اطلاعات پوست‌پیازی




عنوان داستان : مدرسه‌ی خود را توصیف کنید
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

«مدرسه‌ی ما توی روستا خیلی از شهر فاصله دارد. اگر با موتور بخواهی بروی شهر، صورتت خیس می‌شود. چون باد می‌خورد توی چشم‌هایت و انگار مثل بچه‌‌مرده، مثل پدر مسعود، داری گریه می‌کنی. روستای ما فقط یک مدرسه دارد با یک اتاق. پدرم تعریف می‌کند که این مدرسه‌ی تک‌اتاقی را با کمک اهالی روستا ساخته‌اند. البته ما بیشتر از یک اتاق نیاز نداریم. چون همه بچه‌های روستا توی این یک اتاق جا می‌شویم. گرچه یک اتاق داریم، ولی چند کلاسه هستیم. من کلاس پنجم هستم، معصومه کلاس سوم، ابوطالب و نرگس کلاس چهارم، سجاد و ساجده که دوقلو هستند هم کلاس اول، علی هم کلاس دوم. البته خدابیامرز مسعود هم باید ششم بود که آخرِ سال قبل مٌرد. یعنی معلم‌مان او را کشت. عمدی نبود. دیوارهایِ کلاس ما از سنگ‌هایِ کج‌وکوله است که از کوه آورده‌اند. همین باعث شده بیرون‌زدگی داشته باشد. دو تا نیمکتِ داغان هم هست که چون کم هست هیچ‌کدام نمی‌نشینیم رویش. ما هر روز بالشتی با خودمان می‌آوریم و می‌گذاریم پشت سرمان تا نوکِ تیزِ ستگ‌هایِ سفیدِ کمرمان را سوراخ نکند. البته کاه‌گل کرده‌اند ولی نمی‌دانیم چرا دوام ندارد. آن روز مسعود بالشتش را فراموش کرده بود. تا دیروقت به پدرش کمک می‌کرده. صبح که آمد، بالشتش را جا گذاشته بود. مسعود همیشه بویِ گوشت می‌داد. چون پدرش قصاب بود. می‌گفت: «پدرم نمی‌گذارد خیلی گوشت بخورم. گوشت‌ها مال مردم است.»
چند شبِ بعد، عروسیِ همان معلم‌مان بود که مسعود را کُشت. یکی از دخترهایِ روستا را برایش گرفته بودند. خواهر بزرگِ معصومه. من از وقتی کلاس اول بودم، او معلم‌مان بود. دروغ نگویم خیلی هم مهربان بود. ولی از وقتی مسعود را کُشت ازش نفرت دارم. چند بار خواسته‌ام عکسش را پایین بیاورم؛ عکسی که کنار عکسِ مسعود توی همین کلاس هست، نه آن که ورودی شهر زده. نمی‌دانم چرا عکسش را زده‌اند. آخر او یک آدم، منظورم مسعود است، را کشته. باید می‌مُرد. ولی پدرم می‌گوید: «همه چیز باید قانونی پیش برود و روستا و شیراز و حتی کشور قانون دارد.»
اما من شنیدم مادر به پدر می‌گفت: «من به صابر، پدرِ مسعود، حق می‌دهم. اگر خودت هم جای او بودی شاید همین کار را می‌کردی.» پدرم در جوابش می‌گفت: «صابر دیوانه شده.»
توی دادگاه شیراز هم اعدامش نکردند. چون پدر رفت شهادت داد که بعد از مرگِ پسرش در شرایط عادی نبوده. حالا صابر توی زندان است. گفته‌اند باید تا آخر عمرش آن تو بماند. چون آدم کشته. آن هم یک معلم. همان روز که مسعود دیر آمد و بالشتش را نیاورد، معلم او را تنبیه کرد. معلم خیلی روی نظم حساس بود. می‌گفت فقط باید سر ساعت بیایید. معلم به مسعود گفت: «برو سر جایت بایست. دو دستت را بگیر بالا، زانوهایت را خم کن. همان‌طور بمان.» همه یک بار تنبیه شده بودند. و همه قبل از این تنبیه فکر می‌کردند تنبیه راحتی‌ست. با اینکه مسعود از ما بزرگتر بود، ولی وقتی زانوهایش می‌لرزید خوب یادم هست. چشمانش داشت بسته می‌شد. آرام آرام دستانش شل می‌شد و می‌افتاد. مشغول حل کردن تمرین بودیم که مسعود با کمر افتاد. سرش به نوکِ تیزِ سنگ خورد. خیلی سریع خون راه افتاد. معلم او را بغل گرفت و برد بهداری. اما مسعود مُرد. تمام.»
معلم آبِ دهانش را قورت داد. دفتر انشا را ازش گرفت تا نمره بدهد. پرسید: «نگفتی چرا پدر مسعود رفت زندان.»
ـ چون وقتی بهش گفتم چطور این اتفاق افتاده، با ساطورِ خونینی که آمده بود بهداری، به سرِ معلم زد.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام. دوست عزیز داستان‌کوتاه شما را خواندم. داستان شما جزء داستان‌های خوب به حساب می‌آید. شما یک ایده بسیار خوب دارید. یک ایده میخکوب‌کننده و حیرت‌آور. معلمی سر تنبیه، باعث شده تا دانش‌آموزی بمیرد و در ادامه پدر دانش.آموز وقتی متوجه قضیه شده است، معلم را می‌کشد. این ایده خوبی برای یک داستان‌کوتاه است. پس شرط اولیه را داریم. اگر این ایده با پرداختی خوب و درست همراه باشد قطعاً به یک داستان عالی خواهیم رسید. اما متاسفانه داستان شما در پرداخت می‌لنگد. باهم پرداخت شما را مرور کنیم:
ببینید شما خوب شروع کرده‌اید. بعد از شروع بلافاصله معرفی خوبی از محیط و اشخاص دارید. محیطِ روستا و سپس اسامی دانش‌آموزان به ردیف می‌آید و اولین پُتک بلافاصله به مغز مخاطب زده می‌شود. 《البته خدابیامرز مسعود هم باید ششم بود که آخرِ سالِ قبل مٌرد. یعنی معلم‌مان او را کُشت.》 هرچند جمله بعد کار را کمی خراب می‌کند. 《عمدی نبود.》 این جمله را نباید آنجا می‌گفتید. خیلی زود لو داده اید. ولی باز اشکال ندارد هنوز داستان کار می‌کند. سرپاست. اینجا مخاطب دیگر درگیر داستان شده و به راحتی ولش نخواهد کرد. ببینید این‌جور مواقع ما باید از روش 《پوست پیازی》 استفاده کنیم و قطره قطره به مخاطب اطلاعات بدهیم. لایه لایه داستان را باز کنیم. مثلاً در پاراگراف اول می‌گوییم مسعود مُرد. کمی بعد می‌گوییم مسعود را معلم کشت. کمی بعد می‌گوییم معلم عمدی نکشت. در انتها می‌گوییم کل اتفاق چه بوده و نهایتاً می‌گوییم پدرِ مسعود معلم را کشت. البته شما سعی کرده‌اید این اتفاق بیافتد، ولی عجله کرده‌اید و کمی شلخته نوشته‌اید. نیاز به تمرین دارید. فیلم‌های هیچکاک نمونه بارز این روش لایه لایه هستند. فیلم‌های اصغر فرهادی هم همین‌طور. جدایی نادر از سیمین، درباره الی، گذشته نمونه‌های بسیار خوبی هستند. رمان‌های آگاتا کریستی و سیدنی شلدون نیز نمونه بسیار خوبی‌اند. پیشنهاد می‌کنم این‌ها را ببینید و بخوانید.
مورد بعد راوی داستان شماست. راوی شما راوی خوبی است. بچه است. ساده است و آنچه که به ذهنش می‌آید بر زبان می‌آورد. اما کمی شلخته است و بد روایت می‌کند. ما بعضاً متوجه نمی‌شوم منظورش چیست. بعضاً هم زود لو می‌دهد و باعث می‌شود داستان خراب شود. راوی نباید اینطور شلخته‌بازی دربیاورد. مثلاً منظور از عکس‌هایی که به کلاس زده‌اند و به ورودی شهر زده‌اند را متوجه نمی‌شویم. آیا اعلامیه‌شان را زده‌اند؟
این‌ها باید واضح‌تر روایت می‌شدند.
به پایان‌بندی می‌رسیم. پایان‌بندی شما خوب است. ضربه دارد. مخاطب را باز میخکوب می‌کند. اما ایرادی که دارد این است که شما کل طرح را نگه داشتید و نگه داشتید و همه طرح را در پایان و یکجا علنی کرده‌اید. انگار تمام لایه‌های پیاز را همان پاراگرافِ اول برداشته‌اید و فقط یک لایه مانده و آنقدر آن لایه را نگه داشته‌اید تا در پاراگراف آخر نیز آن را برداشته‌اید. در صورتی که این لایه‌برداری باید متوازن می‌بود.
در هر حال لذت بردن از داستان‌تان هرچند که سیاه و تلخ بود که البته من با این نوع داستان‌ها مشکلی ندارم. موفق باشید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
مجتبی بنی‌اسدی » یکشنبه 30 شهریور 1399
سلام استاد. دست شما درد نکنه. واقعا استفاده کردیم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت