ارائه سوژه‌ای قدیمی در فضا و قالب جدید



عنوان داستان : شال گردن

چهل دقیقه پیش از وقت اصلی شال و کلاه کرده و آمادۀ رفتن است. هی مثل گنجشک خودش را به در و دیوار و پنجره میزند. هر پانزده، بیست ثانیه یک بار به طرف ساعت می‌بیند. آرام و قرار ندارد. هر چند لحظه بعد زیر لبش مِن‌مِن می‌کند: «اِی ساعت لعنتی چرا اِی رقم اس؟ وقتی که سر صنف استم، پلکزدنی «تایم» پوره میشه؛ بعدش صد سال دیگه باید بگذره تا وقت رفتن شوه.» نیم ساعت به وقت رفتنش مانده که طاقتش طاق می‌شود. می‌پرَد دمِ دروازۀ حویلی و از در بیرون می‌جهد.

زمستان است. سردی و برف و بوران بی‌داد می‌کند. برف از چهارشنبۀ پیش تا به امروز یک‌ریز دارد می‌بارد. هرچند همین اکنون که ساعت یک‌ونیم پس از ظهر شده بارش برف کمی فروکش کرده‌است، اما این موقتی می‌نماید. از روزی که برف باریدن گرفته، بارها تا حالا برای یکی دو ساعت بند آمده اما باز دانه‌دانه شروع به باریدن کرده و کم‌کم کوه اندرکوه شده‌است. تازه، بوران همچنان سر جایش است؛ هرازگاهی سخت می‌وزد و دانه‌های ریز برف را به هوا می‌چرخاند و بر سر و روی خلیل پُف می‌کند که از اثر آن، فرو‌رفتگی‌های صورتش پر از دانه‌های برف می‌شوند. پکه‌های گوش و نوک بینی‌اش سرخ شده. کم‌کم قطرات آب از چشم و بینی‌اش در حال جاری شدن است.

هوا گرگ‌ و میش است. گمان نمی‌رود به این زودی‌ها آفتابی کند. خانه‌های محقر منطقه سراسر کاه‌گلی اند و در اثر برف‌باریهای پی‌هم آسیب‌پذیر شده‌اند. از بعضی‌ها چکه می‌کند. مردم نگران‌اند. دی‌شب پدر خلیل تا صبح سرش غُر زد که چرا با همکارش در کارخانه دعوا کرده که بعدش خلیفه تصمیم گرفته او را از کار اخراج کند. می‌گفت: چوچۀ سگ! حالا که کار و درآمدی نداری، صبح‌ها بوره از کجا می‌کنی که زهر مار کنی؟ چطور فیس کورس‌ات را می‌دهی و درس می‌خوانی؟... اما خلیل یک ذره هم به دادوفریادهای پدر حواسش نبود. اصلا نمی‌فهمید که او چه می‌گوید. فقط دهانش را می‌دید که باز و بسته می‌شد و صورتش که شکل‌های گوناگونی به خود می‌گرفت و دست‌هایش که تیزتیز در هوا حرکت می‌کردند. دی‌شب تمام هوش و حواس خلیل پیش شال گردن بود. می‌ترسید که به دست پدر بیفتد.

خلیل سیزده‌ساله است و در بهار آینده صنف هفت می‌شود. وقتی که شش - هفت سال بیشتر نداشت، چند روز به گونۀ اختیاری و از سر تفنن پیش دخترهای خاله‌اش رفت و «اِلمک‌زدن» یاد گرفت. اما پس از آن برای همیشه نزد آن‌ها ماند، تا روزی که سردرد گرفت و شفاخانه‌رو شد. داکترها گفتند زیاد هوای مخلوط با خاک و پشم تنفس کرده؛ قسمت‌هایی از گوش و بینی‌اش التهابی شده؛ باید برای همیشه از محیط‌های پر گردوخاک دور بماند. خلیل بعد از آن دیگر قالین‌بافی نکرد، ولی از مستری‌گری و کپی‌کشی گرفته تا نجاری و حجاری و نان‌وایی و اخیراً کلچه‌پزی، در همۀ این جاها به‌طور پاره‌وقت شاگردی کرده است. کات!
***
یک دستش را بالای آن قسمت از شکمش که شال گردن را در آن‌جا زیر بالاپوشش قایم کرده، می‌کشد و کمی فشار می‌دهد. احساس می‌کند که حرارت و گرمای برخاسته از شال گردن تا اعماق وجودش نفوذ می‌کند و جان و تن کودکانه‌اش را حرکت و انرژی می‌بخشد. حس می‌کند که تمام بدنش از همان نقطه‌ای که شال گردن در آن‌جا قرار دارد، گرم می‌شود. تندتند گام برمی‌دارد و از سر دست‌اندازها و جوی و جویچه‌ها و سنگ و کلوخ‌های سر کوچه و خیابان می‌پرد. بعضی وقت‌ها بی‌هیچ دلیلی می‌پرد. گرمای ناشی از شال گردن مست‌اش کرده است. دوست دارد پرواز کند. خوب می‌داند که هنوز خیلی وقت مانده که صنف شروع شود. تیزرفتن و زود رسیدن هم فایده‌ای ندارد. اما انگار دست خودش نیست؛ فقط می‌خواهد زود برسد.

بعد از تنها ده - پانزده دقیقه که خلیل احساس می‌کند ساعت‌ها راه رفته، به آموزشگاه می‌رسد. هیچ خبری از هیچ یک از هم‌صنفی‌هایش نیست. آخر هنوز خیلی زود است. بعد از بیست - سی دقیقه انتظاری سخت و جانکاه، که برای خلیل سالی می‌گذرد، بالاخره وقت پوره می‌شود.

هم‌صنفی‌هایش تک و توک از هر طرف سر می‌رسند و با او دست می‌دهند؛ او اما همچنان بی‌قرار است و دنبال کسی می‌گردد. کم‌کم تمام همصنفی‌هایش جمع می‌شوند و به صنف می‌روند. خلیل هم به صنف می‌رود. درس شروع می‌شود؛ اما خلیل هنوز چشمانش به در و پنجرۀ صنف است. درس تمام میشود. استاد حاضری میگیرد. خلیل از میان تمام نام‌ها فقط نسترن به گوشش می‌رسد. کسی جواب نمی‌دهد. استاد میپرسد: «بچا! نسترن سه روز اس که پی‌هم غیرحاضری می‌کنه. کسی خبر داره چرا نمیایه؟»... یکی از شاگردها پاسخ می‌دهد: «استاد! نسترن دیگه کورس نمیایه.»
- چرا؟
- پدرش خبر شده.
- پدرش خبر نداشت؟
- نه استاد، مادرش پُتَکایی او ره کورس روان می‌کد.

خلیل سست می‌شود. چهره‌اش می‌پژمرد. زار و نزار به‌راه می‌افتد. هرچه وقت می‌گذرد دلش بی‌تاب‌تر می‌شود. شال گردن هنوز زیر بالاپوشش است. ناگهان قرار از دست می‌دهد. دلش فشرده می‌شود. بی‌خود می‌شود. دست می‌برد و شال گردن را از زیر کرتی‌اش بیرون می‌کشد. چنگی به آن می‌زند. آن را به گردنش می‌اندازد؛ به صورتش می‌مالد؛ بو می‌کند و می‌بوسد. از راه‌رفتن باز می‌ایستد. به گوشه‌ای می‌نشیند و زانوهایش را در بغل می‌گیرد. بغض کرده است، می‌خواهد گریه کند.

در همین اثنا، سه تن از هم‌صنفی‌های پسرش که دارند از خیابان رد می‌شوند خلیل را می‌بینند که شالِ سرخی به گردن، پریشان‌حال در گوشه‌ای نشسته و در خود فرو رفته است. یکی از آن‌ها با شانه‌اش به دیگری می‌زند و با خنده و تمسخر می‌گوید: «امید! خلیل را ببین، شال گردن دخترانه پوشیده.» امید نگاهی به خلیل می‌اندازد و با حیرت می‌گوید: «شال‌ گردن نسترن است!»

پایان
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
داستان کوتاه "شال گردن" به عنوان اوّلین داستان کوتاه جدّی نویسنده، اتّفاقاً داستان خیلی خوبی است. با این حال این را باید در نظر گرفت که قاعدتاً مخاطب اصلاً کاری به این موضوع ندارد که داستانی که می خواند، اوّلین داستان نویسنده است یا مثلاً صدمین داستانش. نه از این موضوع باخبر می‌شود و نه برایش اهمیتی دارد. حدّاقل برای من به عنوان یک مخاطب این موضوع هیچ اهمیتی ندارد که نویسنده زن است یا مرد. جوان است یا میانسال. داستان اوّلش است یا آخرش. این داستان را یک ضرب نوشته است یا ده بار ویرایش کرده است. این‌ها برای هیچ‌کسی اهمیتی ندارد و تنها چیزی که برای مخاطب مهم است نسخه‌ای است که پیش رو دارد و آن را می‌خواند. حتّی برایش مهم نیست این داستان دویست سال پیش نوشته شده است یا الان. این از این بخش موضوع. حالا به خود داستان بپردازیم با این فرض که اصلاً درباره‌ی نویسنده هیچ چیز نمی‌دانیم. از نظر ما کسی که این داستان را نوشته است نویسنده است. داستانش را هم با هیچ داستان دیگری مقایسه نمی‌کنیم. داستان را در فضایی که اتّفاق افتاده است مورد بررسی قرار می‌دهیم. همان طوری که همه‌ی نویسنده‌ها در همه‌ی تجربه‌های‌شان با هم مشترک نیستند و به همین دلیل داستان‌هایی در فضاهای متفاوت به رشته‌ی تحریر درمی‌آورند، خوانندگان داستان‌ها هم همگی همه چیز جهان پهناور را نمی‌دانند و نوع تجربیات و سلایق‌شان با یکدیگر فرق می‌کند. در این میان نویسنده دو راه عمده پیش رو دارد. یا باید آنچه را که می‌خواهد و روی آن تأکید دارد بنویسد و به مخاطب خاص فکر کند که کم نیستند داستان‌نویس‌هایی که این کار را کرده‌اند و موفّق هم شده‌اند و داستان‌های‌شان هم با بازخوردهای خوبی رو به رو شده است و یا نویسنده می‌تواند به مخاطب کثیرتری فکر کند که اتّفاقاً از این‌گونه داستان‌های موفّق هم بسیار داریم. داستان "شال گردن" جزو داستان‌های خاص است. به این معنا که مخاطبی که اکنون من هستم با چهل‌و‌هفت سال سنّ و سابقه‌ی سی سال نوشتن و بیش از صد عنوان کتاب چاپ شده، در دو بار خواندن این داستان، با اصل موضوع که موضوع نه چندان تازه‌ای است، ارتباط برقرار کرده‌ام و با این که موضوع نو نیست، آن را دوست داشته‌ام، ولی از آن‌طرف چون از جغرافیای این داستان دور هستم و داستان هایی با این لحن و زبان و بیان را کم‌تر خوانده‌ام، معنای برخی از کلمات را نمی‌دانم و به همین دلیل فضای داستان را به خوبی درنیافتم و نتوانستم با داستان ارتباط صد در صد برقرار کنم. نویسنده می‌تواند راهی را که در پیش گرفته است، ادامه بدهد و می‌تواند من را به عنوان یک مخاطب اهل مطالعه در نظر بگیرد و به این مسأله اهمیت بدهد که داستان باید طوری نوشته شود که یک مخاطب کتابخوان بتواند با آن ارتباط بگیرد. قاعدتاً مخاطب برای هر داستان کوتاهی که می‌خواند، این زحمت را به خود نمی‌دهد که برود و همه ی جغرافیای زبانی آن داستان کوتاه را کشف کند. این هم از این موضوع، ولی موضوع اصلی دیگر این است که داستان خوب نوشته شده است. توصیف و صحنه‌پردازی و شخصیت‌پردازی کاملاً موفّق است. شروع داستان کشش لازم را دارد و پایان داستان هم به خوبی اتّفاق افتاده است. هرچند ممکن است جمله ی آخر داستان کمی تعلیق داشته باشد. اگرچه همان‌طور که اشاره شد موضوع داستان تازه نیست، ولی نویسنده موفّق شده است موضوعی قدیمی را در فضای داستانی خاصّی به مخاطب ارائه بدهد، هرچند من به عنوان یک مخاطب فضای داستانی را تمام و کمال درنیافتم. شخصاً به نویسنده توصیه می‌کنم اگر می خواهد در همین فضا بنویسد، آثار شاخص نویسنده‌های موفّقی را که در این فضا نوشته‌اند، به دقّت و با دید انتقادی بخواند و از ظرایفی که آن‌ها در داستان‌های‌شان سود جسته‌اند، در داستان‌های بعدی‌اش استفاده کند. بخصوص روی گفت‌وگوها تمرکز بیش تری داشته باشد. با همین داستان کوتاه می‌توانم مطمئن باشم با نویسنده‌ای آتیه دار رو‌به‌رو هستم.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۱
جمشید عزیزی » دوشنبه 28 مهر 1399
عرض ادب و احترام - داستان را خواندم، فضای داستان بسیار قابل درک و به مخاطب منتقل می‌شود. ایکاش در بند آخر "«شال‌ گردن نسترن است!»" را نمی‌آوردید چون در کلیت داستان این به مخاطب منتقل شده است. نویسا و سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت