تناسب میان فکر اولیه و ظرفیت داستان کوتاه




عنوان داستان : در خیال ( گفتگوی خیالی حسین قوللر آغاسی و هانری روسو)
نویسنده داستان : اسحق فتحی

خروس خوان از بازار ارسی دوزها راه افتاد و انداخت توی راسته ی مسگرها ، تا خود بازارچه سید اسماعیل سرش پائین بود و گه گاه سلامی می داد به آشنائی از کسبه و اهالی محل که مثل خودش صبح علی الطلوع زده بودند بیرون دنبال یک لقمه نان ،چند روزی بود که مش صفر قهوه چی سفارش کرده بود نقشی بردیوار قهوه خانه اش بسازد از غمنامه مرگ سهراب ، نه که هر روز کارگرها و دوره گردها وکسبه محل و بیکاره های بازار، دم غروب که می شد، با بلند شدن بوی خاک نم داده، دم در قهوه خانه جمع می شدند پای نقل مرشد اسدالله ترکش دوز، اینطوری هم سر و روئی به قهوه خانه می داد و هم مشتری های بیشتری را توی قهوه خانه جمع می کرد. آن روز حسین‌آقا قوللر تمام راه را به تصویر سهراب کشان فکر می کرد،آخر عادت به زدن طرح بر روی کاغذ نداشت و هر آنچه در خیال می پروراند بی واسطه بر دیوار نقش می زد. به کارگاه که رسید بلند سلام کرد و صدای خفه ای از ته کوره شنید که پاسخش داد، استاد محمد، رفیق کودکی و شریکش بود که شب ها همانجا می خوابید . توی کارگاه کاشی پزی رنگ ها و قلم موها را مرتب چیده بود از شب قبل، جعبه رنگ ها را برداشت وسر کرد توی کوره که ...
: آقا محمد من با اجازه برم قهوه خونه مش صفر امروز اگر خدا بخواهد دست به کار سهراب کشان می شوم.محمد سر از کوره بیرون آورد با طرح لبخندی پرسید
: دلت می آید؟ ... جوان به این رعنائی... و گوشه های چشمانش از لبخند چروک برداشت...
:چه می شه کرد محمد جان زندگی بازی روزگار است و ما هم بازیچه‌هاشیم...
: چیزی نمی خوری! چای دم کرده ام ...
: نه دستت درد نکنه همانجا چیزی گیر میاد برای خوردن ...
: درپناه حق حسین جان ... بهت سر می زنم ...
: قربانت ... عزت زیاد ...
در سنگکی شهناز خانم را دید حسین چشم در چشم دختر صاحب ملک کارگاه شان، سلامی داد و سر به زیر انداخت چادر گلدارش موجی زد از نرمه بادی که از کوچه گذشت دختر چادر گل نرگسی اش را روی سر جابجا کرد و سلام داد...
: سلام شهناز خانم خوب هستید ... و صدایش آشکارا لرزید ...حاج آقا و خانم والده خوبند؟
: به مرحمت شما استاد... ممنونم خوبند ... شکر خدا ... ولبخندی از گوشه چادر چشم وا کرد و سرید تا چشم حسین اما استاد سر به زیر داشت... و تا نگاه برداشت آن خنده پر کشیده بود
: سلام برسانید ... با اجازه ...
:بزرگیتون رو می رسونم ... ایشالا نقاشی تازه تون خوب در بیاد... خون به شقیقه های استاد حسین دوید...
: ایشالا ... خیلی ممنونم ... بابا بهتون گفتن؟
:بله ... خب با اجازه شما ...
: خیر پیش ... و آن گفتگوی کوتاه هزار خاطره شد ...
کوچه خلوت بود و نم گرفته از رش باران و آرزوها و حسرت ها که آمدند و گریختند از نو... به اندازه یک سیر پنیر تبریزی پول توی جیبش داشت ...
:صبح بخیر مش صفر ...
:عاقبتت بخیرجوان ... بفرما استاد... بفرما ...
آبپاش را دست به دست کرد و با پر شال دستش را خشک کرد و دست استاد نقاش را فشرد
:خوش آمدید ...بفرمائید!بفرمائید! ... حسن !... حسن ! یه چای بریز واسه اوس حسین ... و آبپاشی دم در قهوه خانه را از سر گرفت و همین‌طور که آبپاش را تکان می داد تا همه جا را یکنواخت آب بپاشد ادامه داد ...
:دیوار را دادم کهنه کشیدند که تمیز باشد برای نقش و نگارتان ... ببینم چه می کنند آن سرپنجه های هنرمند، حسین آقا قوللر!!!.... و بلند خندید ... دندان طلایش برق زد از میان لبهای نیم سوخته...
استاد هم لبخندی زد و وارد قهوه خانه شد. هوای قهوه خانه گرم و مرطوب بود از قل قل سماور ورشوی، دیوار کنار پیشخوان خلوت شده بود برای نقاشی و دور تا دورش را پرده کشیده بودند به سفارش خود استاد ... بسم اللهی گفت و دیوار را به نرمای بتونه و سفیدای رنگ یک دست و صاف کرد و تا آخر آن روز گرفتار زیر سازی بود ... و همان شب دست به کار نقش آن غمنامه شد. حقیقت آن بود که منبعد غائله ی اشغال تهران توسط متفقین با داغ هر غمی غم وطن تازه تر می شد. حال می خواست این غم ، اشغال وطن توسط اجنبی باشد یا داستان مرگ پسری به دست پدر ، یک سالی می شد که کشور به دست اجانب اشغال شده بود و جنگ جهانسوز مغلوبه شده و حالا با پیشروی قوای متفق به سمت برلین ادامه داشت .
استاد حسین شب ها را در همان قهوه خانه می ماند و نقش بر نقش گره می زد و گاهی در این میانه محمد مدبر دوست دیرین نیز سری به او می زد و گپ و گفتی تا دیرگاه . یک هفته گذشته بود و حالا استاد آخرین پرداخت ها را بر تصویر می ساخت ... قلم مو را در قوطی نفت چرخاند و رها کرد و چهار زانو نشست مقابل جهان پهلوان که حالا ریش دوتا کرده بود و جامه می درید از غم این خود کرده که دیگرش تدبیری نبود ... و زمزمه کرد با خود ...

هر آنگه که تشنه شدستی به خون
بیآلودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود
براندام تو موی دشنه شود...
توزین بیگناهی که این گوژ پشت
مرا بر کشید و بزودی بکشت
ولب گزیدکه...
: امان از این غم نامه که هر بار خواندنش جگر سوز است.پشت سر بر ستون نهاد و ....



....
سرزمینی غریب ، پهلو به پهلو درختان در هم تنیده که سر در گوش هم فرو برده اند و قیقاج حشرات از لابلای تنفس های مرطوب جنگلی و هیاهای پرندگان، بدون آنکه صدائی بگوش برسد. شنیدنی دیگر از آن گونه که برآمده باشد از لرزشهای دمادم پرده گوش، که گویی حسی درک شدنی است از آنچه در فضای پیرامون می گذرد.
بوی غریبی شبیه آب انبارهای خزه بسته آمیخته با بوی نان کپک زده ، سر در گم مانده در سرزمینی نیمه خیس با آن برگ های پهن که در انتظار پیدا شدن مانده است انگار و رازهائی نهفته دارد سر به مهر. چشمان دریده ی درندگان خفته در لابلای شاخ و برگ ها، و زنی با پوستی قهوه ای که بر سریر تیره رنگی لمیده و گل های وحشی ستاره استوائی و ارکیده که شکفتهاند در جای جای این بیشه و ماه که از لابلای شاخ و برگها می تراوید...



:نظرتان چیست استاد حسین؟ من خود این تابلو را خیلی دوست دارم ... والبته مانند خود شما نقاشی خود آموخته هستم ...
سرچرخاند به سمت صدا، بی گمان کمی ترسیده بود. مردی با کلاه فرنگی و ریش و سبیل بلند پشت سر دید ...
:کدام تابلو؟... و سرچرخاند به سمت جنگل،اما از جنگل خبری نبود و تابلوی بزرگی روبروی خود دید که گویا تا چند لحظه پیش خود در میانش بود.
: تابلویتان عجیب است و خیال انگیز قربان،کجاست اینجا؟... باغ بهشت است؟
:اینجا خیال من است من هم خیالی سازم مانند شما... و استاد فقط لبخندی زد ...



در دیگر سو شیری با همان چشمان گرد و درخشان ایستاده بر بالین زنی خفته دید ... مدتی بی پلک زدنی محو دیدن تابلو بود... و آخر پرسید
:چشمان آن شیر چه هراس انگیز است ... و آن زن تنهای به خواب رفته با کوزه ی آبش و سازی که در کنار دارد چه صحنه خوفناک اما در عین حال کمی خنده دار آفریده... داستان آنها چیست؟
: داستانی که ندارند. اینها به تمامی پرورده خیالند ...
:بله فرمودید خیالی ساز هستید مانند من، اما یک تفاوت اساسی در کارهای ما وجود دارد. من داستانهای باستانی ایران را نقش می زنم یا مصیبت کربلا را، این داستانها واقعی بودند و آنچه من می سازم نقش خیالی از این داستانهاست بر پرده های نقاشی ... اما شما داستان را هم خود در خیال می سازید ... و حقا که سرپنجه های هنرمندی دارید ... دستمریزاد...
:ممنونم...اما آنچه در مورد خیالی سازی گفتید بجا بود و ذهن آشوب، در حقیقت خیالی سازی شما فقط در فرم است و تصویر اما خیالی سازی های من هم در فرم است و هم در معنا ... آخرین کارتان را دیدم... سهراب کشان بیشتر حماسی است تا غم انگیز ... و مانند آثار کلاسیک ما غربی ها ترکیب دو پیکر رستم و سهراب یک مثلث ایستا و محکم در میانه تابلو درست می کند. با این وجود هنوز شما هم مانند نیاکانتان به قاعده ی تقارن وفا دارید و اسب ها و آدم ها و کوه ها را در دو سوی میدان نبرد کاملا" در پسزمینه متقارن ،کشیده‌اید ... استاد حسین لبخندی زد شاید به نشانه تائید.!!
....
: استادحسین... حسین آقا... حسین جان ... خوابی برادر ؟...و صدای محمد که پیوسته بلند تر می شد، بیدارش کرد. دست بزرگ محمد بر شانه اش سنگینی می کرد...
:سلام محمد جان ... و بی اختیار دیوار ها را کاوید رستم بر مرگ پسر می نالید. اما دیگر اثری از تابلوها و آن مرد فرنگی نبود ... حیران برگشت به سوی رفیق
: تو کی آمدی ؟...
: آغور بخیر مرد؟ خوبی؟ خواب می دیدی بگمانم ؟... من الان نیم ساعت است که صدایت می کنم ... ترسیدم به خدا!... گفتم شاید بلائی سرت آمده باشد.
:آره خواب می دیدم در خواب نقاشی دیدم که می گفت مانند من خیالی ساز است... گویا هم او مرا می شناخت و هم من او را، فرانسوی بود به گمانم و اسمش هانری روسو ...
محمد لبخندی زد و گوشه های چشمانش دوباره چروک برداشت ... خیر باشد حسین جان تابلویت شاهکار شده است دستمریزاد ... و پنجه بر شانهی رفیق فشرد به رسم دوستی و صمیمیت...
دم غروب مش صفر قهوه خانه را آب و جارو کرد و مرشد اسدالله ترکش دوز هم آمده بود تا نقل آن شب را به مرگ سهراب تمام کند ... فراز و فرود های داستان در شب های گذشته به نقل آمده بود و امشب شب آخر بود ...
به کشتی گرفتن نهادند سر – گرفتند هر دو دوال کمر
سپهدار سهراب و آن زور دست - تو گویی که چرخ بلندش ببست
غمی گشت رستم بیازید چنگ- گرفت آن سر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلاور جوان- زمانه سر آمد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر- بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید – بر پور بیدار دل بردرید...
لال از دنیا نری صلوات بفرست ... الاااااام صل علی...
مش صفر پرده از تابلو بر گرفت و جمعیت دوباره صلواتی غرا تر فرستاد ...حالا اشک در چشمان مرشد اسدالله ترکش دوز، و چند تن دیگر دو دو می زد ...
شکاریم یکسر همه پیش مرگ- سر زیر تاج و سر زیر ترگ
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای اسحق فتحی سلام
اثر شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. عنوان خوبی برای اثرتان انتخاب نکرده‌اید. در خیال و یا گفت‌وگوی خیالی حسین قوللر آغاسی و هانری روسو اصلا اسم خوبی نیست در واقع این اسم غیرداستانی است و باعث می‌شود مخاطب تصور کند فقط با نوعی تمرین تخیلی رو‌به‌رو خواهد شد در حالیکه خود اثر ویژگی‌های مثبت قابل توجهی دارد و چندان ارتباطی به آن گفت‌وگوی مورد نظر ندارد و بدون آن‌گفت‌وگو هم می‌تواند روی پای خودش بایستد. اما ویژگی‌های مثبت اثر چیست؟ شما از زندگی حسین قوللر آغاسی برای نوشتن داستان وام گرفته‌اید که نه تنها هیچ ایرادی ندارد بلکه اتفاقا زندگی او و هم‌نسلان نقاش او و به ویژه دوران تاریخی که در آن زندگی می‌کردند، پتانسیل بسیار بالایی برای خلق داستان دارد. تاریخ نقاشی قهوه‌خانه‌ای یا به اصطلاح نقاشی خیالی‌ساز و زندگی شورانگیز خالقان آن آثار با ‌همه پایان‌های تلخی که داشته‌اند، به حکایت‌هایی خواندنی و عاشقانه و پرسوز و گذار می‌مانند که هر خواننده‌ای را متأثر می‌کند چه رسد به خوانندۀ پیگیر و علاقمند. خواننده حتی زمانی که خواننده تاریخ است و تاریخ نقاشی قهوه‌خانه‌ای را مطالعه می‌کند تحت تأثیر قرار می‌گیرد هرچند منابع فراوانی هم در این زمینه در دست نداریم و قطعا می‌دانید عمده منابعی که در دست است مدیون هادی سیف هستیم که بسیار زحمت کشید و تمامی بازمانده‌ها را پیدا کرد و با آن‌ها به گفت‌وگو نشست و هرچه به دست‌‌‌‌‌‌‌‌آورده بود مکتوب کرد تا زیر غبار فراموشی، خاموش و مدفون نشوند؛ بنابراین معلوم است که سوژه به خودی خود مغناطیس داستانی بالایی دارد اما وقتی قرار باشد آن را در قاب داستان قرار بدهیم باید شرایط آن را فراهم کنیم. می‌دانید اولین شرط مهم آن چیست؟ شرط اول این است که به خاطر داشته باشید شما قرار است داستان بنویسید و وقایع‌نگار یا تاریخ‌نویس نیستید و اگر قرار است فقط دربارۀ زندگی این آدم‌ها یا حتی دربارۀ بخشی از زندگی شخصی و زندگی حرفه‌ای آن‌ها اطلاعات بدهید، نیازی به نوشتن داستان نیست به راحتی می‌شود یادداشت نوشت و یا مقاله و یا حتی کتاب‌هایی پژوهشی. مخاطب علاقمند هم اگر به دنبال اطلاعاتی از این دست باشد، به سراغ کتاب‌ها و مقاله‌ها‌ و یادداشت‌های پژوهشی می‌رود. اما وقتی قرار است داستان بنویسید موضوع کاملا فرق می‌کند. در این صورت فقط بخشی از اطلاعات تاریخی به کار شما خواهد آمد برای اینکه بخش اعظم کار را نه تاریخ، بلکه تخیل نویسنده شکل می‌دهد و لازم نیست نگران واقعیت تاریخی باشید و نیازی ندارید که به تمامی تاریخ وفادار بمانید؛ وفاداری شما به عنوان نویسنده فقط به ساختار داستانی است. مگر اینکه به طور مشخص قصد زندگینامه نویسی داشته باشید که در اینجا معلوم است چنین قصدی نداشته‌اید. شما ساختار داستانی خودتان را بسازید. جهان داستانی خودتان را خلق کنید. نمی‌دانم فیلم «نقش عشق» را دیده‌اید یا خیر؟ فیلمی است که شهریار پارسی‌پور سال 1369 ساخت؛ اتفاقا هادی سیف و شهریار پارسی‌پور با هم فیلمنامه را نوشته بودند. فیلمنامه بر اساس زندگی محمدمدبر نوشته و فیلم بر همان اساس ساخته شد اما تنها کسانی که با زندگی محمدمدبر آشنایی داشتند متوجه بعضی وجوه تشابه می‌شدند چون فیلم، جدای از زندگی واقعی یک نقاش، برای خودش اثر کاملا خلاقانه و مستقلی بود. در اینجا هم در تعدادی از صحنه‌ها متن، در قاب داستانی قرار گرفته به عنوان مثال صحنه‌ افتتاحیه خیلی خوب شروع شده و توصیف‌ها و مواجهه و بده بستان گفت‌وگوها میان محمدمدبر و حسین قوللر آغاسی هم خیلی خوب درآمده است. تا جایی که متن به شکل غیرمستقیم و با فضاسازی‌ها و به کمک کنش‌ها و دیالوگ‌ها در حال ارائه اطلاعات است خیلی خوب جلو رفته است اما به محض اینکه شروع می‌کنید به ارائه اطلاعات مستقیم کار اُفت می‌کند. با این حال نثر و زبان از نقاط قوت کار شماست و توانسته‌اید یکدستی آن را حفظ کنید همینطور بعضی دیالوگ‌های خوب و قدرتمند داستانی به ویژه آن‌ها که در صحنۀ افتتاحیه و درگفت‌وگوی بین حسین قوللر آغاسی و محمدمدبر آمده‌اند. دیالوگ‌هایی که به صحنۀ سهراب کشان اشاره می‌کنند خیلی دلنشین و هنرمندانه هستند اما به خواب رفتن حسین قوللر و ملاقات با هانری روسو در خواب و آن گفت‌وگوها هیچ ربطی به ماجرا ندارد. می‌خواهم بگویم با اینکه اسم داستان را گفت‌وگوی خیالی میان آن دو گذاشته‌اید، این گفت‌وگو هیچ ارتباطی با پیرنگ ندارد و اگر آن را به کلی حذف کنید باز هم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اصلا مسأله نشان دادن نقاش اروپایی یا حتی مقایسه کارهای او با کارهای فلانی نیست چون اگر چنین هدفی در میان باشد باید گفت نویسنده راه را به اشتباه آمده است. واضح است که داستان مقاله تطبیقی هم نیست. پس نباید انتظار داشته باشیم این مطالب برای هر خواننده‌ای جالب باشد و بدانیم که خواننده برای خواندن داستان به سراغ این متن آمده است نه برای خواندن مقاله‌ای تطبیقی دربارۀ نقاشی‌های یک نقاش ایرانی و یک نقاش اروپایی. این‌ها مواردی هستند که لازم است به آن‌ها توجه کنید. اطلاعات نویسنده برای نوشتن داستان کارساز است اما اگر بیش از اندازه در اطلاعاتی که به دست آورده‌اید غرق شوید و فقط روی آن‌ها متمرکز باشید، متن به طور کلی از قاب داستان خارج می‌شود. تمامی نویسنده‌هایی که برای نوشتن داستان به دنبال تحقیق و پژوهش می‌روند، از جانب چنین خطری تهدید می‌شوند. مسألۀ دیگر این است که داستان کوتاه، ظرف مناسبی برای چنین سوژه‌ای نیست. این سوژه بیشتر در داستان بلند است که خودش را نشان می‌دهد. همیشه تناسب فکر اولیه و ظرفیت داستان کوتاه را در نظر داشته باشید. نکتۀ بسیار مهم دیگر طراحی اتفاق داستانی است. در هر داستانی روی اتفاق اصلی و محوری داستان کار کنید. عشق هم اتفاق است و عدم تعادل هم ایجاد می‌کند اما به نظر می‌رسد در اینجا با تعادل جهان داستان کاری نداشته و همه چیز سرجای خودش باقی مانده است. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. امیدوارم خوانندۀ داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 18 روز پیش
منتقد داستان
سلام. متوجه علاقمندی شما شدم و همانطور که اشاره کردم معلوم است که مقصود اصلی نویسنده ارائه اطلاعات در زمینه نقاشی است. همکاری شما با پایگاه داستان هم باعث خرسندی است اما چون هدف در اینجا نوشتن داستان است می خواهم تلاش کتید وجه داستانی بر اثر قالب شود و نوشته هایتان در قاب داستان قرار بگیرند. برایتان آرزوی موفیت می کنم.
اسحق فتحی » 19 روز پیش
سرکار خانم آروان استاد ارجمند ممنونم از حوصله ای که بخرج دادید برای خواندن نوشته ام و در ادامه نقد موشکافانه و راهگشایتان راستش را بخواهید تخصص من نقاشی است و متاسفانه انقدر کار نقاشی و نقد ان در ایران مهجور مانده که در نظر داشتم تا با نوشتن گفتگوهایی خیالی میان هنرمندان مخصوصا" در حوزه ی نقاشی و شعر به نوعی مخاطبین غیر حرفه ای را با این هنرمندان و اثارشان آشنا کنم و حس کردم که این کار در قالب داستان شاید بهتر نتیجه بدهد . البته به داستان نویسی علاقمندم و حتما" به توصیه های جنابعالی عمل خواهم کرد. چند نوشته ی دیگر نیز با همین شیوه دارم که چنانچه امکان داشته باشد و اجازه بفرمائید برای ملاحظه و نقد خدمت شما راسال کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت