منطق روایی اثر را اصلاح کنید.




عنوان داستان : خوابگرد
نویسنده داستان : کامیاب سلیمانی

آقای صوفی بزرگ ملقب به "صوف" پیرمردی بود که به تنهایی در طبقه چهارم آپارتمانی معمولی زندگانی می کرد. قبلا سرهنگ تمام ارتش بود و افتخارات زندگی اش را مدیون همین شغل می دانست. اینک که دوران بازنشستگی پر مشقت خود را می گذراند به یاد روزهای جوانی خود هر شب می گریست. چندسالی بود که همسرش و تنها پسرش او را ترک کرده بودند. با اینکه او دلیل این جدایی را همیشه به گردن همسر و پسرش می انداخت اما می دانست که دلیل اصلی این جدایی بدون شک رفتار خود اوست. همیشه طبق عادت نظامیان صبح زود پس از بیدار شدن صورتش را اصلاح می کرد و چایی می نوشید. کتاب می خواند و سیگار اصل مارلبورو می کشید. حتی عادت واکس زدن پوتین را هم فراموش نکرده بود. بطوریکه یکبار پس از اینکه متوجه شده بود واکس زدن کفشش را از یاد برده است به سرعت به خانه بازگشته و کفشش را تماما سیاه کرده بود. تقریبا مدتی بود که روال زندگی از دستش خارج شده بود و علائم افسردگی را در خودش مشاهده می کرد. جلوی آینه می رفت و به خودش بد و بیراه می گفت. جدایی خانواده اش روز به روز بیشتر آزارش می داد. با اینکه بیشتر وقت خود را با رفیقان قدیمی ارتشیش می گذراند اما همیشه ساعاتی در روز را به خودش اختصاص می داد تا تنها باشد و خودش را آزار دهد. گویی در این آزارها آرامشی یافته بود. روز جمعه بود. صوف پس از بیدار شدن و اصلاح کردن صورتش به آشپزخانه رفت. کتری آب را روی اجاق گاز گذاشت. هیکل چاقش را روی صندلی گذاشت. سرش را پشت انداخت و دستان خپلش را پشت سرش قفل کرد. مدتی را همانطور گذراند. با خود فکر میکرد : " از هردویشان متنفرم . از خودش و پسرش ..ش .. بله .. پسرش چونکه دیگر پسر من نیست. کاش می توانستم ... اوه خدای من... نه. نباید حتی حرفش را هم بر زبان بیاورم. حتی نباید فکرش را هم بکنم. اااا ... به درک " صدای جیغ کتری افکارش را بر هم زد. چایی دم کرد. پس از نوشیدن چایی کفش هایش را واکس زد. پالتو توسی رنگش را پوشید. از پله ها پایین می آمد که متوجه سر و صداهایی شد. دو همسایه پایینی اش را مشاهده کرد که در حال نزاع بودند. کمی جلوتر رفت. دید که آقای کاف که صوف او را دوست خود می دانست در حالی که دست هایش را به حالت چکس بالا و پایین می کرد رو به طرف مقابلش فریاد زد : " دیگر خسته شده ام . اینبار دیگر حتما کلانتری را خبر می کنم. تا الان هم با شما ساخته ام. من از هیچکس ترسی ندارم . من از حبوان آزاری متنفرم به من تهمت نزنید ... " . طرف درگیری آقای کاف را دید که مردی بلند قد و قلدر بود فقط به کاف زل زده بود و انگشت اشاره اش را به نشانه تایید بالا و پایین می برد. پس از میانجی گری همسایه ها داد و فریاد ها تمام شد. صوف به طرف در رفت و از ساخنتمان خارج شد. همینطور که قدم می زد سیگاری روشن کرد . متوجه شد که سیگارش در حال تمام شدن است. سگی را دید که از دور می آید. زرد رنگ بود و چشمانی ترسناک داشت. صوف بدون هیچ توجهی راهش را می رفت و او را نظاره می کرد. به سیگارش پک می زد و در حالی که از کنار سگ گذشت با خود گفت : " این سگ از زنو و پسر من با وفا تر است. اما افسوس که هیچ احترامی ندارد . احتمالا او هم مانند من تنهاست. اما به درک ." راهش را رفت. حدود نیم ساعتی قدم زد. اما به ناگه متوجه شد که سگ همراه او می آید. بیشتر که دقت کرد دید سگ قلاده به گردن دارد. اما چه کسی همچنین سگی را رها می کند. قلاده اش را گرفت با خود گفت بدون شک این تنها چیزیست که من نیاز دارم. یک سگ . یک همدم . او را خانه می برم. پس به سمت خانه بازگشت. در راه خانه از مغازه چند قطعه سوسیس و یک پاکت سیگار مارلبورو خرید. از پله ها بالا رفت. جلوی درب خانه پاکتی را دید. آن را به دست گرفت. بی نام و نشان بود. وارد خانه شد. سوسیس ها را به سگ داد. سیگاری روشن کرد و روی مبل راحتی اش لم داد. و خوابید . پس از بیدار شدن متوجه شد که هوا تاریک شده است. سگ را دید که همانطور نشسته است. بلند شد و با لبخن بدنش را نوازش کرد و او را بوسید. جعبه را با تعجب باز کرد. جعبه حاوی یک قلاده و یک پاکت نامه که آدرس مطب دکتری در آن نوشته شده بود. با تعجب گفت : " اما این چه بازی است . چه کسی می خواهد با من از این شوخی ها بکند. آدرس یک مطب دکتر . آیا این شخص قصد داشته خودش را مسخره بکند یا من را . حتما کار زنم است بلهه ... حتما کار اوست و آن پسر بی ارزه ... . " اما به ناگه پاکت دیگری در جعبه دید . کارت تبریکی بود با نقش یک قایق بادبانی در دریا. داخل کارت نوشته بود " از طرف پسرت تولدت مبارک." صوف نفسش بند آمد. خودش هم فراموش کرده بود که امروز روز تولدش است. لب هایش را به هم فشار داد و کارت را پاره کرد به سگ لگد زد و او را از خانه بیرون کرد. فریاد می زد " بی شرف هاا .. بی شرف."
تمام روز را تا شب خودش را سرزنش می کرد. زندگی اش را پوچ می دانست و به این نتیجه رسیده بود که تمام این سالها را برای چیزی بی ارزش زندگی کرده است. همسر و پسرش را فحش میداد. فریاد میزد و وسایل خانه را مشکست و لگدمال میکرد. هوا تاریک شد. روی مبل راحتی اش لم داده و سیگار می کشید. تمام روز هیچ چیز نخورد. با خود فکر کرد : " اما چرا ؟ چرا من باید اینطور زندگی کنم. من هیچ بدی برای آنها نداشته ام. آنها من را ترک کرده اند و اکنون هم که دارم به تنهاییم عادت می کنم من را آزار می دهند و من را به سخره گرفته اند. شاید باید ... اوه خدای من .. هیچگاه در مغزم نمی گنجید که زمانی فرا برسد که حتی به این کار فکر کنم." احساس کرد که به خواب نیاز دارد. با خود گفت بهتر است کمی بخوابم. به طرف تخت خوابش رفت و بلافاصله خوابید.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شد و فریاد کشید. سگ را با خشم نگاه کرد و در حالی که میلرزید با خود می گفت : این سگ چگونه داخل خانه شده است ؟ حتما کار خودشان است . آنها می خواهند مرا شکنجه کنند." درد عجیبی تمام سرش را فرا گرفت. با دو دستش سرش را فشار داد و روی مبل دراز کشید. پس از چند دقیقه ای بلند شد. سیگاری روشن کرد و همانطور به سگ نگاه می کرد. چشمانش را مالش داد و فکر کرد : اما چطور ؟ یعنی آنها دیروز وارد خانه شده اند ؟ چطور آنها می توانند با من این کار را بکنند ؟ " دستش را روی سر سگ کشید و نوازش کرد. نامه دیروز را که روی زمین افتاده بود بلند کرد و تصمیم گرفت به این آدرس برود. لباس پوشید و همانطور اصلاح نکرده و واکس نزده از در بیرون رفت. از پله ها پایین می رفت که آقای کاف را دید.
- سلام آقای صوفی.
- سلام آقای کاف .
- حالتان خوب است . بنظر سرحال نمی آیید ؟
- نه خوب هستم. اتفاقا شما را دیروز در میان درگیری دیدم . مشکلی پیش آمده ؟
- بله .. مشکل که چه عرض کنم. به من تهمت زد. گفت که ماشینش را خط انداخته ام و شیشه هایش را شکسته ام. راستش می خواستم بگم جعبه تون رو دریافت کردید ؟
- جعبه ؟
- بله ... پسرتون دیروز جعبه ای به من داد. تقریبا چند دقیقه ای بعد از درگیری دیروزم. من هم دیدم که در خانه تشریف ندارید جعبه رو دم در گذاشتم.
صوف دریچه چشمانش را گشادتر کرد و برای یک لحظه احساس سر درد کرد.
- آقای صوفی شما خوبید ؟
- شما دیشب سگی رو جلوی در خونه من ندیدین ؟
- سگ ؟
- بله .
- نه . چطور مگه ؟
صوف بدون خداحافظی راهش را در پیش گرفت. سیگاری دیگر روشن کرد. با خودش گفت : " مردیکه ... او هم همدست آنهاست. " اما بیشتر تعجب صوف به این امر بود که چگونه آن سگ به خانه راه یافته بود. او هیچ چیزی از شب گذشته به یاد نمی آورد. به مطب رسید. از پله ها بالا رفت و از راهرو باریکی عبور کرد. دربی را مشاهده کرد. روی درب نوشته بود " دکتر مردوخ " . درب را بازکرد و وارد شد. سه نفر روی صندلی نشسته و منتظر نوبت خود بودند. منشی زنی ریز اندام بود که پشت میزی قهوه ای رنگ نشسته بود و عینکش را پاک می کرد. صوف جلو رفت و گفت : " می خواهم دکتر را ببینم. منشی با حالتی تعجب او را نگریست و گفت : از قبل نوبت گرفته اید ؟
- خیر .
- نمی شود. باید حتما نوبت داشته باشید.
- اما من باید او را ببینم.
- گفتم که آقا اصلا نمی شود. باید حتما نوبت بگیرید.
- من همینجا می شینم . حتی اگر تا شب صبر کنم باید دکتر را ببینم . امروز.
کلمه امروز را با تاکید و فشار فراوانی گفت. روی صندلی خالی نشست. ساعتی گذشت و آقای صوف در فکر فرو رفته بود . " چطور می شود که آن سگ داخل آمده باشد. من مطمئنم که آقای کاف از عمد درب را برای او باز کرده است. حتما کار اوست."
تقریبا مطب خالی شده بود. صوف منتظر بود که آخرین نفر هم از اتاق دکتر بیرون بیاید تا وارد شود. به محض خارج شدن بیمار از اتاق وارد شد و درب را پشت سر خود بست. دکتر را مشاهده کرد. مردی کوتاه قد با شانه های پهن بود. مو هایش را به پشت شانه زده و ریش پروفوسوری پر پشتی داشت. با لبخند مضحکی که بر لب داشت با دستش صوف را دعوت به نشستن کرد و گفت : " بفرمایید آقای صوفی. "
صوف با تعجب پرسید : " اسم من را از کجا می دانید ؟
- بفرمایید بنشینید درباره آن هم صحبت می کنیم.
صوف جلو رفت و نشست. کمی اطرافش را دید زد و دست هایش را دور هم حلقه زد. حدود یک دقیقه ای در سکوت سپری شد.
صوف با صدای بلند گفت :
- خب بفرمائید آقای دکتر .
دکتر با لبخند جواب داد :
- من که چیزی برای گفتن ندارم . من فقط وظیفه دارم گوش کنم.
- گوش کنید ؟ عجیب است. چگونه می خواهید فقط با گوش کردن به من کمک کنید.
- مطمئن باشید کمک می کنم. شما شروع کنید .
- چه چیزی را شروع کنم ؟
- همان چیزی که شما را به ابنجا راهنمایی کرده است.
- یک ادرس بود.
- بدون شک یک آدرس به تنهایی محرک کافی برای آمدن به مطب یک روانشناس نیست.
- پس به نظر شما چه چیزی است ؟
- چیزی است که شما را اذیت می کند.
- خیلی چیز ها من را اذیت می کند.
- خب پس بفرمایید شروع کنید.
صوف به او زل زده بود. انگار برای یک لحظه می خواست تمام حرف های دلش را به یکباره بیرون بریزد. نفرتی را که از همسرش داشت و پسرش که اینطور او را اذیت کرده بود. دردهایی که از نظرش آزار دهنده بود و اتفاق عجیب دیشب . گویی می خواست تمام مشکلات و دغدغه هایش را در یک جمله خلاصه کند. می خواست دردش را که ریشه تمامی آشفتگی هایش است به زبان بیاورد .پس با تن صدایی آرام شروع کرد .
- من ترک شده ام. من از همسرم متنفرم و همینطور از پسرم. اما این تنفر یک روزه به وجود نیامده است آقای دکتر. این مربوط به سالها زحمت کشیدن من برای آنها بود و نتیجه ای وحشتناک که از آن حاصل شده است. آنها من را نابود کرده اند. اما من تحمل کرده ام . چند سال است که با همین روال سر می کنم و مشکلی بابت آن نداشته ام تا آن اتفاق دیروز. آنها برای من یک جعبه ارسال کرده اند. احتمالا شما از آن بسیته خبر دارید چون من آدرس شما را از همان جعبه نفرین شده پیدا کردم.
- خیر . خبر نداشتم.
- من یک قلاده به همراه یک کارت تبریک به علاوه آدرس شما را در آن جعبه پیدا کردم. خب شاید این چیزهایی که می گویم کمی عجیب به نظر برسد اما من آن سگ را بیرون کردم و وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم که سگ داخل خانه است.
- ببخشید . این سگی که می گویید سگ خودتان است ؟
- نه ... نه دقیقا قبل از دریافت جعبه آن را در خیابان دیدم و تصمیم گرفتم داخل خانه بیاورم. راستش دلیلش را هم خودم نمی دانم اما دوست داشتم از او به عنوان یک همدم استفاده کنم شاید شما من را درک نکنید.
- و شما به چه دلیل سگ را بیرون کردید ؟
- چون وقتی قلاده درون جعبه را دیدم این تصور را کردم که سگ هم هدیه ای از طرف پسرم است . شما بودید چه فکری می کردید ؟
- بله درست است. پس شما می گویید که صبح سگ را داخل خانه دیده اید با اینکه شب گذشته بیرونش کردید ؟
- بله .. به نظر شما عجیب است ؟ برای خود من هم عجیب است.
- جعبه را جلوی درب پیدا کردید پس احتمالا کسی آن را برای شما بالا آورده است نمی دانید چه کسی بود ؟
- آن مردیکه همسایه ام آقای کاف . به احتمال حتم خودش این بازی ها را بر سرم آورده است با آنها همدست است.
صوف با خشم اطرافش را نگاه می کرد و با زبانش لب بالایش را لیس می زد.
- شما همسرتان را دوست داشتید آقای صوفی ؟
صوف نگاهش خشک شد. دسهایش شروع به لرزیدن کرد.
- آقای صوف حالتان خوب است ؟
- بله من او را دوست داشتم .
- می توانید اسم همسرتان را به من بگویید؟
صوف برای یک لحظه احساس کرد که هیچ چیز به یاد نمی آورد حتی اسم خود را هم نمی توانست به یاد آورد.
- خیلی عجیب است آقای دکتر . اما انگار نمی توانم اسمش را بیاد بیاورم .
سرش را پایین آورد و دستهایش را روی سرش انداخت و به زمین خیره شد. دکتر لیوانی آب به دست صوف داد. صوف نوشید.
- چند سال از جدایی شما می گذرد ؟
- دقیقا 4 سال است.
- حتما اسم پسرتان را هم به یاد ندارید ؟
- نه .
- آقای صوفی شما یک نظامی بوده اید . درست است ؟
- بله . من سرهنگ بودم.
- می توانید یکی از خاطرات دورانی را که در ارتش خدمت کرده اید را برایم تعریف کنید ؟
- بله ... من ... بگذارید کمی فکر کنم ... من ... کمی به من وقت بدهید ... دارم به یاد می آورم ... من ...
- آقای کاف را چند وقت است که می شناسید ؟
- سه سالی می شود .
- چطوری آشنا شدید ؟
- من او را در خانه شطرنج دیدم و با او آشنا شدم. یادم هست که با او شطرنج هم بازی کردم.
- به یاد دارید که او بازی را برد یا شما ؟
- بله .. من بردم و به یاد دارم که او را به خانه ام دعوت کردم. آن موقع من تازه یکسالی بود که به آپارتمانم که الان در آن سکونت دارم رفته بودم.
- آقای صوفی دیشب بعد از بیرون کردن سگ چه کار کردید ؟
- نشستم سیگار کشیدم و خوابیدم.
دکتر ساکت شد. آقای صوفی به زمین زل زده بود . انگار چیزی به ذهنش رسید. گفت بله من فهمیدم ...کار کاف است. او دیروز با یکی دیگر از همسایگان درگیر بود و به او تهمت حیوان آزاری را زده بودند. الان می فهمم که هیچ تهمتی در کار نبوده است. او مردم آزار است. او تمام کارها را انجام می دهد و خودش را خوب جلوه می کند. قبلا هم در آپارتمان تهمت هایی اینچنینی به او وارد می کردند اما ثابت نمی شد که کار اوست. یکشب به یاد دارم که از خانه همسایه بغل دستی من بیرون آمد و چیزی شبیه یک طناب به دستش بود. اما من زیاد توجه نکردم. و گفتم که شاید اشتباه کرده باشم. نمی خواستم به دوست خود تهمت بزنم. اما صبح روز بعد گربه همسایه بغل دستی من کشته شده بود."
دکتر مردوخ در حالی که دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود تمام مدت را با دقت به حرف های صوف گوش داد. سپس به ساعتش نگاه کرد و گفت : آقای صوف برای امروز کافی است. فردا حتما نزد من بازگردید.
صوف از روی صندلی بلند شد. با صدای بلند گفت : دکتر از شما ممنونم . احساس خوبی به من دست داد از این ملاقات . حتما فردا شما را می بینم."
بیرون رفت. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت. از کوچه گذشت و وارد خیابان شد. پشت سر صوف دکتر مردوخ از مطب خارج شد و صوف را با احتیاط تعقیب کرد. صوف از خیابان ها می گذشت و بدون اینکه پشت سرش یا دور ور را نگاه کند همانطور دستهایش را در جیب فرو کرده بود و سریع راه می رفت. به مغازه ای رسید. داخل شد. دکتر در کوچه ای ایستاد و منتظر ماند. صوف از مغازه خارج شد. در دستش پاکت سیگار را باز کرد و یک نخ سیگار به دهانش گذاشت و آن را روشن کرد. به ساختمان رسید. داخل شد. دکتر هم به نزدیکی درب ساختمان رسید. داخل رفت. راهرو تاریک بود. صدای پای صوف را می شنید که بالا می رود. او به دنبالش بالا رفت. صوف وارد خانه اش شد. دکتر در همان طبقه که خانه صوف در آنجا واقع بود ایستاد و منتظر ماند.
صبح روز بعد از صدای جیغ همسایه ها بیدار شد. به سرعت لباس پوشید. بیرون رفت و لاشه مرده سگ زرد رنگ را داخل راهرو دید. به سرعت بیرون رفت و داخل کوچه کنار جدول قی کرد. با صدای بلند گفت : اینها همه اش کار آن کاف عوضی است. خدای من ... او دارد با من بازی می کند. کمی که نفسش جا آمد. سیگاری روشن کرد و به طرف مطب دکتر مردوخ رفت. چند روزی بود که اصلاح نکرده بود. پوتین هایش را خاک برداشته و واکس نخورده بود. به سگ مرده فکر می کرد. می ترسید. با خود فکر کرد چه کسی است که آن قدر به او نزدیک است که او را بازی میدهد. بخاطر سگ گریه کرد. به این فکر می کرد که تا چه اندازه از همسر و پسرش متنفر است اما هنگامی که فکر می کرد سگ چگونه کشته شده تنفرش از آنها کاسته میشد. تقریبا به مطب دکتر رسید. وارد شد. بالا رفت. هیچ کسی به جز منشی در اتاق نبود. منشی پشت میز تا او را دید بلند شد و گفت : " بفرمایید . دکتر منتظر شما هستند. "
صوف داخل شد و پس از سلام کردن نشست. دست و پاهایش می لرزید. دکتر مثل همیشه روی صندلی اش نشسته بود و همان لبخند را روی لب داشت.
- آقای صوفی دیشب چطور بود ؟
- ااه .. خدای من آقای دکتر نمی دانید که چه اتفاقی افتاده است. دوباره حادثه ای رخ داده است. سگ زرد ررنگی که ماجرایش را برایتان شرح دادم امروز صبح به قتل رسیده است. من می دانم که کار آقای کاف است .
- آرام باشید لطفا آقای صوفی ...
- نمی توانم چطور آرام باشم .. شما حرف هایم را باور نمی کنید ؟
و در حالی که می لرزید و سعی می کرد حرکت لب هایش را کنترل کند فقط تکرار کرد : باور نمی کنید ؟
دکتر مردوخ بلند شد و بها گفتن " من کمی آب بیاوردم " بیرون رفت. صوف کمی خودش را جمع و جور کرد و لباس را صاف کرد. ناگهان نگاهش روی پالتو آویزان شده دکتر مردوخ افتاد. طنابی از جیب آن بیرون آمده بود. آن طناب او را یاد همان طناب آقای کاف می انداخت. از جایش بلند شد و فریاد زد : " ای خائن .. ای بیشرف ." از در سه نفر وارد شدند. آقای صوفی را زمین زدند. با دو ضربه محکم به بدنش او دیگر نتوانست حرکت کند. او را داخل آمبولانس بردند. دکتر مردوخ در حالی که با آنها دست می داد به یکی از مردان گفت : سعی کنید در آسایشگاه خوب از او مراقبت کنید. من خودم فردا می آیم و به او سر می زنم . زیاد به او سخت نگیرید سنش بالاست ." آمبولانس از مطب دکتر دور شد.
دکتر به مطبش بازگشت. کمی آب نوشید. دفتر تلفن خود را نگاه کرد و تلفن را برداشت. شماره گرفت.
- الو ...
- الو .. سلام بفرمایید.
- منم دکتر مردوخ ...
- اوه دکتر سلام. حالتان خوب است ؟ اوضاع چطور پیش رفت. حال پدرم خوب است.
- باید بگویم که خیر . پدر شما به یک نوع شیدایی دچار شده بود.
- ا.... خداای من .. می دانستم . این اواخر حالش خیلی خوب نبود. پس از فوت مادرم همه چیز را از یاد برده بود. من هم نمی توانستم کمکی به او کنم حتی خرج خودم را هم به سختی در می آورم . سعی کردم با پول بازنشستگی اش اجاره خانه اش را بدهم و باقی مانده اش را به حسابش می ریختم ... واقعا ... ( صدای گریه )
- پس از گفتگو هایی که با پدرتان داشتم تصمیم گرفتم که تمام گفته هایش را پیگیری کنم. پس به آپارتمانش رفتم و درباره اوضاع آن روز از همسایه ها و مدیر ساختمان سوال پرسیدم و متاسفانه متوجه شدم که هیچیک از صحبتهای پدرتان حقیقت ندارد و چیزی جز توهم نیست. بطوری که پدرتان یک انسان خیالی به نام کاف را برای خود خلق کرده بود. و همزمان با کینه ای که از شما داشت با او دوستی کرد. همزمان با شروع این دوستی او سعی کرد ذهن خود را از اول برنامه ریزی کند. چون خاطرات گذشته روح او را عذاب می داد بطوریکه متوجه شدم بارها فکر خودکشی کرده است. پس ذهنش خاطرات گذشته را پاک کرده و یک نوع خلا ایجاد شده بود که فقط می توانست خاطرات بعد از دوستی با کاف خیالی را به یاد بیاورد. یعنی چهار سالی که آن اتفاق دردناک برای شما پیش آمد. او هر شب در خواب راه می رفت. درگیری که بین همسایه ها دیده بود هیچ حقیقتی نداشته و فقط بر سر شارژ ساختمان تجمع کرده بودند . ولی او مجبور است طوری داستان سازی کند که کاف حیوان آزار است تا بتواند کشتن حیوانات را به گردن او بیاندازد. سگ زرد رنگی که داخل خانه اورده بود را همدم جدید خود می داند. در خیالش فکر می کند جعبه قدیمی که شما چند سال پیش به پدرتان هدیه کرده بودید را الان برایش اورده اند. چون حافظه اش هنوز برخی خاطرات را به صورت مبهم یاداوری می کند و شما را بیاد نمی اورد ( چون وقتی از او پرسیدم متوجه شدم اسم شما را هم از یاد برده است ) مجبور بوده است از کسی برای آوردن جعبه کمک بگیرد پس خودش در خواب جعبه را جلوی درب می گذارد و روز بعد به این خیال که آقای کاف جعبه را جلوی درب قرار داده است آن را باز می کند. وقتی که قلاده را در جعبه می بیند از همدم جدید خود ناامید می شود و فکر می کند که شما دارید با او بازی می کنید وقصد دارید به او آسیب برسانید. پس همدمش را که مانند همسرش می داند را از خانه بیرون می کند. اما چون شبها کنترل خود را ندارد در خواب بلند می شود و درب را برای سگ باز می کند. و روز بعد پس از صحبت با من خاطراتی مبهم برایش زنده می شود و پس از افکار خودکشی شب هنگام در خواب سگ را خفه می کند. من آن شب در ساختمان حضور داشتم و با چشم خود این واقعه دردناک را مشاهده کردم. پس از تمام شدن کارش من طناب را برداشتم و با خود به مطب آوردم. شاید او فکر کند که تمام اینها زیر سر من است و دوباره با دوست قدیمی اش کاف آشتی کند. آقای صوفی بزرگ پدر شما، یک خوابگرد است.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای سلیمانی سلام
شما قلم بسیار گرم و لحن داستانی خوبی دارید اما متاسفانه در «خوابگرد» موفق به نوشتن داستان نشده‌اید. در ابتدایی‌ترین تعریف داستان داریم، داستان متنی است که دارای شروع، میانه و پایان باشد. شروع متن شما خوب است. مردی توصیف می‌گردد که از همسر و پسرش جدا شده و تنها زندگی می‌کند. و بلافاصله وارد میانه‌ی اثر می‌شویم. در اینجا شما شرحی مختصر راجع به کیفیت این تنهایی می‌دهید و روزمرگی این آدم را به تصویر می‌کشید. این آدم از خانه برون می‌رود، سیگار می‌کشد، با همسایه‌ی خود حرف می‌زند و باز به خانه برمی‌گردد با یک جعبه مواجه می‌شود. اینجا دقیقا جایی بود که شما می‌خواستید کنش داستانی خود را وارد اثر کنید و با یک ترفند به انتها برسید. اما به جای آن، در انتهای اثر به شرح و توضیح واقعیت اتفاقات افتاده برای مرد پرداخته‌اید که هیچ اکت و کنشی ایجاد نمی‌کند و تنها به توضیح افسردگی او می‌پردازید.
اگر بخواهم ساده بگویم می‌توان اثر شما را این‌گونه خلاصه کرد: مردی در اثر مرگ همسرش دچار فراموشی و افسردگی شده است. در اثر این افسردگی او شب‌ها در خواب راه می‌رود و حیوانات را آزار می‌دهد. او می‌خواهد خودکشی کند ولی این کار را نمی‌کند و در عوض به سراغ دکتر روانپزشکی می‌رود که او را کت بسته تحویل دیوانه خانه می‌دهد و ... دیگر هیچ. همانطور که در این توضیح می‌بینید توصیف دیوانگی یک آدم و کارهایی که می‌کند به تنهایی نمی‌تواند داستان باشد. بلکه شما می‌توانید از پتانسیل ذهنی چنین فردی و قرار دادن او در موقعیت‌های مختلف، داستان بسازید.
برای اینکه بتوانید داستان بنویسید اول باید از خود بپرسید چرا می‌نویسم؟ منظور شما از نوشتن این داستان چه بوده است؟ پاسخ هرچه بود به عنوان نظرگاه باید وارد اثر شود. مثلا ممکن است بخواهید داستانی جنایی بنویسید و در این راه مرد روان‌پریشی را بسازید که آدم‌ها را بدون دلیلی مشخص می‌کشد و در ادامه به چرایی این مرگ‌ها بپردازید. یا داستانی با ویژگی‌های روان‌شناختی راجع به مردی بنویسید که دو شخصیت درونی او در تضاد با یکدیگر قرار گرفته و با خود در کنش است و کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهد.
مورد بعدی کل گویی و توضیحات بسیار زیاد شما در اثر است. نویسنده نمی‌تواند در داستان کلی گویی کند. مثلا در ابتدای اثر نوشته‌اید: «علائم افسردگی را در خودش مشاهده می‌کرد.» شما باید علائم افسردگی را در داستان نشان دهید نه اینکه به این راحتی راجع به آن توضیح دهید. گذشته ازین نوشتن این جمله با ساخت شخصیت در تضاد کامل است. شما مردی را ساخته‌اید که قرار است به واسطه افسردگی که هسته‌ی اصلی داستان شماست خوابگردی کند در حالی که همان ابتدا او را لو می‌دهید و مخاطب می‌داند با فردی غیر قابل اطمینان روبرو است. همینطور انتهای اثر خط سیر روایی به صورت کامل از بین رفته و فقط توضیحاتی می‌دهید. آن هم از زبان روان‌پزشکی که باورپذیر نیست.
و اما منطق داستان. هیچ داستانی پیرو منطق بیرونی نیست. یعنی کسی نمی‌تواند از شما خرده بگیرد که کدام روان‌شناس را می‌شناسید که به دنبال بیمار خود راهی شود، شب را پشت در خانه‌ی او سپری کند که بفهمد او چه مشکلی دارد؟ شما می‌توانید در داستان به تمام این سوالات پاسخ دهید. ولی ایراد منطقی متن شما دقیقا از همین موضوع لطمه دیده است که هیچ توضیحی برای چرایی این کار آقای دکتر وجود ندارد. شما می‌توانید جهان داستان خود را به گونه‌ای بسازید که این پزشک به دلیلی مشخص علاقه‌مند به زندگی مرد شود و او را دنبال کند اما استفاده از منطق‌های فانتزی و کمیکی همچون وجود طناب در جیب کت دکتر و مسایل اینچنینی نه‌تنها باور پذیر نیست، بلکه اثر شما را تا حد زیادی نزول می‌دهد و مخاطب را از ادامه‌ی خواندن کار دور می‌کند.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۲
کامیاب سلیمانی » یکشنبه 20 مهر 1399
سلام با تشکر از زحمت شما و نقد موشکافانه ای که برای داستانم انجام داده اید . سعی میکنم نکاتی را که به من آموختید به کار ببرم . خیلی ممنون
کامیاب سلیمانی » یکشنبه 20 مهر 1399
سلام خیلی ممنون از زحمات شما و بررسی جز به جز داستانم سعی میکنم نکاتی که

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت