نویسنده آن‌طور که دیگران واقعیت را می‌بینند، نمی‌بیند.




عنوان داستان : صدای سخت شکستن ( بر اساس یک صحنه واقعی )
نویسنده داستان : محسن كريميان

هنگام ظهر بود و آسمان صاف و کمی آفتابی. خیابان چندان شلوغ نبود، فقط گاهی ماشینی از خیابان رد میشد و تک و توک عابر از پیاده رو گذر میکرد. پیرمردی گوشه پیاده رو کز کرده بود و یک وزنه جلوی پایش گذاشته بود و یک کیسه کنار آن که چند اسکناس کهنه ته آن به چشم میخورد. مدام بالا تا پایین خیابان را میپایید که رهگذری بیاید روی وزنه اش بایستد و پولی به او بدهد. جوان دست فروشی کنارش نشسته بود و جوراب هایی روی یک تکه پارچه پهن کرده بود و با صدایی رسا میگفت: بدو بیا زیر قیمت بازار ... بدو جا نمونی. پیرمرد اما ساکت بود و فقط چشم در چشم عابر ها میدوخت و با نگاهش تمنا میکرد. انتظار را میشد در چشمانش خواند. جوان جوراب فروش رو به پیرمرد کرد و پرسید: خسته شدم بس که از صبح تا حالا داد زدم. حنجره ام پاره شد ولی یه مشتری نیومد. شما چقدر دشت کردی حاجی؟
- ما هم خیلی وضع بهتری از شما نداریم. این روز ها کی فروشش خوبه؟
بالاخره یک نفر آمد از دست فروش پرسید: جوراب ها جفتی چنده؟
- قابل شما رو نداره. جفتی بیست تومن.
- گرونه. جنسش هم که خیلی نازکه.
- داداش همین رو چند تا مغازه بالاتر بری سی تومن میفروشن. عوضش پا توش عرق نمیکنه، نخ کش هم نمیشه.
- یه مشکی از همین برمیدارم.
- مبارک باشه. خدا بده برکت.
دست فروش گفت: چه عجب بالاخره یه مشتری پیدا شد. پیرمرد که با دقت کار او را نگاه میکرد پرسید: جوراب فروشی درآمدش چطوره؟
- ای، هر چی باشه ما راضی هستیم. چطور مگه؟
- میخوام ببینم اگه پول بیشتری ازش درمیاد این وزنه رو بفروشم با پولش جوراب بخرم.
- چند تومن میخوای بفروشیش؟
- نمیدونم، باید یه مشتری پیدا بشه ببینم چقدر میخردش. خیلی کهنه و قدیمیه. اون قدر ها قیمتی به نظر نمیاد.
- به نظرت با پولش چند جفت جوراب میتونی بخری؟ قیمت ها یک سر داره میره بالا. من همین جوراب ها رو ماه پیش نصف قیمت الان خریدم. همه سرمایه ات همین یه وزنه ست. هیچ فکر کردی اگه جنسات رو دستت بمونه باید چی کار کنی؟ اصلا تا حالا کاسبی کردی؟ از من میشنوی نکن به ریسکش نمی ارزه. به خدا همین کاری که داری راحته. نه دنبال جنس میگردی، نه با مشتری چونه میزنی، نه استرس گرونی جنس داری. بچسب به همین کار خودت. چرا میخوای خودت رو تو دردسر بندازی؟
- راستش خودم هم فکرش رو میکنم میترسم، ولی چاره ای ندارم. به هر قیمتی شده باید یه تغییری تو سر و وضع زندگیم بدم. چهل ساله با همین یه وزنه دارم خرج زن و بچه ام رو درمیارم، ولی با این اوضاع الان دیگه نمیتونم.
- آخه بعد از چهل سال.
- اشتباه بعضی آدم ها میدونی چیه؟ یه وقت هایی یه کار هایی رو دیر تو زندگیشون انجام میدن.
- ولی من باز هم میگم... گرم حرف زدن که صحنه ای حواسش را پرت کرد. درست ابتدای خیابان که به چهار راه وصل میشد، یک وانت میوه فروشی جلوی یک مغازه ایستاده بود که یک تویوتا ی هایلوکس که آرم شهرداری روی درش نصب بود، جلویش نگه داشت و شروع کرد به تخلیه بارش. گفت: آخ آخ بدبخت شدیم رفت. مامور های سد معبر اومدن.چند دست فروش بساطشان در گونی یا جعبه، زیر بغل یا روی دوششان بود و مقابل چشمانش در حال دویدن بودند. یک نفرشان که نفس نفس میزد گفت: جمع کن بساطتو مامور ها اومدن، بجنب.
پیرمرد بلند شد ایستاد و بهت زده به دست فروش های متواری خیره شد. زیپ کاپشن رنگ و رو رفته و کهنه اش را بالا کشید و وزنه را داخل آن گذاشت. سرجایش نشست و پاهایش را در شکمش جمع کرد و دستش را دور پایش حلقه کرد. دست فروش با سرعت جنس هایش را داخل گونی میریخت اما دیگر دیر شده بود و ماشین شهرداری رسید. دو مامور که لباس قهوه ای تنشان بود و رویش نوشته بود " طرح انضباط شهری " از ماشین پیاده شدند. یکی از آن ها که فاکتور دستش بود از او پرسید: چقدر جنس داری؟
- سی جفت جوراب.
- قاچاق که نیستن؟
- نه آقا این چه حرفیه. از تولیدی همین منطقه خریدم. کاغذی از جیبش درآورد و گفت: بفرمایید این هم فاکتورش.
مامور آمار جنس ها را روی یک برگه ی فاکتور نوشت، زیرش را امضا کرد و به دست فروش داد و گفت: فردا بیا شهرداری منطقه، فاکتور رو بده جنساتو نحویل بگیر.
مامور دیگر جنس های دست فروش را در گونی ریخت و میرفت سمت ماشین. دست فروش که دنبال او میرفت، پرسید: جنسامو کجا میبری؟
- انبار شهرداری منطقه.
- از من اجازه گرفتی جنسامو داری میبری؟
- تو اجازه گرفتی اینجا سد معبر کردی؟
- میشه دقیقا به من بگی سد معبر یعنی چی؟
- سد معبر یعنی اینکه یه نفر مثل شما تو محل رفت و آمد مردم مانع شده و با این کارش ایجاد مزاحمت کرده.
- شما الان کاسبی من رو به هم زدی بعد میگی ایجاد مزاحمت کردم. انصافا تو پیاده رو به این پهنی، این دو متر جایی که بساط کردم چقدر مانع رفت و آمد میشه؟ اگه من برای مردم مزاحمت ایجاد میکنم پس چرا از من خرید میکنن؟
- بساط کردن سر راه مردم سد معبر حساب میشه چه دو متر باشه چه ده متر.
- آخه جرم من چیه که با من اینطور رفتار میکنین؟ فکر کردی من خوشم میاد تو گرما و سرما آواره خیابونا باشم و جلوی پای مردم بساط کنم؟ خب چه کنم، پول ندارم مغازه اجاره کنم؟ از روی نداری دست فروشی میکنم. تو این مملکت میلیاردی اختلاس میشه کسی ککش نمیگزه، او وقت گیر دادین به من بدبخت. زورتون فقط به فقیر و بیچاره ها میرسه؟
- چون یکی دیگه اختلاس کرده تو حق داری سد معبر کنی؟ با دستش عرق پیشانی اش را جمع کرد و گفت: من نه وقت دارم با تو بحث کنم نه حوصله شو. برو کنار بگذار کارمون رو بکنیم.
مردم دورشان جمع شدند. بعضی ها هم فیلم میگرفتند. دست فروش صدایش را بالا برد و گفت: ایها الناس من چه مزاحمتی براتون درست کردم؟ گدایی کردم؟ دزدی کردم؟ جیبتون رو زدم؟ بابا منم مثل شما ها دارم نون حلال درمیارم.
ماموری که فاکتور دستش بود به او گفت: دوست عزیز آروم باش، لطفا شلوغ کاری نکن.
دست فروش جلوی مامور ها ایستاد و گفت: من نمیگذارم جنسامو ببرین.
ماموری که جنس ها دستش بود عصبانی شده بود اما آن یکی که سعی میکرد خونسرد باشد گفت: ببین ما ماموریم و معذور. ما ها کاره ای نیستیم که داری به ما اعتراض میکنی. این یه قانونه که همه باید رعایت بکنن، ما هم باید اجراش کنیم.شما هم مثل خیلی ها مجبوری که باهاش کنار بیای. حالا اگه تو از روی نداری این کار رو انجام میدی مسئولیتش با نیست.
- پس با کیه؟
- این رو دیگه من نمیدونم. اگه همچنان به شلوغ کاریت ادامه بدی مجبور میشم زنگ بزنم نیروی انتظامی بیاد کمک.
مامور ها که داشتند سوار ماشین میشدند مردم را پراکنده میکردند و میگفتند: بفرمایید اینجا وانایستید، بفرمایید لطفا. آقای محترم فیلم نگیر.
جوان دست فروش با نا امیدی و چهره ای پکر به دور شدن ماشین شهرداری و دستان خالی اش نگاه میکرد. پیرمرد دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: بابا جون خب اینا تقصیری ندارن که باهاشون دعوا میکنی. اینا دارن وظیفه شون رو انجام میدن. حالا اتفاقی نیفتاده غصه نخور. فردا میری جنساتو میگیری. دست فروش به او گفت: حالا فهمیدی برای چی میگفتم شغلتو عوض نکن.
نزدیک غروب شده بود و آسمان رو به سرخی میرفت. پیرمرد از ترس اینکه دوباره مامور ها پیدایشان نشود در خیابان رو به رویی آن دست چهارراه رفته بود تا جایی امن و آرام برای بساط کردنش پیدا کند. جلوی مغازه ها نمیخواست بساط کند. نصف خیابان را راه رفته بود تا یک دیوار پیدا کرد و رو به روی یک دکه نشست. از سر خستگی زانو هایش را میمالید. حالا خیابان نسبت به ظهر شلوغ شده بود و غلغله. صدای بوغ و اگزوز ماشین ها و اتوبوس ها و فریاد تاکسی ها برای جذب مسافر در هم میپیچید. هوا کم کم داشت سرد میشد و پیرمرد لرز گرفته بود. با اینکه زیپ کاپشنش بالا بود اما از درز ها و پارگی های آن سرما نفوذ میکرد و از سوز آن در امان نبود. بالاخره یک نفر آمد روی وزنه ایستاد. عدد روی وزنه را نگاه کرد و گفت: دو هزار تومن میشه.
این تنها مشتری بود که از صبح تا آن موقع برایش آمد. رفت و آمد در خیابان بیشتر شده بود. پیرمرد کمی امیدوار گشت تا بلکه باز هم مشتری برایش بیاید. سه ساعت گذشت ولی مشتری دیگری برایش نیامد. دیگر حوصله اش سر رفتو از یک طرف هم سرما بیشتر شده بود و طاقتش را بریده بود. مثل آن یکی خیابان یک هم صحبت نداشت که حداقل سرگرم بشود. با خودش گفت: نه خیر مثل اینکه خبری نیست. امروز روز کاسبی نیست. روزی خوبی به نظر نمی یاد.
کیسه پولش را در جیبش گذاشت و وزنه اش را زیر بغلش زد. همین که بلند شد و یک قدم برداشت ناگهان به یک خانم که سرش در موبایل بود و در حال گذر، برخورد کرد و وزنه اش افتاد و شکست. خانم از ترس جیغ کشید. پیرمرد خشکش زد و به لاشه ی وزنه که خرد شده بود و هزار تکه خیره شد. پاهایش سست شد و افتاد روی زمین و به گریه افتاد. بر سرش زد و میگفت: ای واااای بدبخت شدم... ای واااای به خاک سیاه نشستم... ای خداااا.
خانم که ترسیده بود با دستپاچگی میگفت: آقا به خدا حواسم نبود. تو رو به خدا ببخشید.
مردم دورشان جمع شدند ببینند چه خبر است. یک نفر از دکه ای که پیرمرد رو به رویش نشسته بود دوید آمد بیرون ببیند چه شده. خانم به گریه افتاد و گفت: به خدا من اصلا نفهمیدم چی شد. سرم تو گوشیم بود. یه لحظه ندیدمش.
پیر مرد به هق هق افتاده بود و دست هایش میلرزید. دکه دار شانه های پیرمرد را ماساژ میداد و به اطرافیان میگفت: فشارش افتاده دورش رو خلوت کنید هوا بخوره. به پیرمرد میگفت: آروم باش حاجی حالا یه فکری براش میکنیم. رفت از دکه آب آورد و گفت: بیا یه کم آب بخور آروم بشی. پیرمرد اصلا نمیشنوید. دکه دار دستش را پر آب میکرد و میریخت روی صورت پیرمرد.
خانم که همچنان گریه میکرد گفت: حالا چه خاکی به سرم بریزم.
دکه دار گفت: باید پول خسارتشو جمع کنیم.
خانم داخل کیفش را گشت و پولی پیدا نکرد.
دکه دار گفت: من پول ها رو جمع میکنم شما بشمار. رو به جمعیت کرد و گفت: برادرا خواهرا گوش کنید، این آقا وزنه اش که وسیله کسب و کارش بود شکسته. حالا هر کی کرمشه کمک کنه تا خسارتشو بدیم ثواب داره. نگذارید این آقا شرمنده زن و بچه اش بشه. خودش اولین نفر یک پنج هزار تومانی به خانم داد. دو نفر دیگر جلو آمدند و پول دادند و بعد سه نفر دیگر و به همین ترتیب بیشتر افرادی که شاهد ماجرا بودند کمک کردند. هزار تومان، دو هزار تومان، پنج هزار تومان، ده هزار تومان هر کس هر چقدر توانش بود کمک میکرد. بعضی ها که در حال گذر بودند وقتی متوجه قضیه میشدند یک کمکی میکردند. بعضی ها فقط نگاه میکردند و میرفتند. بعضی ها نگاه هم نمیکردند و رد میشدند. خانم دسته پول ها را نشان داد و گفت: صد تومن جمع شده.
یک ساعت گذشت پیرمرد یک کم حالش بهتر شد. خانم گفت: دویست تومن تا الان جمع شده.
دکه دار پیرمرد را دلداری میداد و میگفت: نگران نباش داریم پولشو برات جمع میکنیم. بفرما، دویست تومن تا حالا جمع شده. گفتم که یه کاریش میکنیم. غصه نخور دیگه میری یه نو میخری.
پیرمرد دستش را روی زانو گذاشت و یواش یواش بلند شد که برود. از روی خرده های وزنه رد شد. صدای خرچ خرچ خرده های زیر پایش در گوشش میپیچید. خانم به دنبال او راه افتاد و گفت: بفرمایید این هم خسارتتون. پدر جان تو رو خدا حلالم کنید.
پیرمرد به علامت نه دستش را تکان داد. خانم پول ها را در جیب او گذاشت. پیرمرد را نگاه میکرد که افتاده و خمیده قدم برمیداشت و آرام آرام پاهایش را روی زمین میکشید و هر لحظه دور تر میشد. آنقدر دور که در میان رفت و آمد عابر ها محو شد. رسید سر خیابان و سوار تاکسی شد. راننده که چهره غمگین او را دید پرسید: گرفته ای، طوری شده؟
پیرمرد حال جواب دادن نداشت. راننده گفت: من هم مثل خودت خسته شدم. امروز روز خوبی نبود مگه نه؟ هوا بدجوری آلوده شده. آسمون از صبح تیره بود. شنیدی دیشب اخبار گفت بنزین گرون شده؟ همه چی همینطور هی داره گرون تر میشه. آخه این چه وضعه مملکته درست کردن.
پیرمرد هیچ صدایی را متوجه نمیشد و راننده برای خودش ادامه میداد. تنها صدای سخت شکستن وزنه در گوشش تکرار میشد. پلک هایش را روی هم گذاشت و سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و سعی کرد بخوابد اما نمیتوانست. راننده که دید محلش نمیگذارد ساکت شد. برای چند لحظه سکوت حکم فرما شد که ناگهان موبایلش زنگ خورد. موبایل قدیمی و دکمه ای اش را از جیب درآورد. روی صفخه موبایل نوشته بود منزل. مانده بود جواب بدهد یا نه. ذهنش درگیر بود و تمرکز نداشت. اگر جواب میداد چه میخواست بگوید؟ میگفت وسیله چهل سال نان آوردنم از بین رفت؟ میگفت بیکار شدم؟ میگفت شرمنده تو و بچه ها شدم؟ یا نه میگفت عیبی نداره، عوضش چند تا آدم با معرفت پیدا شدن پولشو برام جمع کردن؟ میگفت هر آدم با وجدانی رد میشد کمک میکرد؟ میگفت فکر کن اصلا اتفاقی نیفتاده؟ غرق این افکار بود که راننده گفت: خودشو کشت نمی خوای جوابشو بدی؟
پیرمرد گفت: شما حواست به رانندگیت باشه.
انگشتش بین دکمه قرمز و سبز گوشی سرگردان بود که بالاخره تصمیمش را گرفت و جواب داد: سلام.
- سلام خوبی؟ چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟
- چی کار داری؟
- چرا صدات گرفته؟ طوری شده؟
- خسته ام خیلی خسته ام.
- الان یه خبر خوش میدم تا خستگی از تنت دربیاد. همسایه بغلیمون امروز زنش به من گفت شوهرش وزنه رو میخواد، پولش هم هر چی باشه میده. تا حالا خبر به این خوبی شنیده بودی؟ شک ندارم الان بدجور ذوق کردی. اگه بدونی چقدر دعا کردم. دیدی میگفتم نا امید نشو بالاخره یه مشتری براش پیدا میشه. الان منتظره جوابه چی بش بگم؟
- چی؟ چی گفتی؟
- اصلا حواست هست چی میگم؟ منو باش زنگ زدم به آقا خبر خوش بدم. فکر میکنم یه چیزیت شده به من نمیگی. دارم نگران میشم ها.
- گفتم که چیزی نیست. فقط خسته ام. اومدم خونه درباره اش حرف میزنیم.
- ولی آخه...
- گفتم میام حرف میزنیم. خداحافظ.
شب به آخر رسیده بود و آسمان رو به سیاهی رفته بود. پیرمرد از شیشه ی ماشین به آسمان چشم دوخته بود. ماه را میدید که میان آن همه تاریکی آسمان میدرخشید.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
درود بر شما آقای کریمیان
صدای سخت شکستن را خواندم. گمان کنم اولین داستانی است که از شما نقد می‌شود.
اجازه بدهید از نام داستان شروع کنم، چون نامی که برای داستان انتخاب می‌کنید، بخشی از داستان است و می‌تواند اثر جذب‌کننده یا پس‌زننده برای مخاطب داشته‌باشد. همین جمله‌ی داخل پرانتز (بر اساس یک صحنه واقعی) می‌تواند در مخاطب این حس را ایجاد کند که در حال خواندن داستان نیست. پیشنهاد می‌کنم این جمله حذف شود.
نیازی نیست نویسنده به صحنه‌ی واقعی وفادار باشد و یا آن را بیان کند. هنرمند مواد و مصالح را از عالم واقعی وام می‌گیرد و در ذهن ورز می‌دهد و به آن شاخ و برگ می‌دهد. به عبارتی نویسنده آن‌طور که دیگران واقعیت را می‌بینند، نمی‌بیند. از زاویه‌ای دیگر و متفاوت می‌بیند و با زاویه دیدی متفاوت داستان را نشان می‌دهد. پس همین‌جا یک مکث کنیم، هنرمند آن‌قدر واقعیت را تغییر می‌دهد و خودش به این تغییر باور دارد که به خلاقانه‌ترین شیوه آن را بیان می‌کند و اگر دروغ هم می‌گوید به شیرین‌ترین و باورپذیرترین شیوه دروغ می‌گوید.
شروع تاثیرگذار داستان بسیار مهم است. از توصیف و توضیح در شروع داستان بپرهیزیم. استفاده از جزئیات خاص در گفتار، مکان و زمان وقوع داستان، یا افکار شخصیت‌ها در شروع داستان می‌تواند تاثیر خوبی بر مخاطب داشته‌باشد. جزئیات، آغاز داستان را از صدها اثر شبیه آن متمایز می‌کند. می‌توانید به جزئیات وزنه بپردازید و وزنه را به ما نشان دهید.
ممکن است همه در خیابان پیرمردهایی را دیده‌باشیم که وزنه‌ای جلوشان می‌گذارند و با وزن کردن دیگران پولی می‌گیرند،اما تصویر همه‌ی آن‌ها در ذهن‌مان نمی‌ماند. در داستان باید این صحنه را از همه‌ی تصویرهایی که دیده‌ایم متمایز کنیم. مثلا این تمایز می‌تواند در دیالوگ خاصی از پیرمرد باشد، در تقابل پیرمرد با کودکی که لباس‌های گرانقیمت پوشیده، یا دیالوگ زنی که فخرفروشی می‌کند، یا تصویری که از پیرمرد خلق می‌کنیم. پرداخت و نشان‌دادن هرکدام از جزئیات می‌تواند تاثیر این صحنه را بیشتر کند.
پیشنهاد می‌کنم داستان‌تان را چندباره بخوانید. بخش شکستن وزنه، صحنه‌ی خوبی است که در واقع بزنگاه داستان است و اگر بخش‌های پیرامون آن را کمی هرس کنید، این صحنه برجسته‌تر می‌شود.بخش‌های پایانی داستان کمی اطناب دارد و به تعریف کردن واقعه پرداخته‌اید. در بخش گفت‌وگوهای داستان نیز بعضی از گفت‌وگوها کمی رسمی هستند. در بازنویسی دیالوگ‌های مرد جوراب فروش و پیرمرد، کمی گفت‌وگوها را از حالت رسمی درآورید و باورپذیرتر و صمیمی‌تر بنویسید. خیلی بعید است که پیرمردی که سال‌هاست بساط می‌کند، به طور مستقیم از جوراب‌فروش در مورد درآمدش سوال کند. می‌تواند ببیند که پُرمشتری است و در ذهنش منولوگ داشته باشد که مثلا عجب درآمدی دارد. در این صورت برای مخاطب باورپذیرتر می‌شود.
امیدوارم بی‌وقفه مطالعه کنید. هر روز تجربه کنید و از وقایع پیرامون یادداشت برداری کنید. منتظر آثار بیشترتان هستم.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت