موقعیت های داستانی را به داستان تبدیل کنید




عنوان داستان : سفر بین دو قطب
نویسنده داستان : سید مصطفی حسینی

دکتر نسخه نوشته شده را تا کرد و جلوی میز گذاشت و گفت _به اندازه مصرف دو ماهت نوشتم
به پشتی صندلی اش تکیه داد و پرسید:_ تو این مدت حمله اضطراب که نداشتی؟
_خیر آقای دکتر
_افکار و حالات افسردگی چطور؟
_خیر
_خوبه فقط دارو ها رو همون شبا مصرف کن تا خوابت بهم نریزه
_آقای دکتر تا کی باید این دارو ها رو مصرف کنم؟
دکتر به صندلی اش تکیه داد و با نگاه خیره رو به جوان پاسخ داد _ببینید، افرادی که اختلال دو قطبی دارن معمولا باید تا آخر عمر دارو مصرف کنند. همون طور که قبلا گفتم این بیماری درمان پذیر نیست اما با مصرف درست داروها قابل کنترله. هدف اینه که شما بتونی مثل یه آدم عادی به روزمرگی هات برسی. در واقع میخوایم که شما دچار افسردگی نشی و از طرف دیگه حالت شیدایی و هیجان زدگی نیاد سراغت. البته حالاتی دیده شده که برای یه مدت بیمار نیاز به مصرف دارو نداشته باشه اما شما باید فعلا دارو هاتو مصرف کنی..

صدای دکتر در مغزش محو میشد. تمام تلاشش را کرد تا خشم درونی اش را پنهان کند. لبخند تصنعی تحویل داد و از دکتر تشکر کرد. از مطب بیرون آمد. باد سرد پاییزی داخل موهاش پیچید. کلاه پشمی را سرش کشید و به سمت داروخانه به راه افتاد. در شلوغی عصر چهارشنبه، بی توجه به آدم هایی که از کنارش میگذشتند، در میان جمعیت قدم میزد. چند باری ناخواسته به آدم ها تنه زد، اما بدون اینکه رو برگرداند به مسیرش ادامه داد. تنها مراقب بود افکارش را با صدای بلند به زبان نیاورد مبادا فکر کنند دیوانه است _نمیتونم به خودم دروغ بگم. ای کاش میتونستم بگم دکتر من از این روزمرگی که سعی داری برام مهیا کنی بیزارم. این سعی و تلاش برای این که من هم شبیه اکثریتی بشم که در روزمرگی خودشون غرق شدن چیه؟ شاید به من حسودی میکنن. این آدم ها نمیتونن ببینن که یه نفر هست که بر خلاف اونها رفتار میکنه. همشون روی اون محدوده وسط ایستادن و جرات ندارن یه خرده بیشتر ازون محدوده وسط بالا و پایین بیان. دکتر من هیچوقت توی زندگی ام اون وسط نبودم. حالا هم نه میتونم و نه میخوام که وسط باشم. افسردگی بده ولی روزمرگی کشنده است. حالا تو بیا به کسی که سی سال از عمرشو یا اون بالا بالاها بوده یا توی پستوی افسردگی سر کرده بگو همین وسط واستا. براش دو تا خط بکش بگو ازین دو تا خط عبور نکن. شما برای اینکه دیگه توی قطب شیدایی نری باید این دارو رو بخوری این دارو هم برای اینه که افسردگی نیاد سراغت. چرا نمیذارن من به قطب هام سفر کنم؟ چرا ولم نمیکنن تا توی قطب های خودم زندگی کنم؟ قطب افسردگی درسته سرد و استخوان سوزه اما تحملش به لذت گرمای قطب شیدایی می ارزه. این سفر از بالا به پایین انگار هویت من شده. من سال هاست توی این جابجایی بودم. شاید به همین خاطره که من عاشق سفرم. سفر بین این دو قطب جزئی از وجود منه. من نمیتونم پایدار بمونم‌. همونقدری که عاشق سفرم همون قدر از یک جا نشینی و پایداری بیزارم.

وقتی نسخه پیچ کیسه دارو را به دستش داد با اکراه آن را تحویل گرفت. از نظرش این منفور ترین چیزی بود که یک نفر میتوانست در دست بگیرد. _پول پراخت کنی و بسته ای از دارو بهت بدن تا حالات درونی دلخواهت رو القا کنه. فلان قدر بدی تا تمرکز بخری. فلان قدر بدی تا شادی بخری. چند برابر بدی تا خوشبختی بخری. شاید روزی هم برسه که برای شرکت در مجلس ختم لازم باشه بریم داروخانه و چند عدد قرص گریه بخریم. در حاشیه خیابان روی یک صندلی نشست و سیگارش را روشن کرد. دود غلیظ سیگار در هوای سرد و سنگین پاییز به رقص آمد. لختی به دود سیگار خیره شد و با شتاب از جا برخاست. بی توجه به کیسه دارویی که روی صندلی رها کرده بود به راه افتاد. دستش را برای اولین تاکسی که دید دراز کرد و راننده تاکسی در فاصله ده قدمی اش ترمز کرد. نگاهی خیره به چراغ های قرمز عقب ماشین انداخت. راننده چند باری بوق زد. هم چنان به تاکسی خیره ماند و بدون اینکه هیچ عکس العملی نشان بدهد از سوار شدن سر باز زد. عرض خیابان را طی کرد و پای پیاده مسیرش را ادامه داد.


وقتی بیدار شد هنوز هوا تاریک بود. بدون اینکه آبی به صورت بزند در بالکن را باز کرد و به انتظار طلوع خورشید نشست. باد سرد پاییزی با آنکه لباس زیادی بر تن نداشت در نظرش آزار دهنده نبود. صفحه گوشی اش ساعت ۶ صبح را نشان میداد با آنکه شب قبل ساعت ۳ بعد از نیمه شب به خواب رفته بود اما اکنون احساس خستگی نمیکرد. از در خانه که بیرون زد آفتاب هنوز بی رمق بود. سکوت صبح جمعه به قدری غلیظ بود که تنها صدایی که ضرب آهنگ قدم های تندش روی سنگفرش پیاده رو را همراهی میکرد صدای جاروی رفتگر آن طرف خیابان بود. چند دقیقه جلوی در طباخی به سیگار کشیدن نشست تا مرد طباخ کرکره دکانش را بالا ببرد. بوی دارچین و چربی که با بوی تند سیگار خودش ترکیب شده بود در نظرش دلپذیر بود. بعد از اینکه سفارش داد از دکان بیرون رفت تا سیگاری دیگر بکشد ام وقتی مرد طباخ ظرف های

حاوی چشم و پاچه و بناگوش را روی میز گذاشت سیگار نصفه کشیده را زیر پا له کرد و پشت میز نشست. از در طباخی که بیرون آمد، دو پاکت سیگار دیگر خرید. راه خانه در نظرش کسل کننده بود. شور و هیجان درونی رهایش نمیکرد. وسط خیابان ایستاد و سعی کرد روی خط سفید راه برود. خیابان هنوز خلوت بود، اما تک و توک ماشین هایی که با سرعت از کنارش عبور میکردند فریاد بوقشان هوا میرفت. از گذر ماشین ها از فاصله نزدیک به وجد می آمد و به فریاد های رانندگان توجهی نداشت. تنها مراقب بود که از لبه خط سفید پایش بیرون نیفتد. به داخل خانه برنگشت و تنها ماشین را از گاراژ بیرون زد. بدون نگاه کردن به تابلو های راهنما به سمت یکی از خروجی های شهر پیچید و بی توجه به مقصد به راهش ادامه داد. موزیک مورد علاقه اش را پخش کرد و سیگار پشت سیگار جاده راه دنبال کرد.
هوای ظهر پاییز چهره خود را در هم کشید و اندکی بعد باران شدیدی باریدن گرفت. جاده لغزنده بود و فرمان ماشین گاها در دستش بازی میکرد اما میلی به کم کردن سرعت نداشت. باران با همان شدت قبلی در حال باریدن بود. در پشت یک نفت کش قدیمی مجبور شد سرعتش را کم کند. قطرات آب و گل از لاستیک های عقب کامیون با سرعت به شیشه ماشین میخورد. همزمان سایه یک کامیون دیگر را پشت سر خود دید. به قصد سبقت گرفتن فرمان را به چپ گردانید. کامیون پشت سری همزمان با او وارد سبقت شد. هنوز نیمی از طول نفت کش را طی نکرده بود که از روبرو چشمک یک جفت چراغ را دید. با عجله پا بر ترمز گذاشت و سعی کرد به فضای پشت نفت کش برگردد اما کامیون قبلی جا را تنگ کرده بود. فرصت زیادی نداشت و چشمک های روبرو هر لحظه نزدیک تر میشدند. سعی کرد فاصله خود را از خط وسط کم کند و در حد فاصل بین نفت کش و خط وسط باقی بماند. ترکیب باران و گل و لایی که از بین لاستیک ها به شیشه میخورد جلوی دیدش را گرفته بود. با این همه در دلش حس ترس نبود. صدای موزیک داخل ماشین بلند بود و به چراغ هایی که هر لحظه بزرگ تر میشد خیره شده بود. با خود اندیشید شاید این همان لحظه هیجان انگیز باشد. تصمیم گرفت چشم هایش را ببندد و در حالی که فرمان را محکم چسبیده بود فریاد خنده سر داد. نور چراغ ها نزدیک تر میشد و از پشت پلک های بسته هم چشمش را میزد. چشمانش را گشود و از پس شیشه قهوه ای پر از گل نور را دید. نور شدید مانند صاعقه از کنار چشم اش رد شد و و برای لحظه ای ماشین تکان شدیدی خورد. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده. ریزش باران گل و لای روی شیشه را پاک کرد و توانست ببیند که نفت کش و کامیون هر دو از او فاصله گرفته اند. کنار جاده توقف کرد. صدای موزیک را بست و صدای تقلای نفس هایش در فضای بسته ماشین طنین انداز شد. دست هایش میلرزید. ناباورانه در آینه به چهره خود نگاه کرد‌. دیگر نه میخندید و نه فریاد میکشید‌. تنها لحظه ای پس از آن که پک عمیقی بر سیگارش زد با صدای غمگین زمزمه کرد: _چرا نمیذاشتن من به قطب هام سفر کنم؟
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای حسینی سلام
جهان داستان نیازمند تثبیت است و این اتفاق نمی‌افتد اگر نویسنده سعی در تعریف کردن ماجرا داشته باشد به جای این‌که داستان را بنویسد و مخاطب را همراه آن کند. متنی که شما نوشته‌اید دو بخش دارد. ابتدا توضیح مراجعه یک فرد افسرده به پزشک و امتناع او از مصرف دارو و بخش دیگر موقعیتی که به واسطه‌ی بیماری فرد افسرده ایجاد می‌شود. در بخش اول سوال پیش می‌‌آید این آدمی که به شرایط خود علاقه دارد و نمی‌خواهد عادی زندگی کند اصلا برای چه به پزشک مراجعه کرده است؟ و بعد این‌که اگر نمی‌خواهد دارو مصرف کند اصلا برای چه آن را می‌خرد؟ بماند که همین موضوع را بیشتر به صورت حدیث نفس نوشته‌اید و متن شبیه مانیفستی ضد اجتماعی است که مخالف هرگونه روزمرگی است درحالی‌که تعریفی هم برای خلاف آن ندارد. صرف این‌که کسی بخواهد بین دنیاهای خیالی خود سفر کند یا نکند نمی‌توان داستانی نوشت. داستان زمانی شکل می‌گیرد که این فرد عملا در جهان خود سیر کند و فرصت تجربه خود زیسته را به مخاطب عرضه کند.
و اما در بخش دوم یعنی دقیقا از جایی که مرد، صبح از خواب بلند می‌شود، به نظر می‌‌آید می‌توانست داستان شما شروع شود. هرچند حضور او در کله‌پاچه فروشی هیچ موقعیت داستانی ایجاد نمی‌کند اما می‌توان این گونه برداشت کرد که بخشی از داستان حضور در این موقعیت‌های تصادفی است. البته نمی‌دانم چرا شما هرگاه به موقعیت برخورد این فرد با انسان‌های دیگر رسیده‌اید آن را رها کرده و به سرعت از موقعیت گریخته‌اید؟ عیار جنس نگاه متفاوت این شخصیت وقتی مشخص می‌گردد که او با دیگران یا حتی اشیا مواجه شود نه این‌که فقط در یک موقعیت قرار بگیرد و کارهای عادی انجام دهد و به ضعم خودش متفاوت باشد. در موقعیت بعدی رانندگی در جاده هم دقیقا همین اتفاق می‌افتد. او مثل تمام آدم‌های عادی دنیا سعی در سبقت از یک کامیون می‌گیرد ولی در جایی متوجه می‌شود که ممکن است نتواند. بنابراین دل به تقدیر می‌بندد و نمی‌دانم چگونه نجات پیدا می‌کند. بر فرض که دیدن کامیون دوم، در خیال او بوده است ماجرا تمام می‌شود.
بنابراین در هیچ‌کدام از دو بخش این نوشته داستانی نوشته نشده است و در بهترین حالت شما تنها یک موقعیت داستانی را شرح داده‌اید که پتانسیل تبدیل شدن به داستان را دارد. به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی داستان را از جایی شروع کنید که مردی خلاف جهت زندگی مردم عادی، از درمان دو قطبی خود جلوگیری کرده است و حالا با دو جهان مواجه است و سعی کنید این انسان را در مواجهه با اشیا و انسان‌های اطراف بسنجید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت