تخیلت را تاوقتی روی کاغذ نیامده آزاد بگذار. و بعد از آن ....




عنوان داستان : دو داستان
نویسنده داستان : بهار مظهری

(داستان اول)
یک پری دریایی

ماهی ها طبق قوانین رییس کوسه و اقیانوس داری به سمت غار شبانه حرکت می کردند تا شب را دور هم باشند.چند غواص هم دنبال گنج می گشتند، ولی من پشت یک سنگ و هزاران جلبک قایم شده بودم وچندلاک پشت هم دور و برم . بعدازرفتن غواص ها من هم به سمت غارشبانه حرکت کردم . ماهی زرد گنده گفت : به نظر من آمده بودند گنج را بدزدند وببرند. مگرما میگذاریم؟ ،این غواص ها پیش خودشان چی فکر می کنند؟.ماهی قرمز دم بلند حرف او را تایید کرد وگفت :من هم موافقم ! اما من با پنج سال سابقه زندگی دراقیانوس ،هیچ وقت گنج ندیدم !. رییس کوسه با صدای خشنش گفت :من به عنوان رییس اقیانوس داری که خیلی سال خدمت کردم به ماهی ها و همنوع های نازنین ،تا به حال گنج ندیدم. یکهو از یکی از فرورفتگی های غار هشت پا آمد بیرون وهشت پایش را به طرز حیرت انگیزی تکان دادونظر داد: من میگم که شاید گنج رو در زیر زمین پنهان کردن که ما دستمون به گنج نرسد،عجب حقه بازهایی !. تمام ماهی ها به نشانه تایید دم هایشان را تکان دادند. من آن شب همه جای اقیانوس رازیر و رو کردم اما چیزی پیدا نکردم . تمام صدف های اقیانوس را گشتم اما چیزی پیدا نکردم .ساعت شش صبح که همه کوسه ها مشغول بیدار کردن ماهی ها بودند، باز هم غواص ها را دیدم و پشت جلبک ها پنهان شدم . سفره ماهی کنار من آمد و گفت :من کمی به غواص ها نزدیک شدم پری دریایی جان !،آنها به من عکس یک گنج را نشان نمی دادند ، عکس تو را نشان می دادند.! من سریع از سفره ماهی دور شدم وبه سمت اقیانوس داری حرکت کردم .
اشعه های خورشید به اقیانوس تابید وبه صورت سبزه ی من خورد. چشمانم رابستم ودر حالت رهایی به کف اقیانوس افتادم .
چند روز بعد.......
خانم اخبارگو خبر مهمی را به گوش مردم رساند .پیداکردن گنج انسانی توسط غواصان شجاع بود.


(داستان دوم)
وقتی خورشیدغروب کرد

صبح شنبه با تمام اشتیاق ازخواب بیدارشدم وحرف دکتررا به یادآوردم:فرداهنگام غروب خواهرکوچولویت به دنیا می آید دخترم.! اززور هیجان دستها وپاهایم توان رفتن به میز ناهارخوری رانداشتند.هرثانیه یک باربه ساعت مشکی رنگ نگاه می کردم.پدرومادرم درتب وتاب انتخاب اسم بودندومن هم تا چیزیبه ذهنم میرسیدبه آنهامی گفتم.چنددقیقه هم می رفتم کنارپنجره وباخدارازونیازمی کردم که بچه همان خواهرکوچولوی من سالم به دنیا بیاید.این اولین باردرزندگی بود که منتظرغروب بودم وعاشق غروب شدم.قرآن را ده ها بارباز می کردم ومی خواندم وتلفن های تبریک پیشاپیش را جواب می دادم.به دوستانم زنگ می زدم وتعریف می کردم وتبریک میشنیدم. دلم آشوب بود وذهنم پرازخوشحالی .برای اینکه هیجانم تخلیه شود،محکم به دیوار مشت می زدم ومی خندیدم.یک ساعت به غروب مانده بود که قلبم نزدیک بوداز شدت هیجان ایست کند.من یک تخت کوچک مناسب با کمک پدرم که 6ماه پیش درستش کرده بودیم ،گیرآوردم ویک روتختی قشنگ رویش انداختم.غروب شد،من پشت دراتاق مانند پدران نگران پشت دراتاق راه می رفتم .صدای وحشتناک مادرم را میشنیدم ودر آیینه صورت رنگ پریده ی خودم را دیدم .دستم را روی سینه سمت چپم گذاشتم وبا طنین قلبم کمی آرام گرفتم. ساعت تیک تاک میکرد واین گونه حال من پریشان می شد.عرق سرد کرده بودم ودندانهایم را روی هم فشار می دادم تا اینکه صدای معصومانه یک نوزاد را شنیدم. باهیجان فراوان درزدم، کسی دررابازنکرد ،دختر عموم که مادرش قابله بو با چهره ی پریشان وپرازاندوه آمد بیرون وگفت : متاسفم هستی جان ! نوزاد از دنیا رفت.می بینی صدای گریه اش قطع شد. واقعا متاسفم ! من رنگم مانند گچ سفید شد احساس کردم دیگرقلبم نمی زندودیگر دم وبازدمی در کار نیست.افتادم زمین و چشمانم را به آرامی بستم.چند ثانیه بعدچشمانم رابازکردم ویک نوری رادیدم که صدای مهربانی داشت.اوبا ملایمت گفت: عزیزم به دنیای جدیدت خوش آمدی !.بعدها معلوم شد که شوخی بوده ونوزاد سالم به دنیا آمده بودو من براثرایست قلبی ازدنیا رفته بودم.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
دختر خوبم سلام.
خیلی خوشحالم که داستانهای تو را می خوانم.
داستان پری دریایی را که خواندم متوجه شدم با نویسنده ای روبرو هستم که ذهن قصه پرداز خوبی دارد. پس قدر خودت را بدان و با کوشش زیاد و خواندن و شنیدن داستان های فراوان قدرت واژه هایت را بالا ببر. از آن گذشته خواندن به تو کمک می کند که داستان های بیشتری به ذهن تو الهام شود.
نمی خواهم الان به تو بگویم که بروی و بنشینی و اصول داستان نویسی را بخوانی. همین که بدانی داستان اصولی دارد کافیست و می دانم این اصول را از لابلای داستانهایی که می خوانی خود پیدا میکنی. پس اگر می خواهی داستان نویس بشوی باید این اصول را یاد بگیری. ولی فعلا با خواندن داستان.
توصیه دیگر من این است که از کارتون ها الهام نگیری. خیلی از کارتونها با اینکه فیلمهای خوبی هستند ، اما نباید منبع الهام تو بشوند. منظورم به طور دقیق این است که تماشای این کارتونها با ذهن تو کاری نکند که از آنها تقلید کنی. می دانم که تو به اندازه کافی توانایی داری که خودت قصه پردازی کنی. اما خواندن داستانها کمک بسیار بزرگی به تو می کنند.
چون وقتی داستانی را می خوانی این تو هستی که ماجراها و موقعیت ها و شخصیت ها را برای خودت می آفرینی. و این تصاویری که در ذهن تو خلق می شود کمک بهتری به تو خواهند کرد. اما کارتونها به دلیل اینکه تصویری هستند می توانند ذهن تصویر پرداز تو را تنبل کنند. بنابر این نمی گویم که کارتون نبینی اما باید مراقب باشی که داستان هایت شبیه کارتون ها نشود..
توصیه دیگرم هم این است که بدون هیچ محدودیتی تخیلت را آزاد بگذار ولی وقتی آن را می نویسی با قاعده بنویس و نگذار روی کاغذ هم آزادانه جولان بدهد.
این ها توصیه های عمومی من به یک نویسنده نوجوان بود. اما داستان پری دریای به همین وضعی که هست خوب است اما یک اشکال دارد.
آنهم در آخرین خط آن است که خانم اخبار گو درباره پیدا شدن گنج انسانی توسط غواصان شجاع حرف می زند.
وقتی از پری دریایی حرف میزنیم دیگر انسان را باید فراموش کنیم. مگر اینکه در داستانمان بگوییم که گزارشگران در تشخیص پری دریایی از انسان دچار اشتباه شده اند.
نکته بعدی در داستان تو جای خالی پیام داستانی است. که زیاد سخت نمیگیرم و لی باید بدانی که یک داستان با پیام آن است که جان می گیرد و رشد میکند و در ذهن ها باقی می ماند.
بازهم می گویم در این موارد هم به خودت سخت نگیر و فعلا سعی کن داستانهای بیشتری بنویسی.


در مورد داستان وقتی خورشید غروب کرد
فقط یک نکته می توانم بگویم که سعی کنیم با کلک زدن به خواننده داستانمان را جذاب تر نکنیم. حالا اگر به قهرمان داستان کلکی زده اند، چرا باید او را بکشیم؟ خواننده باور نمی کند که این یک دختر مرده است که دارد برای ما داستان خودش را تعریف میکند.
اینجای کارت اشکال دارد و اگر دوست داشته باشی بیشتر بنویسی، کم کم و با زیاد شدن تجربه هایت بهتر از این خواهی نوشت.
منتظر دستانهای بعدی ات هستم. امیدوارم شانس داشته باشم که هم داستانهای تو را بخوانم و همچنان امیدوارم داستانهایت را همکاران دیگرم هم بخوانند تا نکات بیشتری یاد بگیری.
هر جای نوشته مرا درباره داستانهایت متوجه نشدی بپرس با کمال میل پاسخ می دهم.
موفق باشی.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت