لطفاً به شهرزاد قصه‌گوی درون ذهن‌تان اعتماد کنید




عنوان داستان : عشق ویروس
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

سلام من رترو2اِس 331(retro2_s331) هستم...ویروسی از شاخه ی رتروویروس ها که معروف ترینمان Hiv است .البته بقیه دوستان هم هستند و انجام وظیفه می کنند مثل اچ پی وی و اچ چی چی و اچ فلان و اچ بیسار و بقیه که کارمان تنبیه بشر و یادآوری ضعیف بودنش در برابر خداوند است ...

خلاصه سرتان را درد نیاورم با توجه به اینکه ویروس ایدز دیگر داشت پیر می شد و بشر توانسته بود درمان کنترلی اش را پیدا کند و به درمان قطعی و حتی ساخت واکسنش خیلی نزدیک شده بود .عده ای آدم نسبتا بد (به آن خاطر نسبتا بد که خودشان به خودشان می گویند خوب و بقیه بهشان می گویند بد ) من را در آزمایشگاهی طراحی کردند(به خیال اینکه صاحب کل جهان اند... غافل از اینکه خودشان هیچکاره اند و گرداننده اصلی آن بالایی است) تا با قدرت سرایت بسیار بالا و بیماری زایی خطرناک بیافتم به جان این اشرف خاک بر سر مخلوقات تا یادش بیافتد که خیلی به خودش ننازد...
از چه راه و چگونه اش را نمی دانم ... ولی یک جوری وارد بدن یکی از انسان ها شدم...چون ما ویروس ها خارج از بدن زنده نیستیم نمی دانم چه شد که وارد بدن این بشر شدم...دیگر یکی از همان راههای معمول بود یا از طریق سرنگ و یا هم تنفس و یا هم...ولش کن این آخری را خودتان میدانید من اگر بگویم سانسور می شود و کلا ممیز میخورم...بماند
به هر حال وارد بدن این بنده خدا شدم و منتظر سلولی که وارد آن شده و آلوده اش بکنم شدم.راستش من اولین ویروس دنیا از این نوع بودم و نمی دانستم کجای این بنده خدا را آلوده کنم‌‌...مثل اچ آی وی به خونش بزنم مثل کرونا به ریه اش یا مثل هپاتیت یه کبدش.‌. خود شما انسان ها تازه وقتی هزارتایتان می میرد می فهمید چطور مردید من که تازه یک دانه ویروسم پنج میلیون بار کوچکتر از شما!!!
القصه همین طور داشتم در بدن این بشر می گشتم که به سه راهی آئورتش رسیدم...تابلو زده بود یک جاده به مغز یک راه به ادامه رگ و یک شاهراه به قلب من مغز را انتخاب کردم و با خودم گفتم وارد محل اصلی پردازشش شوم ببینم چجورجاییست شاید توانستم به همانجا بزنم و کارش را تمام کنم...وسط راه گشت ارشاد خون که مجموعه ی پلاکت هاست ایستاد و ایست داد و همه محتویات خون هرجایی که بودند همانجا ایستادند...با خودم گفتم رترو ۲ اس ۳۳۱ دهنت سرویس ؛نیامده لو رفتی ...اما به خیر گذشت گیرشان جای دیگر بود آن گوشه دیواره رگ یک گلبول سفید و قرمزی بودند که مشکوک می زدند و بله ...پلاکت آمد و گفت فیبرینم* روشن...آقا و خانوم چه نسبتی با هم دارند؟؟؟...گلبول قرمز که کمی ترسیده بود گفت : آغا به ترومبین* مبارکت قسم میخواست دیاپدز کنه اومدم کمکش...آخه باید از رگ رد بشه بره تو بافت اما رد نمی شد منم اومدم کمکش همین...پلاکت هم که انگار دانای کل بود گفت منو سیاه نکن بشقابک (آخر گلبول های قرمز شکلی مثل دو بشقاب که از ته به هم چسبیده دارند) من خودم کارم سفتو چفت کردن رگه...آخه این رگه به این گله گشادی به کدوم بافت راه داره ؟؟؟ گلبول سفید آمد جلوتر و گفت : آغا به خدا خانواده ها در جریانند...از اداره لنف نامه [کد پروتئین] داریم ایناهاش... پلاکت هم که کد های پروتئینی گلبول سفید را خواند .خواست یکجوری که هم ضایع نشود و هم ماجرا را زیر سیبیلی رد کند گفت : خو زودتر می گفتین این همه سلول معطلتون شدن...بعد با لحنی آرام تر گفت: ((خانوم گرانولوسیت شما که مامور امنیتی و دفاعی هستین باید بیشتر رعایت کنین...سلولا از شما الگو میگیرند))ماجرا هم به خوبی و خوشی تمام شد و به راه افتادم که...ناگهان آژیر خطر بلند شد و همه سلول ها به حرکت افتادند ... سرعت حرکت خون زیاد شد و فشار رگ و ضربان قلب افزایش یافت و یک دسته هرمون با سرعت آمدند و فریاد زدند: مکانیسم هیجان ...مکانیسم هیجان... فشار خون بالا ....اکسیژن رسانی زیاد...دمای بدن افزایش...دستور مستقیم از بادامه های دستگاه لیمبیک مغز ....دستور لازم الاجرا است و هر گلبول خاطی سریعا به طحال فرستاده می شود‌....و همین طور عین جار چی های سریال یوزارسیف می گفتند و رد می شدند..‌(خدا شاهداست بپرسی یوزارسیف را از کجا دیدی میزنم به کلیه هایت که پیوند لازم شوی... از بس که پخش شد در این چند سال اه...) همه گلبول ها مثل چی از این لیمبیک مغز می ترسیدند با خودم گفتم بروم همین را بترکانم و فینیش... رفتم بالا که با خون وارد مغز بشوم که دیدم ایست بازرسی گذاشتند و تابلو زده(سد خونی و مغزی) خیلی زورم آمد که توله اکسیژنها با سه اتم رد می شدند و به من با آن دی ان ای پیچیده زبان در می آوردند... مجبور شدم یک طوری از گلبول های سفید نگهبان رد شوم...زدم زیرشان و پریدم رفتم تو...میدانستم شر می شود ولی باید به مغز میرفتم... رفتم داخل و در مرکز پردازش مخ یک گوشه نشستم به تماشا...در مرکز فرماندهی مغز که چند سلول عصبی مسئولش بودند ...همانجا یک سوراخ سمبه ای پیدا کردم و پنهان شدم ...آنجا بود که فهمیدم در بدن یک مردم چون مانیتور مغز نشان داد دارد به یک خانمی به چشم خواهری با کمالات نگاه می کند و حرف های قلمبه سلمبه میزند...مغز بیچاره هم که نمی دانست این حرف ها و احساسات از کجای این مردک بیرون می آید فقط کلمات را پردازش کرده و به زبان میفرستاد... و وقتی صدای مرد در گوش خودش میپیچید و به مغز می آمد مسئولان پردازش به هم نگاه میکردند و می گفتند:اه این احمق چی میگه...یعنی چی تو همه قلبمو مال خودت کردی... این چه شکلیه با دست نشون میده آخه...مگه قلب این شکلیه[♡]؟؟؟ خدا لعنتت کنه لیمبیک همه اش دردسری... بعد یکیشان رفت پشت بی سیم و اعلام کرد...از مرکز فرماندهی به غدد ...از فرماندهی به غدد ...دستور فرامین‌...افزایش ترشح دوپامین ...افزایش ترشح دوپامین...از پشت بی سیم پاسخ آمد که: قربان داریم زیاده روی میکنیم ...این دوپامین تا حالا این قدر زیاد نبود...شر میشه هااااا...و سلول مغز پاسخ داد: وضعیت بحرانیه غده جان اگه تموم کردی بگو تا کمکت کنم ... +نه قربان...مشکلی نیست ...ولی کشششش کششششش[بی سیم مشکل پیدا کرد] قربان کشششش کششششش ما تا حالا اینقدر کششششش کشششششش و درنهایت کلا کششششششش...مسئول مغز دستپاچه اعلام خطر کرد اما تمام سلول های مغز از شدت ترشح دوپامین کیپ شده بودند و هیچ ارتباطی میسر نبود و انگار خون به مغز نمی رسید......سلول مغز هم دو دستی به سرش زد و گفت: از اون چه که می ترسیدم سرم اومد...یارو عاشق شده... اونجا بود که فهمیدم عشق عقل و منطق نمیشناسد یعنی چه...تو اون اوضاع شلم شوربای مغز که هیچ چیش به هیچ چیش از هیچ کجاش ربط نداشت بی سر و صدا رفتم طرف دستگاه لیمبیک‌... دیدم خود لیمبیک وضعش از همه شلم شوربا تر است... رفتم گفتم بهتراست دندریت هایش را بپیچم به هم تا از کار بیافتد‌...وارد فاز عملیاتی شدم که [به قول حشمت فردوس ] زکییییی ...با ترشح هرمون مهار کننده وضع بدن به حالت قبل برگشته... من هم وسط عملیات فرار کردم و از مغز خارج شدم که آاااخ.‌‌‌..تازه گند زوری رد شدنم از سد خونی مغزی در آمده بود و تمام گلبول های سفید یک نسخه از آنتی ژن هایم را با خود داشتند و در به در دنبالم بودند و من هم در به در خودم را به گلوکزی چیزی می چسباندم و از دستشان رد می شدم کلا اوضاع خیلی قاراشمیش بود...کد های (دی ان ای )ام هم باید سریع رو نویسی می شدند..‌.و لازم بود سریع جایی را پیدا کنم و آلوده کنم... رفتم طرف طحال تا تا یک سلولی چیزی را غریب گیر آورره و آلوده کنم( طحال قبرستان گلبول هاست) ...خدا نصیبتان نکند همان اطراف یک خانوم گرانولوسیت جوان مسئول نگهبانی بود( گلبول های سفید دو نوع گروانولوسیت و آگرانولوسیت دارند که گرانولوسیت ها خانم اند و آگرانولوسیت ها آقا) خدایی هر چه کردم نتوانستم به چشم خواهری نگاهش کنم...گرانول های رنگی رنگی اش هوش از سر هر تالاموسی میبرد چه رسد به من ویروس...با خودم گفتم آقا جان بهتر است یک ملکول با رحم باشم تا یک ویروس بی رحم دستی به سر و رویم کشیدم آنتی ژن هایم را شانه زدم رفتم کنارش نگاهی بهم انداخت و عین منشی دکتر ها بهم گفت: مَلللله...امری داشتین‌...جان خودتان چیزی نمانده بود همانجا عنان از کف داده و کاری دست خودم بدهم.‌‌.. بیخیال... به او گفتم : اسمتون رکس نیست؟؟ گفت نه چطور؟؟؟ گفتم : آخه گرانول هاتون سگ داره... :) .... او هم که خوب مخش را زده بودم گرانول افشان کرد و صدا نازک کرد و گفت: اسمم گوبولیه گوبولی..‌من هم از شما چه پنهان...همانجا شعرم گرفت گفتم گوبولی خانم شعر تو دلم فراوونه نمی دونم کجا بریزم... گوبولی هم گفت : همینجا همینجا... من هم از خدا خواسته گفتم : آهای خانوم گوبولی...خیلی گوگول مگولی...تو این بدن واقعا...تو بهترین گلبولی و قشنگ ترین سلولی‌.‌..[شما به خودت نگیر...با اون هیکل یک ویروس نوشت را چطور هم با ریتم می خواند...خجالت نمی کشد...] القصه او هم که دلی به دلمان داد گفت آخر شب قرارمون رستوران بدن...یعنی مجاور پیلور*... آنجا قسمتی از معده است که غذا های خورده شده شب آنجا رفته و به روده می روند...رفتم و منتظر ماندم خدا رو شکر هنوز نفهمیده بود کی هستم و ظاهرا از قضیه خبر نداشت ولی بزرگترین ترسم این بود که مزدور خودشان باشد ،بیاید و به عنوان یک عامل نفوذی تخلیه اطلاعاتم کند... همانجا بودم که یکی از سلول های پرز معده مرا گرفت به درد دل که: آغا به خدا پدرمون در اومد...این مردک هم همش تندی میخوره و چربی...یکی نیست بهش بگه داداش تو این قدر میلمبونی نمیگی ما چطور هضمش کنیم‌‌...اصن ما هضم کردیم‌...بچه ها پائین چطور دفع کنن آخه‌؟؟؟ :(
دیگر داشتم کلافه می شدم و به سرم زد همانجا بزنم آلوده اش کنم که حبیبم آمد و نشستیم دور یک پروتئین برای خوردن..‌. در حال تناول شام بودیم که گوبولی گفت: راستی اسمت چیه...اصن چی هستی..‌هورمونی...دارویی ... چی ای؟؟؟ من هم که فهمیدم آن بیچاره هنوز دوره کارآمزی اش را نگذرانده گفتم...اسمم دنیه.‌.. از باکتری های مفید معده ام... (شانس آوردم انجا تازه غذا آمده بود و شلوغ بود و کسی نفهمید...آن گلبول بیچاره هم با خودش نگفت تو که باکتری معده ای چرا مثل بقیه الآن سرت شلوغ نیست؟؟؟ خب دختر است دیگر[پسر ها پرچم بالا]) که ناگهان تلفنش زنگ خورد و با وحشت گفت وااای داداشم‌‌... و جواب داد سلام داداش جان... چیه...اومدم کارآموزی...آره داداشی میدونم آره حواسم هست میدونم تو به من اعتماد داری به جامعه نداری منم حواسم جمعه...چییی ویروس خطرناک...نه عکسشو مواسم بفرست... آره آره... بعد گوشی را قطع کرد و گفت واای داداشم بود یه آگرانولوسیت خفن .‌‌..فرمانده یگان تکاوری لنفوسیت ها*...میگفت یه ویروس خطرناک وارد بدن شده... همینطور داشت میگفت که پیام برایش آمد و کد آنتی ژن من را دریافت کرد..‌. مطابقت داد و ماجرا را فهمید...ترسید و رفت عقب جیغ کشید و کمک خواست... ولی خوشبختانه همان لحظه معده قاررر و قووررر کرد و کسی صدایش را نشنید رفتم جلو تر و به او گفتم...ببین بهت توضیح میدم ...او هم گفت نه‌...تو منو اغفال کردی..‌. الآن به داداشم میگم پدرتو دربیاره...دستپاچه شدم گفتم: دلت میاد آخه من که شعر میگم برات... اون هم گریه اش گرفت و گفت: لعنت به طالع نحست گوبولی که خام عشق او شدی‌‌... گفتم ببین گوبولی: بیا فرار کنیم اگه من لو برم داداش لندهورت هر دوتامونو نابود میکنه بیا فرار کنیم ... اون هم که راهی نداشت گفت: (باشه ولی از کجا)... کلا بدن انسان مثل اوین است زیاد راه در رو ندارد...یک راهمان از طریق کلیه و ادرار راه دیگر هم دفع‌ و یا استفراغ بود که خیلی چندش بودند‌...که جرقه ای به سرم زد و گفتم‌....هااااا رمانتیک ترین راه....اشک..‌از راه اشک از بدن فرار میکنیم...چطوره؟؟؟ اون هم که راهی نداشت قبول کرد ما هم با هم رفتیم برویم سمت چشم که در راه چند گلبول سفید که از اقوام گوبولی بودند راهمان را گرفتند و گفتند: تو اینجا چکار میکنی داداشت میدونه این وقت شب بیرونی؟؟؟ بدو بدو برو خونه... گوبولی گفت مگه چی شده؟؟؟ و گلبول هم گفت: یه نوع کرونای جدید اومده رفته ریه رو درگیر کرده‌...یارو تب کرده و سرفه می کنه ما باید بریم...و من فهمیدم چرا آن همه گلبول من را نشناختند و خوشحال از اینکه چند روزی سرشان شلوغ است و کاری با من ندارند با گوبولی رفتم نزدیک چشم ‌که آماده گریه شویم و دفع...اما لامصب اشکش در نمی آمد...تب هم داشت و هوا چنان گرم بود که فکر می کردیم آخرین ثانیه عمرمان است... در همان حال از یکی از اعصاب خارج شده از چشم نگاه کردم ببینم او الآن کجاست؟ دیدم خیره به سقف است و یک لحظه همان خانم با کمالات با ماکس و شیدل و رعایت پوتوکل ها[ خب چه کنم نامشان سخت است] (دختر ها حالا پرچم بالا) آمد و به یارو ( نمیدانم این یارو اسم نداشت...) گفت : عزیزم حالت چطوره... خوبی؟؟؟ یارو هم باز قلمبه بازی اش گرفت و گفت: تو رو که میبینم بهترم... ای مار بزندش دلم میخواست آن خانم با لحن مختار بگوید: ببر صدایت را ملعووون تب کردی در حد بنز... فیل این قدر تب کند بخار می شود... اما گفت عزیزم بیا این دارو رو بخور خوبه برات ... ناگهان دوباره صدای مغز در همه جا پیچید که خبر خوش خبر خوش.‌.. سه دوز داروی جدید پرفورین وارد بدن شد...به امید خدا کرونا را شکست می دهیم‌... بعد دوباره به چشم های مرد دقت کردم به عشقش(حالا فهمیدم عشق یعنی چه؟؟؟) گفت عزیزم برام دعا کن...عشقش هم طوری که نخواهد عشقش از گریه اش خبر دار شود بلند شد و رفت( قصه خیلی خر تو خر...ببخشید عشق تو عشق شد...خودم گم شدم این وسط) دوباره دوپامین طرف زیاد شد و دارو های جدید وارد بدن شدند‌...از هیچ دارویی به اندازه پرفورین نمی ترسیدم خیلی حرفه ای بود و تخصصش نابودی سرطان...با لنفوسیت ها هم حسابی رفیق...آن انسانی هم که به بدنش رفته بودم...با خودش میگفت: (خدایا...ندارم کسی از تو بهتر... توکلم به خودته... ) اما این صدا در مغزش نمی پیچید در تمام سلول هایش می پیچید و دوباره همان صدای نا معلوم در درونش پیچید: الهی عظم البلا و ..‌‌.
و همین طور توان بدنش بیشتر و بیشتر شد و ساعت به ساعت تبش کمتر... گوبولی هم که حالا از سر اجبار با من آمده بود... بی خبر یک ایمیل به داداشش داد و به من گفت: دادشمو خبر کردم الآنه که بیاد سراغت... تو منو دوست نداشتی...وسط آن همه هاگیر واگیر این را کم داشتم.‌‌..اما واقعا دوستش داشتم...حیف که عشق یک ویروس را کسی باور نمی کند...دیر نپایید که داداش گوبولی که یک لنفوسیت کار کشته بود با یک پرفورین که معلوم بود خیلی با هم رفیق شده بودند آمدند سروقتم لنفوسیت به خواهرش گفت: گوبولی تو خیانت کردی... خودم می کشمت بیچارت می کنم‌.... بعد خواست بزند گوبولی را تکه تکه کند که پرفورین جلویش را گرفت و گفت: اونو به من ببخش... بعد نگاهی به گوبولی انداخت‌... در برق چشمانش نگاه عاشقانه دیروز هودم را دیدم گفت: ببخشید...اسمتون چیه؟؟؟ گوبولی گفت: حواستون کجلست...داداشم گفت دیگه...گوبولی ....+آخ ببخشید آخه گرانول های خوشگلتون حواسمو پرت کرد... من هم یک پرفورینم اسمم پرفار هستش‌‌‌... گوبولی سرخ و سفید شد...نگاهی به برادرش انداخت و نگاهی به پرفار ..‌من هم که عشق پاک پرفار به گوبولی را دیدم با خودم گفتم: خوشبختی گوبولی آرزوی منه...مخصوصا با یه پروتئین قهرمان که بتونه بهش تکیه کنه...نه با ویروسی مثل من که بخاد براش دردسر بشه... بعد خودم را انداختم در غده اشک آن انسان و از طریق اشک خارج شدم و این شد که قدرت خدا و عشق هم کرونا را شکست داد و هم خطر یک ویروس خطرناک را از انسان دور کرد و هم دو نیمه گم شده را (گوبولی و پرفار) را به هم رساند...

*فیبرین‌وترومبین:موادموثردرانعقادخون
*لنفوسیت:نوعی‌گلبول‌سفید

《یعلم ما یلج فی الارض 》
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سید احمدرضا فضیلت منش
با این که از سویی، بایستی پذیرفت که این اثر ارسالی، هنوز به مرحله روایت‌پردازی چندان قاعده‌مند و مؤثری نرسیده است [البته مطابق با مدت زمان بسیار کوتاهی که وارد مسیر قاعده‌مند و نسبتاً سخت نویسندگی حرفه‌ای شده‌اید و مطابق با ظرفیت‌های هنوز بالقوه نوشتاری موجود در آثارتان، ‌بایستی پذیرفت که شما دوست نویسنده جوان و خوش‌ذوق، از استعداد ذاتی قابل گسترش و بسیار ارزشمندی بهره‌مند هستید و طبعاً در یک روند آموزشی پیگیرانه و با ممارست نوشتاری خستگی‌ناپذیر و تنظیم سیر مطالعاتی هدفمند‌تر، به موفقیت روایت‌پردازانه مؤثرتر و ماندگارتری خواهید رسید]، اما از سویی دیگر، با اندکی تدقیق در نحوه تألیف همین اثر ارسالی، به راحتی می‌شود که با برخی از ویژگی‌های ارزشمند و ذاتی نوشتاری شما دوست گرامی آشنا شد، ظرفیت‌های بالقوه‌ای که به مرور و با ممارست، به طرز چشمگیری قابل ارتقاء و بالفعل شدن حداکثری هستند؛ ویژگی‌های مشهودی مانندِ «شوخ‌طبعی» که نشان‌دهنده استعداد «طنزپردازی» بالقوه شما هستند، رویکرد «آموزشی» [مذهبی، اخلاقی، علمی و اجتماعی] و بهره‌مندی ذهن‌تان از حضور یک «شهرزاد قصه‌گوی»ی [شخصیت اصلی و روایت‌گرِ داستان‌های «هزار و یک شب» است که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] نهفته‌ای که نیاز به آشکارسازی، مسیریابی روایی دقیق‌تر و ارتقاء مهارت‌های روایت‌پردازانه بیشتری دارد تا موجب موفقیت روایی چشمگیر شما در آینده‌ای نزدیک بشود.
البته لازم به ذکر است که به طور معمول، هر داستان‌نویس قاعده‌مند و موفقی، برای جذب و ترغیب حداکثریِ مخاطب به خوانش اثر و ایجاد «کشش روایی» در متن [البته با بهره‌گیری محاسبه شده از عنصر مهم «بهانه روایت»]، از شهرزاد قصه‌گوی منحصر به فرد تقویت شده‌ای، توسط خودش برخورداراست که موجب موفقیت روایت‌پردازیش می‌شود؛ اما علاوه بر این امر مهم، دلیل تأکید بنده بر این استعداد ارزشمند شما دوست خلاق گرامی، علاوه بر بهره‌گیری از این ویژگی مهم در داستان‌نویسی حرفه‌ای، قالب نوشتاری بسیار مهم دیگری هم است که به اختصار تقدیم حضور شریف‌تان می‌شود.
در هنگام مطالعه این اثر ارسالی که اتفاقاً بسیار هم طولانی‌تر از رفع نیازهای ضروری روایت و با حدود «دو هزار و ششصد» واژه هنوز مدیریت نشده و «اطناب‌آور» نوشته شده است و علی‌رغم این که تقریباً تمامی این متن طولانی [گرچه حاوی اطلاعات اخلاقی، علمی و آموزشی ارزشمندی است، اما به دلیل قرار نگرفتن در یک قالب روایی منسجم، ساختارمند و پیشبرنده، صرفاً موجب، شکل‌گیری اطنابی مخل روایت در متن شده است]، متوجه شدم که شما دوست نویسنده گرامی، علاوه بر داستان‌نویسی برای گروه سنی «بزرگسالان»، از استعداد بالقوه و بسیار ارزشمندی در زمینه «قصه‌نویسی» حرفه‌ای برای گروه سنی «کودکان و نوجوانان» [یکی از سخت‌ترین و تخصصی‌ترین، گونه‌های ادبی که در جذب، آموزش، سرگرمی و به ویژه ایجاد علاقه‌مندی اولیه به مطالعه کتاب، برای یکی از حساس‌ترین گروه‌های سنی، وظیفه بسیار سنگینی را برعهده دارد و به همین دلیل هم از جایگاه ویژه و منحصر به‌ فردی در میان سایر گونه‌های ادبی برخوردار است] بهره‌مند هستید و به راحتی و با تنظیم دقیق‌تر و هدفمندتر سیر مطالعاتی در این زمینه [از نویسندگان موفق ایرانی و خارجی، مانندِ »، «مهدی آذر‌یزدی»: «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و«قصه‌های تازه از کتابهای کهن»... و «هانس کریستیان آندرسن»: «جوجه اردک زشت» و «دخترک کبریت فروش»، «شل‌سیلور استاین»: «لافکادیو»، «موریس دروئون»: «تیستو سبز انگشتی»، «آنتوان دو سنت‌ اگزوپری»: «شازده کوچولو»، «سی. اس. لوئیس»: «شیر، کمد و جادوگر»...، و نشریات تخصصی هفتگی و ماهانه کودکان و نوجوانان] و با مد نظر قرار دادن گروه بندی‌های سنی بخش نوشتاری کودکان [گروه الف: آمادگی و سال اول دبستان، گروه ب: سال‌های دوم و سوم دبستان، گروه ج: سال‌های چهارم، پنجم و ششم دبستان]، مطالب ارزشی و آموزنده علمی خودتان را به طرز آموزنده‌تر و موفقیت‌آمیزتری به این گروه مخاطبین ویژه منتقل کنید.
البته در هنگام تألیف چنین آثاری تخصصی و دقیقی، بایستی که قواعد روایت‌پردازی ضروری و مهمی را هم مد نظر قرار داد تا متنِ تألیفی ارائه شده، علاوه بر برقراری ارتباط جذب‌ کننده و آموزشی مؤثر با مخاطبین ویژه‌اش، حتی با مخاطبین سایر گروه‌های سنی هم ارتباطی ناگسستنی برقرار کند؛ معمولاً موفق‌ترین و جذاب‌ترینِ این آثار که علاوه بر آموزشی بودن، وجهی خیال‌‌انگیز هم دارند، به راحتی قادر به جذب مخاطب‌های بزرگسال هم می‌شوند، رویکرد مهمی که نشان‌دهنده قدرتِ قصه‌پردازی بسیار دقیق و نافذ نویسندگان نکته‌بین و قصه‌پرداز این گونه آثار است.
همچنین علاوه بر رعایت «زبان معیار» متناسب با گروه سنی مورد نظر [تا واژگان رسمی ساده‌تر و ملایم‌تری را مورد استفاده قرار بگیرد]، لازم به ذکر است که به طور معمول در هنگام تألیف این آثار، رعایت «سیر مترتب و پیاپی» حوادثی جذاب و خیال‌انگیز»، اهمیت بیشتری دارد [و طبعاً قهرمان‌ها هم كمتر دچار تحول مستدل شخصیتی می‌شوند؛ یعنی در قصه، کاراکترها به صورت كُلی‌تری مطرح می‌شوند، در حالی که در داستان، این خصوصیات کُلی، با «شخصیت‌پردازی» دقیق‌تری به تكامل جزءپردازانه و مستدل‌تری می‌رسند]؛ حوادثی که مطابق با حوصله کودک، به طرز مترتب‌تر و حتی‌الامکان با تعداد کاراکترهای اصلی کمتر [اعم از «قهرمان» و «ضدقهرمان»] و با احتراز شیوه توصیفی صرفاً گزارشی، به شیوه‌ای جذاب ، قصه‌پردازانه، منسجم و در حجم واژگانی بسیار محدودتری نوشته می‌شوند.
آقای سید احمدرضا فضیلت منش گرامی، لطفاً علاوه بر پیگیری بر داستان‌های گروه سنی بزرگسالان، به ویژگی ارزشمند شهرزاد قصه‌گوی درون ذهن‌تان اعتماد کنید؛ درواقع و بی‌اغراق نوشتن برای گروه سنی کودکان و نوجوانان، کاری بسیار ارزشمند و ماندگاری است و بدون شک شما هم با مطالعه کتاب‌های تألیفی مرتبط، اهتمام در نوشتن قصه‌هایی جذاب و آموزنده و پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، به نتیجه مطلوب و ماندگاری خواهید رسید. بی‌صبرانه و در صورت صلاحدیدتان، منتظر داستان بعدی شما در این زمینه هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت