نویسندگان بااستعداد باید در پیِ دست‌یابی به افق‌های دور باشند




عنوان داستان : روح سرگردان با موهای خرمایی
نویسنده داستان : فاطمه عظیمی

آن روز که وارد خانه‌شان شدم، ظرف‌های شکسته وسط هال ریخته بود. یک‌راست رفتم اتاق آناهید. کز کرده بود گوشه‌ی تخت. از چشم‌های بادکرد‌ه‌ش معلوم بود که گریه کرده. تا من را دید بلند شد. محکم بغلم کرد و گفت: «بی‌خیال خونه فعلاً. می‌خوای ناخناتو لاک بزنم؟ بشین این‌جا» وقتی پایم را مقابل صورتش گرفتم تا برایم لاک بزند، روی صندلی نشسته بودم و او روی زمین بود. از این‌که دختر یکی از دکترهای میلیاردر شهر زیر پاهایم بود، کِیف می‌کردم. از این‌که حرصم از باباش را سرش خالی کنم، جگرم خنک می‌شد. روی صندلی گهواره‌ای توی پذیرایی نشستم. دست‌هام را فوت کردم تا لاک‌ها خشک شود.
آناهید از آشپزخانه برایم چای و شیرینی آورد. موهایم را مثل یکی از عکس‌های توی گوشیش بافت و یکی از عطرهای گرانش را زیر گلویم زد.
برای اینکه بیشتر دلش را بسوزانم، همان‌طور که دست‌هام را توی هوا تکان می‌دادم، گفتم: «سگِ خونواده‌های دیگه والا شرف داره به خونواده شما. مامان و بابات فقط تو رو زاییدن. مامانت که سالی یه بار گذرش می‍افته این‌جا. باباتم که صبح می‌ره و نصفه شب میاد.» سرش پایین بود. داشت با پوست کنار ناخنش ور می‌رفت. دوباره گفتم: «آخه فرق تو با یه بچه بی‌ننه بابا چیه؟ هان؟ اصن فکر کن هیچ‌کس رو نداری. این-جوری بهتر نیست؟ والا. بی‌خیال همشون. من که جای تو بودم، یه لحظه هم این‌جا نمی‌موندم.» چیزی نمی‌گفت.
روزی که باباش آمد سراغ خانوم گفت: «خانوم مهوش! اگه براتون مقدوره خدمت‌کارتون رو یه مدت به من قرض بدین. بچه از مدرسه میاد غذای گرم می‌خواد، لباس شسته می‌خواد. مادرش که عین خیالش نیست. تو بهترین جای همین زعفرانیه یه خونه براش خریدم جای مهرش که لااقل بچه بره پیشش؛ ولی عالم و آدم می‌رن خونش جز بچش. خودمم که تا آخر وقت مطبم پر از مریضه. دیگه فرصتی ندارم. اگر این محبت رو در حق من کنید، قول می‌دم لط‌ف‌تون رو جبران کنم.»
دروغ می‌گفت پدرسوخته. کدام دکتر پوست و مو تا دو نصفه شب مریض داشت. چند نفر از دوستان خانم مهوش توی رستوران بالای میدان الف با یک دختر جوان دیده بودنش.
بعد از کلی اصرار بالاخره خانم گفت: «باشه. پس فقط سه چهار ماه. اونم نصف روز میاد کاراتون رو انجام می‌ده تا سر فرصت یه خدمتکار خوب پیدا کنید.»
مثل دستمال‌کاغذی که به کسی می‌دهند تا دماغش را تمیز کند، من را هم قرض داد تا گند‌های زندگی و آن خانه‌ مثل سطل آشغال خانواده مشتاق را پاک کنم.
کار‌هام دوبرابر شده بود. هم باید غُرغُر‌های خانوم را می‌شنیدم، هم بکن‌نکن‌های پدر و دختر را.
قبل از این‌که خانوم من را به این جهنم درّه بفرستد، راحت بودم. هر روز بعد از این‌که غذای خانوم را می‌پختم، می‌گفت: «خورشید! بیا سریال شروع شد.» یا می‌گفت: «ماهواره امروز تبلیغ یه فیلم کره‌ای رو کرد.»
بیشتر اوقات بعد از سریال می‌گفت: «حوصلم سر رفته. پاشو بریم پیاده‌روی یه چرخی توی محوطه بزنیم.»
پیاده‌روی با خانوم و دوستاش یعنی سر درآوردن از کار و زندگی همه اهالی برج. اما از وقتی سر و کله‌ این دخترک پیدا شد، هرچقدر هم که کارهام را تند-تند انجام می‌دادم، باز اجازه نمی‌داد زودتر به واحدمان برگردم. انقدر توی خانه‌شان از من کار می‌کشید که وقتی به خانه برمی‌گشتم و شام خانوم را می‌دادم، می‌گفتم: «اگه اجازه می‌دین، من امشب نیام پیاده‌روی» یا می‌گفتم: «خانوم من سرم درد می‌کنه، نمی‌تونم بشینم سریال ببینم.»
در طول همه سال‌هایی که پیش خانوم بودم، هیچ‌وقت برای یک مدت طولانی جایی نرفته بودم.
فقط در حد نظافت یا کمک برای پذیرایی مهمانی به خانه‌های دیگران رفته بودم.
خانوم مهوش همیشه تنها بود. سالی دوبار بچه‌هاش از آن سر دنیا زنگ می‌زدند و حالش را می‌پرسیدند.
وقتی تلفن را قطع می‌کرد، می‌گفت: «فکر نکنی بهم محبت دارن، نه. بی‌پدرا می‌خوان ببینن اگه مُردم بیان سروقت ارث و میراث‌شون.»
دختر دکتر هم واقعاً تنها بود. حتی چرت و پرت‌های من برایش جالب بود و با علاقه گوش می‌داد. می‌گفت: «خوش به حالت خورشید. تو چقدر خوشبختی. کاش تو خواهرم بودی. هیچکی مثل تو نیست که باهاش حرف بزنم و آروم بشم. باید قول بدی بیشتر باهم بریم بیرون. کارای خونه رو زودتر تموم کن بریم.»
دوست داشت یک گوش مُفت باشم که فقط برایم حرف بزند و من فقط بشنوم. نقطه ضعفش را فهمیده بودم. برای اینکه با دلش راه بیایم، باج می‌گرفتم. بعضی وقت‌ها انقدری که او کار‌های خانه را می‌کرد، من نمی‌کردم. روی صندلی گهواره‌ای لم می‌دادم و خوراکی می‌خوردم. او هم مشغول نظافت خانه می‌شد. اگر خسته می‌شد یا غُر می‌زد که چرا نشسته‌ام،
درجا می‌گفتم: «باشه. کار نکن. من اگر خسته باشم، باهات بیرون نمی‌یام. نمی‌تونم باهات برقصم و آهنگ گوش بدمااااااا.»
دهنش را می‌بست و قبول می‌کرد. هرچیزی را که می‌گفتم، بشمار سه انجام می‌داد. شده بود یک نوکر خوب و حرف گوش کن. کم‌کم احساس کردم باید عین خانم مهوش باشم: پول‌دار، مغرور و با کلی نوکر و کلفت که عین پروانه دورم چرخ بزنند. هر روز روی تخت‌های سالن ماساژ برج دراز بکشم و یکی مثل دخترِ مشتاق حسابی مشت و مالم بدهد.

«خورشید! من از مدرسه که اومدم، همه‌ کارا رو انجام دادم. تو فقط بیا فیلم ببینیم.»
«خورشید! امروز کار تعطیله. غذا سفارش دادم. بیا بخوریم بعد هم بریم بیرون. کلی حرف برات دارم.»
«خورشید! من امروز خیلی دلم گرفته بیا یه کم حرف بزنیم.»
«خورشید! می‌زاری سرمو بذارم روی پات؟»
هر روز یک اُرد جدید می‌داد. حوصلم را سر برده بود. مدام آویزانم بود. یک‌ریز درد و دل می‌کرد. یک روز گریه می‌کرد. روز بعد صدای آهنگ را بلند می‌کرد و می‌گفت: «امروز پارتی دو نفره داریم.»
از این‌که آقا بالاسرش بودم و به حرفم گوش می‌کرد، راضی بودم؛ ولی از این‌که چیزی یا کاری بخواهد تا برایش انجام بدهم، بدم می‌آمد.
یک‌بار به خانوم مهوش گفتم: «خانوم جان! می‌شه یه کاری کنین من دیگه نرم واحد دکتر مشتاق؟»
جواب داد: «نه. بهم رو زده. تا کسی رو پیدا نکنه، باید بری.»
دیدم آب از کسی گرم نمی‌شود. تصمیم گرفتم کاری کنم که دست از سرم بردارد و مثل گذشته فقط کارهای خانه‌شان را انجام بدهم و برگردم.
نه اعصاب حرف‌های بچه‌گانه‌اش را داشتم، نه حوصله‌ پارتی‌های مسخره‌اش را. فیلم هم که می‌دیدیم، جایی را که خودش خوشش می‌آمد، ده بار عقب می‌رفت و دوباره می‌دید. آهنگ‌ می‌گذاشت و انقدر صدایش را بلند می‌کرد که تا شب احساس می‌کردم مغزم را سوهان می‌کشند.
کلافه شده بودم. یکی از آن روز‌ها به واحدشان رفتم، همین‌که دیدم دوباره می‌خواهد روی اعصابم برود، سرش داد کشیدم.
گفتم: «خستم کردی خرس گنده. دیگه حوصله‌ لوس‌بازی‌های تو رو ندارم. 15سالته بچه که نیستی. مگه من دلقک توام؟ برو سر درس و مشقت. بابات بیاد بهش می‌گم که نمی‌ذاری به کارم برسم. میگم فقط آهنگ گوش می‌دی، می‌رقصی یا همش جلوی تلویزیون نشستی.»
حسابی جا خورد. سرش را انداخت پایین. رفت توی اتاقش و در را بست.
برای اینکه بیشتر خُردش کنم تا دست از سرم بردارد و دلم خنک شود، گفتم: «دیگه حوصله‌‌ تو رو ندارم. تنهایی؟ خب باش به درک. حوصلت سر می‌ره؟ خب به من چه؟ تقصیر من چیه که ننه و بابات تو رو نمی‌خوان. گناه من چیه که باید خُل بازی‌های تو رو تحمل کنم؟ بخوای حرف زیادی‌ به بابات بزنی، من می‌دونم با تو.»
از خانه‌شان زدم بیرون. نفس راحتی کشیدم. احساس سبکی می‌کردم. بعد از مدت‌ها توانستم دوباره با جمع دوستان خانوم در محوطه قدم بزنم.
خودم را به مریضی زدم و دو روز به خانه‌شان نرفتم. پدرش آناهید را فرستاد پیش مادرش.
روز سوم که کلید انداختم و در خانه‌ مشتاق را باز کردم، فکر کردم هنوز از خانه‌ی مادرش برنگشته. ولی کفشش جلوی در بود. صداش کردم. جوابی نداد. اتاقش را دیدم، نبود. رفتم سراغ بالکن. آن‌جا هم نبود. فکر کردم شاید رفته حمام. در حمام را زدم؛ ولی جواب نداد. آرام در را باز کردم. جیغ کشیدم. وحشت کرده بودم. قرمزی کف حمام چشم‌هام را پُر کرده بود. کاغذ مچاله شده‌ای جلوی پایش افتاده و موهای بلند خرماییش روی صورتش ریخته بود. از شکاف روی مچش هنوز داشت خون می‌ریخت بیرون. توی کاغذ مچاله با خودکار نوشته بود: «هیچ‌کس من را نمی‌خواست... تنهای تنها...آناهید.»
قبل از اینکه پرستار آمبولانس زیپ کاور را بالا بکشد، کنارش نشستم. نوشته‌های روی کاغذ مثل پوتک به سرم کوبیده می‌شد: پلیس، اعدام، تنهایی، دخترک احمق بیچاره، زندان، طناب دار، آناهید...»
*
قرص‌های اعصاب لرزش دست و پاهام را بیشتر کرده. توان کار کردنم را از دست داده‌ام. نمی‌دانم خانوم من را نگه می‌دارد یا سراغ کس دیگری می‌رود. خیلی وقت است که یک دل سیر و راحت نخوابیده‌ام. چشم‌هام را که می‌بندم، روح آناهید را می‌بینم که لاک توی دستش است. تا روی صندلی می‌نشینم و پایم را که مقابل صورتش می‌گیرم، به جای لاک زدن یکی‌یکی انگشت‌هایم را با تیغ قطع می‌کند...
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم فاطمه عظیمی سلام.
اول از نکات مثبت داستان شروع کنیم که اولینِ آن، اسم داستان است که اسم جذابی‌ست اسمی که می‌تواند نام یک رمان هم باشد یعنی قدرتِ پوشش دادنِ یک رمان کوتاه را هم دارد همچنان که ایده اصلی کار، چنین توانایی‌ای را در خود دارد. داستان، روایتِ روانی دارد و آدم‌های داستان جذاب‌اند. محیطِ انتخاب شده جذاب است و در نهایت، سرنوشتِ این آدم‌ها جذاب است. شیوه روایت اما نوعی «تکثیرگیرایی» در بافتِ خود دارد که در داستان کوتاه جواب نگرفته یعنی اگر قرار بود جواب بگیرد باید جورِ دیگری نوشته می‌شد اما طوری نوشته شده که انگار نویسنده می‌خواهد به جای‌جای روایت وسعت بدهد وسعتی که حالا نیست. جایش خالی‌ست. خورشید، آناهید، خانوم مهوش و دکتر مشتاق می‌توانستند در یک رمان حدود 120 صفحه‌ای، نقشِ خیلی فعال‌تری را بازی کنند و بر زندگی یکدیگر بسیار تأثیرگذارتر باشند؛ اتفاقی که روی نداده. در حال حاضر، بیشتر با یک «خلاصه رمان» روبرو هستیم خلاصه‌ای که معمولاً نویسندگان، در خلوتِ خودشان می‌نویسند و به کسی هم نشان‌شان نمی‌دهند! خلاصه‌ای که از آن به «پیرنگ طولانی و خصوصی خاص نویسنده» تعبیر می‌شود و در کار فیلمنامه‌نویسی، به عنوان «خلاصه فیلمنامه» شناخته می‌شود که برای تهیه‌کننده یا کارگردان یا هر دو، پیش از شروع کار ارسال می‌شود یا در صورتی که فیلم یا سریال آماده عرضه در بازارهای بین‌المللی یا برخی جشنواره‌ها باشد برای مسئولانِ پخش فیلم و سریال یا جشنواره ارسال می‌شود.
با چنین نگاهی، باید بگویم که آدم‌ها، هنوز در حد تیپ مانده‌اند البته تیپ‌های جذابی هستند اما بدل به شخصیت نشده‌اند هنوز. [مطمئناً شما در کار تیپ‌سازی موفق بوده‌اید کاری که متأسفانه در ایران، چندان تخصصی با آن برخورد نمی‌شود.] مکان‌های جذاب هم در حد «دورنما» مانده‌اند یعنی مهندسی و جزءپردازی نشده‌اند. زمان هم مهندسی نشده. این‌ها برای یک داستان کوتاه البته ایراد است و ایراد مهمی هم هست. شما نقال خوبی هستید و این نشان می‌دهد در صورتی که خیز بردارید برای تبدیل این کار به رمان، مخاطب را جذبِ اثر خواهید کرد و کسی چه می‌داند شاید رمان پرمخاطبی هم این وسط شکل بگیرد. روی توانایی‌های خود سرمایه‌گذاری کنید و در برطرف کردن ضعف‌های خود بکوشید. برخی از رمان‌های مشهور، از اول قرار نبوده رمان باشند. قرار بوده داستان کوتاهی باشند. «پیرمرد و دریا»ی همینگوی از جمله‌ی این آثار است که به روایتی «فقط اندکی از یک داستان کوتاه بلندتر است» رمانی با تنها 26500 کلمه که اولین بار درشماره اول سپتامبر 1952 مجله لایف منتشر شد و باعث شد فقط ظرف دو روز 5 میلیون نسخه از این شماره به فروش برسد. [پس از سال ۱۹۴۰ زمانی که ارنست همینگوی به همراه همسر سومش مارتا گلهورن (Martha Gellhorn) در کوبا زندگی می‌کرد، قایق‌رانی و ماهی‌گیری تفریحات اصلی او به حساب می‌آمدند. زندگی‌نامه‌نویسانی که در مورد زندگی و آثار همینگوی مقاله و کتاب نوشته‌اند همگی هم‌داستان‌اند شخصیت «پیرمرد» در داستان پیرمرد و دریا دست کم در برخی موارد برگرفته از شخصیت واقعی یک ماهی‌گیر کوبایی به نام گرگوریو فوئنتس (Gregorio Fuentes) بوده‌است. همینگوی در سال‌های ۱۹۳۰ گرگوریو را برای نگهداری و محافظت از قایق خود، «پیلار»، استخدام کرده بود و بعدها وقتی در کوبا اقامت گزید بین او و آن پیرمرد ماهی‌گیر پیوندهای دوستی محکمی ریشه گرفت. فوئنتس تقریباً ۳۰ سال، حتی وقتی که همینگوی در کوبا زندگی نمی‌کرد، ناخدایی «پیلار» را به عهده داشت. فوئنتس در سال ۲۰۰۲ بر اثر ابتلا به سرطان در ۱۰۴ سالگی درگذشت. وی پیش از مرگ «پیلار» را به دولت کوبا هدیه کرد. با توجه به بی‌سوادی فوئنتس، او هرگز نتوانست پیرمرد و دریا را بخواند.] «صد سال تنهایی» مارکز هم نه بر اساسِ یک داستان کوتاه که در پیوند چندین داستان کوتاه او شکل گرفت. داستان‌های ناتمام ایتالو کالوینو، این ایده بکر و عجیب را در ذهن‌اش بیدار کرد که می‌توان از ترکیب چند داستان ناتمام یک رمان به هم‌ پیوسته را آفرید انگار که وقتی داستان اول ناتمام است سرنوشت شخصیت‌های آن داستان را آدم‌های دیگری در داستان بعدی پی می‌گیرند. حاصل این ایده، رمان درخشان و تأثیرگذار «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» است. لیلی گلستان درباره ترجمه این رمان به فارسی گفته: «چون هر قصه با سبک خاص خودش نوشته شده بود، پس کتابی بود با سبک‌های مختلف. هم خوانش آن سخت بود و هم اینکه تا می‌آمدم با سبک یک قصه خو بگیرم قصه تمام می‌شد و قصه‌ای دیگر با سبکی دیگر شروع می‌شد. ترجمهٔ آن بسیار برایم جذاب و در واقع یک‌جور کشتی‌ گرفتن با متن بود.» شما نویسنده بااستعدادی هستید اما نویسندگان بااستعداد باید در پیِ دست‌یابی به افق‌های دور باشند. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت