داسان باید در استفاده از سبک یکدست باشد. و




عنوان داستان : مسافری در خانه اش
نویسنده داستان : سحر کیانی

امروز در ساعت سه بامداد روز پنجشنبه ، من در اثر ضربات متوالی تبری به سینه و گردن خود در اتاق شماره دو مسافرخانه ی کهنه و نموری که شب قبل در آن ساکن شده بودم به قتل رسیدم.
مادر و تنها خواهرم شاهدان این واقعه بودند و نقشه ی این قتل ناشیانه دقیقا دو ساعت پیش از وقوع آن در پیشخوان همین مسافرخانه که یادگار روزهای بچگی و خاطرات کودکی ام بود به ذهنشان خطور کرده بود.
رد خون بر دیوار ، گلدانی شکسته و تختی پرازخون ؛ این ها آخرین تصویر در این روزگار است که حضور من در آن دیده میشود . اتاق شماره دو مسافرخانه ی کهنه و قدیمی ، واقع در ضلع غربی روستایی در جنوب کشور که سرنوشتم به تلخ ترین شکل ممکن به این خانه میرسید .
بیست سال پیش که خانه را ترک کردم خواهرم هشت ماهه بود . دو سال مداوم آفتابِ بی رحم محصول مزرعه مان را سوزانده بود . پادویی پدر هم کفاف خورد و خوراکمان را نمیداد . از این همه بی پولی به تنگ آمده بودم . این روزها مادر بیشتر خواهرم را در آغوشش میفشرد و بیشتر گریه میکرد . وقتی شنیدم میخواهند خواهرم را به خانواده ی دیگری بدهند که هم او از این بدبختی و فلاکت خلاص شود و هم ما از این زندگی سگی در بیاییم به مردانگی ام برخورد . غرورم قلبم را به درد آورد .
پشت لبم تازه سبز شده بود و در تب و تاب مرد شدنم بودم که تصمیم گرفتم بروم . گفتم : ( میروم و با جیب های پرپول برمیگردم ) . نمیتوانستم دست روی دست بگذارم تا خواهرم را به غریبه ای بفروشند و از غربتی که در آن گرفتار شده غریب تر بشود ‌.
پدر سیگارش را در زیر سیگاری اش خاموش کرد ، سینه اش را صاف کرد و گفت : ( هان پسر ! درستش هم همین است ؛ غیر از این بود برنمیگردی ها !!
روستایمان کوچک بود ؛ شبیه دل کودکانه ام . بغض کردم اما خندیدم . هر خراب شده ای بهتر از این جاست . باید رفت و این که آخرش سر از کجا در می آوری را کی میداند ؟! تنها این را میدانستم : فردا صبح هر کجا باشم بهتر از این جهنم است .
کفش های کهنه ام را به پا کردم و بقچه ام را برداشتم . به راه افتادم .تیغ تیز آفتاب تنم را خراش میداد . مسیر جاده را بی هیچ تصوری از مقصد طی میکردم . تا کجا باید راه میرفتم ؟!
کامیون بارکشِ رنگ و رو رفته ای پیش پایم ایستاد : پسر ، بیا بالا میرسانمت .
گفتم : من پولی ندارم !
پرسید : کجا میروی ؟!
گفتم : هرکجا که پول باشد .
راننده لبخندی زد که از زیر آن همه سبیل به زور میشد دیدش . گفت : سوار شو !
پرسیدم : مقصدت کجاست ؟
گفت : آنجا که پول هست و هواش هم کمی از این جهنم خنک تراست .
به راه افتادیم و من هنوز هم تصوری از مقصد نداشتم . هیکل یوغور و سبیل های پهن راننده کامیون زیر دلم را خالی کرده بود . اصل و نسبم را پرسید : (پدرت کیست ؟! با این سن و سال به چه جراتی خانه را ترک کردی ؟!)
بادی به غبغب انداختم و صدایم را کلفت کردم ، انگار که میخواستم در مقابل آن حجم از سبیل و مردانگی کم نیاورم . گفتم : ( میخواهم بروم کار کنم تا روزی آقای خودم شوم . )
ابرویی بالا انداخت و با تحکمی در صدایش گفت : کار از جوان مرد میسازد .
کار از جوان مرد میسازد ! من کودک بودم و پیر شدم . پنج سال اول را نوکری کردم ؛ با کفش هایی چند دوزی شده و دستی پینه بسته . به نان خشکی قناعت میکردم و شب ها درد پاهایم خواب را از چشمانم فراری میداد ‌.
راننده مرا در وسط بازار شهر پیاده کرد . سرم از بوی گازوئیل گیج بود . نگاهی به دور و برم انداختم . مکانی که در آن لحظه در آن قرار داشتم برایم تازگی داشت . فکری درون سرم میگفت : (اینجا همان مقصد است !)
صدا و ازدحام جمعیت بیداد میکرد و هرکس سرش به کاری بود . یکی آن طرف داد زد که بچه ! تن لشت را از زمین بکن و کار کن . آن یکی به ماشینی فرمان میداد تا جلوی در حجره ای پارک کند و بارش را خالی کند . کسی مشتی اسکناس در دستش بود و میشمرد ، گاهی هم تُفی به انگشتش میزد تا سرعتش بیشتر شود .
راننده کامیون روبه رویم ایستاد و گفت : گرسنه نیستی؟
گفتم : کی غدای مُفت میدهد؟
خنده ای کرد و گفت : غذای مفت سهم گوسفند قبل سر بریدن است. بار کامیون را خالی کن ، ناهار و خوابت با من .
هرچقدر ذهنم با واژه ها نا آشنا بود دستانم عدد را میفهمید . صاحب کارم نگاهم میکرد و میگفت : (بچه ده انگشت داری ، بلدی بشمری؟! مابقیش هم همین است ؛ چندتای دیگر از همین انگشت ها ، تو که دوست نداری انگشتیت کم بشود ؟! پس حساب کار را داشته باش .)
ده سال تمام ذهنم عدد بود و انگشت هایم که مبادا دانه ای کم بشود . در بازار سخت است هم مثل حمال کار کنی هم دانه ی برنجی از زیر دستت کم نشود . من سختی را دوست داشتم چرا که چیزی جز این در دستانم نبود .
پینه های رنج و ده تا انگشت که مبادا یکی از آنها کم بشود و حالا با همین ده انگشت آقای خودم شده بودم . از مال دنیا بی نیاز بودم اما شیرینی غذاهای رنگارنگ زیر زبانم نمی رفت ، برق سکه ها چشمانم را نمیگرفت و هنوز هم درد پاهایم خواب را از چشمانم فراری میداد .
دلم به حال کودکیِ از دست رفته ام و جوانیِ زندگی نکرده ام می سوزد . این روزگار چنان در سن کم پیرم کرد که حالا زندگی ام رنگ باخته بود .
ده سال تمام ذهنم عدد بود و حالا دوتا چشم جهانم شد . با لکنتی از ترس و آمیخته با شوق و احترام پرسیدم : ( بی نهایت چند تا انگشت میشود ؟! ) خندید و تمام تنم به وجد آمد .
گفتم : در چشم هایت رودهایی روان اند که به دریا میرسد . در اعماق دریا چند دانه مروارید میدرخشد ؟! تو چرا چشم هات این چنین زیبا میدرخشند ؟!
هنوز نمیدانستم از کجا پیدایش شده و پِی چه میگردد که خراب عشقش شده بودم . تا آن زمان همه چیز برایم جور دیگری بود ، رنگ ها واقعی نبودند و زمان کُند میگذشت : صبح ، قبل از ظهر ، قبل از ظهر و هنوز هم قبل از ظهر . دیدمش و تمام جهانم رنگِ رویا گرفته بود . برگشته بودم به دوران کودکی ام ؛ او میخندید و من چون کودکی رها در خنده هایش میرقصیدم .
این دو سال را چگونه گذراندم ؟! نمیدانم . دو سال بعد در برابرم بود ؛ با پیرهنی سفید ، گونه هایی سرخ از شرم . او که همیشه زیباترین بود ، چگونه آن روز از خودش هم زیباتر شده بود ؟! آن شب آسمانم غرق در ستاره شد . آنقدر ستاره در آسمان بود که هیچ شبی آن همه ستاره ندیده بودم .
در چشم هایش نگاه کردم و گفتم : تو زیبایی و سیاهه ی چشم هات برق روشنی دارند . میخندی و تمام تنم به وجد می آید . اخم میکنی و شاخه ی کوچک امیدم می خشکد . تنت مامن است و پوست لطیفت زبری دست هایم را به شرمی بی بدیل بدل می کند . باور کن دلم پرنده ای است که در آزادی میمیرد ، قفسی باش تا در هوایت بمانم .
من راه را درست رفته بودم اما مقصدم اشتباه بود . مقصد دنیای من او بود و من تازه پیدایش کرده بودم . بعد از آن همه سال سر به زیر بودن اکنون چشم هام در آسمان به دنبال ستاره ها میگشتند و حالا که ستاره ام را یافته بودم میدانستم که باید از زمین جدا شوم .
او به معنی واژه زن بود و قلبش را به تحفه های عشق دلخوش میکرد نه آنچه من سالها در زمین در جستجوش زندگی ام را داده بودم . او به من زندگی کردن را آموخت ؛ چیزی که این همه راه در پی پیدا کردنش آمده بودم . میخواستم برایش تمام دنیا باشم ؛ تمام دنیایی که لحظه ای به حقیقتش شک نکند .
مشتم را بستم : بیا برایت از آسمان شب ستاره چیده ام ، خندید و تنم به لرزه افتاد .
با صدایی آرام گفت : من هم ستاره ای آبستنم تا در آسمان بودن هایمان جان بگیرد .
فکری درون سرم میگوید : دختر است !!
خندیدم و به چشم های سیاه روشنش نگاه کردم و گفتم : کاش مثل تو باشد .
نُه ماه بعد در آغوشم بود . کودکی که در زیبایی شبیهی نداشت . از شوق گریه میکردم. او میخندید .
گفتم : ببین ، دست هاش شبیه دست های توست ، خال کوچکی روی انگشت سبابه اش دارد اما آبی چشم هایش مرا یاد زنی در گذشته می اندازد ، مادرم .
شش سال تمام ستاره ام قد بالید و قد کشید . من همواره آسمان بودم تا او هرچه بیشتر بدرخشد . حالا هرچه بیشتر دارا بودم برای پریدن ، جیب هایم سنگینی میکردند . میخواستم با ستاره هایم در سیاهِ ی شب غرق شوم اما پاهایم روی زمین در زنجیر بود .
آبی چشم هایش مرا یاد زنی در گذشته می اندازد ، مادرم . باید به روستایمان برمیگشتم ؛ باهر چه دارم : زن زیبایم و یگانه دخترکم و هرآنچه که نمیخواهم داشته باشم . کلید زنجیر بسته به پاهایم در آن روستا بود . گفته بودم میروم با جیب هایی پر پول برمیگردم . باید به روستایمان برمیگشتم . چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ، برای دست های پیرش و بی فروغی نگاهش . چقدر در آن لحظه دلم برای پدر می تپید . بیست سال پیش که خانه را ترک کردم خواهرم هشت ماهه بود و حالا بیست سال است که حتی نمیدانم هنوز دخترِ همان خانه است یا نه ؟!
هرچه بود را در ماشینی ریختم و هر سه مان به سوی نقطه ی آغاز بودنم راهی شدیم . بیست سال بعد از آن لحظه ای که خانه را با تمام بغض ها و نم کشیدگی هوایش ترک کرده بودم ، با بوی تند تباکو و مزه ی لزج سیب زمینی های آب پز ، سراغ خانه مان را گرفتم .
گفتند : فلانی مرده است و زن و دخترش خانه شان را تبدیل به مسافرخانه ای کرده اند تا روزگارشان را بگذرانند اما مگر در سال چند نفر گذرشان به این روستای سوخته میخورد ؟!
دیر رسیده بودم ؛ پدرم رفته بود . تمام آن صلابت و بزرگی اش حالا سال هاست که زیر مشتی خاک سرد به فراموشی سپرده شده بود . در دلم فاتحه ای خواندم . حالا حداقل میدانستم رفتنم ضمانتِ ماندن خواهر هشت ماهه ام در آغوش مادرم شده بود ‌.
زن و دخترکم را در خانه ای که در همان روستااجاره کرده بودم ،ساکن کردم . میخواستم تنها بروم . دخترکم را بغل کردم. لبخندی به چشم های آبی اش زدم ، همان دختری که نه عشق را به من که زندگی را آموخته بود .
بوسه ای روی پیشانی اش زدم و گفتم : امشب را در مسافرخانه شان میمانم ‌.
زن نگاه معنی داری کرد و باز گفتم : امشب را در خانه ی کودکی ام میمانم . اگر مادرم مرا به جا نیاورد تا صبح صبر میکنم بعد پول ها را بهشان میبخشم و برمیگردم . آن وقت باهم از این جا میرویم . من و تو دخترکم . آسمان مال ماست ؛ زمین مشتی خاک سرد است .
اما فکری در سرم میگوید : مادرم هیچ وقت چشم های مرا از یاد نمیبرد ‌‌.
اگر مرا شناختند ؛ می مانم . تو هم وسایل را جمع کن و به سراغم بیا ؛ میخواهم مادرم ستاره اش را ببیند .
دستی روی ته ریشم کشید و گفت : تا صبح منتظرت می مانیم .
جلوی مسافرخانه ماشین را نگه داشتم . با کیفی سنگین از پول . در کوچک ورودی را هل دادم و داخل شدم . خانه ام بود ، بیست سال کهنه تر . داخل شدم . محیطی خفه و کوچک با نور های کم شدتِ آفتابی ، فرش کهنه ای روی زمین و میز پذیرشِ چوبیِ رنگ و رو رفته ای در مقابلم . نزدیک تر شدم و گفتم : ببخشید ، یک اتاق برای امشب میخواستم و می شود بگویید کجا برای گذاشتن امانات امن است ؟!
زن سرش را بالا کرد و به من خیره شد ؛ مادرم بود . با چشم های آبی بی فروغ ، پوستی زرد و دست هایی پیر ؛ چند لحظه سکوت کرد و گفت : توی کیف چیست ؟!
من که خیره به چشم هایش شده بودم گفتم : تمام دارایی ام .
گره ی ابروهایش را از هم باز کرد و گفت : به من بدهید فردا بیایید بگیریدش ، تمام اتاق ها تقریبا خالی اند ، هر کدام را که می خواهید انتخاب کنید . شام سیب زمینی آب پز و گوشت داریم ؛ خواستید برایتان می آوریم توی اتاق . از این طرف لطفا !
من میروم کمی استراحت کنم ، پیرم و خسته ، دخترم شب ها اینجا را میگرداند ، کاری داشتید خودتان بیایید پائین بگویید ‌.




سحرکیانی
نقد این داستان از : علیرضا متولی
با سلام و احترام.
داستانتان را خواندم و لذت بردم.
منتظر داستانهای دیگری از شما هستم. منتقدان نمی توانند با یک داستان تصمیمی مناسب در باره ی تک داستان یک نویسنده بگیرند.
ساختار داستان شما خوب است. اما یک اشکال عمده دارد. داستانتان در با فضایی رئالیستی یا واقعگرایانه آغاز کرده اید و ناگهان از اینجای داستان فضای داستانتان را رمانتیک کرده اید
و درنهایت به فضای واقعگرایانه رسیده و با آن داستانتان را تمام کرده اید.
از اینجا:(گفتم : در چشم هایت رودهایی روان اند که به دریا میرسد . در اعماق دریا چند دانه مروارید میدرخشد ؟! تو چرا چشم هات این چنین زیبا میدرخشند ؟!
هنوز نمیدانستم از کجا پیدایش شده و پِی چه میگردد که خراب عشقش شده بودم . تا آن زمان همه چیز برایم جور دیگری بود ، رنگ ها واقعی نبودند و زمان کُند میگذشت : صبح ، قبل از ظهر ، قبل از ظهر و هنوز هم قبل از ظهر . دیدمش و تمام جهانم رنگِ رویا گرفته بود . برگشته بودم به دوران کودکی ام ؛ او میخندید و من چون کودکی رها در خنده هایش میرقصیدم .)
مشکل دیگری که در داستانتان وجود دارد این است که دوری بیست ساله از خانواده معنایی ندارد مگر اینکه مشکل دیگری در میان باشد. اگر چنین مشکلی را در داستان مطرح نکنید، داستانتان متهم می شو د به غیر قابل باور بودن. در حالی که یکی از مهمترین اصول داستان نویسی باور پذیری آن است.
اگر نتوانید این باور پذیری را ایجاد کنید، بهترین داستان را هم که بنویسید، یا بهترین نوع ادبیات داستانی را هم به کار ببرید، داستان شما در دل خواننده نمی نشیند و در اصل زحمت شما بر باد می رود.
از طرف دیگر، ابتدای داستانتان با جزئیات داستانی روبرو هستیم اما در میانه ی آن روایت تندی از بیست سال داستان را می خوانیم. که لطمه به ساختار داستان می زند.
اگر داستانتان را بازنویسی کنید و مجددا بفرستید با هنر بازنویسی شما هم اشنا خواهیم شد.
و بهتر اینکه داستانهای دیگرتان را هم بخوانیم
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت