب نشسته بود گفت:
_همینجا پیاده میشم.
راننده یکهو زد روی ترمز.همه مثل پاندول ساعت به جلو و عقب پرت شدیم.راننده عقبی داد زد:حیوون
من اگر جای پسر بودم تا آخر ماجرا می ماندم و ماندم.
_داداش دارم دارم میام اونجا.
گوشی را داد دست دیگرش و پیشانی را تکیه داد به دست چپ.
_داریم از هم جدا میشیم.
مثل آبی که پشت سنگ گیر کرده باشد بعد دوشاخه شود و از بغل سنگ راهش را پیدا کند،صدایش دورگه شده بود.
_توروخدا پشتمو خالی نکن.من که غیر از تو کسی رو ندارم.
دلم می خواست دستم را روی شانه اش بگذارم ولی نگذاشتم.نمی دانم اصلا برایش فرقی می کرد یانه.
راننده آشکارا زل زده بود به زن.باید می گفتم ((آقا حواستون به جلو باشه)) ولی نگفتم.
به مهران هم نگفتم ((چرا من این وسط باید بسوزم))به پدرم هم نگفتم((دلم میخواد سرمو رو شونه یه مرد بذارم)).شاید هیچ وقت به بچه هام هم نگم.
_همین جلو نگه دارین آقا.
ماشین باصدایی شبیه به جیغ کنار پیاده رو توقف کرد.زن انگار فرورفت توی کیف سیاهش و صدای جیریگ جیرنگ بلند شد.بعدچندتا اسکناس کهنه مچاله شده بیرون آورد و گذاشت کف دست راننده.پیاده که شد ،در را محکم کوبید.راننده از جا پرید و گفت:
_این روزا جوونا تحمل سختی رو ندارن.تا یه ذره بهشون فشار میاد از هم جدا میشن.
گفتم:رفتن هم جسارت می خواد.
از توی آیینه نگاهم کرد.دلم خواست بگویم
((نمی دونی چقدر سخته وقتی شوهریه زن بهش بگه ترنسه و تا حالا این موضوع رو حتی از خودش مخفی می کرده))
اما نگفتم.کاش دستم را روی شانه زن گذاشته بودم.شاید حالم کمی بهتر می شد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم نسیم مهرجویان سلام.
چند نکته را همین اولِ متن باید روشن کنم؛ یک: در داستان، روگفتار باید واضح و روشن و دقیق شکل بگیرد یعنی کار را به «اما» و «اگر» و «شاید» مخاطب واگذار نکنیم. هر کاری را که می‌خواهیم انجامش دهیم تا داستان مستحکم‌تر و «با وسعت دید بیشتری» داشته باشیم در «ساخت زیرگفتارها» به انجامش رسانیم. مثال روشن‌اش این است اگر می‌خواهیم یک مبل تختخواب‌شو بسازیم اول شبیه مبل باشد که مخاطب باورش کند بعد به او نشان بدهیم که چطور این مبل می‌تواند بدل به تختخواب شود! دو: در دیالوگ‌نویسی، نباید خود را وارد عرصه‌ای کنیم که آدم‌های قصه را مجبور کنیم حرف‌هایی را به هم بزنند [یا تا آستانه زدنش پیش بروند] که به طور معمول، در زندگی واقعی و زیست عمومی به هم نمی‌زنند یعنی باورپذیر نیست که بزنند. خودشان هم می‌دانند اما اسیر دست نویسنده‌اند! صریح‌تر بگویم نباید کاری کنیم که آدم‌های قصه علیه نویسنده بشورند یا بخواهند بشورند! درست است که یکی از جذابیت‌های زندگی روزمره، تماشای دعوای خشونت‌بار دیگران است! اما مخاطبان نباید از دعوای نویسنده و آدم‌هایش لذت ببرند چون اقتدار نویسنده زیر سؤال می‌رود! سه: آنقدر گره‌گشایی داستان را به تعویق نیندازیم که تازه آخر داستان به خودمان بیاییم و ناگهان متوجه شویم که دیگر فرصت چندانی نمانده و بخواهیم «خیلی سریع» [و اغلب طراحی نشده] گره‌گشایی کنیم این کار خیلی شبیه پایانِ فیلم‌های «‌B» دهه‌های 1960 و 1970 ایتالیاست که قهرمان فیلم با یک اسلحه کمری که بیشتر از 7 گلوله در خشاب گردانش نبود، لااقل 40 نفر را می‌کشت و مخاطبانی هم که دو فیلم با یک بلیت را می‌دیدند برایش دست می‌زدند! [فیلم درجه ب (به انگلیسی: B movie) درجه‌ای برای فیلم‌های تجاری‌ست که با بودجهٔ پایین ساخته می‌شوند و همچنین در زمرهٔ فیلم‌های هنری نیستند. ریشهٔ اولیهٔ این‌گونه فیلم‌ها را می‌توان در سینمای هالیوود و دورهٔ طلایی آن جست. هرچند تولید فیلم‌های درجهٔ ب در آمریکا، در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی متوقف شد، گزارهٔ «فیلم درجه ب» امروزه در گستره‌ای وسیع‌تر از پیش مورد استفاده قرار گرفته ‌است. فیلم‌های درجهٔ ب در گونه‌های مختلفِ سینما تولید می‌شوند. درحالی‌که گونهٔ وسترن ستون و پایهٔ اصلی فیلم‌های درجه ب بود، فیلم‌های کم‌بودجهٔ علمی-تخیلی و وحشت در دههٔ ۱۹۵۰ میلادی به محبوبیت بیشتری دست یافتند. هرچند استفادهٔ کلی از اصطلاح «فیلم درجه ب» در پیش از دههٔ ۱۹۳۰ میلادی آشکار نیست، لیکن مفهومی مشابه برقرار بود. در سال‌های ۱۹۲۷ و ۱۹۲۸ میلادی و پایان سینمای صامت، هزینهٔ تولید یک فیلم متوسط در دامنهٔ بین ۱۹۰هزار دلار در استودیوی فاکس قرن بیستم تا ۲۷۵هزار دلار در مترو گلدوین مایر بود و در کنار این‌گونه تولیدها، فیلم‌هایی خاص با بودجهٔ بیش از ۱میلیون و فیلم‌های با بودجهٔ نزدیک به ۵۰هزار دلار نیز تولید می‌شدند. این فیلم‌های کم‌بودجه، امکانِ پرداختن به مسائل مهم‌تر و تولید فیلم‌های با کیفیت بیشتر را در کنار ساخت فیلم‌های تجاری و درآمدزا فراهم می‌آورَد.] چهار: همواره و در هر وضعیتی، مهندسی مکان و زمان را جدی بگیریم. حتی اگر داستان‌مان در حد یک پاراگراف یا کمی بیشتر باشد. بدون مهندسی مکان و زمان، ما تقریباً هیچ چیزی برای بیانِ داستانی و نزدیک شدن مخاطب و «صحنه» نداریم اگر بخواهم خیلی راحت صحبت کنم، بدون مهندسی کامل مکان و زمان، فضای داستان ما شبیه خواهد شد به دکورهای مقوایی فیلم‌های «‌B» که در آن‌ها –البته شما یادتان نیست!- هرکول تخته سنگی مقوایی را بالای سر می‌برد تا پرتاب‌اش کند و تماشاگران به هم می‌گفتند: «فیلمه دیگه، واقعیت که نیست!» این نکات را نوشتم که خدمت‌تان عرض کنم گرچه شما روان می‌نویسید و نقالی خوبی دارید و اتفاقات جزئی را بدل به اتفاق‌های تعیین‌کننده داستانی می‌کنید اما این داستان، محتاج بازنگری‌ست. مکان وقوع داستان یک تاکسی‌ست اما مخاطب امکان حضور در تاکسی را ندارد. تاکسی را نمی‌بیند. جلوی تاکسی را نمی‌بیند. راوی می‌خواهد به ما بگوید که قرار بوده تصادف بشود و نشده! ما به عنوان مخاطب، آدم‌های داستان را نمی‌بینیم وقتی می‌گویم نمی‌بینیم دقیقاً منظورم این است که باید همان طوری ببینیم‌شان که در هر تاکسی واقعی‌ای می‌بینیم‌شان! ارتباط راوی با نزدیکانش «روشن» و «واضح» نیست و کار به «اگر» و «مگر» واگذار شده و گره‌گشایی پایانی هم، نه طراحی شده نه واقع‌نمایی و نه حتی چندان روشن و باورپذیر. شما ایده‌ای داشته‌اید که احتمالاً می‌توانست بدل به داستان موفقی شود اما با مُهره‌های این شطرنج خوب بازی نشده. صدای دعوای آدم‌های قصه را با شما، به وضوح می‌شنوم! با آدم‌های قصه‌تان صلح کنید قصه را از نو بنویسید! پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
یزدان سلحشور » 13 روز پیش
منتقد داستان
سلام. متأسفانه شما نقد را دقیق نخوانده‌اید: «مکان وقوع داستان یک تاکسی‌ست اما مخاطب امکان حضور در تاکسی را ندارد. تاکسی را نمی‌بیند. جلوی تاکسی را نمی‌بیند. راوی می‌خواهد به ما بگوید که قرار بوده تصادف بشود و نشده! ما به عنوان مخاطب، آدم‌های داستان را نمی‌بینیم وقتی می‌گویم نمی‌بینیم دقیقاً منظورم این است که باید همان طوری ببینیم‌شان که در هر تاکسی واقعی‌ای می‌بینیم‌شان!» نوشته‌اید: «یعنی مخاطب باید بیش از یک تاکسی قراضه وسط ترافیک ببیند که چهار نفر سرنشین دارد؟» خُب دقیقاً مشکل این است که مخاطب نه «تاکسی قراضه» را «می‌بیند» نه «چهار نفر» را نه «وسط ترافیک» را! مشکل داستان شما و بسیاری از داستان‌های دیگر این است که فکر می‌کنید «دیدن» یعنی «نگاه کردن»! این دو با همدیگر فرق دارند. نقد را دقیق‌تر بخوانید تمام مشکلات اصلی کار در آن آمده. پیشنهاد می‌کنم برای آنکه با نقد نوشته‌شده به اشتراک نظر برسید «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را نه یک بار که بارها بخوانید. این پیشنهاد را نه به شما که نوآمده‌ی این راه هستید که به حرفه‌ای‌ها هم می‌کنم. پیروز باشید
نسیم مهرجویان » 16 روز پیش
سلام ممنونم که داستانم را خواندید اما کاش با اشاره به قسمتهایی از داستان اشکالات کار را مشخص می کردید.مثلا منظورتان از دیالوگهای غیر واقعی،اما و اگر داستان چیست؟ یا منظور از نمایش یک تاکسی...یعنی مخاطب باید بیش از یک تاکسی قراضه وسط ترافیک ببیند که چهار نفر سرنشین دارد؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت