ویرایش و ویرایش و باز هم ویرایش.



عنوان داستان : مشکل گشا

این داستان ویرایشی از داستان «مشکل‌گشا» می باشد.

محرم و صفر و عاشورا و اربعین نمیشناخت .
آبی‌بی تا دلش هوایی میشد و به قول خودش، ایمام حسین بُنگش میداد ، سریع ، مینار سیاهش را روی صندلی چوبی آبابای خدابیامرز می انداخت و میرفت پیِ ملاکرم که دو تا کوچه بالاتر مینشست.
تا ملا برسد کتری اش قل آمده بود و بساط چای شیرینش به راه بود.
همین فلاسک چای بود و منبرچوبی و مینار سیاه. همین . و گاهی همسایه و آشنایی که اتفاقی گذرشان به آنجا میفتاد
یک قاب عکس قدیمی هم بود که همیشه کنار خودش به دیوار تکیه میداد . عکسی قدیمی که زیرش نوشته بود مفقودالاثر ...
ما که معنی‌اش را نمیفهمیدیم .
هر بار از آبی‌بی معنی مفقودالاثر را میپرسیدم به بند در حیاط اشاره میکرد و میگفت یعنی چه خواب باشم چه بیدار ، هیچ وقت پشت در نمیمونه و پشت بندش بغض میکرد.
این بند هم حکایتی داشت برای خودش. یک تکه پارچه دراز که از قفل در با سوراخی که روی در شده بود بیرون فرستاده شده بود و خیلی‌ها بی اذن و اجازه بند را میکشیدند و میامدند داخل.


در خانه اش همیشه چهارطاق بود .
اما عادت نداشت برای روضه امام حسین درِ خانه کسی برود. میگفت امام حسین خودش، سینه‌زنش را دعوت میکند .‌
میدانستم که آرزو داشت موقع روضه، صدای تَک‌تکِ در بیاید . همیشه دعا دعا میکردم که کسی باشد بنشیند پای منبر بی رمقِ ملاکرم و رونق بدهد به روضه‌اش که هیچ، شبیه بقیه روضه ها نبود.
البته هیچ وقت هم نشد که خودش و آن قاب تنها پامنبری ملا باشند.


ما بچه ها هم که سرمان به بازیگوشی‌مان گرم بود و نمیدانستیم چه به چه وصل میشود توی این منبرهای کوتاه و بلند.

تنها دلخوشی‌مان ، چای بعد از روضه بود که آبی‌بی توی استکان‌های لِنگ‌لنگِ کمرباریکش برایمان میریخت.
پیرزن، دلش که حسابی سبک میشد و ملاکرم و همسایه‌ها را راهی میکرد، چند تکه زغال می انداخت توی آتش گردان و مینشست کنار فلاسک آب گرم و چای و کاسه بزرگ استیلی که استکان ها را داخل آن میشست.
مینشست و با حوصله برایمان چای دو رنگ میریخت و انگار سحر و جادو میکرد چشممان را.
آخرچطور میشد سیاهی چای با سفیدی آب مخلوط نشود . با عقل بچه‌گانمان جور در نمی آمد. و مطمئن بودیم آبی‌بی یک وِرد و جمبل و جادویی میخواند روی آن.

طولی نمیکشید که شکر ته استکان وسوسه‌مان میکرد و با قاشق چای خوری می‌افتادیم به بخت چای جادویی و بی‌هوا استکان را هورت میکشیدیم و میرفتیم پی بازی‌مان.

یک غروبی نمیدانم آبی‌بی بُنگ امام حسین زد یا امام حسین بنگش داد که اینطور هراسان ، مینارش را دور سرش پیچید و رفت پی ملاکرم ‌. نمیدانم چش شده بود . حالش مثل همیشه نبود.
مثل همیشه زودتر از ملاکرم آمد و مینار کهنه‌ای را پهن کرد روی صندلی .
خودش بود و ملاکرم و بساط چای و یک مشت مشکل‌گشا .
این نخود و کشمش‌ها فقط روزهای خاصی پایشان به روضه‌های آبی‌بی باز میشد .
روزهایی که مشکل‌گشا بود ،سر وصدای روضه همیشه بیشتر بود.
ما هم عادت کرده بودیم به این نخود و کشمش ها میگفتیم مشکل‌گشا . بی آنکه معنی‌اش را بفهمیم .
تنها چیزی که میفهمیدیم مزه شور و شیرین آن بود .
آن روز ، آبی‌بی قاب عکس را مثل یک نوزاد، توی بغل گرفته بود

هر چه توی دلم دعا کردم ،هیچ همسایه ای در حیاط را نزد که نزد. میدانستم آبی بی غصه دار است .

همیشه میگفت برکت روضه حسین ،به سینه‌زنش هست.

ملاکرم که روی صندلی نشست ‌ناله صندلی درآمد. هنوز سلام نداده بود به حسین که آبی بی سرش را زیر چادرِ وِیلش انداخت و از صدای هق هق‌ش چهارستون بدنش به لرزه افتاد.
ما که از صدای نخراشیده و نتراشیده ملا چیزی دستگیرمان نمیشد . ولی آن روز از پشت پنجره، همه‌مان برای تنهایی آبی‌بی به گریه افتادیم و دل و دماغ بازی نداشتیم.
آمدیم و چهارزانو نشستیم گوشه دیوار، ملا نشسته بود روی منبر چوبی اش با آن عبای قهوه ای شلخته که همیشه خدا هم از کتف چپش آویزان بود و نوحه قدیمی میخواند با صدای تودماغی‌اش و خودش هم مثل بچه ها به گریه افتاده بود .
بی اختیار شروع کردیم به سینه زدن .نمیدانستیم چه میگفت و چه میشود ولی آهنگش آتش به دلمان انداخته بود .
صدای هق هق آبی بی داشت آرامتر میشد و سه ضرب روی پاهایش میکوبید برای حسینی که وقت و بی وقت بُنگش میداد .
ملا رفت با همان حرف همیشگی‌ش: مروا همه سال .دائمی باشین .‌..
زغال‌ِ توی منقل گر گرفته بود و آبی‌بی کوزه قلیانش را از نو پر از آب میکرد .
کسی بند در حیاط را کشید . بند دل آبی‌بی پاره شد و کوزه از دستش افتاد.
چند مرد هیکل‌دار با لباس سبز و کلاه امدند داخل. جعفر موجی هم پشت سرشان یااالله گفت و داخل شد. جعفر حال و اوضاع درستی نداشت . همه محل میگفتند موجی شده. یک بار از آبی‌بی پرسیدم موجی یعنی چه؟
صورتش توی هم رفت و گفت دیگه این حرف زشت رو تکرار نکن .
نشستند لبه تارمه . جعفر موجی جلوتر آمد و چیزهایی آهسته در گوش آبی‌بی گفت . آن چند مرد کلاهشان را از سر درآوردند و به گریه افتادند. آبی‌بی هیچ نمیگفت. فقط کمی خمیده شد و چادرش را روی صورتش کشید .
صدای گریه مردها به هوا رفت بی آنکه ملاکرم روی منبر چیزی بخواند .
چه گفتند و چه شد ما نفهمیدیم. اما آبی‌بی با قد خمیده‌اش بدرقه‌شان کرد و بند در را کشید داخل .
صدای اذان مغرب حاج خیرالله پیچید توی حیاط .

آبی‌بی کوزه قلیانش را از نو پر از آب کرد و روی زغالهای خاکستر شده کمی اسفند ریخت


چشمش افتاد به ما که گوشه دیوار تکیه زده‌ایم .
.اثری از آن پیرزن قبل روضه نبود همه وجودش آرام آرام بود. سرمان را تک به تک بوسید و همینطور که برایمان چای شیرین جادویی‌اش را درست میکرد، گفت :دائمی باشین‌‌‌ ننه ...
پرسیدم: آبی‌بی ،دائمی باشین یعنی چی؟
قاشق چای خوری را گذاشت توی نعلبگی و گفت: یعنی شیرینی چایِ ایمام حسین همیشه توی دلتون بمونه .

بوی زاغدینشِ توی منقل، توی سر کله‌مان پیچید و مشت کودکانه‌مان پر بود از مشکل‌گشا.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ممنون از ویرایش داستان. خیلی مهم است که نویسنده به ویرایش داستان خود اعتقاد داشته باشد و ویرایش را بخشی از خود کار بداند و نه بخشی جداگانه.
داستان کاملا مشخص است که به جایی رسیده. اتفاقی که باید می افتاد حالا در داستان و البته برای آبی‌بی و درون او افتاده. خبری که باید می آمد آمده. داستان خیلی خوب شده. البته زبان خوب شما که جای خود دارد. زبان متن کاملا احساس خواندن داستان را می دهد ولو این که خیلی دنبال حادثه هم نباشیم.
فضای یکدست داستان هم خیلی خوب نشسته. علیرغم این که در زمان حرکت می‌کنیم اما حس واحدی داریم. این حرکت به هیچ وجه ما را از محور و تمرکز داستان دور نمی کند.
به نظر همه چیزهای لازم برای رسیدن به یک داستان خوب را داریم. شخصیتی ملموس و باورپذیر. موقعیتی که رنگ گرفته و آماده یک اتفاق است و بعد کنش که به حل یک معما می‌انجامد و گویا سرنوشت مفقود آبی‌بی مشخص می شود.
این داستان داستان شخصیت است. ما آبی‌بی را به عنوان شخصیت اصلی در بطن داستان داریم و لذا نباید حس کنیم از او دور هستیم و رفتارش برای مان ملموس نیست و یا نمی شود با او رابطه برقرار کرد. لذا کنش ها و گفتارش می باید قابل درک باشد و از طرف مخاطب جذاب نشان دهد. مخاطب باید به این شخصیت علاقمند شود تا دنبالش کند. هم زبان شما و هم زاویه نگاه شما به آبی‌بی باعث شده خواننده نیز از این شخصیت بدش نیاید و ارتباط احساسی لازم را پیدا کند. تنهایی او هم حس مخاطب را نسبت به وی بیشتر می کند.
زاویه نگاه داستان هم جالب است. یک نگاه معصوم بیرونی که همه چیز را ساده روایت می‌کند. سعی شده میان زبان راوی و نحوه روایتش تناسبی برقرار گردد. زبان ساده متن خیلی بر رابطه احساسی اش با مخاطب تاثیرگذار است و این زبان تنها زمانی می توانست شکل بگیرد که راوی هم مانند خود زبان ساده باشد. کودک بودن راوی لذا انتخاب خوبی برای این زبان هم بوده است.
" صدای گریه مردها به هوا رفت بی آنکه ملاکرم روی منبر چیزی بخواند. چه گفتند و چه شد ما نفهمیدیم. اما آبی‌بی با قد خمیده‌اش بدرقه‌شان کرد و بند در را کشید داخل".
این چند خط در داستان قابل بحث هستند. اول اینکه وقتی می‌گویید "بی آنکه ملاکرم ...." باید توجه داشته باشید که در خطوط قبلی گفته بودید ملاکرم رفته. لذا دیگر ملاکرمی نبوده که بخواهد چیزی بخواند. اگر منظورتان حالا یک حرف کلی است که قضیه فرق دارد.
دوم نشانه باز شدن تعلیق و حل مساله مفقودالاثری است که شما غیر مستقیم آن را رسانده اید. "بند در را کشید داخل" و این یعنی آبی‌بی دیگر منتظر کسی نیست. قبلا گفته بودید که بند را گذاشته تا کسی که مننتظرش است پشت در نماند و حالا که بند را می کشد داخل نشانه آن است که دیگر قرار نیست کسی بیاید. این غیرمستقیم گویی خیلی کار تکنیکی است. پایان داستان خیلی بهتر جمع شده. پایانی است که خواننده احساس می کند به جایی رسیده است.
در مجموع داستان قابل ملاحظه و خوبی شده. ویرایش اثر را درآورده است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
جمشید عزیزی » 16 روز پیش
عرض ادب و احترام - بسیار زیبا و بااحساس، اشک من را که درآورد - آفرین
زینب عمرانی » 3 روز پیش
ممنونم از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت