به سمت حرف‌های تازه بروید.



عنوان داستان : تردید

«هیچ‌کس نمی‌تواند پی ببرد. هیچ‌کس باور نخواهد کرد. به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می‌گویند برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می‌کند، مرگی که نمی‌آید و نمی‌خواهد بیاید... چقدر هولناک است وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند.»
کتاب را می‌بندم و پرت می‌کنم توی سطل زباله. جای کتاب همان جاست. دقیقا سطل زباله...
من سه بار مردم. کتری را برمی دارم، دستم می سوزد؛ آبجوش را می‌ریزم توی قوری.
یک ساعت پیش سرم را تراشیدم. چندتا پشه دور سرم می‌چرخند یا نمی‌دانم توی سرم. کرم ها توی سرم می‌لولند. خون روی سر و صورتم شرّه کرده. خاطرات توی سرم شرّه می‌کند. مثل رنگ‌های دیوار. کتری و قوری را زمین می‌گذارم، می‌ایستم جلوی آینه. این من نیستم. به سرم می‌زند ابروهایم را بتراشم. تصور آدمیزاد بدون ابرو... تیغ را می‌برم سمت صورتم. پشیمان می‌شوم. پانسمان دستم را باز می‌کنم تیغ را می‌گذارم روی ساعد دست چپم. پشیمان می‌شوم.
روی کاغذ کنار دستم می‌نویسم، می‌نویسم، می‌نویسم... آخرین نوشته باید هم مفصل باشد. پشیمان می‌شوم. تیغ را برمی‌دارم. می‌کشم، نمی‌برد. دوباره می‌کشم، نمی‌برد. قاه‌قاه می‌زنم زیر خنده. ابراهیم و اسماعیل بیچاره. منتظر می‌مانم گوسفندی از آسمان بیاید! بر می‌گردم سراغ کتری و قوری. دستی به شانه‌ام می‌خورد. بر می‌گردم. آبجوش می ریزد روی دستم. می‌خندم. به دست بدون پانسمانم می‌خندم.
یک دختر جوان روبرویم نشسته. روی سرویس آشپزخانه. پاهای آویزانش را تکان‌تکان می‌دهد. دستم را می‌گیرم زیر آب سرد. زل می‌زنم توی چشم‌هایش.
چشم‌هایش انگار توی نور رنگارنگ می‌‌شود. رژ قرمزرنگ غلیظی روی لب‌هایش کشیده.... او درست جایی نشسته که پشتش تصویر دریا است. مثل این که لب ساحل نشسته‌باشد.
یک لیوان چایی می‌ریزم. یک جرعه می‌نوشم. داغ است. من مرده‌ام. سینه‌ام می‌سوزد. چایی و سیگار و استرس ممنوع. دکتر گفت. من مردم.
انگشت سبابه‌ام را می‌گذارم روی لب‌های دختر
_ اسمت... اسمت چیه؟!
جواب نمی‌دهد. ... اسمش را می‌گذارم مرگ.
...
کلید توی در حیاط می چرخد. در باز و سریع بسته می‌شود. یک کارتن پر از بطری‌های یک و نیم لیتری توی حیاط است. یک بطری می‌آورم بالا و دو تا لیوان می‌ریزم. می‌روم توی آشپزخانه. دخترک نیست. «وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد...»
نگاهی به انگشت سبابه‌ام می‌کنم. انگشتم ساییده شده. جرعه جرعه از لیوان می‌نوشم. سینه‌ام می‌سوزد. هوهوی شبانه‌ی جغد شروع می‌شود. می‌روم توی حیاط. با جغدک چشم توی چشم می‌شوم. دخترک لب بام نشسته است. پاهایش تکان تکان نمی‌خورد.
دیگر نمی‌نویسم. تمام شد...
صبح از خانه می‌روم بیرون. مرگ همراه من می‌آید...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
قالب اگر داستان مینیمال است که تکرارهای زیاد متن متاسفانه نوشته را از این قالب خارج نموده. نمی‌شود نوشته را یک داستان مینیمال دانست. شیوه پردازش به داستان کوتاه نزدیکتر است. با این همه در داستان کوتاه هم این تکرارها نوعی اطاله حساب می‌آیند چون کارکرد خاصی در نوشته ندارند. تکرار البته به فضا عمق می بخشد اما برای ایجاد فضا از جزئیات هم می توانید بهره ببرید. به جای گفتن حالت خود ، می‌توانستید به شرح موقعیت و جزئیات مرتبط و هدفمند بپردازید. این طوری خواننده هم خسته نمی‌شود.
"هیچ‌کس نمی‌تواند پی ببرد. هیچ‌کس باور نخواهد کرد. به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می‌گویند برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می‌کند، مرگی که نمی‌آید و نمی‌خواهد بیاید... چقدر هولناک است وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند"
در همین چند خط ببینید چه اندازه تکرار و اطاله دارید. شاید برای تعمیق حس و ایجاد فضا چنین تکرارهایی شکل تاکیدی داشته باشند و لازم نشان دهند اما چون در سراسر اثر این حس باید به صورت واحد دنبال شود دیگر نیازی به تکرارهای موضعی نیست. تکرار موضعی زمانی صورت میگیرد که بقیه متن در فضای دیگری حرکت کنند.
از سویی این تکرارها ضرباهنگ حرکت را میگیرد. داستان جلو نمیرود. برای عمق بخشیدن به تک صحنه‌ها خوب است اما چون قالب شما داستان کوتاه می باشد خود این قالب یک تک صحنه است در کل پس نیازی به توقف بیشتر نیست.
عدم انسجام تصویری هم در متن وجود دارد. برای نمونه گفته شده "من سه بار مردم" اما بعد می رود سراغ کتری و از کتری می‌گوید و آب داغ. خواننده باید به چه چیز برسد. اول سئوال و تعلیقی برایش ایجاد می‌کنید که "چرا سه بار مرده؟ و چه شده؟" بعد به جای پرداختن به این حس و وسئوال راوی به سراغ کتری رفته ای تا چای بخورد.
" چندتا پشه دور سرم می‌چرخند یا نمی‌دانم توی سرم. کرم ها توی سرم می‌لولند." کلمه نمی دانم از راوی یک راوی غیرقابل اعتماد می سازد چرا که نمی داند خودش و لذا نمی‌توان به بقیه گفته‌های او هم اعتماد کرد. وقتی راوی از اتفاقات دور و بر خود مطمئن نیست یعنی نمی شود بر دیگر گفته های او هم اعتماد کرد. این نوع راوی را راوی غیرقابل اعتماد گویند (unreliable narrator). اما در این جا شما نیاز به اعتماد دارید.
پایان داستان هم فقط راه را در مساله مشروب یافته تا زنده مانده اما از درون کماکان مرگ همراه اوست.
متن شما داستان نشده بلکه حسی از حرف زدن است. اندیشه را بیرون ریختن است. حرف زدن آن هم به سبکی انتزاعی است. تکرار کلمات و تصاویر خواننده را خسته می کند. حس می کنیم این همه کلمات داریم اما همچنان گویی درجا می زنیم در یک حسی از بودن با نبودن. البته این تعلیق میان بودن و نبودن را به منزله نقطه مثبت متن خود محسوب نکنید بلکه تفسیر منتقد است. متن قدرت ایجاد این تعلیق را هم حتی پیدا نکرده. کنش‌ها خیلی محکم و داستانی نیستند، معمولی و تکراری اند. همان حرف های همیشگی گرفتاری میان مرگ و زندگی، تیغ و مچ دست، سیگار و مشروب (این جا فقط مشروب) و دختری که گویی باید باشد و یا از جایی سربرسد. نیازمند نگاه جدیدی هستیم و هستید. از کلیشه‌ها فاصله بگیرید. از این نگاه های فیلسوف مآبانه و یا شبه روشنفکرانه دور شوید که با عناصر چای و قهوه و مرگ و خودکشی ودختر و... به تکرار ملتهبی از کلمات رسیده‌اند. ببخشید که نقد کمی تند شده اما نقد هم جایی حق دارد که تند شود همانطور و به همان اندازه که شما حق دارید بدتان بیاید و نپذیرید. اما صادق بودن و صادقانه حرف زدن رنگ و بوی دوستی اش بیشتر است تا چاپلوسانه گفتن این که "قلم خوبی دارید... خیلی خوب پوچی را به تصویر کشیده اید...". باید تازه باشید. باید جدید باشید. باید حرف تازه و جدیدی برای گفتن داشته باشید. سالهاست میان مرگ و زندگی دست و پا زده‌ایم و سالهاست اینها را نوشته‌اند و خوانده‌ایم و نوشته‌ایم و خوانده‌اند. الان و امروز چه برای گفتن داریم؟ حالا که ناگزیر از بودنیم چه باید بکنیم؟ باید نگاه را جدید کرد. باید حرف را جدید کرد.
آیا باید با مرگ بیرون رفت یا مرگ را در خانه جا گذاشت و رفت؟ پیشنهاد می‌کنم از کلیشه‌ها جدا شوید. تکرار نکنید تا تکراری نشوید. تلویزیون به اندازه کافی سریال تکراری دارد. این را کسی دارد به شما می‌گوید که حس میکند شما را از بقیه دوست‌تر داشته و برای همین کمی تند شده.
البته برای رسیدن به پله دوم یک نردبام ناگزیر باید بر پله اول گام نهاد و این نوع نوشته ها همان پله های ناگزیر اول هستند. حالا که تجربه کردید سعی کنید یک پله بالاتر بروید. دوست دارم در داستان بعدی تان، از این پایین شما را در پله بالاتری ببینم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت