غافلگیر کردن خواننده کار ساده‌ای نیست



عنوان داستان : خانوم

- اینقدر فشار نده... اه! له کردی منو.
- بچه‎ها آروم بشینید. داد زد. خودش هم انگار حوصله نداشت.
- خانوم! بعدش چی میشه؟ این بار اصلاً جواب نداد. همه با نگرانی چشم به در دوخته بودیم، خانوم هم. بیرون خیلی سر‎و‎صدا می‎اومد. قلبم تاپ‎تاپ می‎زد.
- خوشحال و شاد و خندانم / قدر دنیا رو می‎دانم، خوشحال و شاد و خندانم / قدر دنیا رو می‎دانم... خانوم داشت آروم می‎خوند، هی همین بند رو تکرار می‎کرد. کم‎کم بقیه هم همراه شدن:
- خوشحال و شاد و خندانیم... نمی‎تونستم باهاشون همراهی کنم. فکر اینکه قراره چی پیش بیاد نمی‎ذاشت لب باز کنم: خوشحال! چه مسخره! به لب‎هایی که باز و بسته می‌شد، نگاه کردم. خیلی حقیرانه‎س کسی سعی کنه ضعف خودشو این‎جوری پنهان کنه. انکار هراس و نا‎توانی اونها رو از بین نمی‎بره، مثل یه... مث یه... اه! اسمش چی بود؟ به خانوم که داشت آواز می‎خوند نگاه کردم. منتظر بودم سؤال پیش اومده توی ذهنم رو جواب بده. اسمشو یادم نمیاد، خانوم می‎گفت کسی که همیشه سردرد داره (اسم بیماری رو هم گفت و من اون رو هم از یاد بردم) ازش استفاده می‎کنه، تسکین موقتی! بقیه الان دارن یه همچین کاری می‎کنند. در باز شد. همه ساکت شدن. چند نفری اومدن داخل. از همون نزدیک در شروع کردن:
- یالا بجنبید... خوب پروار شدیا... این یکی داره در میره... تو هم بیا خوشگله... همه رو داشتن می‎بردن، دوستای منو. هم خیلی ترسیده بودم هم واسه اونا گریه‎م گرفته بود. برگشتم سمت خانوم. ترسیده بود. محکم می‎کوبید به محفظه‎ای که توش بود:
- نبریدشون... ولشون کنین... اشک می‎ریخت. ما از وقتی به دنیا اومدیم به جای هر کسی خانوم رو دیدیم. مراقب و مادر و معلم و همه چیز ما بود. خانوم دوس‎ت دارم. رسیدن به من:
- آها! بیا تپلی... نمی‎خواستم برم. با پا کوبیدم به پاهاش.
- لعنتی... بیا کمک. این یکی خیلی چموشه. دو نفری محکم منو گرفتن و کشیدن. به زور می‎بردنم. نزدیکای در برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. خانوم داشت بلند‎بلند گریه می‎کرد.
- دوس‎ت دارم خانوم. داد زدم. شنید و بلند‎تر ضجه زد.
پشت کامیون که بودیم شنیدم یکی از اون دو تا مردای گنده به اون یکی گفت:
- گاوه بدجوری جفتک می‎انداخت نمی‎خواست گوساله‎هارو ازش جدا کنیم. دلم سوخت.
- اینا که آدم نیستن، یادش میره. بازم دور‏و‎برش پر از بچه میشه. دلم هواشو کرد... خانوم!
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام. «خانوم» اولین داستانی است که از شما به دستم رسیده. دو سال است که می‌نویسید ولی داستان‌های کمی به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
وقتی قرار است شخصیت‌های داستان به جای انسان‌ها از حیوانات، گیاهان یا اشیاء انتخاب شوند باید پشت چنین حرکتی هدف و منظوری باشد. چیزی که قرار است با تشخص دادن به موجودات دیگری به انجام برسد، خصوصا وقتی قرار است روایت داستان را هم بر عهده‌ی همین شخصیت‌ها بگذاریم. حتما شما هم به عنوان نویسنده‌ی این متن قبل از شروع کار و اتد زدن طرح به این مسئله خوب فکر کردید. چرا گاوها باید شخصیت‌های این داستان باشند و یکی از گوساله‌ها روایت را به عهده داشته باشد؟ اما هدف و منظورتان هر چه که بوده، خواننده به آن نمی‌رسد و همین باعث می‌شود در پایان داستان احساس فریب‌خوردگی کند. فضای داستان به گونه‌ای توصیف می‌شود که خواننده مطمئن می‌شود لوکیشن کلاس درس است و چند شاگرد و معلم‌شان در کلاس‌‌ هستند. راوی خوشحال نیست. انگار اتفاقی در راه است که خانوم معلم از آن خبر دارد. ناگهان در کلاس باز می‌شود و چند نفری برای بردن بچه‌ها یا همان شاگردان وارد کلاس می‌شوند. خانوم نمی‌تواند کاری بکند و آن‌ها بچه‌ها را می‌برند. در پایان راوی اشاره می‌کند که شاگردان گوساله‌هایی هستند که از خانوم که همان مادرشان است جدا شدند. یادمان باشد که تعلیق به معنی گمراه کردن یا فریب دادن خواننده نیست. اگر قرار است خواننده تا پایان نداند که لوکیشن طویله است و راوی یک گوساله که از خودش، مادرش و خواهر و برادرهایش روایت می‌کند چرا باید به خواننده این حس القاء شود که عده‌ای در یک کلاس درس هستند؟ چرا باید راوی مادرش را خانوم خطاب کند؟ هدف از این انتخاب‌ها باید روشن شود وگر نه خواننده نه تنها از داستان لذت نمی‌برد بلکه فکر می‌کند نویسنده با دادن نشانه‌های غلط او را گمراه کرده. این راه غافلگیر کردن خواننده نیست. برای غافلگیری باید در طول متن به خواننده چند نشانه بدهید اما به گونه‌ای که پایان لو نرود. وقتی خواننده به پایان داستان رسید با حرکتی او را از چیزی که سعی در پنهان کردنش داشتید آگاه کنید. خواننده در این صورت غافلگیر می‌شود. برمی‌گردد و دوباره متن را مرور می‌کند و با دیدن چند نشانه‌ای که نویسنده در طول متن به او داده متوجه می‌شود نه تنها او را فریب نداده بلکه شرایط را برای حدس زدن پایان فراهم کرده، منتها خواننده یا به نشانه‌ها توجه کافی نداشته یا نویسنده با هوشمندی توانسته تعلیق را تا پایان حفظ کند و خواننده را غافلگیر کند.
بهتر نیست از آغاز فضایی را فراهم کنید که خواننده حس کند مادری با بچه‌هایش جایی زندانی شده‌اند و اجازه‌ی بیرون رفتن ندارند. مادر همه کار می‌کند که بچه‌هایش در چهار دیواری‌ای که در آن گیر افتاده‌اند، خوشحال باشند. اما پایان این خوشحالی چیزی جز قربانی شدن بچه‌هایش نیست. در این صورت خواننده هم غافلگیر می‌شود هم به شدت برای مادری که برای خوشحال بودن و پروار کردن بچه‌هایش زحمت کشیده، متأثر می‌شود ضمن این‌که احساس فریب‌خوردگی هم نمی‌کند. با این کار انتخاب گاو به عنوان شخصیت این داستان مفهوم پیدا می‌کند. این فقط یک پیشنهاد بود. شما خالق این متن هستید و اطمینان دارم اگر مدتی به طرح داستان‌تان فکر کنید می‌توانید به ایده‌های بهتری برسید و این متن را از موقعیتی که دارد به جایگاه بهتری برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت