داستان های خوب فراوان بخوانید




عنوان داستان : ماجرای پسرک گور خواب !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

پیرمرد روی زانو نشست . دستش را دراز کرد و با صدای لرزان اش گفت:
(( درراه خدا کمک کنید ، به من بینوا کمک کنید )) پسرک نان باگت نیم خورده اش را در جیب شلوار رنگ ورو رفته اش جاداد وخودرا به پیرمرد رساند خم شد و دست روی شانه پیرمرد گذاشت و گفت :
(( بابا بزرگ ، بلند شو بریم خسته شدی ، خیس آبی ، سینه پهلو می کنی ها )) پیرمرد گفت :
(( هنوز پول شامم در نیاورد پسرم ، یکم دیگه صبر کن )) پسرک قدراست کرد و به چهره عابران چشم دوخت و گفت :
(( اینا اونقدر باشتاب میرن که شمارا نمی بینن)) پیرمرد دست در جیب بارانی اش فروبرد و اسکناس چروکیده ای بیرون کشید و بدست پسرک داد و گفت :
(( برو ، ی چیزی بخر سرت را گرم کن ))
پسرک به بالا و پائین خیابان چشم دوخت سپس به آنسوی خیابان ، بادیدن چرخ لبو فروش و لبوهای سرخی که بخار از آنها به آسمان قد می کشید ، لبخند برلبش نشست .قدم به خیابان گذاشت ، سعی کرد از میان ماشین هایی که باسرعت در حال عبور بودند بگذرد ،اما موفق نشد ، چندبار تلاش کرد اما تلاشش بیهوده بود .
ماشینی سفید رنگی که مثلث طلایی رنگ کوچکی بروی در آن نقش بسته بود متوقف شد .در ماشین باز شد زن زیبایی چطر در دست قصد پیاده شدن از ماشین را داشت . نگاه پسرک و زن بهم گره خورد ، پسرک به راننده چشم دوخت ، سپس به زن ، زن از پیاده شدن پشیمان شد و در رابست . پسرک زیر لب گفت :
(( مادر )) زن به راننده اشاره کرد و راننده ماشین را بحرکت در آورد .پسرک فریاد زد
(( مادر ، مادر)) ماشین از او دور شد . پسرک بدنبال ماشین شروع به دویدن کرد و فریاد زد :
(( مادر ، مادر )) ماشین از چهارا گذشت و کاملا از نظر ناپدید شد .پسرک ایستاد ، نفس نفس زنان گفت :
(( مادر )) به پشت سرش چشم دوخت از پیرمرد دور شده بود . چند نفس عمیق کشیدو قدم زنان بطرف پیرمرد حرکت کرد . چند قدم مانده به محل نشستن پیرمرد چشمش به جمعیتی افتاد که دور هم حلقه زده بودند .زیر لب گفت :
(( یاحسین ، بابا بزرگ )) باسرعت دوید خودش را به میان جمعبت زد و با دیدن پیرمرد که دراز به دراز افتاده بود و چشمش به آسمان خیره شده بود ، فریاد زد :
((بابا ، باباجان )) پسرک خودش را بروی پیرمرد انداخت و شروع کرد به تکان دادن پیرمردو گریستن، مرد سالخورده ای گفت :
(( اون مرده )) پسرک به سرو صودت اش کوبید ، جمعیت آرام، آرام متفرق شد ند . رهگذران نیم نگاهی به پسرک گریان و جنازه پیرمرد می انداختند و با تکان دادن سر از او دور می شدند. زنی سالخورده خودش را بالای سر پسرک رساند .ماشین گشت پلیس ازراه رسید ، مامور لاغراندامی از آن پیاده شد، کلاهش را برسرش گذاشت و بی سیم بدست خودش را بالای سر پسرک و جنازه پیرمرد رساند . زن زیر بازوی پسرک را گرفت و از جابلندش کرد . مامور پلیس پرسید :
(( چی شده ؟)) به پیرمرد چشم دوخت و خم شد به چهره پیرمرد نگاه کرد .پسرک در حال گریستن گفت :
(( بابا بزرگم ، مرده )) زن گفت :
(( آروم باش پسرم)) مامور پلیس قد راست کرد و بی سیم اش را جلوی دهانش گرفت و بطرف ماشین رفت . پسرک به پیرمرد نگاه کرد و زیرلب گفت :
(( مثلث طلایی ) بازویش را از دست زن سالخورده بیرون کشید و شروع به دویدن کرد . زن فریاد زد :
(( کجا میری ،بابا بزرگت!)) پسرک همچنان باقدرت می دوید چندبار بروی زمین غلطید و دوباره بلند شد و به دویدن ادامه داد از چند چهاراه گذشت وارد میدان بزرگی شد خودش را روبروی ساختمان چند طبقه ای رساند و به تابلوی سردر ساختمان چشم دوخت و بادیدن مثلت طلایی بروی تابلو زیر لب گفت :
(( خودشه )) خودش را به پشت در شیشه ای شرکت رساند بخار پشت شیشه مانع دیدش بود پیشانی به شیشه چسباند تا داخل لابی را بهتر ببیند . سایه ای پشت در ظاهر شد و در روی پاشنه چرخید مرد میانسالی که لباس فرم قهوه ای رنگی برتن داشت در چارچوب نمایان شد . پسرک قدم عقب گذاشت ، مرد نگهبان پسرک را برانداز کرد و پرسید :
(( اینجا چی میخوای ؟)) پسرک گفت :
(( مادرم ، مادرم توماشین بود، یک ماشین سفید که مثلث روش بود )) نگهبان چشم تنگ کرد و پرسید :
(( مادرت ، مادرت کیه ؟)) پسرک گفت :
(( شمسی ، شمسی خانم ، خودم دیدم تو ماشین سفید ))
پیرمرد پوزخندی زد و گفت :
(( مادرت تو ماشین شرکت !؟)) نگهبان سر تکان داد و گفت :
(( صبر کن ببینم ، الان میام، نکنه ماشین معاون و دوباره اون مرتیکه عوضی برده)) نگهبان بعد از گفتن این حرف بداخل برگشت و در را بست . پسرک با پشت دست قطرات باران روی صورتش را پس زد . نگهبان برگشت و در را باز کرد و گفت :
(( بعید میدونم اون زن مادرت باشه، خانم ارغوان اینجا مهمانداره، تو مطمئنی؟)) پسرک سرتکان داد :
(( دوسال پیش مارو ول کرد و رفت )) پیرمرد گفت :
(( برو خونه ساعت هفت و نیم صبح اینجاباش میاد سرکار ، ببینش تا مطمئن بشی)) پسرک گفت :
(( من ، من خونه ندارم ، ی قبر خالی تو قبرستون خونه ما است ، بابا بزرگم مرد، من تنهایی می ترسم )) نگهبان سر تکان داد و گفت :
(( قبرستون !؟ ، از کوچه بغل بیاتو یک در آهنی باربکه ، من درو باز می کنم بااین سرو وضع مریض میشی بابا )) پسرک سرتکان داد و باسرعت خودش را بداخل کوچه و روبروی در آهنی رساند . نگهبان در را باز کرد و پسرک قدم بداخل راهرو گذاشت ، پیرمرد در را بست و گفت :
(( دنبالم بیا ، می برمت موتور خونه هم گرمه هم لباسات و خشک کن تا صبح ببینیم چی پیش میاد )) نگهبان براه افتاد و پسرک پشت سرش . وارد موتور خانه شدند . نگهبان گفت :
(( راحت نیست اما بهتر از بیرونه لباساتو دربیار بنداز رو لوله های قرمز ، داغه زود خشک میشه )) پیرمرد دست بروی شکمش گذاشت و گفت :
(( امان از این معده ، باید ی چیزی بخورم .پسرک دست در جیب اش فروبرد و نان نیم خورده را از جیب اش بیرون کشید و گفت :
(( من یکم نون دارم )) نگهبان بادیدن تکه نان لبخند زد و گفت :
(( ممنون ، پدرت کجااست ؟)) پسرک چشمانش پراز اشگ شد و با صدای لرزانش گفت :
(( یکسال پیش مرد ، بدهکار بود به یک مواد فروش ، اون یارو منو میخواست بابت طلبش ببره که براش جنس رد کنم ، بابام باهاش درگیر شد و اونم بابامو با چاقوزد و من از ترسم فرار کردم ))نگهبان شکمش را فشرد و گفت :
(( ای دادو بیداد ، برم قابلمه غذارا بیارم باهم چندتا لقمه بزنیم تا شام )) پسرک پرسید :
(( شما بچه دارین ؟)) نگهبان گفت :
(( داشتم ۱۴ سالش بود رفت جنگ و دیگه برنگشت )) پسرک پرسید :
(( مگه بچه هام جنگ میرفتن؟)) نگهبان سرتکان داد . پسرک پرسید :
(( چرا ؟)) نگهبان گفت:
(( دنبال بهشت بودند)) پسرک با تعجب پرسید :
(( بهشت ، توی جنگ!؟))
چند ضربه شدید به در ورودی خورد ، نگهبان به پسرک نگاه کرد و گفت :
(( همینجا بمون )) نگهبان از موتور خانه بیرون رفت . پسرک خودش را به بالای پله ها رساند و ازلای در به در ورودی چشم دوخت . نگهبان در را باز کردو ناگهان به عقب پرتاپ شد و روی زمین غلطید . مرد جوانی قدم بداخل گذاشت . پسرک زیرلب گفت :
(( راننده همون ماشینه است )) مرد جوان دستی در موهای لختش کشید و خودش را بالای سر نگهبان رساند و گفت :
(( بتوچه پیرمر د بزنم شل و پلت کنم ، واسه چی زنگ زدی، اصلا کی بهت خبردا د من ماشین معاون و بردم هان )) مرد بعد از گفتن این حرف لگدی حواله کمر نگهبان کرد . فریاد نگهبان بلند شد . پسرک وارد موتور خانه شد چشم چرخاند چشمش به تکه لوله زنگ زده ای افتاد ، آنرا برداشت وبا عجله از موتور خانه بیرون زد . نگهبان با مرد جوان گلاوبز بود . نگهبان فریاد زد :
(( من مسئولیت دارم تو کارپردازی باش ، این باردومه عوضی )) مرد اورا به در ورودی چسباند و گفت :
(( بتو ربطی نداره حرفی بزنی ، کاری می کنم اخراجت کنن، حالا حرف بزن کی فًضولی کرده ؟)) پسرک بطرف دو مرد گلاویز دوید و لوله را باتمام قدرت برسر مرد جوان کوبید . مرد ناله ای کرد و دو دست اش روی سرش گذاشت چند قدم به عقب برداشت و بروی کف لابی غلطید . نگهبان دودستی برسرش زد و گفت :
(( ای وای چیکار کردی پسر!؟)) نگهبان خودش را به مرد جوان رساند ، مرد جوان دست وپایی زد و بی حرکت ماند .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف الله ترنجی سلام
خوشحالم همچنان می نویسید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. پسری همراه پدربزرگش در خیابان گدایی می کند و بعدتر معلوم می شود در گورستان گورخوابی می کنند بعد خیلی اتفاقی و بعد از دو سال مادرش را می بیند و پدربزرگش درست همان موقع توی خیابان می میرد و پسرک به جست و جوی مادرش می رود و با نگهبان ساختمانی آشنا می شود و باقی ماجرا. یکی از مهمترین کارهایی که باید انجام بدهید تعیین یک پیرنگ اصلی است در غیر این صورت نتیجه می شود عدم انسجام و پراکندگی متن و پراکندگی حسی مخاطب که هیچ جوری نمی شود آن را جمع کرد. اصلا معلوم نیست حرف اصلی یا حس اصلی که نویسنده قرار بوده روی آن متمرکز شود چه چیزی است؟ کدام است؟ برای همین است که اثر بلاتکلیف و پادرهواست. کلی اتفاق سربزنگاهی پراکنده و قوام نیافته را توی ظرفی گنجانده اید که اصلا گنجایش آن را نداشته است. گدایی توی خیابان، مرگ پدربزرگ، پیدا شدن ناگهانی مادری که خانواده اش را ترک کرده بود، کشته شدن پدر موادفروش، بدبختی نگهبان، درگیری با یک نفر دیگر و قتل و ... همه این ها نتیجه ای به بار آورده که اسمش هرچه باشد داستان نیست. و همه این ها که شمردم در شرایطی است که فضاسازی نداریم، شخصیت پردازی نداریم، گفت و گوهای داستانی نداریم، هیچ صحنه یا توصیف جاندار داستانی نداریم، باورپذیری نداریم؛ حتی نثر درست و درمان نداریم. نثر هنوز با تثر معیار فاصله بسیاری دارد و آنقدر سخت و ناهموار نوشته شده که انگار ترجمه است. به گفت و گوها نگاه کنید هیچ اطلاعات اساسی در اختیار مخاطب قرار نمی دهند. از ابتدا تا انتها غبار کلیشه و سانتی مانتال سراسر اثررا پوشانده است. می دانید که یکی از مهمترین ویژگی های داستان، خاصیت حس برانگیز بودن آن است. اگر نویسنده، جهان داستان را درست بسازد و مخاطب را به موقع و از جای مناسب به جهان داستان بکشاند و به جای روایت فشرده و پراکنده و شتابزده بر یک حس و یک عدم تعادل متمرکز باشد و داستان را به نمایش بگذارد، داستان تاثیر حسی عمیقی بر خواننده خواهد گذاشت اما اگر نویسنده فقط با کلیشه و سانتی مانتال به دنبال تحریک احساسات خواننده باشد، مثل آب در هاون کوبیدن است و هرچه تلاش بکند در نهایت به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. با توجه به علاقه و پشتکارتان امیدوارم ببش از نوشتن، مطالعه کنید. داستان های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت