داستانک باید دارای وحدت موضوع باشد




عنوان داستان : راننده تاکسی
نویسنده داستان : شایان یزدانمهر

عصر پاییزی غمگینی بود! سردی هوا رفته رفته با غروب خورشید بیشتر میشد و باران هم نم نمک شروع به باریدن کرده بود و از همین بابت کمتر کسی در خیابان دیده میشد.
پیرمرد اما هنوز ایستاده بود از بعد از ظهر تا حالا مسافری به تورش نخورده بود شاید اگر خیستر اینی هم که بود میشد باز هم بر خود واجب نمیدید که به خانه برود، یا لااقل به داخل ماشین پناه ببرد! دستهایش را به هم میمالید ' خدایا راضیم به رضای تو
خرج زندگی سنگین بود و حقوق بازنشستگی هم کفاف ریخت و پاش زن و بچه اش را نمیداد.
در خیابان تقریبا هیچ کس نبود به جز زن و مردی به ظاهر خوشبخت که با چتری روی سرشان عاشقانه قدم میزدند و رفتگری که در حال جارو زدن خیابان بخت و اقبال خودش را لعنت میکرد!
از دور دو نفر نزدیک میشدند یکی از انها موهای بلندی داشت با صورتی باریک و ریشی تنک و دیگری کچل بود و چاق و چتری را روی سر مرد مو بلند باز کرده بود! حاجی در بست! اره جوون خدا خیرت بده بفرمایید بالا
مرد کچل در عقب را برای دیگری باز میکند بفرمایید مهندس و سپس خودش جلو مینشیند! پیرمرد در حالی که به ماشین استارت میزند میگوید خوب جوونا کوجا باید برم مرد کچل پاسخ میدهد ما باید بریم بیرون شهر مهندس از المان اومده برای بررسی در مورد راه اندازی یکی از کارخونه ها متروکه خارج شهر فردا صبح هم پرواز داره برا ترکیه برا همیین این موقع شب داریم میریم ولی بهت قول میدم کرایه خوبی بهت بدیم اندازه یک ماه که بیای اینجا وایسی! پیرمرد با فکر اینکه کرایه ی خوبی از این دو جنتلمن میگیرد سری به نشانه ی تایید نشان میدهد!
پیرمرد میخواهد سر بحث را با دو مسافر باز کند میگوید خوب جوونا بگین ببینم شما چه کاره اید تو چه زمینه ای کار میکنید کارخونه ای که میگیید چی هست! هیچ کدام از دو مرد جوابی نمیدهند پیرمرد اما دست بردار نیست ادامه میدهد من بازنشسته ی اداره مالیات و داراییم الانا نگاه نکنین راننده تاکسیم یه روزی کلی برو بیا داشتم مردم عادی رعیس اداره جات ، کارخونه ها ، شرکتها و کلی دیگه تا کمر جلوم دلا و راست میشدند! خیلی از همکارای من از موقعیتشون استفاده کردند و برا خودشون کسی شدند رشوه گرفتند زیر ابی رفتند برا همین الان یا تو خونه هاشون کنار شومینه دراز کشیدند یا تو ویلاهاشون تو شمالن ولی من تو اجاره خونه خودم هم موندم اخه من به حلال و حروم معتقد بودم هنوزم هستم راضیم به رضای خدا!
پیرمرد داعم حرف میزد از خرج دانشگاه پسرش از دختر دم بختش ریخت و پاشهای زنش ولی دو مرد ساکت بودند و حرفی نمیزدند فقط گهگاهی نشانه ی ادرسی را که میخواستند بروند با حرکت دست نشان میدادند!
حدود چهل دقیقه بعد به محل مورد نظر رسیدند هیچ چراغی انجا نبود تا چشم کار میکرد جاده ی خاکی و کارخانه های متروکه در اطراف بود صدای هوهوی باد در فضا میپیچید باران یک لحظه هم امان نمیداد پیرمرد میپرسد خوب جوونا من باید چیکار کنم وایسم تا برگردید یا برم!
مرد کچل چاقویی تیز و بزرگ را از غلاف خارج میکند و روی گلوی پیرمرد میگذارد مرد موبلند که تمام راه را چیزی نمیگفت و فقط چرت میزد با لحنی تمسخر امیز میگوید خوب دیگه پیری الان حدود یک ساعته داری مخ ما را با حرفای صد من یه قازت میخوری!
به نظره منم کار خوبی کردی رشوه نگرفتی و راننده تاکسی شدی لااقل با این کارت یه نونی هم تو جیب من و این محسن خرسه کردی خدا را چه دیدی شاید به سگهای ولگرد اینجا هم یه خیری رسوندی! پیرمرد در حال که زبانش تپق میزند و دست و پاهایش میلرزد میگوید' م م ممن که چیزی ندارم ب بببه شما بددددم از جون من چی میخواین! چی چیزی نداری پس این ماشین چیه زیر پات با زبون خوش بپر پایین برو پی کارت! رحم کنید به خدا م م م من هنوز دارم قسطای این ماشینا میدددم رحم کنید مرد مو بلند میخندد با دست به شانه های محسن میزند پاشو بندازش بیرون این حجت الاسلام حلال خورا! محسن پیاده میشود به سمت در راننده میرود پیرمرد اما مقاومت میکند با هم درگیر میشوند و چاقو تا دسته در شکم پیرمرد فرو میرود و هر دو با ماشین دور میشوند.
پیرمرد در حالی که از درد به خود میپیچد و ارام ارام جون میدهد صداهایی در سرش میپیچد،
اه باز که این شهریه ی من دیر شد همه بابا دارن ما هم بابا،
بابا جون مجید گفته دیگه خانوادم طاقت این وضعا ندارن باید تا اخر ماه بریم سر خونه و زندگیمون
مرد بازم که از بانک زنگ زدند کاشکی تو هم یکم عرضه ی همکاراتا داشتی!
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای یزدانمهر سلام
اولین چیزی که نویسنده در نوشتن متن با هر قالبی باید رعایت کند درست نویسی است. البته تمام نویسنده‌ها در هنگام نوشتن آنقدر غرق کار خود می‌شوند که ایرادات نگارشی و املایی، بخش جدا نا شدنی از نسخه‌ی اولیه کارشان است اما با دوباره و حتی چند بار خواندن متن باید تا جای ممکن متن را اصلاح کنند. اثر شما پر است از ایرادات املایی که به راحتی و با یک بار بازنگری می‌توانستید بسیاری از آن‌ها را اصلاح کنید. مثلا رییس را نوشته‌اید «رعیس» یا دایم را نوشته‌اید «داعم» و از این دست اشتباهات. و اما قالبی که شما در آن نوشته‌اید داستانک یا داستان کوتاه کوتاه نام دارد. در این قالب نه به اندازه داستان کوتاه شخصیت پردازی و فضا سازی صورت می‌پذیرد و نه مانند مینیمال تمام توصیفات داستانی حذف می‌گردد و فقط ضربه‌ی نهایی باقی می‌ماند. تنها شباهت داستانک با مینیمال این است که پیرامون یک مبحث کلی مثلا فقر، ظلم یا مرگ نوشته می‌شود. این مفهوم کلی باعث تفکر مخاطب می‌شود و مدت‌ها به آن می‌اندیشد.
اما شما در «راننده تاکسی» پایان بندی خوبی نداشته‌اید. این البته به ضعف پیرنگ اثر برمی‌گردد و اینکه شما به عنوان نویسنده خود دقیقا نمی‌دانسته‌اید که قرار است داستان راجع به چه موضوعی باشد. خلاصه داستان شما راجع به پیرمدی است که به دلیل پاکدستی بعد از بازنشستگی آه در بساط ندارد و مجبور است با یک ماشین قسطی مسافرکشی کند. در ابتدا نوشتته‌اید خانواده‌ی او بدون توجه به شرایط او فقط ول‌خرجی می‌کنند. بعد ماجرا از این موضوع دور می‌شود و به سمت سرقت می‌رود. دو جانی، پاکدستی و حلال و حرام شناسی پیرمرد را به باد استهزا می‌گیرند و نه تنها ماشینش را می‌دزدند بلکه او را با چاقو مجروح و گویا به قتل می‌رسانند. تا اینجای اثر تنها نتیجه‌ای که از داستانک می‌توان گرفت این است که پاکدستی نتیجه‌ای جز له شدن زیر دست و پای ظالم ندارد! به هرحال این انتخاب شماست و نمی‌توان به آن خرده گرفت اما در لحظات آخر مرگ پیرمد جریان داستان تغییر می‌کند و صدای خانواده پیرمرد می‌آید که از او طلب‌کارند. یعنی ماجرا تبدیل می‌شود به پیرمردی که با وجود زحمات زیادش از جانب خانواده‌ی خود به شدت مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. خب گذشته از باورپذیری چنین داستانی باید بدانید نمی‌توانید در داستانک به دو موضوع بپردازید. شما یا باید داستانک پیرمردی را بنویسید که به هر دلیلی درحال مرگ است و خانواده‌اش به جای فکر به او در حال سهم خواهی هستند و یا پیرمرد درست‌کاری که مزد شرافت و انسانیتش چیزی جز مورد ظلم واقع شدن نیست.
مورد بعدی که لازم می‌دانم به آن اشاره کنم بحث باورپذیری سوژه و جهان داستان شماست. داستان هرگز وام‌دار اتفاقات و موقعیت جهان واقع نیست. یعنی ممکن است شما بگویید من دقیقا پیرمردی را با همین مشخصات می‌شناختم که در همسایگی ما بود و این اتفاقات برایش افتاد. جهان داستان از این موضوع فارغ است و خود پیرو منطق درونی اثر است. یعنی مخاطب شما باید باور کند مردی که سال‌ها با سمتی خوب در اداره مالیات کار کرده و کار خلافی هم نکرده باید اینقدر گرفتار باشد که نه خانه‌ای داشته باشد نه ماشینی و تازه رو آورده باشد به مسافرکشی. شما بهانه‌ای به عنوان خانواده‌ی پر خرج تراشیده‌اید که چون در قالب داستانک توضیحی پیرامون آن داده نشده است باز مخاطب را راضی نمی‌کند. جهان به شدت سیاهی که نوشته‌اید کمبود منطق درونی دارد. این همه سیاهی را در شرایط جنگی هم به سختی می‌شود متصور شد و حتی در تلخ‌ترین داستان‌ها هم عنصری به عنوان خیر یا سفیدی برای سن‌پات شر گذاشته می‌شود تا مخاطب یا منتقد بپذیرد در دنیایی که بدی و خوبی وجود دارد شخصیت داستان گرفتار بدی‌های آن شده است.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت