استفاده از زبان ادبی



عنوان داستان : اشتراک 133

کمی از عصر روز های ابتدای آبان گذاشته بود. سوز سردی توی حیاط می پیچید. محبوبه کارگر خیاط خانه بعد ناهار تا حالا بیش از بیست بار رفته بود پای پنجره خیاط خانه به حیاط نگاه می کرد. و چهره اش را در هم می کرد و می آمد پشت چرخ خیاطی اش می نشست. و با حواس پرتی سعی می کرد که نخ را در سوراخ سوزن چرخ خیاطی عبور دهد. بعد از چند بار تلاش بی سرانجام رویش را به سمت صدیقه خانم کرد. صدیقه خانم به عادت همیشگی اش داشت آماده می شد که چای قبل از رفتنش را بخورد. و همین طور که به سمت کتری برقی حرکت می کرد رو به محبوبه گفت برای تو هم چای بریزم. محبوبه که در هپروت خودش بود
گفت: چی گفتی؟
برات چای بریزم؟
آره یه چای کم رنگ مثل همیشه بریز بگذار سر میز تا بیام پیشت
محبوبه با همان گیجی در فکر خیالات باز به سمت حیاط نگاهی انداخت و گفت: دیگر نمی خواهم توی فکرش باشم
صدیقه خانم گفت: آره دیگه نمی خواد نگرانش باشی. هیچ چیزی نمی شه. حالا بیا هم چایت رو بخور هم اون کیف من رو با خودت بیار.
محبوبه کیف سفید چرمی که گوشه های آن رفته بود را از روی میز برداشت و به سمت میز حرکت کرد و آمد جلوی صدیقه خانم نشست گفت: واقعا دیگه نمی خوام به فکرش باشم
صدیقه خانم با لحن کمی تند و قاطی با عصبانیت گفت: آره دیگه بهش فکر نکن کلافه شدیم از دستت. پسره آخر به مامانش می گه یا نمی گه.
محبوبه جواب داد: اصلا نگران نیستم . فقط از این عصبی ام که چرا این پسره همه جا هستش . و هیچکس هم نمی دونه کی میره و میاد.
دیروز که داشتم راجع به دختر احمد آقا حرف می زدم دیدم زیر میز خیاطی بساطش رو پهن کرده و داره بازی می کنه .جیکش هم در نمی آمد که کسی متوجه حضورش توی اتاق بشه.

صدیقه خانم جواب داد: نگران نباش خبری نمیشه.
نگران نیستم مثلا چی بخواد بشه ولی از اینکه این پسره همه جا هستش و نمی تونیم یک کلام حرف بزنیم دیوونه میشم.
صدیقه خانم همینطور که لیوان چای ش را به دهانش نزدیک می کرد. گفت این لامصب هم خنک نمیشه . چقدر داغه . بعد فوتی توی لیوان چای کرد . و آن را به روی میز برگرداند و گفت: بچه خیلی شیرینیه مخصوصا وقتی حرف میزنه.
محبوبه گفت: با من که حرف نمیزنه ، و هروقت که می بینمش یاد باباش می افتم. حالا بگو اگه جای من بودی چیکار می کردی؟
صدیقه خانم گفت: اگر من جای تو بودم ...
در اتاق باز شد و مرضیه خانم صاحب کارگاه وارد شد و مستقیم به سمت کتری رفت و رو به صدیقه خانم کرد گفت نخ ها مون داره تموم میشه باید یادم بیاری فردا برم بازار و مقداری نخ بخرم.
مرضیه خانم دسته ای از موهایش را پشت گوش انداخت و یک لیوان چای برای خودش ریخت و آمد ربروی محبوبه نشست . گفت توی کشوی میز من رو نگاه کن ببینم شکلاتی نمونده که به این هوا بتونم بکشونم داخل خونه. بیرون سوز خیلی سردی میاد. می ترسم سرما بخوره. محبوبه گفت امروز بعدی که از مدرسه آمد خانه دست کرد و توی کشو هرچی شکلات را بود برداشت.
مرضیه خانم گفت پس یادم بیار فردا کمی شکلات هم بگیریم.
بعد رو به صدیقه خانم کرد و گفت چیزی دیگه ای برای کارگاه لازم نداریم. صدیقه خانم گفت: فکر نمی کنم.
مرضیه خانم همانطور که عادت همیشگی اش بود دستش را به سمت موهایش برد و آنها را مرتب کرد . و به سمت در کارگاه حرکت کرد. و گفت چک های حقوقتون رو گذاشتم توی کشو میز خودم برید برش دارید.
و بعد گفت: نمی دونم این بچه دوباره چه چیزیش شده.
محبوبه با پوزخندی که صورت تپلش را بیشتر کش می داد گفت: آرش که همیشه همینقدر ساکت و گوشه گیره.
مرضیه گفت: آره خیلی اهل دوست و رفیق نیست. ولی همیشه با من حرف می زد الان دیگه با هام حرف نمیزنه.
دو روزه شده مثل زمان پنج سالکی ش که داشت توی پارک بازی می کرد. بعد یهو دوید توی بغلم و گفت برویم خانه. و تا چند ماه هیچ جا نمی رفت. و همه اش خودش تنها می رفت توی انباری و ساعت ها بیرون نمی آمد.
می ترسم دوباره اونطوری شده باشد.
مرضیه خانم با لیوان چای اتاق را ترک کرد و به سمت حیاط رفت.
آرش روی موتور کنار دیوار نشسته بود و کلاه ایمنی سبز و آبی بابا را بر سرش گذاشته بود. و مدام شیشه را بالا و پایین می کرد. وصدای سرعت در می آورد . وانگار داشت به یک مسیر نا معلوم دور حرکت می کرد.
مرضیه رو به آرش کرد و گفت: اهای آقای موتور سوار می گذاری من هم یک دور باهات بزنم.
آرش جلو را نگاه می کرد و بی توجه به سمت مسیر خیالی اش موتور را می راند.
مرضیه گفت: پس من هم الان سوار موتور خودم می شوم و با تو مسابقه می دهم.
ارش گفت: زن ها که نمی توانند سوار موتور شوند. بلد نیستند موتور برانند.
مرضیه گفت: می خوای نشونت بدم کی بلد نیست موتور برونه. بعد موهایش را توی کش مرتب کرد. دست کرد کلاه ایمنی را از سر آرش برداشت و پایش را بلند کرد و بر روی موتور خیالی خودش سوار شد. و هندلی زد انگار سوار موتور واقعی شده است. آرش رویش را برگرداند گفت این ها الکی هست بچه ها می تونند اینطوری موتور برانند. و بعد دوباره رو به جلو کرد و به سمت مقصدش شروع کرد به گاز دادن و دسته ی فرمان موتور تا انتها رساند. و دستش را به سمت پایین خم کرد.
مرضیه آرام آمد پشت ارش سوار موتور شد. و دهانش را به سمت گوش آرش آورد و گفت: به مامان نمی گی چرا دو روزه ساکتی؟
آرش سکوت کرد فقط گاز می داد. محبوبه خودش را به جلو راند و آرش را فرستاد روی باک موتور.
آرش با عصبانیت از موتور پیاده شد. و کلاه ایمنی را برداشت و به سمت باغچه پرت کرد.
مرضیه بی آنکه حرفی بزند. سوییچ موتور را از توی شلوارش در آورد و به سمت آرش گرفت.
آرش به مرضیه خیره شد تا ببیند می خواهد چیکار کند. مرضیه کلید را انداخت توی موتور و با اولین هندل موتور را روشن کرد. بعد رو به آرش گفت : نمیای سوار؟
آرش بی اعتنا به حرف مرضیه یواش یواش خودش را روی زین موتور جا داد. بعد گفت کی بهت یاد داده.
مرضیه گفت : تو اول بگو چرا دو روزه با همه قهر هستید؟
آرش گفت: بخاطر اینکه همه تون با محبوبه دوست هستین و من ازش بدم میاد.
مرضیه چیزی نگفت و فقط موتور را از روی جک در آورد و گفت: قبل از اینکه تو بیای بابات بهم یاد داد چطور موتور برونم و بعضی از عصر ها توی حیاط آقاجونت موتور سواری می کردم.
آرش ادامه داد: محبوبه به بابا گفت آدم بدرد نخوریه چون هیچ وقت نیستش و تو باید جاش کار کنی
مرضیه بی اعتنایی کرد و موتور را به حرکت در آورد و توی حیاط آرام می راند.
و گفت میای امروز عصر بریم دنبال بابا و اون رو بیاریم خونه.
برقی در چشمان آرش جهید و محکم خودش را به مرضیه چسباند. و گفت کی بریم؟
مرضیه گفت: الان که موتور سواری تمام شد زنگ میزنم که ما داریم میریم دنبالش تا بیاوریمش خانه.
و بعد کنار پله ها ایستاد . و گفت من دیگر با محبوبه دوست نیستم.
و از موتور پیاده شد و به سمت اتاق حرکت کرد گوشی را برداشت و شماره تاکسی تلفنی را گرفت گفت اقا نیم سانه دیگه یک ماشین می خوام به سمت آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان. بعد گفت: اشتراک 133
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
جناب آقای سید عباس مقدم سلام.‌ از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
‌داستان‌تان با عنوان جالب «اشتراک 133» را خواندم. از زحمتی که کشیده‌اید متشکرم، داستان خوبی نوشتید، ست مریزاد، خدا قوت.
محبوبه و صدیقه در کارگاه خیاطی مرضیه کار می‌کنند. رابطه ها به کارگر و کارفرما نمی‌خورد بیشتر شبیه این است که فامیل باشند و حتی رفیق و دوست، نزدیک‌تر از فامیل. چالش کجاست؟ پسر محبوبه (آرش) قهر کرده است. حرف نمی‌زند، با هیچ کس حرف نمی‌زند. در سرما تنها مانده در حیاط ! معلوم نیست آرش چند ساله است، فقط می‌توان حدس زد هفت هشت ساله باید باشد.
قاعدتاً باید بعد از طرح گره، بعد از ایجاد چالش، نویسنده برود سراغ گره‌افکنی. لازم است ما از طریق دیالوگ و‌ کنش این سه زن بفهمیم چرا پسرک چند روز است قهر است و الان در سرما مانده است.
مؤلف بسیار عزیز با وسواس و حوصله حرف ها و‌ کنش های این سه زن را منعکس می‌کند، بعضی از کنش ها و دیالوگ ها تحسین‌برانگیز است: اما فقط گره را نشان می‌دهد و محکم‌تر می‌کند. کمکی به حل نمی‌کند . دو سه روز است، آرش گوه‌گیر شده است، محبوبه می‌ترسد کهب حالت روانی پنج سالگیش برگشته باشد که در دیالوگی میان زنها چیزی به این مضمون می‌گوید که یک بار وقتی پنج ساله بود بردمش پارک، یکدفعه دوید آمد بغلم و گفت برویم خانه و در خانه مدت ها گوشه‌گیر شد. چرا این طور شده است و این خاطره چه کمکی به پیشبرد داستان می‌کند، من متوجه نشدم. البته در آخر می‌شود حدس زد آرش ممکن است بچه‌ای هم سن و سال خودش دیده است که با مثلاً پدرش آمده و چون خودش پدر ندارد بهم ریخته است. البته حدس است فقط، شاید فرد دیگری برداشت دیگری داشته باشد، به همین مستحکمی!
بالاخره وقتی مرضیه خانم می‌رود پیش آرش ماجرای موتور و علت قهر آرش معلوم می‌شود و خواننده پیشاپیش می‌فهمد پدر آرش باید جانباز اعصاب و روان باشد.
خیلی‌ هم خوب. سوال این جاست که چرا بااحترام و عشق از پدر آرش یاد نمی‌شود؟ حتی محبوبه مادر آرش هم عاشقانه به یادش نمی‌آورد و در جایی یه پسرش می‌گوید، پدرت آدم به درد نخوری شده تو باید به جایش کار کنی!
چه کاری؟ به هر حال آنها حقوقی دارند و سقفی، قاعدتاً نیاز به کار ندارند. اما در این صحنه به گونه‌ای منعکس می‌شود که انگار محتاج نان شب هستند.
در داستان کوتاه هر نکته، هر اشاره، حتی هر کلمه باید دلیلی داشته باشد. با این حساب منظور محبوبه چه بود که گفت وقتی داشتیم درباره دختر احمد آقا حرف می‌زدیم پسره در سکوت کامل زیر میز بود. یعنی چه؟ من متوجه منظور نویسنده نشدم! یا چند جا مرتب تکرار می‌کنند نگران نباش! نگران کی؟ نگران چی؟
دوست عزیز نوشته شما فاقد صحنه های عاطفی و حس برانگیز است. حتماً تعمد داشته‌اید. حرفی نیست جهان داستان، جهان شما است، هر طور اراده کنید، می‌توانید بچرخانید.
اما اگر من بودم حداقل را یکی دو صحنه عاطفی اضافه می‌کردم، مثلاً در صحنه‌ای که مرضیه خانم با لیوان چای می‌آید به حیاط، من بودم آرش را پشت فرمان موتور نمی‌گذاشتم، بلکه بر ترک موتور می‌نشاندم در حالی که انگار دست در کمر پدر انداخته است و باد شدید موهایش را به بازی گرفته است.
موضوع دیگر استفاده شما از جملات سخت در ساخت زبان است. مثلاً می‌نویسید به سمت میز، کتری و قوری یا حیاط حرکت کرد. خیلی راحت می‌نوشتید به طرف میز، کتری و وقوری یا حیاط رفت.
یا نوشته‌اید:
«به سمت مقصدش شروع کرد به گاز دادن و دسته ی فرمان موتور تا انتها رساند»
می‌شد نوشت گاز داد به طرف مقصدش.
مورد دیگر کمی فنی‌تر و حرفه‌ای‌تر است. چون شما نشان داده‌اید توانایی‌اش را دارید، عرض می‍‌کنم.
آقای سید عباس عزیز دو قسم کلی جمله داریم: علمی و ادبی.
وقتی می‌گوییم: فرهاد خوابیده است. یعنی فرهاد خوابیده، هیچ معنای دیگری نمی‌دهد صورت و معنا یکی است. اصطلاحاً گفته می‌شود تطابق یک به یک.
حالا اگر بگوییم: شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد، دیگر اینجا فقط یک معنا مستفاد نمی شود. شاید فرهاد به خواب ناز و شیرین رفته باشد. حتی شاید فرهاد به خواب بانو شیرین رفته باشد یا نه فرهاد که این چنین شیرین و عمیق خوابیده و به وصال شیرین رسیده، از دنیا رفته است. این زبان ادبی است.
و من دوست دارم شما از این زبان هم استفاده کنید. ‌مثال دم دستی دیگر: همه بچه ها را از آتش بیرون آوردند جز پروانه.
دوست هنرمندم زیاد حرف زدم، حلال کن، قصدم فقط ارتقاء است و بس.
انشالله شاهد این رشد در داستان های بعدیت باشیم.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت