تحقیق برای داستان کوتاه هم واجب است




عنوان داستان : تانگوی تک نفره
نویسنده داستان : مصطفی صولت

می‌میرم؟
وقتی که فشنگ‌ها به ردیف و منظم به خشاب باز می‌گردند و گلنگدن‌ها به جای اینکه به عقب کشیده شوند جلورو هستند. یا شاید زمانی که سربازها بالارونده می‌شوند و خط اتوی شلوارشان در راستای قامتشان باشد. پیش‌فنگ ایستاده و منتظر صدور فرمان. هنوز آفتاب نزده است. این را وقتی فهمیدم که پا به حیاط فراخ با دیوارچینی‌های بلند که سیم خارها روی پرچین‌شان مثل پیچ امین‌الدوله روییده بودند، گذاشتم. البته این را می‌دانستم. آن موقع مطمئن شدم. فقط مانده بود دمیدن شعله‌های سرخ و بیرون آمدن ید بیضایی آسمان. پنجه‌های نسیم بود که ابتدا به صورتم خورد و با دیدن دیرک لرزم گرفت. پا سست و لرزان به سمتش می‌رفتم. باید می‌ترسیدم؟ شنیده بودم که اغلب در این وقت شلوارشان را خیس می‌کنند. خب مستراح رفته بودم که حداقل قبلش خیط بار نیاورم. هر چقدر هم آدم با جربزه‌ باشد اینجا کم می‌آورد. آخر جان است، بادمجان که نیست مفت و مسلم بدهی برود. حسابی گلوم خشک شده بود و حس می‌کردم آب بدنم کشیده شده است. خوب بود که از شب قبل توی چهار دیواری کوچک 5/1 در 5/2 کلی تمرین کردم. خواب که به چشمم نیامد. به خودم دلداری می‌دادم که سرت را بالا بگیر مرد. آخرش هم یک شیشکی می‌بستم به خودم.
بیچاره آن بدبختی که بعد از من می‌آید به این چهار دیواری. از ترس و تنهایی دق نکند حتما از بوی شاش خفه می‌شود. از بس که شب تا صبح مورمورم شد و شاشم گرفت. در را هم که باز نمی‌کردند برای یک مستراح ناقابل. مجبور می‌شدم کش شلوار را کمی خم کنم و گوشه‌ی دیوار خودم را سبک. باز خوب بود غذای گه مرغی یبوست به بار آورد. آن یک تکه‌ای هم که آمد پیچیدم لای کاغذ. همان کاغذی که سر شب آوردند و دادند بهم با یک قلم که هر چه می‌خواهد دل تنگم بنویسم یا وصیتی چیزی برای باقیات و صالحات. چیزی که نداشتم برای بخشیدن. فقط اسباب سرگرمی برای ساعاتی تا آخر شب شد. گاه موشک درست می‌کردم باهاش یا قایقی، چیزی و دست آخر...
خب از صبح امروز که انتقالم دادند به این چهار دیواری دلم پوسید. از بس زل زدم به در و دیوار. دراز هم که می‌کشیدم جایی برای غلت زدن نداشت. خودم را زده بودم کوچه‌ی علی چپ. شنیده بودم مرگ مال همسایه هست و بس. باور نمی‌کردم یک روز هم می‌شوم همسایه‌ی خودم. روز آخر یک خوبی که دارد این است هر چه بخواهی بهت می‌دهند یا راحت‌تر می‌توانی به‌دست بیاوری. مخصوصا وقتی همه بدانند روز آخری هستی. نشستم و با فراغ بال نخ‌های آخر را دود کردم رفت.
اسمم را که صدا زدند و روانه شدم، یأسی توی چشم هم‌بندی‌هایم از برای خودم نمی‌دیدم. شاید دل نگران از دست رفتن شهردارشان بودند. هرکس به یک سمتی لم داده و داشت چیزی نوشخوار می‌کرد یا سرش را با سیگار پیچیدن گرم می‌کرد. کنار سبیل کلفت نشستم، پیاله‌ی چای را گذاشتم کنار دستش و گفتم:
«میرم انفردای، فردا هم می‌بندنم به دیرک.»
صدایم به وضوح می‌لرزید. چایش را هورت کشید و آبخورهای سبیلش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «به تخمم.»
خودم هم بدم نیامد. می‌ارزید برای یک روز هم که شده مال خودم باشد. حالا فردایش هر چه شد بشود، بیخیالش.
خب، اصلا روز آخر هم با بقیه‌ی چهل‌وچهار روز قبل توفیری نداشت. روز آخر فقط کسی را ندیدم. خودم بودم و خودم. با این تفاوت که در این چهل‌وچهار روز همه جوره‌اش را دیدم. منظورم آدمهاست. از قاتل بگیر تا زورگیر و قاچاقچی، و چندتایی هم مثل من. هر سلول هم هشت نفر. چهار تخت دو نفره.
خب، ماها را نگذاشتند کنار هم باشیم. روز اول جدایمان کردند و هر کدام در یک اتاق. جنس من از همه-شان جورتر بود. پاک و پاکیزه‌ی سلول‌مان من بودم. آنقدر که گفتن جرمم برایشان چیزی نبود جز سوسول بازی و یکی یک شیشکی بستن بر نافم که: «خریت کرده‌ای بزمچه.»
بعدش هم روی کنده‌ی پاها نشستند و دوره‌ام کردند. توی بند یکی‌شان بودم که کلفتی سبلیش اندازه‌ی مچ دست خودم می‌شد که توپید بهم: «چرا عینهو بز اخفش نیگام می‌کنی؟»
گفتم: «خب پس چی کنم؟»
گفت: «هر وقت سور و سات ما برپا شد باید کشیک‌چی باشی، گرفتی؟»
گفتم: «خب.»
گفت: «اگه یه وقت جیره خشک دادن باید بری بیگیری غذامونو ردیف کنی، بیلدی؟»
گفتم: «خب.»
گفت: «تمیزکاری این خراب شده هم یادت نره.»
گفتم: «خب.»
گفت: «ما هم بهت حال میدیم شورت و رخت‌مونو خودمون می‌شوریم.»
گفتم: «خب.»
گفت: «خب و دسته خر. چرا هی می‌گی خب خب؟»
گفتم: «خب عادته دیگه.»
صبح به صبح اتاق را تمیز می‌کردم. آنکارد کردن تخت‌شان هم افتاده بود گردنم. یعنی به زور چپانده بودند بهم. از روز اول شدم شهردار تا زهرچشم بگیرند ازم، که فکری نشوم خبری هست.
فکری هم نشده بودم خبری هست. خب توی دادگاه و بازداشت گرا دستم داده بودند که باید منتظر نی انداختن عرب باشم. تا چه حد باشد را دیگر نمی‌دانستم. آنقدر توی دادگاه اتهام برایم قطار کردند، خودم هم شک برم داشته بود که عجب، پس وجودم کلهم اجمعین برای خلقت و طبیعت چیزی جز مضرات ندارد.
گفتم حداقل از زیر دست والدالزنا در بروم هم خودش کلی ست. فقط چشم می‌بست و دهان باز می‌کرد. جوری کابل را بالا می‌برد و دور سرش می‌چرخاند و می‌کوفت به گل و گردن و کمرم که انگار پدرش چهار دهنه دکان دو نبش برایش ارث گذاشته و من یک لاقبا از راه رسیده‌ام و یک تنه همه را خورده و یک آبم رویش هورت کشیده‌ام، و بعد از آن لنگ و پاچه را دراز کرده، دارم به ریش جد و آبادش می‌خندم.
در نگاه اول خیلی هم جا نخوردم. آخر آنطور هم که توی بازداشتگاه ازش تعریف کردند نبود. دو طرف دهانش شیاری رو به پایین داشت. با چشمهایی نیمه باز، انگار خمار دائمی است. طوری که اگر آدم توی خیابان ببیندش دلش می‌خواهد برای ترحم و دلسوزی یک چیزی دربیاورد و بچپاند توی جیبش، شاید مسببی باشد برای لحظه‌ای خندیدنش.
آنقدر توی گوشم خوانده بودند «والدزنایی ست که دومی ندارد.» که شب قبل از آنکه ببرندم پیشش توی بازداشتگاه پنج، شش باری در را کوبیدم تا به مستراح بروم. سرباز هم که هی چرتش پاره می‌شد تشر می‌زد:
«تو که خایه گه خوری نداری گه می‌خوری گه گنده‌تر از دهنت می‌خوری.»
هر چقدر که آدم بترسد یا برعکس شجاعت بیش از حد به خرج دهد به یک اندازه ممکن است مصیبت-کش روزگار باشد.
خب، فکرش را هم نکرده بودم درست سر بزنگاه که تازه چشم‌هایم گرم می‌شد، یکهو مثل مور و ملخ بریزند توی حیاط و با ضربه لگدی درتک اتاقم را باز کنند. همانطور پتوپیچ شده و خرکش‌کنان ببرندم جایی که عرب را به نی انداختن وادار کند.
نمی‌دانم همان خریت زیادی توی خیابان کار دستم داد که فقط به بستن یک تکه پارچه دور دهانم اکتفا کردم؟ آخر چند نفری که با هم دست دادیم و قرار گذاشتیم تا پای مرگ هرکس که لو رفت اسم بقیه را به لب نیاورد، همگی با همین پوشش و استتار رفته بودیم. نمی‌دانم! ولی بقیه‌ی دوستانم بدجوری آن روز سوپاپ ترکاندند. وقتی یکی دوتا تیر هوایی زدند، نزدیک بود مثل فواره‌ی وسط میدان، آسفالت خیابان را با فواره‌هاشان آبپاشی کنند. وقتی چندتایی هم دوره‌مان کردند با سنگ و چوب مقاومت کردیم. همان یک اسلحه با سه فشنگش دست ...، هنوز هوشم بجاست که نباید لو بدهم. رسما دیدم به اندازه‌ی یه سکه دور زیپ شلوارش خیس شده و بعد از آن خودش را یواشکی کشاند کنار شمشادهای کنار جوب و اسلحه را که لای پارچه‌ای پیچیده بود انداخت بین شمشادها. دیدم هواپس است یا باید بزنم یا بایستم و منتظر و نظاره‌گر کتک خوردن و فلنگ بستن رفقا باشم. جلدی از پارچه پیچیده بیرون کشیدمش و دوتا را هوایی در کردم و فقط یکی را نشانه گرفتم سمت‌شان.
خوب شد فقط بادش گرفته بود به پر یکی‌شان که آن هم سرپایی علاج داشت. وگرنه خودم که هیچ، حتما حالا هفت پشتم را از زیر خاک می‌کشیدند بیرون و کنار خودم ردیف می‌کردند.
هنوز هم مانده‌ام که چی شد آن شب؟ نمی‌دانم چی شد و رفتم. اصلا نمی‌خواهم به آن صحنه فکر کنم که یکی از رفقا حین فرار برخلاف بقیه‌ی رفقا به سمت نیروهای امنیتی دویده بود. طوری هم می‌دوید که انگار آغوش‌شان را برایش باز کرده‌اند و تنها مأمن و پناهگاهش همانجاست. بعدش هی دستهایش را به سمت ما تکان می‌داد. خب، شاید بیچاره دیده بود که یکی را خوابانده بودند کف خیابان و همانجا باتوم را چپانده بودند توی دهانش، بعدش هم با مشت چنان کوبیده بودند توی سرش که وقت نکرده بود مزه‌ی دندان شکسته‌ی توی دهانش را بچشد.
خب، یکی پیدا نشد یقه‌ام را بگیرد و بگوید آخر تو را چه به این کارها. یکی کاری می‌کند یا حرفی می‌زند و مملکتی بهم می‌ریزد. عده‌ای از کار بیکار می‌شوند. یا گرانی می‌شود. من باید چه می‌کردم؟ خب داشتم زندگیم را می‌گذراندم. شاید اگر پر کلاغی نبود هیچ وقت تن به این کارها نمی‌دادم که مثلا بروم توی خیابان پارچه‌ای بپیچم دور دهانم و با مشت بسته هی فریاد بزنم. با خودم می‌گفتم باید کاری بکنم کارستان. باید هرجوری شده بهش برسانم که خانم توی یکی از اتاقهای خانه‌ای که زندگی می‌کنی، همسایه‌ای داری که حسابی سرش توی کار است و با آدم حسابی‌ها بُر می‌خورد. حالا یک شب خودم را فدا می‌کنم مگر چه می‌شود؟ به هیچ جای دنیا بر نمی‌خورد. بعد از آنشب هم دیگر من می‌مانم و پرکلاغی و آرامش کنار همدیگر.
هیچ وقت این آرامش را نمی‌فهمیدم. فقط وقتی آرام می‌شدم که چشمم می‌افتاد به پرکلاغی. هر وقت پا می‌گذاشتم توی حیاط و اگر کسی از همسایه‌ها نبود و تنها می‌دیدمش یک دل سیر چشم چرانی می-کردم.
پرکلاغی چیت دامن گلدارش را جمع می‌کرد و با نگاهی زیرزیرکی از پس مژه‌های بلندش به سمت اتاق خودشان می‌رفت. شب آخر که وارد شدم خیلی دل دل کردم و این پا و آن پا تا توی خلوتی حیاط گیرش بیاورم و قبل از آنکه کارستان کنم حرفی که بیخ گلویم را می‌خورد را بهش بگویم. حتی مدت زیادی توی مستراح خودم را سرگرم کردم. از سوراخی در، حیاط را می‌پاییدم. بالاخره حیاط خلوت شد. پرکلاغی از آشپزخانه‌شان که بیرون زد کمی اطراف خانه را پایید. جلدی آفتابه را به دست راست گرفتم و دست چپ را زیرش و بعد دادمش دست چپ و دست راست را زیرش گرفتم. پریدم توی حیاط که پر بود از بوی امین‌الدوله‌های بالای پرچین‌ها. انگار پاهایم روی زمین بند نبود. نفهمیدم پله‌ها را چطور بالا جستم و خودم را روی ایوان سینه به سینه‌اش دیدم. از این فاصله موهایش سیاه‌تر از آنی بود که تا به حال دیده بودم. اولین بار همین شبق موهایش مرا معجز خود کرد. مثل همیشه بلوز سیاهی تنش کرده بود. صورت قرص ماهش مثل اینکه درشبی سیاه می‌درخشید. دو دسته موی بلندش را از زیر روسری به روی شانه‌ها رها کرده بود. انگار می‌خواهد بال بزند و پرواز کند. پستان‌هایش به تازگی گل انداخته بودند و بوی خوبی اطرافش پراکنده بود و آدم را حسابی هوایی می‌کرد. خیره بودم به مژگان بلندش که لبها را بین دندان گزید و قدمی عقب گذاشت. لبهایش از هم باز شد و زمزمه کرد: «خـُ‌ خـُ...خب.»
خواست برود گفتم: «همیشه دل تنگتم از بس بو خوب میدی.»
چشمهایش را گشاد و سراپایم را برانداز کرد. بعد لب و دهان را جمع کرد و فیشی کشید:
«اه... اه... ایکبیری...»
روسری را جلوی دهانش گرفت با قدمهای تند و بلند به سمت اتاق‌شان رفت و در را روی هم زد.
نگاه کردم. خیسی دستهایم رفته بود و فقط کمی نم داشت. یکبار دیگر خودم را ورانداز کردم که چشمم افتاد به تکه‌ای زرد رنگ که روی انگشت سبابه‌ی چپ مانده بود. دویدم توی حیاط و توی حوض دستهایم را شستم. شب آخر شام نخوردم. فکر گندی که زدم و اخم‌های پرکلاغی از توی سرم نمی‌رفت. توی برزخ گیر کرده بودم. فکر فردا و کارستانم از یک طرف و فکر پرکلاغی از طرف دیگر رهایم نمی‌کرد. پا شدم پاکت سیگارم را تکاندم. دو نخ مانده بود. یکی را بیرون کشیدم و آتش زدم. می‌دانستم که دیگر آرزوی پرکلاغی هنوز دست نیاورده برایم محال شده است. نباید بهش فکر می‌کردم. چند پک عمیق زدم و سیگار را خاموش کردم. توی آینه به خودم نگاه کردم. دک و پوزم بدجوری وارفته بود. خیره بودم به خودم. دست راستم را پنجه کرده، معلق در هوا نگه داشتم. دست چپ را هم همانطور و در امتداد شکمم گذاشته بودم بر کمری خیالی. پای راست جلو، پای چپ عقب، بعد به طرفین چرخیدم. آنقدر چرخیدم تا به نفس نفس افتادم. دراز کشیدم. ذهنم را از پرکلاغی سعی کردم برهانم. در فکر فردا بالش زیر سرم گذاشتم و پتو را روی پاهام کشیدم و سیگار آخری را روشن کرده تک پک زدم و توی پاکت له کردم. دود را فوت کردم به طرف سقف و چشمهایم را بستم. با این فکر که فردا کاری می‌کنم کارستان؟
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای مصطفی صولت سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «تانگوی تک نفره» را خواندم. دست شما درد نکند، متشکرم.
دوست جوان من به نظر شما چون داستان کوتاه می‌نویسیم نیاز به تحقیق مفصل نداریم؟ اگر بنا است زندان را توصیف کنیم همین قدر که بنویسیم چند مرد سیبل کلفت و یک سلول و هشت تخت کفایت می‌کند؟ آدمی که دست به اسلحه برده، تیراندازی کرده و به عبارت ساده‌ترعلیه حاکمیت دست به قیام مسلحانه زده و محکوم به اعدام است، به نظر شما تا رسیدن زمان اجرای حکم، می‌گذارندش شهردار بند؟ که چه؟ که از او زهر چشم بگیرند، که بترسانندش؟ از چی بترسانندش؟ کاش از چیزی می‌نوشتید که تجربه‌اش را داشتید یا اطلاعاتش را. نمی‌گویم باید زندان بروید تا از زندان بنویسید، اما می‌گویم یا باید درباره زندان، زندانی، قوانین و ضوابط‌شان مطالعه می‌کردید یا یک زندانی پیدا می‌کردید و می‌نشستید پای حرف هایش. حتی لازم بود از ساختمان زندان کروکی می‌کشیدید تا می‌دانستید چی به چی است و کجا به کجا است تا معلوم‌تان می‌شد وکیل بند کیست و وظیفه شهردار چیست، تا می‌دانستید یک «کف خواب» تا رسیدن به «تخت خواب» چه راه درازی باید طی کند و چه کارهایی باید انجام دهد .
یکی از چیزهایی که من را در این اثر رنج داد، استفاده از لغات غیرادبی و پلشت بود. مثل مدفوع و پیچیدن آن در کاغذ و یا جا ماندنش روی انگشت شست یا ...
ممکن است من را متهم به طرفداری از ادبیات پاکیزه و پاستوریزه کنید! مهم نیست. اما برادرم آدم با نوشتن کلمات زشت و چندش‌آور نویسنده آوانگارد و ساختارشکن نمی‌شود. اگر این طور بود هزاران هزار آدم لومپن بددهن اطرافمان نویسندگان پیشرو زمانه‌مان بودند.
برای نویسنده آوانگارد شدن برای نویسنده پیشرو شدن بسیار رنج باید. ‌باید بسیار آموخت و بسیارتر تمرین کرد.
باید راه های نرفته را رفت یا کمتر رفته شده را. باید زوایایی از اشیاء و پدیده ها را کشف کرد که دیگران کشف نکرده‌اند. انسان به عنوان یگانه عنصر اصلی نویسنده، داستان و مخاطب، موجودی است پیچیده و ناشناخته. کشف این ناشناخته ها از ابعاد وجودی انسان در دل داستان است که نویسنده را متمایز و برجسته می‌کند.
والا فحش دادن، حرف های زشت زدن و از لغات چندش آور استفاده کردن، هیچ افتخاری نمی‌آورد و باعث وجه تمایز و برتری نمی‌شود.
شما بسیار‌ سعی کرده‌اید لحن و زبان راوی، لحنی لومپنانه و جاهل‌منشانه باشد، اما توفیقی نداشته‌اید، چون کار نکردید روی این نوع زبان و گویش. آیا می‌شود مثل لومپن ها و‌‌ جاهل ها حرف زد، اما از دایره ادب و نزاکت خارج نشد؟ می‌گویم حتماً. نمونه‌اش سرالز هزاردستان یا شب دهم یا داستان داش آکل هدایت‌.
پاراگراف افتتاحیه داستان را که قاعدتاً بسیار بسیار مهم است، سه چهار بار خواندم. از آن همه توصیف اکسپرسیونیستی چیز زیادی دستگیرم نشد، جز این که صحنه اعدام است. اجازه می‌خواهم با هم بخوانیم:
«می‌میرم؟
وقتی که فشنگ‌ها به ردیف و منظم به خشاب باز می‌گردند و گلنگدن‌ها به جای اینکه به عقب کشیده شوند جلورو هستند. یا شاید زمانی که سربازها بالارونده می‌شوند و خط اتوی شلوارشان در راستای قامتشان باشد. پیش‌فنگ ایستاده و منتظر صدور فرمان. هنوز آفتاب نزده است. این را وقتی فهمیدم که پا به حیاط فراخ با دیوارچینی‌های بلند که سیم خارها روی پرچین‌شان مثل پیچ امین‌الدوله روییده بودند، گذاشتم. البته این را می‌دانستم. آن موقع مطمئن شدم. فقط مانده بود دمیدن شعله‌های سرخ و بیرون آمدن ید بیضایی آسمان.
...»
همه پاراگراف را نیاوردم، بسیار طولانی و گنگ است. گلنگدن جلورو، سربازهای بالا رونده. خط اتوی شلوار در راستای قامت...‌ که چه؟
مهم‌ترین نکته را من نفهمیدم. جرم راوی چی بود؟ دزدی مسلحانه؟ آشوب؟ قیام مسلحانه؟ ایجاد اغتشاش و درگیری خونین در تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم؟ چی؟ چرا؟ از کی خط می‌گیرند؟ کی بهشان پول می‌دهد؟
داستان صحنه زائد کم ندارد، مثل حضور و نقش «پر کلاغی» یا فرو کردن باتون در دهان یکی از آشوب‌گران و کوبیدن چنان مشتی بر سرش که دندان هایش خرد شود!
داستان نثر و زبان قابل دفاعی ندارد، گاه چنان طولانی است که نفس آدم را می‌گیرد، گاه کنگ است و نامفهوم.
می‌خواهی نمونه ببینیم؟ خواهش می‌کنم:
«گفتم حداقل از زیر دست والدالزنا در بروم هم خودش کلی ست. فقط چشم می‌بست و دهان باز می‌کرد. جوری کابل را بالا می‌برد و دور سرش می‌چرخاند و می‌کوفت به گل و گردن و کمرم که انگار پدرش چهار دهنه دکان دو نبش برایش ارث گذاشته و من یک لاقبا از راه رسیده‌ام و یک تنه همه را خورده و یک آبم رویش هورت کشیده‌ام، و بعد از آن لنگ و پاچه را دراز کرده، دارم به ریش جد و آبادش می‌خندم.»
«و با ضربه لگدی درتک اتاقم را باز کنند»
بریم سراغ شب آخر. شبی که راوی در سلول انفرادی است و منتظر است صبح زود اعدام شود. یک موقعیت دراماتیک بی‌نظیر.‌ متأسفم بگویم شما حرامش کرده‌اید.
رمانی هست با عنوان «گفت و گو با مرگ» نوشته آرتور کوستلر، لطفاً نگاهی به آن بیندازید، تا ببینید یک محکوم به اعدام محتمل‌ترین حالتی که ممکن است شب آخر را بگذراند، چگونه است.
بازهم از این که داستان نوشتید سپاسگزارم. یادمان هست اول شما نوشتید، بعد ما‌. عمل شما هم مهم‌تر است هم مقدم‌تر. نوشته شما بی‌نقد من و ما هم قابل خواندن است، اما عکس آن صادق نیست.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت