شخصیت‌ها در کنش‌ها و گفت‌وگوهاست که خودشان را نشان می‌دهند




عنوان داستان : کافه تریا
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

آفتاب در حال ته نشین شدن بود که وارد کافه تریا شدند. یکی از آن روزهای آخرِ تابستان. کافه تریا قبلاً چاپخانه بوده و هنوز هم می شد باقی مانده ی اسباب و آلات صنعت چاپ را که به عنوان دکور در آنجا استفاده شده بود را به چشم دید.
از خیابان که وارد کافه تریا می شوید اول با فضایی مواجه خواهید شد مثلِ بیشتر مغازه های حاشیه خیابان، تنها با این تفاوت که صندوق و ویترینِ شیرینی های خانگی کاملاً در نظرتان خودنمایی می کنند. بعد از ورودی، یک دالان باریک است که با کلی دستگاه قهوه سازِ صنعتی و یخچال و پاچال و چند جوان ریش و پشمی مشخص است حکم آشپزخانه که چه عرض کنم، بیشتر نقش آبدارخانه را دارد! اما از دالان باریک و نسبتاً کوتاه که رد شوید، تنها کافی است چند قدم از روی پله های موزایکی که به سمت حیاط می رود بر دارید تا کلاً یادتان برود در شلوغ ترین خیابان شهر هستید!
حیاطِ نسبتاً پهن با دیوارهای نه چندان بلند، یک حوض قدیمی به شکل مستطیلی، نه عریض اما طویل را دُرست در وسط خود جا داده است. خبر از درختی نیست، اما تا دلتان بخواهد درختچه های خوشگل و سبز دور تا دور حیاط را پوشانده است. میز و صندلی ها زیر سایه بانهای برزنتی که طراحی قشنگی دارند با فاصله ی نه چندان زیادی از هم، دور حوض و کنار دیوارها به ترتیب چیده شده اند.
در ضلع شمالی حوض که با سنگ های گرد و رنگی لب دریا کفپوش شده است میزی خالی بود که برای نشستن حسابی جلب نظر می کرد، آنها آمدند و آنجا نشستند. در سمت چپ آن میز و درست نبش حوض، دو دختر جوان نشسته و حسابی مشغول گپ و گفت بودند.
مرد قد بلند بود و چهارشانه ، موهای جو گندمی اش به سمت بالا و کمی مایل به راست با وسواس و دقت خاصی شانه شده بود، و درست پشت به دخترها نشست. اما زن که قدی کوتاه و اندامی باریک و ظریف داشت با موهایی بلوطی رنگ رو به سمت دخترها نشست.
زوج میانسالِ خوش تیپ و خوش لباسی بودند که با آن تضادِ اندامی که با هم داشتند حسابی جلب توجه می کردند و همین امر مزید بر علت شد تا توجه و کنجکاوی دخترها نسبت به آنها بیشتر شود.
گارسون با نهایت وقار و احترام به سمت آن زوج آمد تا سفارش آنها را بگیرد. مرد با صدایی صاف و رسا که می خورد متعلق به یک افسر ارتش باشد، سفارش ها را گفت. زن که جعبه سیگارِ نقره قلمکاری شده ای از کیفش بیرون آورده بود منتظر شد تا گارسون زیرسیگاری برایش بیاورد.
دخترها جوان بودند و حسابی فضولی شان نسبت به این زوج میانسال گل کرده بود! تا آنجا که دائم زیر چشمی تمام حواس خودشان را به آنها داده بودند.
سفارش های سوژه ی دخترها آمد. زن یک دبل اسپرسو و مرد یک قهوه ی ترک سفارش داده بود. دختر جوانی که درست پشت به پشت مرد نشسته بود کمی از این وضعیت، منظورم کنجکاوی بیش از حد، معذب بود و مدام با چشم و ابرو به دوستش اشاره می کرد که مشغول کار خودش باشد، اما آن دختر دیگر که از پشت سر مرد را نگاه می کرد و از مقابل رخ در رخ زن بود، با آنکه حتی چند مرتبه با آن زن چشم در چشم شد و در این بین حتی لبخندی هم از سمت او نصیبش شده بود، گوشش بدهکار نبود و همچنان مشغول رصد کردن هر حرکت و کلام سوژه های مورد نظر بود!
مرد در همان حال که مشغول صحبت کردن با زنِ همراه خود بود که معلوم بود همسرش است، با یک دست با لبه ی فنجان قهوه که ظاهراً داغ بود بازی می کرد و با دست دیگرش با گوشی تلفن همراهش در حال چت کردن بود!
دخترِ جوانِ کنجکاو که حالا از پشت سرِ مرد تمام قد چشم به صفحه ی گوشی تلفن همراه او دوخته بود، هرکاری کرد نتوانست متن های رد و بدل شده را بخواند. اما دید که چند بار استیکرهای قلب و بوسه بر صفحه ی نمایشگر تلفن همراه مرد ظاهر شد!
آن دختر دیگر که پشت به پشت مرد داشت و از شدت خجالت و کنجکاوی نابجای دوست خود مثل لبو سرخ شده بود وقتی دید رنگ صورت دوستش هم مثل شاه توت تازه نوبر شده است حسابی تعجب کرد! تا بالاخره با سیگنال های قراردادی فی مابین خودشان و همچنین به کمک ایما و اشاره ی دوستش متوجه شد آقای به اصطلاح محترم در حضور همسرش خیلی آرام و با وقار، ظاهراً دارد به شخص دیگری ابراز علاقه می کند!
مرد میانسال به اصطلاح محترم، البته به قول دختر کنجکاو، چند لحظه ی بعد بلند شد و خواست به سرویس بهداشتی برود. تلفن همراهش را گذاشت روی میز و از همسرش خواست تا اگر کسی تماس گرفت پاسخگو باشد تا او برگردد!
زن که حالا تنها شده بود وقتی مجدد چشم در چشم دختر کنجکاو شد، بسیار دوستانه بهش عصر بخیر گفت! دخترک که داشت از این توهینی که به زن جماعت شده بود به حدِ انفجار می رسید رو به زن کرد و در جوابش به او رک و پوست کنده فهماند که شوهرش همین چند لحظه ی پیش چه غلطی کرده است!
هرچه آن دختر دیگر که خجالت کشیده بود بهش تذکر می داد که به تو مربوط نیست، اما او دست بردار نبود! به زن و دوستش فهماند که پدرش نیز همچین شخصیتی داشته و سرآخر مادرش را با او که دختری کوچک بوده تنها گذاشته و ترک شان کرده و حالا آن زن میانسال او را یاد مادرش می اندازد که به خاطر همین هرزگی ها چه آسیب روحی بزرگی دیده است!
زن میانسال سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و با لبخندِ محوی روی لبش و به گرمی و آرامش یک زنِ سردی و گرمی چشیده با دختر جوان کنجکاو و عصبی شروع کرد به صحبت کردن، مکالمه ای کوتاه و مختصر. زن به دخترک گفت که از اتفاقی که برای او و مادرش افتاده است عمیقاً و بسیار متاثر و متاسف است اما این را هم به او فهماند که دختر جوان اشتباه متوجه شده! چون همسرش در حال چت کردن با دخترشان بوده که در خارج از کشور تحصیل می کند و او به همسرش اطمینان کامل دارد و جای هیچ نگرانی نیست، در ضمن فراموش نکند که تمام مردان مثل هم نیستند!
دخترهای جوان درست زمانی که بلند شدند تا میز را ترک کنند مرد میانسال از سرویس بهداشتی به سر میز برگشت و با دخترها لحظه ای چشم در چشم شد. دخترها با زن میانسال خداحافظی کردند و رفتند، مرد که کنجکاو شده بود از همسرش پرسید که جریان چیست؟ زن مجدد سیگاری روشن کرد و در همان حال که دودش را به سمت صورت مرد فوت می کرد توضیح داد که دخترها چه چیزی به او گفته اند.
مرد که زُل زده به چشمان همسرش، دست راستش را به پشتی صندلی حایل کرد و به آرامی روی آن نشست. نگاهش اول به تلفن همراهش و مجدد به چهره ی همسرش دوخته شد که در پسِ ابرِ دودِ سیگار محو شده بود، مرد به آرامی رو به سمت گارسون کرد و با صدایی آرام که البته کمی هم می لرزید، از او درخواست یک لیوان آب کرد...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای پیام پاک‌باطن سلام
هم «کافه تریا» را خواندم و هم پیامی که برای منتقد گذاشته بودید. از لطف واعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. زن و مردی میانسال به رستوران یا کافی‌شاپ می‌روند وبی هیچ دلیلی توجه گروهی دختر جوان را جلب می‌کنند. یکی از دخترخانم‌ها توی گوشی آقا سرک می‌کشد و دچار سوءظن می‌شود و به خانم همراه مرد خبر می‌دهد که شوهرش در نهایت بی‌شرمی با نفر سوم و نامعلومی پیام‌های عاشقانه رد و بدل می‌کند؛ باز معلوم نیست روی چه حسابی یکدفعه خودش را قاطی زندگی دو نفر آدم غریبه می‌کند. تجربه خیانت پدر و خاطرات ناخوشایند کودکی دلیل منطقی و مناسبی نیست و لازم است حواستان به منطق و باورپدیری باشد. به هر حال دخترخانم بعدتر متوجه می‌شود که شک او دربارۀ وفاداری مرد به همسرش بی‌اساس بوده و دچار سوءتفاهم شده و همه چیز تمام می‌شود. خوب این پیرنگ ضعیف است و جان سرپا ایستادن ندارد. در انتخاب سوژه‌ها یا فکرهای اولیه‌تان دقت کنید. پیش از آنکه سوژه را به اصطلاح پیاده کنید ابتدا آن را توی ذهن خودتان به بازی بگیرید مثل خمیری که نانوا ورز می‌دهد، فکر اولیه را توی ذهنتان ورز بدهید تا به قدرت و قوام لازم برسد. در این مرحله لازم است انواع پرسش‌های احتمالی را طرح کنید. هر پرسشی که احتمال می‌دهید ممکن است مخاطب بپرسد، خودتان از خودتان بپرسید و از متن بپرسید تا بتوانید متنی روشن و پاسخگو داشته باشید. نویسنده ناگزیر است جلوتراز خواننده حرکت کند. گذشته از پیرنگ، مسأله‌ دیگری که هنگام خوانش اثر شما توی چشم می‌زند، نثر پردست‌انداز است. برای اینکه بتوانید به نثر سالم و داستانی برسید، به مطالعه جدی و به تمرین نیاز دارید. حتی اگر بهترین سوژه‌ها را در ذهن داشته باشید و حتی اگر به تمامی عناصر داستانی کاملا مسلط باشید اما به نثر مسلط نباشید و نثر شسته‌رفته‌ای نداشته باشید، به نتیجه مطلوب نخواهید رسید. اما مسألۀ دیگر مرحلۀ گسترش کار و توجه به پرداخت تمامی عناصر است. وقتی زن و مرد وارد می‌شوند یکدفعه بخش مفصلی از متن را توصیف مکان پر می‌کند در حالیکه اصلا نیازی به این کار نیست. مکان، کارکرد خودش را دارد اما اگر این مکان در پیش‌برد داستان نقش چندانی ندارد تنها چند اشاره اساسی یا اشاره به بخش‌های مهم کافی است. اگر این مکان را حذف کنیم یا آن را تغییر بدهیم اتفاقی می‌افتد؟ مثلا فرض را بر این بگذارید این دو نفر وارد پارک شده باشند و گروه دخترخانم‌های جوان هم همان‌جا نشسته باشند، آیا در خط اصلی داستان اختلالی ایجاد می‌شود؟ معلوم است که اینطور نیست. از نظر من تقریبا تمامی بخش‌های توصیفی دربارۀ مکان را که درختچه‌های دور حیاط اینطور بودند و چترها آنطور بودند، می‌شود برداشت. اگرچه هیچ داستانی را نمی‌توان بدون مکان تصور کرد و برای هر اتفاق داستانی، به یک بستر مکانی نیاز داریم اما چگونگی انتخاب مکان، چگونگی فضاسازی و اشاره به آن بسیار مهم است. مکان را حتی می‌شود در صحنه‌ها و کنش‌ها هم به نمایش گذاشت. فکر کنید اگر بگوییم مرد بلند شد و خودش را به قفس مرغ مینا رساند که زیر درختچه آویزان بود. خوب در واقع داریم فضاسازی می‌کنیم. خلأ دیگر شخصیت پردازی است. متن به ما می‌گوید مرد و زن ظاهرشان اینطور بود اما شخصیت‌پردازی که فقط توصیف ظاهری آدم‌ها نیست. شخصیت‌ها در کنش‌ها و گفت‌وگوهاست که خودشان را نشان می‌دهند در حالیکه در اینجا هم دیالوگ را حذف کرده‌اید و هم کنش‌ها را. این آدم‌ها به ظاهر کنار هم نشسته‌اند اما در سایه‌اند هیچکدامشان درست دیده نمی‌شوند چون کاری انجام نمی‌دهند. دخترخانم‌ها جز اینکه از خنده ریسه بروند و به زن و شوهر نگاه کنند، کار دیگری انجام نمی‌دهند و زن و شوهر هم همینطور. مرد سرش توی گوشی است و زن جز اینکه سیگار بکشد و گاهی به یکی ازدخترخانم‌ها لبخند بزند کار دیگری نمی‌کند. این آدم‌ها آنقدر منفعل هستند که حتی نتوانسته‌اند خودشان را درست نشان بدهند. وقتی شما چند نفر را به عنوان آدم‌های داستان انتخاب می‌کنید معنی‌اش این است که این آدم‌ها قابلیت قرار گرفتن در جهان داستان را دارند. آدم‌های اصلی داستان را برجسته کنید. بگذارید مخاطب آن‌ها را بشناسد. اجازه بدهید سرنوشت آن‌ها برای مخاطب مهم باشد. مردی که به گوشی‌اش نگاه می‌کند و زنی که سیگار می‌کشد چه جایگاهی در جهان داستانی دارند؟ جدی‌ترین پیشنهادم این است که داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
آناهیتا آروان » 19 روز پیش
منتقد داستان
سلام. بابت زحمتی که برای این یادداشت کشیدید خسته نباشید می گویم اما طرح هر پرسشی، در واقع پرسش از متن است نه از نویسنده و منظور این است که آنچه در ذهن شما روشن و شفاف بوده در داستان درست پیاده نشده و به اصطلاح درنیامده است و روابط علت و معلولی کار که اساس منطق روایی داستان هستند لنگ می زنند. همیشه به خاطر داشته باشید که هیچ نویسنده ای را به اثرش سنجاق نمی کنند تا درباره آن توضیح بدهد؛ بنابراین اگر در این راه ثابت قدم هستید به مطالعه جدی، تلاش و تمرین ادامه بدهید تا به داستانی برسید با ساختار مستحکم که رویینه شده باشد و بتواند روی پای خودش بایستد و از خودش دفاع بکند. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
پیام پاک باطن » 18 روز پیش
سلام و عرض ادب مجدد. روز بخیر و خدا قوت. بله، متوجه فرمایش شما هستم (آنچه در ذهن بنده بوده در متن داستان ملموس و مشهود نیست). باز هم ممنونم از توضیحی که دادید. سلامت باشید.
پیام پاک باطن » 19 روز پیش
خانم آناهیتا آروان منتقد عزیز و محترم سلام و عرض ادب، خدا قوت و سپاسگزارم از وقتی که برای داستان بنده خرج کرده اید. از راهنمایی شما و نکات مهمی که به آنها اشاره کرده اید، بی نهایت متشکرم (حتما به آنها توجه خواهم کرد) چند سوال داشتم که خدمتتان ارسال می کنم. نقد: بی هیچ دلیلی توجه گروهی دختر جوان را جلب می‌کنند. پاسخ: تضادِ ظاهری زوج میانسال و کنجکاوی دختر. در متن داستان آن دختر دیگر دوستش را برای این کار (کنجکاوی و فضولی کردن) سرزنش می کند! نقد: معلوم نیست روی چه حسابی یکدفعه (دختر جوان) خودش را قاطی زندگی دو نفر آدم غریبه می‌کند. پاسخ: از سر فضولی (معنی فضول در لغت نامه: کنجکاو و گستاخ است و این می تواند یک عادت باشد که بسیار هم در انسان شایع است) نقد: تجربه خیانت پدر و خاطرات ناخوشایند کودکی دلیل منطقی و مناسبی نیست. پاسخ: از لحاظ روانی و بار منفی که دارد، خود خیانت تنها می تواند برای هر عکس العملی، منطقی و توجیه پذیر باشد. در ضمن فراموش نکنیم، دختر جواب از این امر دچار آسیب شده است! نقد: بعدتر (دختر جوان) متوجه می‌شود که شک او دربارۀ وفاداری مرد به همسرش بی‌اساس بوده و دچار سوءتفاهم شده و همه چیز تمام می‌شود. پاسخ: اینطور نیست! این چیزی است که زن می گوید و انتهای داستان عکس العمل مرد (نحوه ی نشستن و سکوت بین آنها و دود سیگارو ...) ایجادِ نوعی ایهام می کند. نقد: اگر این مکان (کاف تریا) را حذف کنیم یا آن را تغییر بدهیم اتفاقی می‌افتد؟ فرض را بر این بگذارید این دو نفر وارد پارک شده باشند و گروه دخترخانم‌های جوان هم همان‌جا نشسته باشند، آیا در خط اصلی داستان اختلالی ایجاد می‌شود؟ پاسخ: قطعا بله (البته از نظر بنده ی نویسنده) چون در پارک چیدمان نیمکت ها، زاویه مورد نظر برای سرک کشیدنِ دختر جوان و کنجکاو به صفحه ی گوشی مرد را نمی دهد! نقد: شخصیت ‌پردازی که فقط توصیف ظاهری آدم‌ها نیست. شخصیت‌ها در کنش‌ها و گفت‌وگوهاست که خودشان را نشان می‌دهند در حالیکه در اینجا هم دیالوگ را حذف کرده‌اید و هم کنش‌ها را. پاسخ: در داستان مخاطب شاهد نحوه ی صحبت کردن مرد است، راوی تشبیه هم به کار می برد و زن، شخصیت اش از شیوه ی برخوردش با دخترها، جا سیگاری که دارد، حداقل ها را از شخصیت پردازی را نشان می دهد. نقد: این آدم‌ها آنقدر منفعل هستند که حتی نتوانسته‌اند خودشان را درست نشان بدهند! (به ظاهر کنار هم نشسته‌اند اما در سایه‌اند هیچکدامشان درست دیده نمی‌شوند چون کاری انجام نمی‌دهند). پاسخ: آدم ها در کافه تریا چه کاری انجام می دهند که شخصیت های این داستان انجام نداده اند؟! یک دختر جوان و کنجکاو به علت فضولی که می کند (چون زاویه و چیدمان صندلی و میزها این فرصت را فراهم کرده) ذهن اش درگیر می شود! (چون خودش و خانواده و در کل زندگی اش تحت تاثیر این امر بوده) در ضمن، آن زوج دقیقا می توانستند جای مادر و پدرش باشند (حس همزاد پنداری و...) نقد: اجازه بدهید سرنوشت آن‌ها برای مخاطب مهم باشد. مردی که به گوشی‌اش نگاه می‌کند و زنی که سیگار می‌کشد چه جایگاهی در جهان داستانی دارند؟ پاسخ: شخصاً معتقد هستم: تلخ ترین واقعیت دنیا، خیانت است! خیانت مسله ای است که از دیر زمان تا آینده برای همه مهم بوده و برای مخاطب این داستان هم چنین است، او می خواهد بداند واقعاً چنین چیزی بوده؟ پایان داستان ذهن مخاطب را درگیر فکر کردن می کند و ... (به پایان داستان توجه بفرمایید، واقعا میشه قاطعانه گفت که خیانتی بوده؟ یا زن خواسته حفظ آبرو کند و ...) امیدوارم همیشه و همه جا در صحت و سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت