وقتی آب از آب تکان نمی‌خورد




عنوان داستان : اصغر چاله ای
نویسنده داستان : عظیمه رضازاده

با صدای گلچهره از خواب بیدار می شود. دست و رویش را می شوید و پشت سفره می نشیند. گلچهره با همان لبخند همیشگی که بر چهره دارد لقمه ای را به طرفش می گیرد و می گوید «روزت مبارک باشه آقا معلم، این تخم مرغ محلی ها از هدیه های روز معلمِ. راستی اصغر یه پاکت هم اومده اسم تو روش هست ولی فامیلش به فامیل تو نمی خورد. نوشته برای اصغر چاله ای!» لقمه در گلوی اصغر گیر می کند. صورتش سرخ می شود و به سرفه کردن می افتد. گلچهره سراسیمه لیوان آب می آورد و به پشتش می زند. گلچهره با چشمانی نگران خیره به نگاه های پر از ترس و نگرانی اصغر می پرسد «چی شد؟ مگه اون پاکت مال توئه؟» قلبش مثل قلب گنجشک می تپد. تمام گذشته ی تلخ و دلگیرش یکباره بر سرش آوار می شود. چقدر این چند سال از گذشته اش فرار کرده بود. بیش از این تحمل این درد را نداشت. به گلچهره اشاره می کند پاکت را بیاورد. با دیدن اسم اصغر چاله ای اشک در چشمانش حلقه می زند. پاکت را باز می کند. به جز یک کاغذ که رویش نوشته بود «روزت مبارک باشد آقا معلم، تو اگر به آسمان هم بروی همان اصغر چاله ای باقی خواهی ماند! امضاء جهانگیر.»
اولین بار که اسم اصغر چاله ای را شنیدم، هفت سالم بودم. بچه های روستا اینطور صدایم می کردند. هیچ کس از اهالی خانه در این باره به من حرفی نمیزد. یک روز با جهانگیر دعوای سختی افتادم. مشت گره کردش را جلوی چشمانم می دیدم. از لای دندانهای بهم فشرده اش این جمله را شنیدم «باید همون موقع که چهل روزت بود زیر خاک تو همون چاله سقط میشدی، اصغر چاله ای.»
با صورت خونین به خانه رفتم. مادرم با دیدن سر و رویم جیغی کشید. فریاد کشیدم «یا می گویی ماجرا چه بوده یا از اینجا فرار میکنم.»
مادرم برایم تعریف کرد که «سال 52 بود. کولر نداشتیم. برای فرار از گرمایِ تابستانِ جنوب، به نخلستان پناه می بردیم. تابستان را در کَپَر زندگی می کردیم. تازه چهل روزت شده بود. دم دم های صبح بود. خواب و بیدار دستم را به طرفت دراز کردم. در جایت نبودی. جیغ کشیدم. بر سر میزدم. با خودم میگفتم گرگ بچه ام را برده. همهمه ای در بین کَپَرها بلند شده بود. همه فانوس به دست به دنبال تو می گشتند. صبح شده بود. پدرت رفت که به پاسگاه خبر دهد. در راه رفتن به پاسگاه بود که متوجه دست و پا زدن چیزی در زیر خاک می شود. در چاله ای در زیر خاک زنده زنده دفنت کرده بودند. از آن روز به بعد این قصه نقل مردم روستا بوده تا به امروز. بعدها فهمیدیم عمه ی جهانگیر که زن نیمه دیوانه ای بود به خاطر کینه ای که از پدرت داشت تو را دزدیده و آنجا چال کرده بود.»
از اینکه قصه را برای گلچهره تعریف کرده احساس سبکی می کرد. نفس عمیقی می کشد. یاعلی می گوید و راهی کلاس درس می‌شود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم عظیمه رضازاده سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اجازه بدهید داستان را از عنوانش و بعد، از اولین سطرها بازبینی و اندکی بررسی کنیم. اسم داستانتان را اصغرچاله‌ای گذاشته‌اید. می‌دانید روشن‌ترین پیامی که این اسم به مخاطب می‌دهد چه پیامی است؟ این عنوان به خواننده خبر می‌دهد که قرار است با داستانی شخصیت‌محور رو‌به‌رو باشد. استفاده از اسم شخصیتِ محوری، هم در ادبیات داستانی سابقه دارد و هم در سینما و تئاتر و هم در تلویزیون. اگر حافظه‌تان را مرور کنید قطعا به فهرستی از این دست آثار خواهید رسید؛ به عنوان مثال مادام‌بوواری، گتسبی بزرگ، جین‌ایر و ...فیلم‌های لیلا، سارا، پری، هامون و...پس وقتی از اسم شخصیت استفاده می‌کنید، در واقع در حال کُد دادن به خواننده هستید و به ویژه در مورد شخصیت‌پردازی در خواننده انتظارویژه‌ای ایجاد می‌کنید و سطح توقع او را در این زمینه بالا می‌برید. اما اصغرچاله‌ای دراین اثر شخصیت قوام یافته‌ای نیست و به هیچ وجه انتظار خواننده را برآورده نمی‌کند که در ادامه به تعدادی از مشکلات اثر اشاره خواهم کرد. پس تا اینجای کار یادتان باشد که فقط اسم‌های متفاوت یا لقب‌های عجیب و غریب عامل شخصیت‌پردازی نیستند و به تنهایی نمی‌توانند داستان را نجات بدهند و به خاطر داشته باشید که اسامی متفاوت زمانی کارکرد درستی دارند که با شخصیت‌پردازی درست وجاندارداستانی همراه شوند وگرنه در حدو اندازه همان اسم باقی می‌مانند. حالا این اصغرچاله ای چه کسی است؟ در اولین صحنه یا به اصطلاح در افتتاحیه، او را می‌بینیم که خوابیده است و با صدای همسرش بیدار می‌شود. همسرش خبر می‌دهد که بسته‌ای برای او رسیده است اما اسم گیرنده را اصغرچاله‌ای نوشته‌اند و همراه بسته یادداشتی است که آن را کسی به اسم جهانگیر امضا کرده است. آقای معلم اندکی پریشان می‌شود و به ناچار ماجرای درگیری‌ خودش و جهانگیر را در دوران نوجوانی‌ تعریف می‌کند و بعد توضیح می‌دهد که چرا بعضی اهالی از بچگی اسم او را اصغرچاله‌ای گذاشته بودند خوب بعدش چی؟ بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد بلند می‌شود و راه می‌افتد می‌رود سرکارش. می‌دانید چرا؟ برای اینکه واقعا هیچ اتفاقی نیفتاده است. یعنی هیچ اتفاق داستانی نیفتاده است. یک نفر خاطره‌ای را برای همسرش تعریف می‌کند و می‌رود سرکارش. نه کشمکشی شکل می‌گیرد و نه کششی به وجود می‌آید. خبری که به آقای معلم می‌رسد تنها برای لحظاتی او را به هم می‌ریزد اما درجهان داستان آب از آب تکان نمی‌خورد و همه چیز دست‌نخورده سرجایش باقی می‌ماند؛ درحالیکه داستان به ماجرایی نیاز دارد که پیچ و تاب تازه‌ای در مسیر یکنواخت و بی‌نوسان زندگی آدم‌های داستان ایجاد کند؛ به عدم تعادلی نیاز دارد که جهان داستان را و آدم‌های آن را به چالش بکشد، دنیای ذهنی و روحی‌شان را و زندگی‌شان را دگرگون کند. نکتۀ دوم که پیش‌تردر بخش عنوان داستان به آن اشاره کردم توجه به اهمیت شخصیت‌پردازی است. نه تنها اصغرچاله‌ای به معیارهای شخصیت‌پردازی نرسیده است بلکه تکلیف جهانگیر و عمۀ جهانگیر هم اصلا معلوم نیست. روابط علت و معلولی هم لنگ می‌زنند. مخاطب نمی‌داند انگیزۀ جهانگیر از نوشتن آن یادداشت چیست؟ مثلا از سرِ رفاقت و به یاد گذشته برای دوست چندین و چندساله‌اش یادداشت فرستاده است؟ و یا قصد آزار او را داشته است و کادو و یادداشت، پیک دشمنی و کینه و انتقام است؟ دلیل دشمنی عمۀ جهانگیر با پدر اصغر چه بوده است؟ چه اتفاقی بین آن‌ها افتاده که عمۀ جهانگیر را واداشته تا نوزاد را ببرد و زنده به گور کند؟ هر خبری را نمی‌شود در دل متن نشاند مگرآنکه برای طرح آن منطق داستانی باورپذیری وجود داشته باشد. ممکن است پاسخ این پرسش‌ها برای خود شما روشن باشند اما برای خواننده روشن نیستند چون متن باید پاسخگوی پرسش‌های اساسی باشد و نیست. جدی‌ترین پیشنهادم مطالعۀ فراوان داستان‌های خوب است و تلاش و تمرین بسیار زیاد. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت