داستان به خودش وفادار است



عنوان داستان : دیوار

ظهر تاریک زمستان بود و قمری‌ها کم‌کم زیر طاقی پشت بام زندان کز می‌کردند که یک پاتیل خون گرم به دیوار پاشید. مهیار افتاد کنار کوچه، ته ریش بورش توی برف فرو رفت. تیر داغ، ریه را سوراخ کرده بود و آرام در حفره‌ای حوالی قلب سرد می‌شد، هنوز جان داشت که ژنرال «لیونل دانسترویل»*، پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و اولین گاز را به بانوفی پای ‌زد، ترکیبی از تارت، موز، خامه زده شده و سس دولسه دلچه که در جنگ و صلح می‌چسبید.
چند دقیقه بعد همسر آقای اصولی که نفیر تیر را تیزتر از همیشه شنیده بود، در حالی که به زحمت پنجره خانه را باز می‌کرد تا آن طرف کوچه را واضح‌تر ببیند اوضاع را با همان لحن خونسرد همیشگی‌اش شرح ‌می‌داد: «بازم یکی از دیوار زندان پریده، نفله‌ش کردن، صورتش رو به دیواره پیدا نی. حتما همونه که موقع هواخوری یه دم زر سیاسی می‌زد، نه نه! وایسا ببینم هیکلش همون ریقوئه ست که صب و شب کاسه دستش بود سر یه تیکه نون ننه بابای همه رو یکی می‌کرد!...»
وقتی جوابی از سوی آقای اصولی نرسید، زن بی‌خیال گفت: «حالا اصلا هر چی! نعشو بردن، دیوارم شستن. انگار نه انگار!» بعد هم پنجره را بست و کاسه برنج را در آب جوش خالی کرد و آرام گرفت اما صورت آقای اصولی تازه تا بیخ گوش قرمز شده بود و با خودش حرف می‌زد و در حالی که پرچم کشور دشمن را به نی درازی می‌چسباند، می‌گفت :«کدوم دیوونه‌ای گفته دیوار زندون هنرمند و با سوادو باید کوتاه‌تر بسازن؟ اصلا مغز دارن اینا؟ جای این که ملات و آجر بخرن دیوارو بکشن بالاتر، سر و تهشو هم بیارن. راه به راه تیر حروم فراریاشون می‌کنن! حالی‌شون نیست که تیرم بیت الماله! لااله الا الله...»
حالا چند سال بعد وقتی مهتاب با لباس‌های پر از لک و رنگ، از پله ها بالا می‌آمد، باز هم مثل همان روز، صدای خش‌دار آقای اصولی توی راه پله‌ها بود. برف‌ را از سر و رویش تکاند. در خانه را با تکان مختصری باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت، مانتوی خیسش را از ماشین لباس‌شویی بیرون کشید و برانداز کرد. آب از زیر ماشین کهنه راه افتاده بود و داشت آرام به سمت چاه آشپزخانه می‌رفت. مثل همیشه لکه‌های رنگ روی پارچه از جایشان تکان نخورده بودند.
باز هم ژنرال پشت پنجره بود، از دیدن مهتاب خوشحال شد و گفت: « بیایید اینجا لیدی! امروز در تهران برف ملایمی می‌بارد. برای شما که بازیگر و نقاش حساسی هستید، می‌تواند بسیار دیدنی باشد. نیست؟»
مهتاب لباس‌ها را دوباره به سمت ماشین لباس‌شویی هل داد، از روزی که مهیار مرده بود ژنرال را در گوشه کنار خانه می‌دید، دکترها می‌گفتند توهم است اما خودش می‌دانست در جهان چیزهایی وجود دارد که دکترها درباره‌شان هیچ چیز نمی‌دانند.
دستانش یخ کرده بودند و کمی می‌لرزیدند. به اتاق خواب رفت و پالتوی پشمی خاکستری‌اش را از کمد بیرون کشید و روی مانتو پوشید. آن وقت در آشپزخانه رو به پنجره ایستاد تا شاید دوباره مهیار را در حیاط زندان روبرو ببیند، آنطور که همیشه بود با همان عینک بزرگ و دست‌های لاغرش که مدام دیوارها را رنگ می‌کرد. حالا قمری‌ها روی لبه دیوار نشسته بودند، برف روی پرهایشان می‌ریخت و مهتاب داشت از گرسنگی بالا می‌آورد.
ژنرال ته مانده بانوفی پای را روی میز گذاشت، پارچه سفید گلدوزی شده‌ای را دور دهانش کشید و نقشه‌هایی که روی میز آشپزخانه پهن کرده بود، مرتب کرد. توی دفترچه با جلد چرمی رنگ نوشته بود: «گزارش روزانه ژانویه هزار و نهصد و نوزده.»
مهتاب حبه‌ای قند از قندان استیل روی میز برداشت و جوید. همیشه وقتی قند خونش پایین می‌آمد، حالت تهوع می‌گرفت، دانسترویل گفت: «باید غذا بخورید یا لااقل قند را توی چای حل کنید. قند سفت خوراک اسب است! همسر مرحوم‌تان هم روزی یک مشت قند می‌جوید لیدی!»
مهتاب زیر لب بد و بیراهی گفت. از آشپزخانه بیرون رفت. دانسترویل ادامه داد: «می‌دانید برای ما سیر کردن یک لشکر سرباز جوان انگلوساکسون در کشور شما از فتح هندوستان سخت‌تر است! به آن‌ها نمی شود قند داد. باید خوب غذا بخورند. اصلا ما چطور در این سرزمین با آن جاده‌های خراب شوسه تا باکو برویم؟ فکرش هم خسته کننده ا‌ست.»
بی‌توجه به ژنرال در را بست و پله‌های آپارتمان را پایین دوید. از کنار دیوارهای کوتاه و بلند کوچه راه افتاد و مثل همیشه همه حواسش به باریکه رد خون مهیار روی دیوار همسایه، ماسیده بود. خونی که از همان سال در خیالش به نقش موهوم قهوه‌ای رنگی روی دیوار تبدیل ‌شده بود، طوری که انگار از اول هم بخشی از آن آجرهای نارنجی بوده است.
قدمها را تندتر برداشت و به عقب برگشت از آن دور، دیوارهای سبز و زرد اخرایی زندان با نقوش ظریف آبستره رویشان به نظر کوتاه‌تر و مضحک‌تر از همیشه بودند. دوباره شروع کرد به حرف زدن با خودش و تکرار جملات نمایشنامه مرتضی، آخرین جملات در ذهنش این‌ها بود. «پرسش‌هایمان را جای نان بلعیده‌ایم؟ جلوی چشمان ما جز دیوار چیست؟ در تمام کوچه‌ها؟ در تمام بن بست‌ها؟ و زندان! زندان، گرسنگی است! سینه خشکیده زنانی که در سینه جای شیر رودی از خون دارند. چرا نان نداریم؟ بپرس برادر! بپرس خواهر! چرا در بهشتِ برنج و گندم و زعفران سهمت بوی نای دیوارهاست؟ چرا سردترین جای خانه‌تان اجاق است؟! ...»
چشمان مهتاب سیاهی رفت. احساس می‌کرد پوستش سفت استخوان را چسبیده اما باز به عقب برگشت تا دیوارها را ببیند. نقاشی همه‌شان کار مهیار بود، حتی امضا هم داشت هر چند هیچ وقت به آن کار عادت نکرد. همیشه می‌گفت: «آخرش همه‌مون دیوونه می‌شیم. سرنوشت‌مون از تفاله‌های قهوه هم پیداست.» اما مهتاب گاهی با ذوق و شوق دیوارها را تماشا می‌کرد و جوابش را می‌داد: «آره این دیوارا شبیه دیوار گالری و سینما شدن، شبیه دیوار تماشوخانه. آخ مهیار! آخ اگه تماشاخونه رو می‌دادن دست ما، اگه می‌ذاشتن تو بگی دیواراش چطوری باشه، اگه می‌ذاشتن من برم بالای سن، اگه می‌ذاشتن نمایشنامه‌ مرتضی اجرا بشه ...»
زمین لیز بود، دست راستش را به دیوارها گرفت تا پاهایش نلغزد. از کوچه‌ها می‌گذشت، در هر کوچه زندان بود و دیوارها یادگار مهیار. بر سینه‌کش تمام‌شان میشد امضای پر انحنایش را شناخت ...
دیوارها را گذشت و خاطره ای را به یاد آورد. همان روز که برای تولد مهیار دستبند چرمی ضخیمی درست کرده بودند. چرمش را خودش نقاشی کرده بود اما آلبوم‌ها شادی و هیجان بی رمق‌‌‌ آن روز را خراب کردند شاید هم تقصیر خودش بود؛ می‌خواست همه عکس‌های قدیمی مهیار را از‌ آلبوم‌های خاک گرفته قدیمی بیرون بیاورد و در آلبوم جدیدی که خریده بودند، بچیند باید حدس می‌زد که مثل همیشه نگاه مهیار از همه عکس‌های روشن و تار عبور می‌کند و دوباره بهت زده روی عکس کاهی تار و موهومِ جد بزرگ‌شان که در روزنامه‌های صد سال پیش چاپ شده بود، می‌خشکد. حسن خان! مردی که از گرسنگی مرد به سال هزار و دویست و نود و هفت هجری شمسی.
اگر این عادت سر زدن هر روزه به تماشاخانه نبود حتما مهتاب هم با همین خاطرات و خیالات دیوانه می‌شد. از تَل بلند آجرهای دیوار پرید، سرخی آجرهای شکسته از زیر برف هم پیدا بود و همین که پایش به آن طرف رسید، روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. فقط تکیه به همان گوشه بود که باز تخیلاتش را راه می‌انداخت با این که گرسنگی دست و پایش را سر کرده بود. چشمانش سنگین شد. دیگر عادت داشت و همین که با اولین پک‌ها به خلسه می‌رفت، مهیار را خیال می‌کرد که روی دیوارهای تماشاخانه شاهکار عظیمی می‌کشد. آن روز دسته‌ای از دختران و پسران جوان هم لباس‌های‌ نمایشی حماسی را پوشیده‌ بودند و با صدایی بلند، آوازی آشنا می‌خواندند. آن سوتر میرزا کوچک سرجای همیشگی‌اش ایستاده بود و با محمد ولی خان تنکابنی، صدر اعظم جر و بحث می‌کرد. دانسترویل هم با چهار صد سرباز انگلیسی گرسنه آمده بود توی تماشاخانه تا با مذاکره از جنگل‌های گیلان بگذرد و به باکو برسد. مهتاب فکر می‌کرد که او با آن قیافه خونسرد و موذی‌اش حتما آن پس و پشت، گزارشِ روزانه‌اش را‌ نوشته‌است که: «جناب چرچیل متاسفانه قوت و غله کل این ولایت بوگندو که با قیمت گزاف خریده بودیم، در شکم سربازان‌مان رودل مختصری ایجاد کرده است... » و حتما گزارش مرگ حسن خان هم در میان کاغذها هست: « قربان! حسن‌خان در همدان از گرسنگی مرده است و با آن هیبت مردانه و سبیل کلفتش تا چند روز دیگر کنار خیابان، آرام آرام به هیدروژن سولفید متعفن و بی‌خطری تبدیل می‌شود که لاشخورها هم از آن فراری‌اند.»
سیگاری دوم را روشن کرد. حقوق یک ماه کارش را از رییس زندان گرفته بود تا بتواند توهم زای مرغوبی بخرد. با آن دستمزد ناچیز فقط می‌شد توهم زد و نمرد حالا دیگر توهم، واجب‌تر از نان بود.
چشمانش را که بست، در گوشه سمت راست تماشاخانه، مهیار سخت عرق می‌ریخت و صحنه‌های نبرد انطاکیه را روی دیوار عریضی می‌کشید اما همین که مهتاب را دید، قلم‌مو را زمین گذاشت، نقش شمشیر در دستان جنگجوی نبرد، نیمه کاره مانده بود. به سمت مهتاب دوید و مثل همیشه وقتی به او رسید، پاهایشان از زمین جدا شد و هزار دور میان زمین و آسمان چرخیدند. محیط هر دایره‌ای که کامل می‌شد، زمین یخزده تماشاخانه را یک درجه سبزتر می‌کرد و رشته‌های نور از سقف فرو ریخته‌ آنجا روی سرشان می‌بارید. آنوقت هرچه طوطی سبز و مرغ عشق و مینا و بلبل زرد و آبی بود روی دیوارهای شکسته می‌نشستند و بهشان زل می‌زدند. مهتاب سرخوش شده بود، پالتوی پشمی سنگینش را از تن بیرون کشید و آخرین نمایشنامه برادرش مرتضی را به خاطر آورد که روز مرگش با صدای بلند آن را خوانده بود و رو به صندلی‌های خالی می‌گفت: «عزیزان! عزیزان! عزیزان! ما دوباره شادی را پیدا خواهیم کرد و هنر را گرامی خواهیم داشت. برای سگ‌ها و کلاغ‌ها لانه خواهیم ساخت و هر صبح وقتی آفتاب برآید و بر تن گندمزارهای شوش و تاکستان‌های ارومیه و شالیزارهای گیلان و گلزارهای دشت مغان برقصد، لبخند خواهیم زد و شب و روز کتاب و ترانه خواهیم خواند... ما دوباره اجاق‌ها را روشن می‌کنیم، ما دوباره اجاق‌ها را روشن می‌کنیم...»
مهتاب می‌دید آن گوشه میرزا کوچک خان دستی به ریش‌هایش می‌کشد و محمد ولی خان تنکابنی لبخند می‌زند و پرندگان گرسنه در سکوت به تکان خوردن لب‌های رنگ پریده‌اش خیره بودند، او با شور بیشتری ادامه داد: «و به جای زندان‌ها تماشاخانه خواهیم ساخت و به جای دادگاه‌ها تماشاخانه خواهیم ساخت و به جای بیمارستان‌ها، تماشاخانه خواهیم ساخت و به جای ...»
صدای قهقهه سربازان انگلیسی دانستر فورس بلند شد. مهیار رو گرداند و مرد بلند قامتی را دید که لباس دولتی‌ها را بر تن دارد و بر بزرگترین دیوار تماشاخانه تصویر سر بریده میرزا را می‌کشد. آغوش مهتاب را رها کرد و به سمت دیوارها دوید. مهتاب همانجا بیهوش افتاد و این بار دید که نیمه‌های شب است و مهیار از آن سوی کوچه با لباسی که دایره‌های کوچک و نامنظم رنگ روی آن جا مانده، به خانه می‌رسد. مثل همیشه صد قدم قبل از این که توی کوچه بپیچد، دستانش را توی پلاستیک می‌جنباند و قوطی سیگارش را پیدا می‌کند. کتانی کهنه سوراخ در پاهای یخزده‌اش لخ‌لخ می‌کند و اصلا نفهمیده که مرده است. مهتاب بشقاب‌های خالی را روی میز می‌چیند و او مثل هر شب کمی با قاشق و چنگالش بازی می‌کند. سفیدی چشمانش قرمز است و دوباره ماشین لباس‌شویی با آخرین سرعتش می‌چرخد تا زیرپیراهن‌های رنگی و کهنه را بشوید. دانسترویل آن سر میز، نقشه‌هایش را سفره کرده و «بیف ویلینگتون» می‌خورد. ترکیبی از گوشت گاو در خمیر پاته که عطر قارچ، پیاز و جعفری و پونه هم دارد، ادویه‌اش هم زنجبیل و فلفل است که چند کرورش را با کشتی از هندوستان به انگلستان رسانده‌اند. مهیار از خالی بودن میز معذب می‌شود اما مهتاب آبرودارانه می‌گوید: «من رژیم دارم.»
دانسترویل می‌گوید: «چه خوب! به نظر من باید عالیجناب چرچیل هم رژیم بگیرند البته در جریان هستید که مقاومت در برابر فیله ماهی‌های سرخ شده بریتانیایی اصلا آسان نیست.»
مهتاب پوزخندی می‌زند و مهیار می‌گوید: «راستی شما که نفت نداشتید چطور فکر کردید می‌تونید به جای ذغال سنگ، نفت بسوزونید؟! مثل اینه ما وسط کویر لوت رو بارونی که تو لندن شما میاد حساب کنیم. بعدم لشگر بفرستیم، جمع کنیم ببریم، آباد کنیم...»
دانسترویل با صدای بلند خندید و در حالی که ته مانده‌های غذایش را از روی نقشه‌ها می‌تکاند. رو به مهتاب گفت: «سوال‌های خوبی می‌پرسید. آفرین! اما جواب سوالات خوب شما را باید شخص جناب چرچیل بدهند. ما سوال نمی‌پرسیم مرد جوان، ما فقط می‌جنگیم.»
چشمان مهتاب دوباره از گرسنگی سیاهی رفت اما به این فکر کرد نباید از گرسنگی بمیرد. مهیار همیشه می‌گفت، «از گرسنگی مردن در شان انسان نیست، در شان یک هنرمند هم نیست، هنرمند باید خیال کند و زنده بماند. هنر یعنی همین! زنده ماندن با خیال.» مثل همان شب که در حضور دانسترویل پاره شدن بافت نرم گوشتی سرخ و سفت را زیر زبانش خیال کرد و رو به مهتاب که آرام ناخن‌های نامرتبش را می‌جوید، چشمکی زد و گفت: «چقدر خوب پخته!» و مهتاب آب دهانش را محکم‌تر از همیشه قورت داد و سیر شد.
فردا ظهر راس ساعت دو، صدای بلند اخبار از خانه آقای اصولی در آشپزخانه پیچید، مهتاب مثل همیشه نگران بود مبادا تلویزیون، باز هم خبر کشته شدن آشنایانش را بدهد و این بار دیوانه شود اما خبری نبود و گوینده همیشگی خبر، دوباره داشت از فارغ التحصیلان ممتاز دانشکده‌های هنر، برای طراحی و زیبا سازی زندان‌های جدید دعوت به عمل می‌آورد این تنها شغلی بود که وجود داشت. هنوز خبر کامل نشده بود که صدای تلویزیون قطع شد. سکوت همه جا را برداشت. همیشه همین بود آقای اصولی اخبار ظهر را می‌دید اما به اخبار زندان‌ها که می‌رسید، تلویزیون را خاموش می‌کرد و می‌رفت سراغ پرچم‌هایش. ده هزار تکه چوب دراز مثل نی از کارگاه تحویل گرفته بود تا بر سر یک یکشان پرچم کشور دشمن را بچسباند، فقط هم تا روز جشن برای تحویل دادن پرچم‌ها وقت داشت.
دانسترویل روی کاناپه خوابش برده بود و خواب باکو را می‌دید. در جنگل‌های حوالی انزلی از پس میرزا برنمی‌آمدند در حالی که نیروهایش از روزی که وارد ایران شده بودند برای عبور از آنجا تعلیم می‌دیدند. صدای زنگ در بلند شد.. پشت در آقای اصولی ایستاده بود. آمده بود با همان پیشنهاد تکراری تا مهتاب را برای سر هم کردن پرچم ها دعوت کند و بگوید، حالا که در این روزگار هشت و نه گرو یکدیگرند، به جای ادامه دادن راه شوهر مرحوم‌تان و رنگ کردن دیوار زندان‌ها از همین پرچم‌ها درست کنید. او معتقد بود روز جشن، روز مهمی است و هر چه تعداد پرچم‌ها بیشتر باشد، اوضاع مملکت بهتر می‌شود. آن وقت همان‌طور که یکی از پرچم‌ها را در دست‌هایش به راست و چپ تکان می‌داد، بینی‌اش را بالا کشید و گفت: «آخه شما خودت درس خونده‌ای، تحصیلات داری. چه فرقی داره دیوار زندان چه رنگی باشه؟ زندانه دیگه! باید شکل زندان باشه. حالا هی می‌گن اون تو پرِ با سواده! خب باشه! نصف جنایتکارای گنده‌ی دنیا یا هنرمند بودن یا با سواد. یکی‌شم همین هیتلر؛ میگن نقاشیاش از جنگ کردنشم بهتر بوده.»
ژنرال روی کاناپه پهلو به پهلو شد و گفت: «کاملا درست است. چه همسایه باهوشی دارید لیدی.»
مهتاب این بار با آقای اصولی بحث نکرد با ژنرال هم همین طور، ضعف داشت، از همیشه گرسنه‌تر بود، پیشنهاد آقای اصولی را قبول کرد و یک بغل نی و پارچه تحویل گرفت تا هر روز دویست و پنجاه عدد پرچم کشور دشمن را با چوب و سیریش سرهم کند. در را بست چوب‌ها و پرچم‌ها را روی میز گذاشت و دوباره خوابید.
فردا صبح دانسترویل در آشپزخانه بساط یک صبحانه کامل انگلیسی را روی میز چیده بود. ترکیبی از بیکن، تخم مرغ، سوسیس، خوراک لوبیا، قارچ، گوجه فرنگی و نان، داشت می‌گفت شهر را چراغانی کرده‌اند حتی دیوارهای زندان را. چند روز دیگر به مناسبت سالگرد پیروزی در محل تماشاخانه کلنگ بیمارستان فوق تخصصی روانپزشکی را می‌زنند. بیمارستانی مجهز با راهروهایی دراز و پنجره‌هایی بزرگ رو به حیاط.
مهتاب می‌دانست دانسترویل از همه چیی خبر دارد، هاج و واج شده بود، اشک‌هایش را پاک کرد، دفتر شعرش را برداشت و به طرف تماشاخانه راه افتاد. توی شهر کامیون‌ها پشت سر هم در شهر می‌رفتند و نعش مردگان را جمع می‌کردند، تکه‌های نان خشکیده و پرندگان بی‌جان را هم؛ اما او می‌خواست قبل از این که اولین کلنگ دیوانه خانه بخورد، دوباره تماشاخانه را ببیند. پوشه آبی نمایشنامه مرتضی را هم با خودش برده بود.
گوشه‌ای روی خاک نشست، دیوارهای آنجا را بهتر از گوشه گوشه خانه‌اش می‌شناخت. همانجا پایان نامه‌اش را برای استادانش اجرا کرده بود. نمایشنامه‌ای کلاسیک و سخت. دوباره راه افتاد دستانش را روی آجرهای دیوار کشید. سرش را به آن‌ها تکیه داد و بیشتر از همیشه احساس بدبختی کرد اما ناچار نی‌های دراز را از کیفش بیرون آورد و در حالی که پرچم کشور دشمن را به آن‌ها می‌چسباند، در خیال فرو رفت. به یاد همان شب که بالش بنفش رنگ بزرگش را بغل کرده بود و از احوال تماشاخانه ویران برای شوهرش می‌گفت. از طوطی‌ها و مرغ عشق‌های مرده که گرسنگی تلفشان کرده بود و از خودش و رویاهای عجیبی که می‌دید. مثلا این که در دانشکده هنرهای زیبا بودند، دور تا دور، تابلوهای بزرگ زیر نور لامپ‌های کوچک، مثل دریچه‌هایی رو به دریاهای نیلی و آبی و سورمه ای و آسمان‌های تیره و روشن درخشان و کشتزارهای سبز و زرد گندم و گل باز می‌شدند. ارتعاش سیم‌های پیانو در گوشه سالن مو را به تن سیخ می‌کرد. هیچ‌کس سیگار نمی‌کشید حتی مهیار و هنرمندان دیگر، آن‌ها دیگر شاد و آرام بودند و لبخند زنان از میان تابلوها حرکت می‌کردند. قرار بود مردم هم نمایشگاه را ببینند و همان غروب در تماشاخانه، نمایشنامه مرتضی اجرا شود. مهتاب بازیگر نقش خاتون بود و لباس نمایش را هم خودش دوخته بود. جلیقه‌ای سرخ و زیبا با یقه‌های پته دوزی شده و دامنی بلند و چیندار تا همان‌طور که در نمایشنامه نوشته شده بود: «هربار با آن دامن به شادی بچرخد، طلسمی باطل شود و فاخته‌ها کوکوکنان بر بام‌ها بخوانند.»
مهیار تمام آن رویا را از سر تا ته می‌دانست اما نمی‌خواست به نمایشنامه فکر کند. به خاطر همان نمایشنامه بود که تماشاخانه‌ها را بستند و دیگر در آن شهر نمایشی جان نگرفت. از جایش بلند شد، سردش بود، سیگار نیمه کشیده را از کنار تختخواب برداشت و روشن کرد با دقت به روزنامه‌ای با ورق‌های کاهی خیره شد که مهتاب زیر بخش‌هایی از آن خط کشیده بود، مقاله‌ای درباره تاثیر تریاک بر رفع گرسنگی. از مهتاب پرسید: « امروز منو توی حیاط زندان دیدی؟»
«آره دیدم. راستی هنوز همه دیوارای اونجا خاکستری‌ان؟ اجازه گرفتی رنگشون کنی؟»
مهیار، نشئه گفت: «صد بار جلسه گذاشتن و آخرش گفتن دیوار حبس ابدیا زرد، دیوار اعدامیا خاکستری، دیوار آفتابه دزدا سفید، دیوار تاتریا بنفش، دیوار بچه هنرستانیا سیاه ...» آن وقت بی‌خیال رنگ بقیه دیوارها شد و گفت: «فردا خونه بمونید. می‌خوان غذا بیارن.»
مهتاب انگار که خبر زنده شدن برادر مرده‌اش را شنیده باشد، ناباور و خوشحال جیغ کوتاهی کشید و گفت: «دروغه!»
مهیار گفت:«نه میارن! به همه بگو. به بچه‌های کارگاه مجسمه سازی، دانشکده موسیقی، ادبیات، نمایش... هر کی که می‌شناسی و گشنه ست، همه!»
مهتاب از هیجان گر گرفته بود، گفت: «امشب به چی فکر کنیم؟»
مهیار پتو را سفت دور خودش پیچید و گفت: «به عشقبازی»
مهتاب پتو را روی لباس خواب حریر کشید و گفت: «توی شکمم یه قطار داره سوت می‌کشه ...»
مهیارگفت: «رییس زندان می‌گفت به اهالی کوچه بگید فردا سر ظهر خونه باشن می‌خوان همه کوچه رو غذا بدن»
مهتاب گفت:« اینو گفته بودی»
مهیار خمیازه کشید.
مهتاب گفت : «پس به سفر فکر کنیم.»
و از کمد کوچک کنار اتاق ژاکت ضخیم یقه اسکی را بیرون کشید و روی لباس خواب حریرش پوشید. درزهای زنگ زده کمد قیژ قیژ ملایمی کرد. مهیارگفت: «به آزادی فکر کنیم» اما سر مهتاب توی یقه‌ی بلوز بافتنی کلفتش گیر کرده بود و داشت خفه می‌شد، چیزی نمی‌شنید. مهیار هم به خفه‌شدن او نگاه می‌کرد اما نمی‌توانست پتو را کنار بزند و از جایش تکان بخورد. گرسنه بود، توی شکمش قطاری سوت می‌کشید، او پیش‌تر از این ها مرده بود.
...
صبح از کوچه صدای همهمه می‌آمد، مهتاب از پنجره آشپزخانه مهیار را می‌دید که داشت کنار دیوار یخ زده همسایه، توی حلب آتش چوب می‌ریخت. کتابخانه‌اش وسط کوچه بود، با اره چوب‌ها را می‌برید و در آتش می‌انداخت، همه‌اش را خودش ساخته بود، یک پاییز با مرتضی تمام درهایش را منبت‌کاری کرده بودند نقش‌های برجسته و به هم پیچیده گل و مرغی. حالا کم کم رد خون یخزده مهیار با حرارت آتش، روی دیوار گرم می‌شد در حالی که هنرمندان زیادی از سر صبح درست جلوی ورودی زندان صف کشیده بودند. مهتاب آن‌ها را می‌شناخت اما قابلمه همسر آقای اصولی را بیشتر از همه به جا آورد.
مهیار، باز هم اره‌کشید. کتابخانه از چوب آبنوس بود. گفته بود می‌خواهد با حرارت چوب‌هایش، باقیمانده خون یخزده‌ را از روی دیوار پاک کند. خونی که نباید به دیوار خانه همسایه می‌پاشید، آنهم درست وقتی که آنها داشتند مولودی می‌خواندند و کف می‌زدند، وقتی بوی عدس پلو توی کوچه پیچیده بود، وقتی همه اهل محل دعوت داشتند به جز مهتاب.
...
مهتاب با ظرف کوچکی درست پشت سر همسر آقای اصولی ایستاده بود. صدای سربازی از اتاقک نگهبانی بلند شد، صدایی تو دماغی و گرفته که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، گفت: «آقایون و خانوما چند بار بگم برید خونه‌هاتون؟! اگه تا یه ربع دیگه نرفته باشید، خون‌تون پای خودتونه.»
اما آن‌ها همچنان ایستاده بودند. یکی فریاد زد: «نان، مسکن، آزادی» و بقیه خندیدند.
همسر آقای اصولی گفت:« بذارید یه امروزو نون سیر بخورید از فردا دوباره زر بزنید!»
پسر جوانی که بوم بزرگی در دست داشت به نگهبان جلوی در ورودی نزدیک شد و در حالی که نقاشی را نشانش می‌داد گفت: «این سبکو می‌شناسی داداش؟ یکی از پرطرفدارترین سبکای دنیاست. میشه اینو بدی به رییس زندان بگی به من دو وعده بدن؟»
دختری که به دیوار تکیه داده بود و ویولنسل می‌زد، گفت:« سرکار! اونو بی‌خیال! از نقاشی هیچی در نمیاد. چی دوست داری برات بزنم؟ شما می‌دونی چی می‌خوان بدن؟»
مردی که موهای جو گندمی داشت، فریاد کشید: « بابا به جای این حرفا بپرسید چرا غذای زندون زیاد اومده؟ اگه زیاده چرا هر روز نمی‌دن؟»
مرد دیگری با ریش‌های بلند ابزار خطاطی‌اش را به نگهبانان نشان می‌داد و می‌گفت می‌تواند روی تمام دیوارهای زندان شعر یا شعار بنویسد و برایش هم فرقی نمی‌کند. فقط مهم است که هفته‌ای یک روز گوشت بخورد تا بتواند سرطان را تحمل کند.
دانسترویل از پنجره آشپزخانه به جمعیت نگاه می‌کرد، سرباز نگهبان داشت جمعیت را متفرق می‌کرد که دیگ‌های بزرگ را آوردند. عطر برنج در هوای کوچه پیچید. یک نفر صلوات فرستاد و جمعیت هجوم برد. چند سرباز با اسلحه کنار دیگ‌ها ایستادند. زن سبزه و فرزی که لنگ می‌زد از آن طرف کوچه به سمت زندان ‌دوید. پته‌های رنگین و ظریف کرمانی را از کوله اش بیرون کشید و رو به نگهبان گفت: «اینا همه‌ش کار خودمه سرکار. بچه شیرخور دارم. جان مادرت بگو سهم من و بچه رو با هم بدن»
یکی دوباره گفت: «نان، مسکن، آزااا...»، دختری که ویلنسل می‌زد با بشقابی پر تنه زد، صدای مرد در میان همهمه گم شد و بوی برنج و خورشت داغ از دیوارهای سرد کوچه بالا رفت. سکوت همه جا را برداشت، هر کس گوشه‌ای روی برف و یخ خیابان نشسته بود و غذا می‌خورد. دیگر کسی حرف نمی‌زد چیزی نمی‌خواست اما همین که غذا را خوردند پسری که نقاشی‌اش را به نگهبانی داده بود، زد زیر آواز و ترانه‌ای عاشقانه خواند. مهتاب داشت مشتی برنج برای قمری‌ها می‌ریخت. صدای ویولنسل از گوشه‌ای بلند شد با همان آهنگ که پسر نقاش می‌خواند. خون در رگ‌های مهتاب گرم می‌شد. رو به جمعیت ایستاد و با صدای بلند جملات نمایشنامه را تکرار کرد: «عزیزان! عزیزان! عزیزان! ما دوباره شادی را پیدا خواهیم کرد و هنر را گرامی خواهیم داشت. برای سگ‌ها و کلاغ‌ها لانه خواهیم ساخت و هر صبح وقتی آفتاب برآید و بر تن گندمزارهای شوش و تاکستان‌های ارومیه و شالیزارهای گیلان و گلزارهای کلزای دشت مغان برقصد، لبخند خواهیم زد و روز و شب کتاب و ترانه خواهیم خواند... گرسنگی می‌میرد ما دوباره اجاق‌ها را روشن می‌کنیم، ما دوباره اجاق‌ها را روشن می‌کنیم..»
جمعیت دست می‌زد. مرد خطاط که غذایش را تا نیمه خورده بود، روی دیوار زندان شعر می‌نوشت. زن مهربان کرمانی، پته‌ها را روی زمین پهن کرده بود تا مردی که سرفه‌کنان شعار می‌داد روی آن بنشیند اما مهیار از آن بالا می‌دید که قمری‌ها روی هره زندان هر چه خورده بودند، بالا آورده‌اند.
رییس زندان که سر و صورتش را با شال گردن کلفتی پوشانده بود با بلندگو در اتاقک نگهبانی از روی کاغذ می‌خواند:
«از همه شما هنرمندان و نویسندگان گرامی دعوت می‌شود که فردا در محل تماشاخانه قدیمی شهر، شاهد جشن با شکوه‌ پیروزی باشید و با قلم‌ها و سازها و آثار خود، شادی را به مردم و دوستان‌تان هدیه کنید.»
دختری که ویولنسل می زد با پسر نقاش می‌رقصید و آقای اصولی که تنها هنرش چسباندن پرچم کشور دشمن به نی‌ها بود آخرین لقمه غذا را فرو داد و فریاد کشید: «خواهران! برادران! هر کس پرچم‌ها رو درست کرده حتما فردا بیاره! فقط فردا...»
و فردا رسید.
...
مهتاب تمام شب را بیدار بود و او اولین کسی شد که پله‌های ساختمان را پایین رفت. صدای زمخت کشیده شدن چرخ‌های کامیونی روی برف‌ و یخ کوچه مثل تکرار ناقوس‌های بدشگون در نمایشنامه‌هایی بود که با مرتضی می‌خواندند.
وقتی به تماشاخانه رسید، پرچم‌های کشور دشمن را روی سکوی نمایش انباشته بودند. مثل همیشه زیر لب با خودش جملات نمایشنامه را تکرار می‌کرد. دلش برای سکو تنگ شده بود، همان سن عریض و شکسته چوبی که سالها مخروبه بود. دولتی‌ها می‌گفتند نمایش‌ها آلوده هستند و مردم را مضطرب می‌کنند و به همین بهانه یکی یکی تماشاخانه‌ها را خراب کردند. همان سالها مرتضیچ یک شب آنقدر جلوی یکی از لودرهای تخریب ایستاد تا دیوارهای آخرین تماشاخانه شهر بر سرش ریخت، او تنها برادر مهتاب بود.
آقای اصولی کیسه پرچم‌ها را از دست مهتاب گرفت و آنگاه همه مردم کیسه پرچم‌هایشان را به آقای اصولی دادند و مثل هر سال آن کوه پرچم را که ستون بلندی از پارچه و نی بود، به مناسبت جشن پیروزی در تماشاخانه به آتش کشیدند. صدای هلهله و هیاهویی شبیه جیغ کشیدن همه مردگان با هم، شهر را برداشت. مهتاب روی سکو ایستاد و چشمانش را بست، خودش را در دامن هفت رنگ چیندارش خیال کرد، چشمان درشت تیره‌اش می‌درخشید. مهیار گفته بود باید خیال کنیم و بمانیم و حالا مهتاب اولین خطوط نمایشنامه را می‌خواند، دوست داشت آخرین نمایش را قبل از این که تماشاخانه به بیمارستان روانی تبدیل شود، اجرا کند. نگهبانان می‌خواستند جلویش را بگیرند اما نتوانستند او با شور زیادی نمایشنامه را می‌خواند و دور آتش می‌چرخید یک دور، دو دور، سه دور... ده دور...
دانسترویل هم بین تماشاچیان ایستاده بود و به دقت دستمال سفید گلدوزی شده را کنار لبهای چربش می‌کشید، او هم جشن گرفته بود، جشن پیروزی سال هزار و نهصد و ... نیروهایش از کنار سر بریده میرزا کوچک خان عبور کردند در حالی که سیر بودند و مردم همدان و تهران و کرمانشاه دیگر چمن‌ها و مرده‌ها را هم خورده بودند.
حالا چین‌های دامن مهتاب در آتش می‌سوخت اما او باز هم می‌چرخید و می‌خواند: «ما دوباره شادی را ... ما دوباره شادی را ... ما دوباره شادی را ...»
صحنه شعله ور بود و مردم مات و مبهوت رقص آتش را روی تنها سکوی باقیمانده شهر تماشا می‌کردند. مهتاب در میان هزاران پرچم کشور دشمن خاکستر شد.
...
همان روز غروب، دوباره برف می‌بارید. کامیون بزرگی در خیابان‌های شهر می‌چرخید، اتاقک فلزی‌اش در آن سیاه زمستان، از مرغوب‌ترین سردخانه‌ها هم سردتر بود.
مهتاب مرده بود و مهیار آمده بود تا او را به مقصد برساند، گل‌های دامنش بوی دود می‌داد. زندانیان با هم گرم گرفته بودند. هنوز باورشان نشده بود که مرده‌اند. یک نفر گفت: «گرسنه‌ام، فکر کنم از گرسنگی مردیم.»
پسر جوانی که پوست به استخوانش چسبیده بود، گفت: « نه! از گرسنگی نمردیم. قرص برنج خوردیم.»
مهیار در جیب‌هایش دنبال سیگار نیمه کاره‌اش می‌گشت، گفت:« دم همه تون گرم. می‌دونستم آخرش اعتصاب غذا می‌کنین یه کانتینر غذا می مونه رو دست شون. منم تیر خوردم، از گرسنگی نمردم.»
پیرمردی که رهبر ارکستر سمفونی شهر بود و داشت یکی از شاهکارهای بتهوون را با سوت بی جانش می نواخت، از تاریکی اتاقک سرد کامیون می‌ترسید.
همه ساکت بودند و صدای سوت بیشتر توی گوش‌هایشان می‌پیچید، جوانی که دندانش شکسته بود و روی گردنش خالکوبی داشت، سکوت را شکست و گفت: «ولی من حال کردم وقتی مردیم با سهمیه غذای ما یه محل، قد خر خوردن اصلا اون غذا رو سگ نمی‌خوره چطوری اونا خوردن؟»
مهتاب دستان سرد مهیار را چسبیده بود، دوباره احساس گرسنگی داشت، چیزی را که می‌شنید باور نمی‌کرد.
مرد چاقی که نزدیک مهیار دراز افتاده بود، دستانش را ها کرد و گفت:« خیلی حال کردم ملت سیر شدن دسته جمعی البته اون فکر نفله شدن قبلِ جشن، فکر من نبود. ما رو زده بودن؟ چقدر تنم درد می‌کنه!»
مرد میانسالی که سبیل‌های نازک و موهای جوگندمی داشت گفت: «راستش من دلم می‌خواد با کمال الملک محشور بشم. ما از گرسنگی مردیم؟»
مهیار در گوش مهتاب گفت: « می‌ریم پیش حسن خان»
مهتاب گفت: «خوب شد از گرسنگی نمردیم...»
مهیار خندید.
یک نفر هم بی ربط به همه آنچه بقیه گفته بودند، گفت: «گوبلای خان شیر مادیان می‌خورد. همونی که چینو متحد کرد...»
کامیون از شهر خارج شد،
ظهر تاریک زمستان بود و قمری‌ها کم‌کم زیر طاقی پشت بام زندان کز می‌کردند...
پی نوشت:
*ژنرال دانسترویل: افسر انگلیسی بود که در زمان جنگ جهانی نیروی زبده نظامی بریتانیایی را در سراسر عراق و ایران به سمت قفقاز رهبری کرد و از طریق بندر انزلی به سوی باکو رفت تا از چاه‌های نفت قفقاز در مقابل ارتش امپراتوری عثمانی حفاظت نماید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
خوشحالم اثر دیگری از شما می‌خوانم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. همین دو نمونه کار برای نشان دادن نقاط قوت و برجستگی‌های آثار شما کافی است. همانطور که در بررسی اثر قبل هم اشاره کردم نثر داستان سالم و روان و مواج است و می‌تواند خواننده را بر شانه‌هایش بنشاند و با خودش ببرد؛ البته از نظر من نثرهنوز هم جای کار دارد و می‌تواند به مراتب بهترو درخشان‌تر از این باشد. دیگر اینکه گاهی به حس‌های اصیل و عمیق انسانی دست‌می‌یابید و می‌توانید آن‌ها را به کمک کنش‌ها و دیالوگ‌های مناسب به نمایش بگذارید. گاهی صحنه‌های مهیجی در داستان داریم که مثال‌زدنی و قابل بحث هستند به عنوان مثال می‌خواهم به صحنۀ افتتاحیۀ همین داستان اشاره کنم که صحنه‌ای پرهیجان و تکان‌دهنده از کار درآمده است. صحنه ابتدا با تصویری به شدت آرام و دلچسب و شاعرانه آغاز می‌شود. اگرچه زمستان است اما حسی که از تماشای کز کردن قمری‌ها زیر طاقی پشت‌بام به خواننده دست می‌دهد، حس دلپذیری است انگار قرار است خوانندۀ داستان گرم و عاشقانه‌ای باشیم؛ اما یکدفعه با پاشیدن یک پاتیل خون گرم به دیوار، انگار دنیا زیر‌ورو می‌شود و جهان داستان به یکباره از این رو به آن رو می‌شود و حس‌ها به کلی رنگ عوض می‌کنند و در چشم‌برهم‌زدنی همه چیز رنگ پلشتی و پلیدی به خود می‌گیرد و در سرما و سیاهی هولناکی فرو می‌رود. خوب ساختن چنین اتمسفری که بتواند حس‌های متناقضی در مخاطب برانگیزد، کاری هنرمندانه است؛ با این‌همه و با وجود همۀ ویژگی‌های مثبتی که اثر دارد، داستان نتوانسته به انسجامی که به آن نیاز داشته دست ‌پیدا کند. نوعی پراکندگی در چینش صحنه‌ها و در تداعی‌ها و در فلش‌بک‌ها وجود دارد که انسجام حسی مخاطب را هم از بین می‌برد. یادتان باشد که بهتر است نویسنده فقط یک حس را انتخاب کند. اگر دقیق و روشن و درست بدانید که به دنبال انتقال چه حسی هستید، تمامی عناصر را جوری طراحی می‌کنید که هر کدام از آن‌ها و هر جزییاتی در داستان، آدرسی باشد که به همان حس مورد نظر شما برسد و نکتۀ بسیار مهم دیگر که مایلم به آن توجه داشته باشید این است که داستان، بیش از هر چیز دیگری به خودش وفادار است. درست است که هیچ نویسنده‌ای در خلأ ذهنی نمی‌نویسد و درست است که به هر حال هر نویسنده‌ای ایدئولوژی و اعتقادات و انتقادات و افکار و احساسات و...خودش را دارد اما وقتی داستان می‌نویسد بیش از همۀ این‌ها به خود داستان اصالت و اعتبار می‌بخشد یعنی به داستان بودن داستان. در واقع داستان بیش و پیش از آنکه بیانیه‌ای از طرف نویسنده باشد، داستان است؛ بنابراین اگرنویسنده‌ای مدام به دنبال این باشد که اطلاعات و عقاید مختلف اجتماعی و سیاسی و ...خودش را در کاغذ داستان بپیچید و به خورد خواننده بدهد، در نهایت به نتیجه‌ای که باید برسد نخواهد رسید و رفته‌رفته معلوم می‌شود که مقصود نویسنده، داستان نبوده است بلکه مهمتر ازخود داستان، انواع اشاره‌های اجتماعی سیاسی و... بوده است که نویسنده آن‌ها را پشت داستان پنهان کرده و به نام داستان به خورد خواننده داده است. اگرچه در تاریخ داستان‌نویسی جهان نمونه‌ هایی از این دست کم نبوده است اما معمولا آثاری به ماندگاری و موفقیت دست پیدا می‌کنند و آثاری حس‌برانگیز و تأثیرگذار می‌شوند که وجه داستانی آن‌ها همچنان پررنگ‌ و برجسته‌ باشد و سایر اشاره‌ها و کنایه‌های داستان‌نویس، وجه داستانی کار را به کلی پنهان نکرده باشد. لطفا برای رسیدن به ایجاز مطلوب هم تمرین کنید. این داستان شما هم خیلی طولانی است. خطر به کسالت افتادن متن و خستگی مخاطب را جدی بگیرید. داستان را خیلی خوب شروع می‌کنید اما به همان خوبی نمی‌توانید کار را ادامه بدهید وتمامی بخش‌های داستان قدرت و قوت یکدستی ندارد. کشش کار آنقدر زیاد نیست که این همه کش آمدن را تاب بیاورد. تقریبا در هر دو نمونه کاری که از شما خواندم همین مشکل وجود دارد. وسط کار، به اصطلاح نفس داستان بریده می‌شود و آنقدر به زیاده‌گویی و پراکنده‌گویی می‌افتد که به سراشیبی سقوط می‌افتد. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. بسیار امیدوارم خوانندۀ داستان‌های درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
تارا بختیار » 23 روز پیش
سلام . صمیمانه از وقتی که برای خوندن و نقد این داستان طولانی کشیدید تشکر می کنم. به نکات گفته شده حتما در بازنویسی نهایت دقت را خواهم داشت. بابت تشویق ها هم سپاسگزارم لطف شماست. شاد باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت