فلش‌بک را ماهرانه در داستان وارد کنیم.




عنوان داستان : باد
نویسنده داستان : خاطره سبحانیان

صدای شیون میومد، از دور! دوری که داشت نزدیک می‎شد. صدا حیاط رو پر کرد و پهن شد توی اتاق. لیلا و ساره بودن. چشماش پف کرده بود اما از لابلای همون چشم‎ها، چادر ساره رو دید و خنده‎ش گرفت... تا حالا ندیده بود حتی مقنعه سر کرده باشه. کمتر از همیشه اما بگی‏نگی خط چشم ملایمی کشیده بود و محو، گونه‎هاشو رنگ داده بود. بغلش کردن و های‏هایِ لیلا بلند شد. دلش گرفت. همیشه لیلا رو همین‎طوری دیده بود، پر از بغض و با صدای زنگ‏داری که انگار نوای شروه داشت. نگاهش به خالو‎احمد افتاد. داشت سبیلاشو می‎جوید و تسبیح رو محکم می‎‎چرخوند. لابد خندۀ بی‎وقتش اعصابِ همیشه خرابش رو خراب‎تر کرده بود.
-خالو! بوام گفت جلدی بیا. حسن، پسر عامو‎مرتضی سرشو هل داد توی اتاق و هوار زد.
-چته؟ یواش. نمی‎بینی مجلس عزان؟
-خو ببخشین. خالو بدو
-چه شده؟
-امیرو...
خالو از جاش پرید:
-امیر چه؟
حسن زد زیر گریه. خالو صورتشو گرفت بین دستاش.
-پَ اُوردش آخر...
-ها! اُوردش.
صدا بالا رفت... رسید به آسمون... امیر رفت... .
-مهری نمیخوای بلند شی؟ چشماشو که باز کرد آسمونو دید. صدا هنوز بالا بود. دستاشو بالا گرفت.
-پاشو دیگه! امیر توو هال منتظرته. نشست. امیر هست. پس صدا چرا هنوز بالان؟ پرده کنار رفت، باد بود... شیون داشت، از خیلی دور می‏آورد. امیر هست.
-چته کوچولو؟ مگه اولین باره؟ هیچی نمیشه. دلته صاف کن. خندید، پرصدا. امیر خوش قد‏و‏بالا. امیر خوشگله... بعد محرم و صفر عقد می‎کردن. پس باد؟ صدا؟
-خواب زن چپه. باز خندید. امیر...
مهری خندید.
-ها بخند. ای درسته.
ساره دستاشو گذاشت رو دستش. درِ گوشش پچ‎پچ کرد:
-دورت بگردوم، می دونوم دلت خونه ولی اگه نبینیش دیگه دیدار به قیامتا! بازم صدا بلند شد، بلند بود. شیون نزدیک شده بود. پاش یاری نمی‎کرد، امیر توی غسال‎خونه. چشاش باز مونده بود... امیر! امیر خوشگلوم... امیر... قامت بلندوم... امیر... امیر به امید چشم نبسته بود. تنش یخ بود. لرزش گرفت. صدا بلندتر شد.
-برگشتوم میام پی‎ات بریم دنبال خونه. امیر رفت.
شونه‎های خالو می‎لرزید. حسن زار می‎زد، عامو‎مرتضی، خاله ماهرخ... همۀ صداها درهم شده بود... هی بالا می‎رفت. لیلا با صداش رِنگ گرفته بود: امیر شود داماد، گویید مبارک باد...
-قدمش مبارکه ایشالا. چه خوشگل و سفیدم هست. ماشالله... ماشالله. پرستار دادش بغل خاله ماهرخ. خاله خندید.
-اسمشه بذاریم امیر؟ عامو‎اسماعیل دلش می‎خواست امیرش باشه.
-بذاریم امیر. همه میرن، امیر می‏مونه. امیر رفت، همه موندن... وای از صدا! باد صدا و شیون رو بغل زد و رفت.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
داستان «باد» را خواندم. اولین اثری است که از شما می‌خوانم و خوش‌حالم که با پایگاه نقد داستان همکاری می‌کنید. داستان باد نشان از این دارد که در نوشتن روایت به شیوه‌ی سیال ذهن موفق خواهید بود. نوعی رهایی در متن است که خواندن داستان‌تان را شیرین و دلپذیر می‌کند، اما خاطرتان باشد داستان نیاز به ساختاری محکم دارد، نیاز به طرحی منسجم و پرداخت به عناصر داستانی دارد. حتی اگر شیوه‌ی روایت در ظاهر سیال ذهن باشد و دیالوگ‌های زمان حال و گذشته درمتن در هم آمیخته شود، در ذهن نویسنده باید ساختار منسجمی وجود داشته باشد که پیش‌برنده‌ی داستان باشد.
در مورد فلش بک در داستان باید بسیار محتاط باشیم. فلش بک می‌تواند به داستان حس تازگی بدهد و جذابش کند، البته به شرطی که ماهرانه در روایت وارد و با تمام اجزاء داستانی ترکیب شود. یعنی تار و پود فلش بک و زمان حال در هم تنیده‌شود، طوری که نه اطلاعات اضافی به خواننده بدهد که مخاطب از چند سطر پرش کند تا به موضوع اصلی برسد، نه آن‌قدر گنگ باشد که مخاطب هی سطرها را بالا و پایین کند تا به مسئله‌ی داستان پی ببرد. گاهی یک سطر برای فلش‌بک کفایت می‌کند و گاه نیاز به شاخ و برگ دادن دارد. رعایت این حد و در هم تنیدن با تم اصلی در تعادل داستان مهم است. داستان حتی اگر به شیوه‌ی سیال ذهن روایت شود، باید طرح محکمی داشته باشد و از مواد و مصالحی که در ذهن دارید داستان را پیش ببرید، اگر اشاره‌ای به گذشته می‌شود؛ دوباره پس از دادن اطلاعاتی مفید به خواننده به فضای اول بازگردید.
داستان عنوان خوبی دارد. باد نام ساده‌ای است که حکایت از اتمسفر داستان دارد. صدای شیون و شروه و گریه و فضای خاکسپاری ملموس است و به نظرم می‌توانید پرداخت بیشتری روی این فضا داشته‌باشید.
داستان‌تان شروع خوبی دارد و خواننده کنجکاو می‌شود دلیل این غم و اندوه را دریابد. نکته‌ی مهم در داستان‌ اشاره‌هایی گذراست که گنگ و ناتمام باقی می‌ماند. دیالوگی در میانه‌ی داستان دارید : «چته کوچولو؟ مگه اولین باره؟» و در ادامه‌اش نوشته‌اید بعد محرم و صفر عقد می‌کردن. پس از خواندن این سطرها گره‌های مبهمی در ذهن خواننده ایجاد می‌شود که تا پایان داستان نیز گره‌گشایی نمی‌شود. خواننده با مرگی مواجه شده که چرایی آن مشخص نیست. اگر بناست راویِ داستان مرده باشد و خاطرات خود را به یاد بیاورد؛ نیاز به گذاشتن نشانه‌های بیشتری در داستان است که تا پایان اثر نیز ادامه یابد و صرفا در یک بخش از داستان متمرکز نباشد.
باز هم ممنون از داستانی که برایمان فرستادید. امیدوارم در بازنویسی داستان به ویرایش دقیق‌تر و یکدست کردن متن به لحاظ محاوره یا غیرمحاوره بپردازید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت