دِسِرهای خوشمزه‌تر از غذا!




عنوان داستان : تَشچی! (عاشِقچی سابق)
نویسنده داستان : هادی سیاوش کیا

شنیده بودم یه قانونی بین دخترها هست که می‌گه: «درسته من بهت جواب منفی دادم، امّا غلط می‌کنی بری خواستگاریِ کسی دیگه!» خُب اینو، منم باور نمی‌کردم. آخه چرا؟ جواب منفی دادی دیگه. زندگی من به تو چه؟ چرا اذیت می‎کنی؟ امّا الآن می‌گم: «راسته!»


ـ سلام. خوبید؟

ـ سلام. سلامت باشید.

ـ خب، نظر دختر خانم‌تون چی بود؟ ان شاء الله کِی برای جلسه بعدی خدمت برسیم؟

ـ اِ... خُب می‌دونید چیه؟ راستش پدرشون موافق نیستند. ببخشید. ایشالّا آقا پسرتون خوشبخت بشند. فقط کِی منزل تشریف دارید هدیه ها رو بیارم خدمت‌تون.

پدرش مخالف نبود. ینی بود ها، ولی علّت اصلی جواب منفی، این نبود. پدرش از اوّل، مایل نبود. اما چیز تعیین کننده برای این خانواده، نظر خود دختره بود. آره یا نه. حالا که جواب نه بود. ینی جواب خود دختره... «پدرشون مخالفند» تعارفه، بهونه ست. هم راسته هم دروغ. دروغه چون علّت اصلی نیست. راسته چون واقعا مخالفه. البته این اوّلین باری نبود که ازشون جواب ردّ می‎شنیدیم. اما این بار جواب، قطعی بود و از ناحیه خود فرمانده، صادر می‎شد. نمی‌شد احتمال ناز و تشریفات رو داد. این رو ـ که دیگه امیدی نیست ـ هم از لحنِ مادرش فهمیدیم، هم از اینکه یه جایی، توی یه سایتی خونده بودم که پس دادن هدیه، یعنی پایان حتمی رابطه. «اگر با دیگرانش بود میلی / چرا جام مرا بشکست لیلی» هم چرته. یعنی نه که نه. تامام.

وقتی به یه پسر جواب منفی می‌دن. سعی می‎کنه نشون نده که شکسته. لبخند می‎زنه. مخصوصا اگه خبر دهنده، مامانش باشه. تو اون لحظه‌ی اوّل، یه غم میاد تو دل پسره: غم نرسیدن به محبوبش. بعد یه غم دیگه اضافه می‎شه: شکسته شدن غرورش. بعد فکر می‎کنه که چی بوده علّت اصلی رد شدنش. بعد از اون فکر خودکشی می‌زنه به سرش. آره واقعا. البته سریع فراموشش می‎کنه. اما اینکه فکرش توی ذهنش میاد رو نمی‎شه انکار کرد. هرکی انکار کرد، بدونید که داره دروغ می‎گه. بعد یادش میاد که توی ذهن و رؤیاهاش با اون دختر، همه جا رفته بوده. میگه: «ای وای...» بعد تصمیم می‌گیره که دیگه ازدواج نکنه. معمولا هم می‎ره و چندتا آهنگ عاشقونه که قبلا به گوشش خورده و شنیده رو گوش می‎کنه و شاید ـ اگه خیلی دیگه احساسی باشه ـ اشک می‎ریزه. من خودم اون موقع، اینو گوش کردم. البته اشکم نیومد:

باز

منو

کاشتی

رفتی

تنها گذاشتی رفتی

دروغ نگو! به جز من

یکی دیگه داشتی، رفتی...



حدود چند هفته‎ای از اون تماس گذشت. هنوز هم یادش بودم. بعضی اوقات اون جاهایی که همو دیده بودیم، می‎رفتم. صوت های ضبط شده‎ی جلسات خواستگاری رو گوش می‎کردم. اما بعدش پشیمون می‎شدم. «فرهاد! تو باید فراموشش کنی. می‌فهمی؟» «می‎فهمم. می‎فهمم. نمی‎شه.» راست می‎گفتم. نمی‎شد، اگه خاطراتش رو محو نمی‎کردم. شروع کردم به از بین بردن هرچی که منو یاد اون می‎نداخت؛ هدیه ها، صوت ها، هرچی که بهم گفته بود دوستشون داره: کارتون آنشرلی، مداحی‎های محمود کریمی، کتاب «مردان مریخی، زنان ونوسی»؛ شماره خونه‎‌شون. و هرکی که هم اسم و فامیل اون بود: «فریبا شیرین زاد.» حتی سعی می‎کردم تا کار ضروریِ ضروری ندارم از محلّه‌شون و جاهایی که همو دیده بودیم رد نشم. دیگه چیز خارجی‎ای نمونده بود که منو یادش بندازه. فقط مونده بود اون مرورهای ذهنی خاطرات لعنتی و اینکه آینده رو باهاش ساخته بودم. برای اوّلی باید هر موقع می‎خواست مرور شکل بگیره ذهنمو به یه چیز دیگه منصرف می‎کردم. مثلا به یه چیزی که برایم خوشایند تر باشه؛ مثلا به اون لحظه‎ای که وارد خونه می‎شم و می‎فهمم که مامانم ماکارانی درست کرده. یا مثلا به پیتزا یا مثلا به کربلا رفتن های توی اربعین و موکب و پذیرایی مفصّل عراقی ها؛ «هَلابیکُم یا زوّار!» یا مثلا به سُر خوردن‎هام از سرسره‎های سرزمین موج‎های آبی یا مثلا به لحظه خرد شدن ذره های گردوی زیتون پرورده زیر دندون‎هام یا لواشک آلوچه‌ی مَلَس... و برای رؤیاها باید یه بازسازی انجام می‎دادم. باید دوباره تموم اونچه رو که با فریبا ـ اَه... ـ نه، با اون دختره ساخته بودم، بدون اون تصوّر می‎کردم. این، شاید سخت‎ترین بخش ماجرا بود. هرکاری کردم نتونستم به کلی حذفش کنم. آخه امکان نداره شما مثلا کسی رو حذف کنید که بهش گل می‎دید یا توی رانندگی بدون توجّه به جلو بهش خیره نگاه می‎کنید یا .... برای همین باید تلاشم رو، برای حذف صورتش می‎کردم. سخت بود انصافا ولی شد. دیگه از اون به بعد رؤیاهای من با یه خانوم بدون صورت بود. که جای صورتش خالی و سفید بود.

دو ماهی گذشته بود ولی فراموشش نکرده بودم. مشورت کردم. گفتن که باید بدی‎هاش رو برای خودت گنده کنی تا ازش بدت بیاد، یادت بره. برای گنده کردن بدی‎هاش باید اوّل اون‎ها رو رو پیدا می‎کردم. و این یعنی دوباره باید مرورش می‎کردم. اون موقع بود که فهمیدم اصلا فراموشش نکرده بودم؛ خیلی راحت تونستم مرور کنم. اعتراف می‎کنم که تا اون موقع اصلا این بدی‎ها به چشمم نیومده بود انگار که نه انگار: یه کم چاقه. ینی خیلی چاقه. اولین سوالی که ازم پرسید این بود که دستِ بزن ندارید؟ که این نشون می‎ده چقد سطح فکری و دغدغه‎هاش پایینه و شاید مشکل خانوادگی داره. برادرش خیلی بهم بد نگاه می‎کرد. من مطمئنم اگه یکی رو توی کافی‎شاپ با خواهرش می‎دید این قدر، بد نیگاش نمی‎کرد. دیگه اینکه خیلی خوشگل بود. البته این، به خودی خود، بدی نیست ولی شنیدم که خدا یا خوشگلی می‎ده یا خوش اخلاقی. خوشگل بود پس... البته توی خواستگاری که چیزی بروز نداد. زرنگ بود. درسش هم خوب بود. این هم شاید بگید بدی نیست اما از دید من که خودم هم درسم خوبه بدیه. نمی‎تونم توضیح بدم. بگذریم. آها یه چیز دیگه هم اینکه همش توی خواستگاری از خواستگارهای قبلیش می‎گفت. می‎خواستم پاشم بزنم توی دهنش. امّا نامحرم بود نمی‎شد. نمی‎دونم چرا بهش نگفته بودن جلوی مرد، نباس از رُقَباش بگی. مرد غیرتی می‎شه. وای... چقد بدی داشته...

یک ماه دیگه گذشت. جواب داده بود. کم کم به روال زندگیِ قبل اون، برگشته بودم. اما هنوز روی ازدواج نکردن مصرّ بودم. ینی هم حوصله برو بیا و این تشریفات رو نداشتم، هم دلزده و دلشکسته و زخمی بودم و هم نمی‎خواستم تا اون کاملا از خاطرم نرفته، برم سراغ کسی دیگه. نامردی بود خُب. من حتّی پیگیری همزمان چندتا مورد رو هم نامردی می‎دونم. وقتی هم که مامانم گفت: «کجاش نامردیه؟ همه همین کار رو می‌کنند.» بهش گفتم: «خودت اگه بفهمی بابا وقتی اومده خواستگاریت، جایی دیگه هم رفته، خوشت میاد؟» اخم کرد. ینی نه.

یه ماه دیگه هم گذشت. داشتم فیلم «نگار» رو نگاه می‌کردم.

ـ ببین! خودِ عاشق بودن مهمّه، زن‎ها وسیله‎ند. عشق دوم همیشه بهتره. چون اگه عشق اوّل، واقعی بود دومی به وجود نمی‎اومد.

منطقی به نظر می‎رسید. نه؟ تازه بحث کاهش جمعیت هم هست. ما که زندگی‎مون به درد حال کشور نخورد، بذار زایندگی‎مون به درد آینده کشور بخوره.

[سلام مامان جان. لطفا دنبال مورد باشید.]

سخت بود. چند بار دیگه جای اون صورتِ توی رؤیاها، عوض شد تا بالاخره روی یه صورت ثابت بمونه.

چند روز به عروسی‎مون مونده بود. خطّ دخترها بهتره دیگه. من اسم مهمون‎ها رو می‎گفتم و فهیمه جان می‎نوشت. تموم که شد، من باید کارت مهمون‎های طرف خودمون رو می‎رسوندم. یه کارت مونده بود ولی جایی نبود که از مهمون‌های ما مونده باشه. پشت پاکت رو خودم: «دوستِ عزیزم فریبا...». نه... صورت رؤیاهام قاطی شده بود؛ چشم‎های فهیمه، لب‎های اون دختر، بینی فهیمه، گونه‎های اون... نمی‎دونستم چی کار کنم؟ کارت رو بدم به فهیمه که اونو دعوت کنه؟ کارت رو گم و گور کنم؟ وای خدای من... اَه ... این «وای خدای من» هم تکیه کلام اون دختره‌ست. ینی همه چی دوباره بهم ریخته بود.

ـ عاشق بودن مهمّه. زنها... عشق دوم بهتره...

فهیمه. فهیمه. فهیمه. فهیمه. نامردی. نامردی. نامردی. بسه!

ـ سلام عشقم. این کارت رو اشتباهی بهم دادی. مال دوستته!

دستام خسته شده. شاید دوباره مرور کردن این خاطرات هم یه نوع خیانت به فهیمه باشه. من واقعا فهیمه رو دوست دارم. نمی‎خوام دیگه ادامه بدم.

ـ خُب الان این همه گفتی، آخرش چی؟ تَش چی؟

ـ هیچی.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم و لذت بردم. خسته نباشید. در آغاز سخنم باید بگویم که شما شمّ و استعداد نویسندگی دارید. سعی کنید این روال را ادامه دهید و هر روز بنویسید و تا می‌توانید رمان و داستان‌کوتاه بخوانید. با توجه به اینکه شما در ابتدای راه هستید، سعی کنید حتماً استاد داشته باشید. برای این‌کار یا در کلاس‌های نویسندگی ثبت نام کنید و یا حداقل کتاب‌های قواعد و اصول داستان‌نویسی بخوانید. کتاب «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» و یا کتاب «جنبه‌های رمان‌نویسی» و یا کتاب «گذر از مه» نوشته «محمدحسن شهسواری» بسیار می‌تواند راه‌گشا باشد و شما را در مسیر درست هدایت کند. چون شما استعداد نوشتن دارید، لذا این توصیه‌ها را جدی بگیرید. اما برویم سراغ داستان شما.
ببینید در همین ابتدا باید بگویم که کلمات محاوره‌ای در متن اصلی داستان جایگاهی ندارند. کلمات و جملات محاوره‌ای را فقط ما می‌توانیم در دیالوگ به کار ببریم. «ینی، بهت نشون میدم، چند روز به عروسیمون مونده، دیگه چیز خارجی‎ای نمونده بود که منو یادش بندازه.» این‌ها جایگاهی در داستان ندارند. داستان یک نوشته رسمی است. شما باید این را رعایت کنید. آوردن این کلمات محاوره‌ای سطح نوشته‌مان را تا حد یک یادداشتِ زرد پایین می‌آورد. داستان را جدی بگیرید و سطحش را پایین نیاورید. ضمناً حتماً بعد از اتمام نوشته‌تان یک بار دیگر بخواند و ایرادهای نگارشی مانند: ویرگول و نیم‌فاصله‌ها و جمله‌بندی و گاهاً غلط‌های املایی را اصلاح کنید. این ایرادها نیز سطح داستان‌مان را پایین می‌آورد. لذا اول‌شخصی که باید به داستان‌مان بها دهد، خود ماییم. ما به عنوان نویسنده باید بیشترین اهمیت و جایگاه را به داستان‌مان بدهیم تا مخاطب نیز با احترام با داستان‌مان برخورد کند.
اولین و مهم‌ترین نقطه قوت نوشته شما این است که شما نثر خوبی دارید. این نثر که آغشته با طنز نیز هست، به درد داستان‌نویسی می‌خورد. شما نثر داستانی دارید. هرچند طنزآلود بودنِ داستان همیشه حُسن نیست اما این‌کار باعث شده است نثر شما خاص باشد و یک ویژگی مخصوص به شما داشته باشد. در واقع این نوشته یک امضاء از شما دارد. لذا این امضاء را با خود نگه دارید. نثر شما یک نثر داستانی است. سعی کنید این را ادامه دهید.
فن‌های زیادی برای جذاب نوشتن وجود دارد. که یکی از این فن‌ها طنزنویسی است. طنز نوشتن جذابیت دارد و مخاطب را می‌‌تواند پای داستان بنشاند. مورد بعدی که باید به آن اشاره کنم تعلیق‌دار نوشتن است. نوشته شما علاوه‌بر این که چاشنی طنز دارد، تعلیق‌دار هم هست. دقت کنید تعلیق‌دار بودن متفاوت است با طرح داستانیِ دراماتیک داشتن. نثر شما تعلیق‌دار است. شما یک اتفاق یا یک حادثه را جوری تعریف می‌کنید که مخاطب در تعلیق بماند. مثلاً راوی داستان خواستگاریش راوی جوری مطرح می‌کند و کدهای داده شده به گونه‌ای مطرح می‌شود که مخاطب برخی اطلاعات را دارد ولی همه اطلاعات را نه. این گونه روایت باعث می شود که مخاطب پیگیر قضیه باشد تا ببیند کل ماجرا چه بوده است.
تا این جا دو ویژگی به شما عرض کرده‌ام که هر دو ویژگی در نثر شما وجود دارد. اما باید بگویم این دو ویژگی در واقع چاشنی کارند. درست است که یک پوئن مثبت برای نویسنده و داستان محسوب می‌شوند، اما اصلی‌ترین مسئله دراماتیک بودنِ طرحِ داستانی و متعاقباً خودِ داستان است. درواقع غذای اصلی، دراماتیک بودنِ داستان است و دِسِرها، این ویژگی‌ها هستند. مانند طنزدار و تعلیق‌دار بودن. شما دِسِرهای خوبی دارید. اما بگذارید ببینیم غذای اصلی‌تان هم به خوشمزگی دسرهای‌تان هست یا نه؟!
خب از طرح شروع کنیم. طرح دو خطی شما چیست؟ فردی خواستگاری دختری رفته است. خانواده دختر به او جواب رد داده‌اند ولی او نمی‌تواند این نه شنیدن را تحمل کند. او دختر را نمی‌تواند فراموش کند. پس از مدتی او فراموش می‌کند و با دختری دیگر ازدواج می‌کند. ببینید این طرح یک طرح ضعیف است. چرا؟ باهم چهارستون اصلی این طرح را بررسی کنیم.
شخصیتِ اصلی شما پسر جوانی است. هدفش چیست؟ فراموش کردن عشق دختری که به خواستگاریش رفته است. ببینید هدف شخصیتِ داستانی باید جدی باشد. هدف شخصیت داستان شما در حد شوخی است. ما به عنوان مخاطب این جدیت را نمی‌بینم و باورش نداریم. در واقع هدفِ بی‌ارزشی است که به زودی (علی رغم ادعای راوی) فراموش می‌شود. راوی ادعا دارد که فراموش کردن این دختر سخت است ولی این سختی را نمی‌بینیم. مثلاً اگر می‌دیدیم راوی قصد خودکشی دارد یا افسردگی شدید گرفته و دارو می‌خورد یا سرکار نمی‌رود یا ترک تحصیل می‌کند یا با خانواده‌اش دعوا می‌کند. هیچ اَکتی از جانب راوی دیده نمی‌شود. فقط ادعا دارد. لذا باید بگویم شخصیت اصلی داستان‌تان بی‌هدف نیست. هدف دارد. اما این هدف کم اهمیت است و جدی نیست. هدف باید کاملاً جدی باشد و حتی خطر جانی برای شخصیت اصلی داشته باشد.
مورد بعد مانع‌های رسیدن به هدف در داستان است. مانع یکی از مسائل مهم در داستان‌نویسی است. چه موانعی در داستان برای رسیدن به هدف (فراموشی دختر) وجود دارد؟ اوایل داستان تقریباً خوب است. جمع کردن نشانه‌ها و حتی موسیقی‌هایش که دختر گوش می‌دهد را در داستان داریم که خوب است.
اما در ادامه این مشکل باید بزرگتر می‌شد و به بحران تبدیل می‌شد. مثلاً فرض کنید پسر با این دختر همکار بود. الآن دیگر فراموش کردن این دختری که روزانه با او رودررو می‌شود سخت می‌شد. یا مثلاً در دانشگاه همکلاس بودند یا فامیل بودند یا همسایه بودند. موانع چیده شده در داستان باید موانع محکم و قدرتمند و سختی باشند. شما این قسمت از داستان را هم شُل گرفته‌اید.
پایان‌بندی کارتان هم عجولانه است. انگار کات می‌خورد و ما می‌بینیم پسر با فهیمه ازدواج کرده است و تمام! چطور این تغییر اتفاق افتاده است؟ چطور پسری که مدعی بود نمی‌شد یاد دختری را فراموش کرد، به سادگی این کار را کرده است؟ ما این تغییر را باید می‌دیدیم. ضمناً جمله آخر شما بسیار آزاردهنده است. این همه گفتی آخرش چه؟ - هیچی! انگار مخاطب خیال می‌کند این همه مدت وِل معطل است و سرش کلاه رفته است. پایان‌بندی شما قانع‌کننده نیست و به مخاطب توهین می‌شود. سعی کنید از این اشتباهات استراتژیک نکنید.
مجدداً می‌گویم نثر شما بسیار مناسب داستان‌نویسی است. حتماً بنویسید و ادامه دهید این کار را شک نکنید موفق می‌شوید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت