متن را زیادی سنگین نکنید.




عنوان داستان : منافات
نویسنده داستان : جمشید دلایی میلان

این داستان ویرایشی از داستان «منافات» می باشد.

نشسته بودم،روی یک تخته سنگ آسمان تیره و ابری بود اما باران نمیبارید پاهایم را روی زمین دراز کردم و به آسمان خیره شدم که صدای پای آمدن کسی را شنیدم و به سوی صدا نگاه کردم مردی جوان بود با ظاهری خسته که یک پیراهن چرک گرفته ی کهنه که رنگش معلوم نبود و یک شلوار پارچه ای سیاه و کثیف که بر اثر نشستن یا دویدن زیاد به سمت بالا تا خورده بود و به همان حالت مانده بود،یک جفت هم دمپایی به پا داشت که کف یکی از آن ها تقریبا کنده شده بود و وقتی پایش را بالا می آورد کاملا از آن آویزان میشد اما او به طرز شگفت انگیزی تعادلش را حفظ میکرد و طوری دقیق گام برمیداشت که انگار پوتین مخصوص رژه به پا کرده است ،نزدیکتر که شد چهره اش را نگاه کردم صورتی لاغر داشت با پیشانی بلندی که بالای آن چند تار مو مثل سبزیجات پلاسیده چسبیده بود و زیر آن هم دو چشم گود افتاده میدرخشید.به سمت من آمد و گفت:سلام
-سلام ،خوبی؟
-نوکرتم سلامت باشی...میگم یه سوال
-بله؟
-شما میدونی من به چی فکر میکنم آره؟
-نه، از کجا باید بدونم؟
-هه هه اخه ظاهرت جوریه که فکر کردم میدونی ولی خوبه که نمیدونی...من به چیزایی فکر میکنم که هرکسی بفهمه یا مثل من بهش فکر کنه دیگه نمیتونه راحت زندگی کنه...
من به آسمان نگاه کردم ، تیره تر شده بود اما باران نمیبارید،سرما را در ساعد پاهای لختم احساس کردم خواستم خودم را کمی جمع کنم اما وقتی پاهایم را از روی زمین به سمت خودم کشیدم کف یک لنگه از دمپایی ام از آن کنده شد و روی زمین افتاد، دستم را دراز کردم و آن را برداشتم و نگاه کردم ... یک چیز عجیب بود اما من آن لحظه متوجهش نشدم، یادم افتاد که باید جواب او را بدهم، نگاهی بهش انداختم و گفتم: مگه به چه چیزایی فکر میکنی؟
-هه هه هه هه نوکرتم هستم،من فکر میکردم خودت میدونی ولی حالا که نمیدونی منم بهت نمیگم اینجوری بهتره نمیخوام زندگیتو خراب کنم ،هه هه نوکرتم
-ببین تا وقتی کاری نکنی یا حرفی نزنی افکارت پیش خودت محفوظه و قرار نیست زندگی خودت یا کس دیگه ای رو خراب کنه
-نه ، یعنی آره ولی میدونی چیه؟من و تو که نداریم، راستش من عادت دارم قبل از این که کاری بکنم یا حرفی بزنم بهش فکر میکنم،خیلی فکر میکنم ،هه هه توام همینجوری هستی آره؟اگه دوست نداری جواب نده ،نوکرتم.
باز هم یک چیز عجیب بود اما من نمیفهمیدم ،
برای فکر کردن به آسمان و ابرهای سیاهش که چنگ در چنگ یکدیگر غرش میکردند نگاه کردم که صدای کس دیگری را شنیدم ،از آنطرف یک نفر با تکرار جمله ی:ولش کن ، ولش کن.! پیش می آمد.مردی جوان بود با لباس مجلسی و مرتب و یک جفت پوتین چرمی مشکی، عجیب اینکه طوری راه می رفت که انگار او آن دمپایی های پاره را به پا دارد!درست مثل آدم هایی که به هوش خود نباشند حرکات دست ها و پاهایش در راه رفتن اصلا هماهنگ نبودند،وقتی به ما رسید رو به جوان دیگر کرد و گفت:ولش کن دیگه ،چی میگی تو با اون افکارت؟بذار راحت باشه
بعد رو به من کرد و ادامه داد:ببینم تا قبل از اینکه این آقا بیاد به چی داشتی فکر میکردی؟
خواستم فکر کنم و جوابش را بدهم اما خیلی زود گفتم: فکرو نمیدونم فقط میدونم که منتظر باریدن بارون بودم
-خب پس چرا این چترو نمیگیری؟
ناگهان دستش را پیش آورد و یک چتر مشکی را به من نزدیک کرد ،به محض اینکه چتر را از او گرفتم دیدم که لباس هایش خیس آب است و باران زمین را کامل گل آلود کرده همه جا طوری بود که انگار باران از ساعت ها پیش میباریده اما نه من و نه آن مرد جوان متفکر هیچکدام ذره ای خیس نشده بودیم .
بعد خودش کنارم نشست و با اشاره ای به دستم گفت:کفشتو چرا نمیپوشی؟
دستهایم را نگاه کردم یک پوتین چرم مشکی در دست داشتم ،با خودم گفتم همه چیز عجیب است.و بعد خم شدم و کفشم را به پا کردم در عین حین جوان متفکر هم آرام آرام نوای (من نوکرتم ، نوکرتم هستم) را شروع کرد و راهش را گرفت و رفت و همچنان که میرفت سرش را برمیگرداند و مرا نگاه میکرد و میگفت:نوکرتم.
آدم عجیبی بود خیلی عجیب و شاید هم جالب.
در همان لحظه کنار دستی ام گفت:ولش کن ،اون همیشه همینجوریه...هه هه ولش کن دیگه
جواب دادم:چشم ، نوکرتم هستم
و بعد هر دو بلند شدیم و هر کدام به مسیری رفتیم ،من به دنبال آن جوان متفکر و او هم به سمت مخالف ما،صدایش را قبل از اینکه از هم دور شویم میشنیدم که با خودش میگفت:خب ولش کن...هه هه..عه میگم ولش کن،ولش کن دیگه..
من نگاهی به پاهایم انداختم و با خودم فکر کردم که چقدر خوش شانس هستم که این ابرهای سیاه هنوز قصد باریدن نکرده اند وگرنه راه رفتن با آن دمپایی پاره روی زمین گل آلود سخت تر هم میشد،هرچند داشتم سعی میکردم که در آن ماهر بشوم.فکر کردم اگر تا قبل از شروع بارش باران به صورت مداوم و بدون استراحت راه بروم احتمالا مهارت کافی را به دست می آورم و بعد به آسمان خیره شدم و سعی میکردم زمان دقیق شروع بارش باران را حدس بزنم... در همین افکار بودم که سر راهم به کسی برخوردم ،مرد جوانی روی تکه سنگی نشسته بود و به آسمان خیره شده بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
گویا اصراری برای عدم استفاده از نقطه در انتهای جملات دارید. این ایده خوبی است بهرحال. هر چیزی که نرم شکنی کند و تازه باشد خوب است. استفاده نکردن از نقطه هم ایده‌ای است و قابل توجه.
در مورد زبان داستان برای شما نمونه‌هایی را مثال زده بودم و منظورم این نبود که فقط همان نمونه ها را عمل کنید. منظورم در تمام داستان بود که می‌توانید به این ترتیب و بر اساس این الگو در کل داستان عمل نمایید. معمولاً نمونه هایی از سوی منتقد ذکر می‌شود و نویسنده باید در تمام اثر به دنبال این نمونه ها بگردد و اصلاحات لازم را انجام دهد. منتقد به عنوان ویراستار عمل نمیکند. برای مثال اغلاط دستوری را اصلاح نکرده‌اید: " مردی جوان بود با ظاهری خسته که یک پیراهن چرک گرفته ی کهنه که رنگش معلوم نبود..." این جمله به نظر ناقص است. وقتی از "که" استفاده کرده اید یعنی جمله معترضه ای دارید به آن می افزایید. اما این جمله تمام نشده و فعل ندارد. فعل "بر تن داشت" و یا "تنش بود" باید استفاده می‌شد. در بقیه جمله شما چنین فعلی ندارید. اگر به جای "که" از کلمه "با" استفاده کرده بودید مشکل رفع شده بود اما در اینجا ساختار ناقص است.
این هم از نقد قبلی من است: "نزدیکتر که شد چهره اش را نگاه کردم صورتی لاغر داشت...". وقتی می‌گویید صورتی لاغر داشت یعنی او را دیده‌اید پس دیگر نیازی به گفتن "نزدیکتر شد... نگاه کردم..." ندارید.
اما گویا این اصلاح را انجام نداده‌اید. اگر به آن باور ندارید اشکالی ندارد به هر حال نظر شمای نویسنده مهم است گرچه در داوری ها و جشنواره ها چنین مواردی مورد توجه منتقد و داور می تواند باشد. اما اگر حواس‌تان نبوده که انجام دهید. یک چک لیست همیشه داشته باشید و اصلاحات را بر اساس آن چک لیست انجام دهید این طوری چیزی از قلم نمی افتد و فراموش نمی شود.
زبان راحت متن را عجیب نکنید. در این جا" ناگهان دستش را پیش آورد و یک چتر مشکی را به من نزدیک کرد". هیچ وقت نمی گوییم چیزی را به من نزدیک کرد. خیلی راحت بگوئید چتری را به طرفم گرفت یا چتری را به من داد. در کل خیلی جملات واقعی تری می شود به کار برد به جای آن که بگوییم چتری را به من نزدیک کرد. در چنین موقعیتی بعید است که هرگز این فعل استفاده شود. توجه شما به زبان کمی باید بیشتر شود. کافی نبودن توجه شما به زبان در این جا خودش را نشان داده: "کفشم را به پا کردم در عین حین جوان متفکر هم ...". هرگز از مرور متن خود غافل نشوید. به احتمال منظورتان "در این حین " بوده است.
پایان بندی اما جالب شده. یک حرکت دایره‌ای که راوی گویا به خودش بازگشته. چنین پایان بندی‌هایی معمولا برای مخاطب جدی جذابیت دارد.
بقیه حرفها طبیعتا همان هایی است که قبلا در مورد داستان اول گفته شده. فقط در مورد اضافه کردن شخصیت سوم باید گفت این شخصیت خیلی داستان را جلو نبرده. تنها چیزی که متن فعلی را بهتر کرده آن پایان بندی دایره‌ای است که می‌توانست در داستان اول هم روی دهد. به نظر همان داستان اول را با این پایان بندی همراه کنید بهتر باشد. البته این دیگر سلیقه است و می توانید شخصیت سوم را حفظ کنید. منظور از این که شخصیت سوم داستان را پیش نبرده این نیست که حرفی نداشته یا ایده ای مطرح نشده بلکه منظور این است که ایده و حرف او خیلی داستان را خاص‌تر نکرده. همان تعامل دونفره در داستان اول بیشتر در چشم بود. خیلی هم نباید متن را سنگین کرد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت