اشتباه بزرگ: نوشتن درباره شخصیت‌ها و مکان‌هایی که بیرون از چارچوب فرهنگ و زبان نویسنده‌اند



عنوان داستان : یک جلسه فوق سری

برای آخرین بار چهره‌‌ی پسرک غرق خوابش را می‌نگرد. با لبخندی بر لب کلاه نظامی‌اش را بر سر گذاشته، به سمت درب خانه به راه می‌افتد. ظرف غذای ناهار را از همسرش می‌گیرد و سعی می‌کند آخرین توصیه‌ی او برای خرید تمشک کوهی در هنگام بازگشت از ماموریت یک روزه‌اش را به خاطر بسپرد. از ماه قبل سمت او بعنوان راننده‌ی خصوصی ژنرال الکساندر مولر ارتقا یافته و یکی از وظایف او این است که هر دو هفته یکبار، ژنرال را به کلبه‌ای واقع در کوهستان برساند تا او بتواند با مشاور اعظمش یک جلسه‌ی فوق سری داشته باشد.
*****
نمای کلبه از دور در دیدرسشان قرار می‌گیرد. از آینه ژنرال را می‌بیند که کلاه نظامی‌اش را بر سر گذاشته و مثل هر بار دیگر خیلی خشک و جدی به روبرو خیره شده است.
*****
ساعتی از ورود ژنرال به کلبه می‌گذرد. حس می‌کند که ناسازگاری صبحانه‌ی صبح به معده‌اش دیگر قابل تحمل نیست و باید هر چه زودتر اجابت مزاج کند. با اینکه می‌داند خروج او از ماشین خلاف مقررات این ماموریت است اما به ناچار سعی می‌کند کارش را لابلای درخت‌ها بصورت مخفیانه و با سرعت انجام دهد. هنوز کارش را به اتمام نرسانده که متوجه درختان تمشک کوهی اطرافش می‌شود. چه منظره‌ی زیبایی! دلش غنچ می‌رود برای چهره‌ی پسرکش که امروز تولد 5 سالگی‌اش است. در یک تصمیم آنی، سعی می‌کند به آرامی اطراف کلبه بچرخد تا ببیند تمشک کدام درختچه رسیده‌تر است.
بدون اینکه خواسته باشد الان نزدیک ایوان کلبه لابلای انبوه درختانی پر شاخ و برگ ایستاده و صدای صحبت افراد را بوضوح می‌شنود. بعنوان یک افسر نظامی کنجکاو می‌شود که ژنرال مولر از کدام اتفاق مهم پیش رو چنین غرورآمیز و هیجان زده خطابه می‌کند. جایی که ایستاده کاملا خارج از دیدرس آن‌هاست پس با خیال راحت و به آرامی می‌نشیند و به محتوای گفتگوی افراد در جلسه‌ی فوق سری گوش می‌سپرد. فقط سه نفر هستند؛ ژنرال مولر و یک زوج مسن که از لحن مکالمه‌شان با ژنرال می‌توان استنباط کرد که با او نسبت خانوادگی داشته باشند تا اینکه صرفا مشاورانش باشند! جمله‌ای که زن با صدایی ظریف و خسته خطاب به پیرمرد گفته در سرش پژواک می‌شود؛ آدولف فکر می‌کردی یه روز الک کوچولوی ما چنین افسر شجاعی بشه! برای لحظاتی فکر می‌کند تا از تاریخ امروز ۵ آوریل ۱۹۸۰ مطمئ
ن باشد! برگ‌ها را به آرامی کنار می‌زند و سعی می‌کند به چهره‌ی نحیف پیرمرد که آدولفش خوانده‌اند دقیق‌تر بنگرد. آخر مگر می‌شود؟! برای لحظه‌ای حس می‌کند به صحنه‌ی یک نمایش تاریخی چشم دوخته. چشمانش را می‌بندد. یادآوری کودکی غرق در بدبختی‌اش زیر زبانش را تلخ می‌کند. امان از صدای خنده‌ی ژنرال مولر و آن پیرمرد بدحال!...اصلا متوجه نمی‌شود که تمشک‌های رسیده توی دستانش را فشار داده و حالا هر دو دستش کبود است...مثل همه‌ی روزهای کودکی‌اش که در فراق والدینی گذشته که در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم به دست ارتش نازی کشته شده بودند


و حالا... . سعی کرد بخودش مسلط شود. بی‌شک این شبح یک واقعیت تاریخی است که پیش چشمانش جان گرفته. جلسه رو به انتها است و او بایستی دستانش را پاک کرده، در قالب یک افسر راننده فرو رفته و زودتر از ژنرال به داخل ماشین برگردد.
ذهنش اما میدان پیاده نظام خاطراتش شده و پسرکی که در جایگاه ایستاده و ناموزون بر طبل می‌کوبد. دلش نمی‌خواهد که فرزندش هم مثل خودش بزرگ شود. بله دقیقا این همه‌ی چیزی است که برای عزیزترین آدم زندگی‌اش می‌خواهد. اما چکاری از دست او بر می‌آید؟!....آشفتگی، استیصال و شاید جنون توصیف بهتری از حال این لحظه‌اش است. چهره‌ی پیرمرد همچون -یک کابوس- تمام ذهنش را خونین می‌کند! اگر اشتباه کرده باشد؟!! ذهنش از پردازش ارتباط ژنرال مولر و این چهره‌ی آشنا و موضوع صحبتشان که شروع یک جنگ جهانی دیگر است عاجز می‌ماند. تصویر روبرو چاره‌ای جز مسخ شدن برایش باقی نگذاشته. پیش از حرکت به سمت ماشین دست ژنرال مولر را می‌بیند که مقتدرانه بالا می‌رود و "های هیتلر"!....بعد از آن فقط صدای ممتد سوت است...تصویر چهره‌ی پسرش، همسرش، و خودش در آن شب‌های سرد زمستانی که در کوچه به صبح رسانده و نمی‌فهمد که کی شروع به تیراندازی کرده است.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
نگارنده گرامی سلام.
«واقعیت» در زندگی روزمره و جهان پیرامون ما، بسیار متفاوت است با آنچه که ما می‌خواهیم در جهان «متن» روایت‌اش کنیم و از سویی دیگر، باید آنقدر شبیه وقایع جهان پیرامونی باشد که مخاطبِ هم‌زبانِ ما یا غیرِ هم‌زبانِ ما [کسانی که ترجمه آثار ما را می‌خوانند یا قرار است که بخوانند] نتواند بر آن خُرده بگیرد یعنی «باورپذیری» آن را زیرِ سؤال ببرد. برای «باورپذیر ساختن روایت»، تجربه‌‌ی زیستی و زبانی لازم است و دوری از این دو تجربه، «بازی روایت» را به «باختِ یک‌طرفه‌ی نویسنده» منتهی می‌کند حتی اگر خواسته باشد با توجه خوانده‌های خود، واقعیت را روایت کند. «نوشتن درباره شخصیت‌ها و مکان‌هایی که بیرون از چارچوب فرهنگ و زبان نویسنده‌اند» از نظر من اشتباه است چون در همان اولین قدم، مخاطب می‌فهمد که نویسنده نه تجربه‌ی زیستی این کار را دارد نه تجربه زبانی و فرهنگی آن را نه «تجربه بیانِ هنریِ مسبوق به حافظه‌ی جمعیِ هنریِ آن زبان» را. می‌توانید بپرسید که مگر مهم است مخاطب بفهمد یا نفهمد؟! کار هنری مثل بازی پوکر است! پوکرباز موفق کسی‌ست که واقعیتِ «ورق‌هایی که در دست دارد» همیشه «پوشیده» باشد یعنی پوکرباز برنده، حتی موقعی که «دست خوبی ندارد» رقبا نباید متوجه این امر شوند. کار هنری، یک «بازی»ست در واقع از نوع پیچیده آن است همان معنایی که اریک برن [اریک برن (به انگلیسی: Eric Berne) ‏ (۱۰ می۱۹۱۰ – ۱۵ ژوئیه ۱۹۷۰) روانپزشک آمریکایی کانادایی است. او به عنوان مبدع تحلیل رفتار متقابل شهرت دارد. به گفتهٔ اریک برن «بازی‌ها» عبارت‌اند از: یک سلسله مراوده‌ها که بین افراد و برای ارتباط برقرار کردن به کار می‌روند. تمام اعمال متقابل انسان‌ها طبق بازی‌های مرسوم و آدابی که از دل این بازی‌ها بیرون آمده، انجام می‌شود و اصولاً می‌توان گفت تمام رفتارهای اجتماعی و گاهی خصوصی انسان‌ها، بازی است] پدر رفتارشناسی مدرن در کتاب «بازی‌ها» درباره‌اش نوشته و خواندنش را به نویسنده‌ای -چه نوآمده چه حرفه‌ای- به‌شدت توصیه می‌کنم. ما به عنوان نویسنده، باید قادر باشیم که همیشه «واقعیت» را در «بازسازی و بازروایی آن» طوری جلوه دهیم که مخاطب، قادر به «خواندنِ دست ما» نباشد! در پیام برای منتقد نوشته‌اید: «پیشاپیش از توجه شما منتقد عزیز نسبت به این کار متشکرم. حتما کامنت شما برای من بسیار راهگشا خواهد بود. این داستان تکلیف کلاس داستان نویسی من با موضوعی مشخص بوده است!» واقعیت، آن است که نقد کردن یک تکلیفِ کلاسی یکی از دشوارترین کارهای جهان است مخصوصاً اگر آن تکلیفِ را من به هنرجو نداده باشم! فرض کنید که من نه در جنگ جهانی دوم که در جنگ هشت ساله خودمان نبوده باشم و بخواهم از خط مقدم یا خط دو یا خط سه یا موشکباران شهرها بنویسم؛ بازی را از پیش باخته‌ام! عدم تجربه‌ی زیستی گاهی حتی نتایج خنده‌داری را رقم می‌زند [که خوشبختانه در متن شما، چنین نتایجی قابل جستجو و یافت نبود] هنگامی که در بهمن 57، حکومت پهلوی دوم سقوط کرد، عده‌ای از فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسانِ سینمای بدنه ایران که آن موقع به «فیلم‌فارسی» [فیلمفارسی اصطلاحی است که اولین بار توسط هوشنگ کاووسی در مجله فردوسی برای سینمای عامه‌پسند ایران به کار برده شد و مثال معروف آن فیلم شاباجی خانم است. این اصطلاح به معنای محصولی سینمایی است که مولفه‌هایی همچون داستان‌پردازی عجولانه، قهرمان‌سازی، رقص و آواز کاباره‌ای بدون ارتباط به داستان، نبود روابط علت و معلولی، عشق‌های غیرواقعی، حادثه‌پردازی و غیره دارد. این فیلم‌ها عموماً با گرته‌برداری از سینمای هالیوود و بالیوود و در فضایی ایرانیزه ساخته می‌شدند. کاوسی با ساختن «واژه- اصطلاحِ» کاربردی فیلمفارسی، توانست ضدگفتمانی را در برابر گفتمان مسلط آن روزهای سینمای ایران که از دورهٔ شروع مجدد در سال ۱۳۲۷ توسط کسانی مثل اسماعیل کوشان، تماماً در حوالی «فیلمفارسی» سیر می‌کرد ایجاد کند. او اصرار می‌کرد که فیلمفارسی را باید سر هم نوشت و دلیلش هم این بود که می‌خواست از به‌هم‌آمیزی این دو، مفهوم جدیدی ارائه کند. ویژگی‌ها: روایت؛ این آثار مبتنی بر تصادف‌های باورنکردنی، چرخش‌های داستانی محیرالعقول و سوءتفاهم‌های اغراق‌آمیزند. طنزی دارند که در بهترین حالت ساده‌لوحانه و در بدترین حالت سخیف و توهین‌آمیز است، در حالی که تعلیق و اضطرابشان بیش‌تر به کمدی پهلو می‌زند تا یک هیجان سینمایی حساب شده. شخصیت‌ها؛ آدم‌های این فیلم‌ها با وجودی که از تیپ‌های آشنای اجتماعی آمده‌اند معمولاً در حد همان تیپ می‌مانند و دروغین‌تر از آنند که به عنوان یک انسان صاحب هویت فردی جدی گرفته شوند. موقعیت‌ها؛ تضاد طبقاتی که با عشق حل می‌شود و آن نزاع بی‌پایان سنت و مدرنیسم که معمولاً به نفع سنت به سرانجام می‌رسد. شکل ساخت فیلم‌ها؛ بر اساس کلیشه‌های موفق و ستاره‌های محبوب آخرین فیلم یا بازسازی فیلمفارسی‌های دیگر یا آثار موفق سینمای جهان. معمولاً هیچ چیز در آن‌ها تازه نیست] مشهور بود مصمم شدند که درباره مبارزاتی که علیه حکومت پیشین شکل گرفته بود، فیلم بسازند در یکی از این فیلم‌ها که در سال 58 اکران شد، عده‌ای از مبارزانی که علیه حکومت پهلوی اسلحه به دست گرفته بودند مصمم می‌شوند که وارد عمل شوند و یکی از آنها می‌گوید: «باید عملیات زیرزمینی خودمان را شروع کنیم!» صحنه بعد، همان آدم‌ها را می‌بینیم که قد خم کرده‌اند و برای آغاز مبارزه، دارند وارد «زیرزمین» همان خانه می‌شوند! شاید الان، این موارد به لطیفه شبیه باشند اما آن موقع واقعاً اتفاق افتاده‌اند. موقعی که جنگ 8 ساله شروع شد، بسیاری از کسانی که در تهران نشسته بودند و می‌خواستند درباره جنگ بنویسند، مکانِ داستان‌شان نام و نشانی نداشت چون حتی نمی‌دانستند که خط یکِ ما کجاست، خط دوی ما کجاست! چون تجربه‌ی زیستی نداشتند علاوه بر اینکه اطلاعات لازم را هم نداشتند. اطلاعاتِ لازم البته از تجربه‌ی زیستی جداست.
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت