اصلاً اگر شکل روایی در داستان باور نشود چه لزومی دارد که آن را به کار بگیریم؟




عنوان داستان : استعفانامه ملک الموت...
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

بسم الله الرحمن الرحیم

کل نفس ذائقه موت

جناب ملک الموت اعظم، حضرت عزرائیل، ضمن عرض سلام و وقت بخیر و آرزوی توفیق روز افزون و تشکر بابت لطفی که در این سالیان بر بنده مبذول داشتید؛ تقاضا می شود با استعفای اینجانب موافقت نموده و ضمن جایگزینی ملک الموتی لایق تر مرا از خدمت معاف کنید.
از آن جهت که از شدت پیری ،فشار کار دیگر نه تنها رویم وارد نمی شود بلکه می آید کنارم می نشیند و می گوید بغلم کن :/ تقاضا مندم مرا از زیر این تریلی کمر شکن...دربیاورید
گرچه خدمت صادقانه بنده در طول این چند مدت معرف حضور مبارکتان هست...اما به بزرگی وحشتی که من ، شما و دیگر همکاران در دل بشر می افکنیم قسم ؛هیچگاه یادم نمی رود آن روزی که من را به عنوان ملک الموت انتخاب کرده اید...روزی که من در دوره کارآموزی دربانی بهشت بودم‌‌ و مشغول انجام وظیفه در شیفت، که دیدم جانوری عجیب و غریب با زبانی دو سر دارد از در بهشت بالا می رود و وارد آن می شود با خودم گفتم حتما حیوان خانگی حواست(از خودم هم نپرسیدم آخر احمق مگر کفتر است) ...اما دقایقی بعد گندش درآمد و متوجه شدم آن موجود ابلیس بود و به شکل مار رفت؛ آدم و حوا را گول زد تا از آن سیب...گندم‌‌...(در این مورد هنوز بین علما و ایضا ملائک اختلاف است؛ فقط خود ابلیس گور به گور شده میداند چه بوده) یا هر کوفت ممنوعه دیگر بخورد و ما و خودش را بدبخت کند‌... مار مادر مرده هم به عنوان تنبیه لال شد و بی دست و پا...(بیچاره دیگر نمی تواند بای بای کند :) )

هنوز هم یادم هست به خاطر قصوری که از من سر زد دستور آمد که مرا ببرند پای منقل دوزخ...همانجا چمباتمه بزنم و هربار که آتش داشت خاموش می شد باد بزنم تا شعله ور گردد.اما شما مرا نجات دادید و واسطه بخشش من شدید...
یادش بخیر آن اوایل چقدر کارمان راحت بود...مثلا اولین قبض روحی که کرده بودیم با آنکه یک نفر بود یک ششم جمعیت جهان را شامل می شد؛ اما بعد ها کارمان درآمد .هر روز فتنه ای و خیانتی...قتلی و جنایتی...دشمنی و عداوتی از انسان سر می زد و هم نوع خودش را می کشت و به آن فخر می کرد...و ابدا هم به خود نمی گفت مگر تو جانش دادی که جانش میستانی...
رئیس عزیز؛ صادقانه بگویم هرروز که بشر را میدیدم و کار هایش مرا حرص می داد ؛از دست شما بیشتر ناراحت می شدم...از دست شما که هرچه خاک مادر مرده التماستان کرد که من لایق نفخ صور الهی نیستم!!! ؛ گوش نکردید و هم او را به دردسر انداختید هم خودتان و هم ما را...
البته شما هم فقط مامور بودید به اجرای دستور، دستوری که ملائکی نظیر جبرئیل از انجام آن عاجز ماندند.دستوری که در نهایت باعث خلقت این بشر یک سر و دوگوش و دوپا و دو دست شد و اتفاقی را رقم زد که شخصا از دیدنش شاخ درآوردم...اخراج ابلیس!!!
هنوز که هنوز است با خودم فکر می کنم مگر ممکن است ابلیس با آن همه عبادت اینکار را کند ؛ حالا بین خودمان بماند...بعضی می گویند بیچاره سیاتیکش گرفته بود، نمی توانست خم شود...خواست کم نیاورد( به هر حال افت داشت...کلاس کار پایین می آمد)... قمپزی در کرد و برایش دردسر شد... بعضی هم می گویند شاید عاشق حوا بود . که البته از ابلیس انتظار نداشتم انصافا...اما هر چه بود تمرد ابلیس از فرمان الهی باعث شد رفقای قدیمی مقابل هم قرار بگیرند و زمین بشود فتنه انگیز ترین نقطه هستی ...

یادش به خیر...چه شب هایی که وسط گناه و عبادت اجل بنده ها فرارسید و ماموریت به قبض روحشان داشتیم...خیلی سخت بود گرفتن جان از کسی که میل به جاودانگی اش از ملائک هم بیشتر است...حالا خودمانی عرض کنم: گاها حتی مخالف قبض روح بعضیشان هم بودم ... البته از حکمت باری تعالی که اطلاع نداشتم اما در خیال خودم فکر می کردم به بعضی هاشان دارد ظلم می شود... هرچند بعدا متوجه ماجرا شدم و ایمانم روز به روز بیشتر شد...(ولی به هر حال آن لحظه را زندگی کردم حتی به غلط)
گاهی هم خیلیشان خیلی حرصم را در می آوردند‌‌.‌‌‌..روحشان هم از خودشان بدتر...در آن هاگیر واگیر می گفتند کارت شناسایی ات کو!!! از کجا معلوم دوربین مخفی نباشد :/ :/
یکیشان که از همه بدتر یقه ام را چسبید که سوالات شب اول قبر را لو بده ...آخر سوالات شب اول قبر را از سر قبرم بیاورم مردک!!!...
باز این را می شد تحمل کرد...این آخریشان معلوم نبود قبل از مرگ چه مصرف کرده بود‌....می گفت ازت خوشم آمده شماره ات را بده... :/
در میان این همه اما یک انسان رشید و قد بلند بد جور چشمم را گرفت... شب ها به بهانه مرخصی می رفتم پیشش درد دل می کردم و از داستان انسان هایی که روحشان را قبض کردم برایش می گفتم؛ او هم فقط با سکوتی عاشقانه نگاهم می کرد...راستش اوایل منتظر بودم اجلش فرا رسد تا پا پیش بگذارم اما دیدم این دیگر خیلی غیر طبیعی زنده است...کمی تحقیق کردم... فهمیدم مجسمه آزادی است...چشمتان روز بد نبیند؛ انصافا خدا برای کافر که هیچ برای خود ابلیس هم چنین شکست عشقی ای را نخواهد ...تا یک هفته بعد کمر راست نکردم از این داغ...تمام قبض روح های بعدی را تا یک هفته سینه خیز انجام دادم...
اما همه اینها به کنار... دلیل اصلی ام برای استعفا چیز دیگری است...
از حضرت حق که پنهان نیست از شما و دیگر خوانندگان این نامه سرگشاده چه پنهان...آخرین ماموریتم قبض روح انسانی بود پیر و سالخورده...سالها تنها بود...عشقش ترکش کرده بود و عزیزانش را هم از دست داده بود...رفقایش خنجر به او زده و خیانت کرده بودند...آنقدر فشار زندگی و تنهایی ،غم و غصه به دلش انداخته بود ؛که آثار افسردگی را در چهره اش به خوبی می شد دید...وقتی رفتم که قبض روحش کنم...بلند شد و آمد استقبالم و مرا مورد احترام قرار داد طوری که انگار سالهاست منتظر کسی است که بیاید و از تنهایی درش بیاورد...شروع کرد گفتن از بدبختیهایش...به خیال اینکه من آمدم رفیقش باشم شروع کرد با من طرح دوستی ریختن...و از فردا ها و پس فرداهایمان چنان حرف می زد که ته دلم به بدبختی اش می خندیدم...به سادگی اش...اما برای اولین بار دلم لرزید...دلم لرزید که قبض روحش کنم ....در تمام طول خدمتم بار ها از قبض روح افرادی ناراضی بودم اما به خاطر ایمانم انجام دادم اما این مورد آخر...نمی دانم؛ شاید رفاقت آن انسان ایمانم را نشانه رفته بود ...دیگر طاقت نیاودم. اگرچه نباید هویت ما ملائک لو برود؛ بین خیانت در امانت و خیانت در رفاقت اولی را انتخاب کردم...گفتم ...با فریاد هم گفتم...فریادی که ذوق این بشر را در لبخندش کشت... اشک از گوشه چشمش سرازیر شد...رو به آسمان کرد و گفت: خدایا کرمت را شکر...این همه سال غرق تنهایی بودم یک نفر نفرستادی تا همدم و مونسم باشد...یکی هم که فرستادی ملک الموت است...بعد با لبخندی تلخ سرش پائین انداخت و طوری که تیکه بیاندازد سرش را تکان داد و گفت: دست مریزاد دست مریزاد...کمی در همان حال ماند و فکر کرد... انگار متوجه موضوعی شده باشد ...گریه اش گرفت و در همان حال با وحشت به سجده افتاد و هی گریه کرد...از سجده که بلند شد رو به من کرد و گفت: دلیل تنهایی ام در این همه سال را حالا می فهمم...اینکه سالها بهترین یار را داشتم و دنبال غیر می گشتم بعد دو دست بر سر گذاشت و خواند: الهی العفو الهی العفو... در همین حین زمان مرگش فرارسید رفتم که قبض روحش کنم...برگشت نگاهی به من کرد.
صورتش طوری سفید بود که انگار سال هاست مرده است...بعد لبخندی تلخ زد و گفت: بد نا امیدم‌ کردی رفیق ...
و همین جمله کافی بود تا تمام انگیزه ام را در ادامه خدمت از دست بدهم و نتوانم در برابر این احساس مقاومت کنم...راستش دیگر نمی خواهم منی که خود را فرشته درگاه خدا می دانم، بنده هایی را که خداوند سالهاست از رحمتش نا امید نکرده ؛ نا امید کنم؛ پس خواهش می کنم با درخواست بنده موافقت کرده و مرا از بار این مسئولیت که دیگر توان انجام آنرا ندارم معاف کنید



《 نَحنُ اَقربُ الیه مِن حبل الورید》
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سید احمدرضا فضیلت‌منش سلام.
نوشتن داستان طنز بسیار دشوار است چون اغلب شما ناچارید به «پارودی» رو بیاورید که تخصصی جدا از «جدی‌نویسی»ست. البته می‌شود «طنز» نوشت یا «حکایت طنز» نوشت اما اینکه بتوان هم‌زمان، طنز را در چارچوب «داستان» پیاده کرد و موفق هم بود، بسیار دشوار است. در یک کلام، شما نتوانسته‌اید این متن را بدل به «داستان طنز» کنید گرچه «فکاهه»ای که رقم خورده، می‌تواند لبخند بر لبان مخاطبان عام بیاورد اما حتی بدل به «طنز» یا «حکایت طنز‌آمیز» [چنانکه در برخی آثار دهخدا یا جمالزاده یا باستانی پاریزی یا حتی حکایات گلستان سعدی می‌بینیم] نشده. داستان طنز، شاید بزرگ‌ترین جلوه خود را در بخشی از داستان‌های کوتاه چخوف و مروژک [اسلاومیر مروژک (به لهستانی: Sławomir Mrożek) (زادهٔ ۲۹ ژوئن ۱۹۳۰، کراکاو در جنوب لهستان - درگذشته ۱۵ اوت ۲۰۱۳، نیس در فرانسه) نمایشنامه‌نویس و نویسنده لهستانی است] نشان داده و واقعیت امر این است که بخش اصلی داستان پست‌مدرن هم بر پایه داستان طنز بنا شده که یکی از مشهورترین نمودهای آن شاهکار ونه‌گت است. [سلاخ‌خانه شماره پنج (به انگلیسی: Slaughterhouse-Five) رمانی نوشته کرت وانه‌گت نویسنده معاصر آمریکایی است که در سال ۱۹۶۹ منتشر شده‌است.[۱] عنوان فرعی کتاب جنگ صلیبی کودکان (به انگلیسی: The Children's Crusade: A Duty-Dance with Death) است [۲] که به واقعه‌ای تاریخی در دوران جنگ‌های صلیبی اشاره دارد. این رمان را مشهورترین اثر وانه‌گت می‌دانند.] از این موارد که بگذریم به شکل روایی متن شما می‌رسیم. نوشتن داستان در قالب نامه، نوعی از شکل روایی‌ست که نمونه‌های مشهوری از آن در ادبیات جهان به ثبت رسیده که احتمالاً مشهورترین‌شان «بابا لنگ دراز» است [بابا لنگ‌دراز (به انگلیسی: Daddy-Long-Legs) یک رمان نامه‌نگارانهٔ دنباله‌دار، اثر جین وبستر، نویسندهٔ آمریکایی است. این رمان اولین بار در سال ۱۹۱۲ منتشر شد. این داستان ماجراهای قهرمانش را، که یک دختر جوان به نام «جودی آبوت» است، در سال‌های تحصیل در کالج روایت می‌کند. جودی برای یک مرد ثروتمند و خیّر که تا به ‌حال او را ندیده‌است نامه می‌نویسد. بابا لنگ‌دراز موفق‌ترین کتاب جِین وبستر است. بابا لنگ‌دراز نخست به‌صورت دنباله‌دار در مجله آمریکایی خانه بانوان منتشر می‌شد که سرانجام در سال ۱۹۱۲ به صورت کتاب منتشر شد و به فروش بالایی دست یافت. این کتاب تنها یک اثر داستانی ساده نبود، بلکه برانگیزاننده تحرکی برای بهبود وضعیت نگهداری از کودکان یتیم نیز بود. در سال ۱۹۱۴ نمایش‌نامه موفقی از آن با اقتباس خود وبستر بر روی صحنه رفت. در سال ۱۹۱۹ نیز فیلمی صامت با بازی مری پیکفورد از روی آن ساخته شد. وبستر در سال ۱۹۱۴ دشمن عزیز را به عنوان دنباله‌ای برای بابا لنگ‌دراز منتشر کرد. جین وبستر سبکی ساده و روان داشت و دیدگاه‌های اجتماعی و سیاسی خود را در نوشته‌هایش مطرح می‌کرد. از خصوصیات سبک وی این است که مخاطبانش در محدوده سنی خاصی قرار نمی‌گیرند. از این دیدگاه شیوه نگارش جین وبستر بسیار شبیه مارک توین است. یکی از دلایل این تأثیرپذیری خویشاوندی مادر جین با مارک توین و علاقه‌مندی و مطالعه زیاد آثار وی در نوجوانی است] این رویکردی در حوزه نامه‌نگاری عادی بوده اما نوشتن داستان در چارچوب «نامه اداری» گرچه نمودی مشهور در عرصه رمان ندارد [یا من به یاد ندارم] با این همه از قرن نوزدهم، یکی از انتخاب‌های کوتاه‌نویسان عرصه داستان‌نویسی بوده و بعدها، به «شکل روایی» رایجی در داستان‌های طنزآمیز روسی که پس از انقلاب 1917 [انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، جنبشی اعتراضی، ضد امپراتوری روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ رخ داد و به سرنگونی حکومت تزارها و برپایی اتحاد جماهیر شوروی انجامید. مبانی انقلاب بر پایه صلح-نان-زمین استوار بود] نوشته شدند، بدل شد. در ایران هم، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، «شکل روایی» نسبتاً رایجی بوده که در آثار داستانی «فریدون تنکابنی» و برخی داستان‌های هوشنگ گلشیری، شاهد اوج‌گیری کیفی این آثار بوده‌ایم داستان‌هایی مثل «مردی با کراوات قرمز». نکات ضروری برای «اجرا»ی یک شکل روایی در داستان، این است که نویسنده:
یک. آشنایی کاملی از آن «شکل روایی» و «اجرای طبیعی» آن داشته باشد. [به زبان ساده‌تر یعنی اینکه شما باید مدت‌ها در محیطی اداری بوده باشید و خود، نامه اداری –از جمله نامه استعفاء- نوشته باشید تا توانایی انتقال این «شکل» را به حوزه داستان بیابید.]
دو. توانایی «اجرا»ی این شکل روایی را در دل داستان داشته باشد به گونه‌ای که در عینِ حفظ چارچوب و عناصرِ داستانی، به «شکل اصلی» لطمه‌ای وارد نیاید که باورپذیری کار، زیرِ سؤال برود. اصلاً اگر شکل روایی در داستان، باور نشود چه لزومی دارد که آن را به کار بگیریم؟
سه. قدرتِ انطباقِ نثرِ دشوار شکل روایی اخذ شده را بر زبان روان داستانی داشته باشد یعنی گز کند و میانه را بگیرد و بر مبنای نقاط مشترک، زبانِ داستانی خود را بنا کند.
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت