در بیان مضامین از افراط پرهیز کنید.




عنوان داستان : امان از دل زینب
نویسنده داستان : فریده کاکاونپور

امان از دل زینب

چند روز بود داروهای زینب تمام شده بود اما هنوز سرفه های خشک اش ادامه داشت. شیار کبودی که از ماسک اکسیژن روی صورتش ایجاد شده بود کم کم عمق می گرفت، نفر دهم لیست 61 پیوند ریه بود. با آن بدن هلالی شکلش آرزوی دراز کشیدن و یک خواب راحت به دلش مانده بود. باید همیشه به صورت نیمه نشسته می خوابید.
به هر دری زده بودم نتوانسته بودم به توصیه دکتر که باید او را به خارج از شهر یا قسمتی از آن که هوای سالم و تمیزتری دارد، ببرم. عمل کنم. همان خیابانهایی که از صبح تا غروب با این میزقونم پیاده گز می کردم و ترانه هایی که سالهای دور شنیده بودم و با هر کدامشان خاطره داشتم را می خواندم و شب خسته با پاهای متورم ، خودم را به آخرین اتوبوس می رساندم و اکثر مواقع با صدای راننده ها که دیگر مرا می شناختند بیدار می شدم و به سختی پاهای تاول زده ام را دنبال خودم می کشیدم.
بیماری زینب مصادف شد با اخراجش از کارخانه ریسندگی و ریزش معدن ذغال سنگی که سالها ی سال در آن کار کرده بودم.گاهی با خودم فکر می کردم اگر آن دو کودکم بر اثر دیفتری نمرده بودند الآن می توانستند زمانی که در خانه نیستم از مادر بیمارشان پرستاری کنند و من با خیال آسوده تری در خیابانهای شهر قدم بزنم و دکمه های میزقون را فشار دهم.
به هر دری برای کار زده و گردن جلوی هر کسی خم کرده بودم. به انواع و اقسام کمیته ها و خیریه ها رفته .....اما همیشه قسمتم در بسته و جواب منفی بود. چندین بار از فرط درماندگی آرزوی مرگ کرده بودم. وقتی نیمه های شب با صدای خس خس سینه زینب از خواب پریده و فهمیده بودم کپسول اکسیژنش خالی شده و او به خاطر اینکه روز قبل دست خالی به خانه آمده بودم به من هیچ نگفته بود، یا زمانی که برای آنکه داروهایش تمام نشود یک در میان می خورد و از ترس ویزیت دکتر به دروغ بگوید هنوز دارو دارم..........
َ
خدا بیامرزد پدرم که میزقون ‌زدن را در کودکی یادم داده بود و گاهی اجازه می‌داد در جشن‌های آبادی بزنم و آنرا بعد از مرگش برایم ارث گذاشت .
شبها و روزهایم به هم پیوند خورده و آهنگ زندگی ام خس خس سینه زینب شده بود.
آنروز مثل ‌‌همیشه برای گرفتن داروهایش رفتم، گفتند: به خاطر گرانی ارز دارو ‌ وارد نشده و باید از بازار آزاد بگیرم. وقتی با دل پر درد و انگشتهای له شده و تاول زده به ُُخیابانهای سرسبز و قشنگ بالای َ‌شهر رسیدم. ، با امید آنکه تا شب پول دارو را فراهم کنم از ته دل میزقون را به صدا درآوردم و شروع ‌به خواندن کردم. هربار که به یاد کبودی رنگ صورت زینب و خس خس سینه اش می افتادم صدایم را بالاتر می بردم و شادترین ترانه های قدیمی را با اشک می خواندم..... ماشین آخرین مدلی با آن ستاره سه پر براق جلوی کاپوتش جلوی پایم ایستاد. درب عقب باز شد و آن فرد نورانی با لباس زیبای بلندش پایین آمد. از ته دل خوشحال شدم و شکر کردم و با نگاه به برق چشمهایش که در محاسنش تلالو داشت خود را در بازار آزاد دارو حس کردم . با دراز کردن دستم برقی از گوشم پرید و وقتی میزقونم زیر پاهای بزرگ و قوی مرد خرد شد و فریادهایش که می گفت: مردک بی دین خدانشناس در این ماه و روز عزیز که همه به خاطر دل زینب خون گریه میکنند تو ساز می زنی و مطربی می کنی؟ دنیایم به رنگ صورت زینبم شد و می دانستم که دیگر سینه زینبم هم ساز نخواهد زد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نوشته دو بخش دارد یک بخش زمینه و یک داستان. بخش زمینه تشریح موقعیت است و بخش داستان تصویر اصلی شماست. بخش زمینه برای نمود بخشیدن به بخش اصلی رقم خورده. زمینه کاملاً سفید شده تا بخش سیاه داستان بیشتر به چشم بیاید.
شاید مشکل این به نظر بیاید که زیادی زمینه را سفید کرده‌اید و بسیار غیرطبیعی. برای مظلوم کردن شخصیت داستان به شکلی افراطی تمام بدبختی‌های عالم را بر سر او نازل کرده‌اید. در صورتی که به این همه مصیبت نیازی نداریم. همان بیماری برای این داستان کافی بود. خواننده غیرطبیعی بودن چیزی را حس می‌کند و به همان اندازه هم حس می‌کند که یک بیماری برای حس داستان کافی است. یادتان نرود که مخاطب شما مخاطب داخلی است و مخاطب داخلی با مشکلات فعلی آشناست. مخاطبی نیست که لازم باشد این همه مصیبت بیاوریم تا بلکه تحت تاثیر قرار بگیرد.
از طرفی اما وقتی به داستان بیشتر دقت می‌کنیم شاید دربیابیم که دلیل شمار زیاد مصائب در داستان شما ارتباط نمادین شخصیت نوشته‌تان با حضرت زینب (س) است. به نوعی یک زینب ستمکش را خلق کرده‌اید که بار زیادی از مصائب را بر دوش می‌کشد و در نهایت همچون واقعه عاشورا باید سیلی هم بخورد. به عبارتی نوعی صحنه عاشورایی خلق کرده‌اید. پس چنین نتیجه می‌گیریم که داستان هدفش نشان دادن یک زینب ستمکش است. صرف نظر از درستی و غلطی این باور یا تصویر، بر روی نحوه پردازش شما تمرکز می‌کنیم و ببینیم شما چگونه ایده خود را داستانی کرده‌اید.
استعاره گرفتن از یک واقعه تاریخی یا حتی یک داستان دیگر، کار فنی و تکنیکی است. این که استعاره‌ای از داستان حضرت زینب گرفته‌اید ارزش فنی و داستانی دارد و مورد تایید است. البته نام داستان وضوح این مساله را خیلی زیاد کرده و شاید یک نقد بر نوشته شما نام داستان‌تان باشد که چنین استعاره‌ای را با این اندازه از شفافیت لو داده در حالی که خواننده بایست خودش بدان می‌رسید. به نظر چنین ایرادی وارد می‌آید. ضرورتی بر تاکید بر شباهت این دو واقعه احساس نمی‌شود. خواننده خودش این شباهت را می‌گیرد به خصوص که در انتها به صراحت بر زمان عاشورا بودن تاکید دارید. ایراد اسمی دیگر بر نام شخصیت زن داستان است که باز هم زینب است. داستان به گونه‌ای رقم خورده که مرد بار تمام مشکلات را بر دوش دارد و در نهایت هم سیلی می‌خورد پس او را به طور طبیعی استعاره‌ای از حضرت زینب (س) باید دانست، حال قرار دادن یک زینب دیگر در کنار او کمکی به داستان نمیکند و بلکه تمرکز زینب بودن را از شخصیت مرد بر میدارد. در بیان مضامین خود از افراط پرهیز کنید. نویسنده‌ی امروز باید به شعور خواننده اعتماد کند. چیزی را که اصرار بر آن دارید با سادگی هم اگر بگوئید خواننده خواهد گرفت. ذهن خواننده دیگر به دلیل ارتباطهای مجازی و نوشتاری با چنین مضامینی آشناست پس هراس از نفهمیدن را از خودتان بردارید. این تصور عدم درک خواننده، قلم شما را تحت تاثیر قرار داده و در جاهای دیگر هم خود را نشان داده است برای نمونه در این جا که گفته‌اید: " با آن بدن هلالی شکلش آرزوی دراز کشیدن و یک خواب راحت به دلش مانده بود. باید همیشه به صورت نیمه نشسته می‌خوابید. " جمله دوم توضیح جمله اول است و از لحاظ فنی البته مردود. همین که گفته‌اید آرزوی دراز کشیدن داشت ما متوجه شده‌ایم مشکل چیست و چگونه است. توضیح این که باید همیشه چطور می‌خوابید تکرار بی مورد همان حرف اول شده.
دیگر، نقطه چین‌های شما را نفهمیدم. سه نقطه عموماً معنادار است اما این تعداد غیرمنطقی از نقطه را نمی‌فهمیم.
و بعد این که، داستانهای صادق که شخصیتها خودشان همه چیز داستان را رقم میزنند بهتر با مخاطب رابطه برقرار میکنند تا داستانهایی که نویسنده با منظور خاصی همه چیز آن را تعیین میکند. داستان باید یاغی باشد. نباید این اندازه تابع خواست نویسنده و پیام او جلو برود. صحنه آخر و آوردن شخصیت مورد نظر شما کاملاً تابع خواست و اراده نویسنده بوده. هیچ چیز خارج از اراده نویسنده رقم نخورده. این اندازه جانبداری یا هدفمندانه نوشتن خواننده را متوجه می‌کند که دارد نظر شما را میخواند. بدین ترتیب خواننده به سراغ پیام شما می رود و نه داستان شما. در این نوشته بیشتر پیام و منظور داریم تا داستان. از این همه محوریت بخشیدن به پیام و مضمون هم باید فاصله بگیرید. به قولی "در خانه اگر کس هست/ یک حرف بس است" . موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
فریده کاکاونپور » 14 روز پیش
از راهنماییها و نظرات شما سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت