خاطره یا داستان




عنوان داستان : آشنایِ غریب
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

شب از نیمه گذشته بود، که با شوهرم رفتیم تا از دورمیدان، لبوی داغ بخریم ،یک خیابان مانده بود تا به بخارِ لبو هایِ قرمزِ روی ،چرخ دستی برسیم ، که قارچ‌های لبو زیر دندان هایم ،پیشاپیش با صدای موسیقی که فضای ماشین را گرفته بود ،آب شدند.
شوهرم که می‌دانست ،نور تیره چراغ بر ق، و ماشین ها که کف خیابان را رنگین می کنند، دوست دارم ،آرام، آرام ،ماشین را به جلو می‌برد ،و من هم، غرقِ در نور هایِ رنگی بودم ،که چشمم به دخترک آشنا ، که در شهر جز مادر پیر و خواهرش آشنایی نداشت ،افتاد ، دو ماهی می شد، که همسایه ی دست راستما ن ،بودند.
در آسمانی که ابرهایِ تکه پاره ،سرشان به هم چسبیده بود و شهر را از نور ماه خالی کرده بودند ، زیر نورِ ،تیره چراغ برق ها ، دیدمش.
به شوهرم گفتم :دختر همسایه مون،اونجاست، اون طرف خیابون، دور بزن.
روی داشبورد زدم، بزن دیگه ،هوا بدجور سرده .
شوهرم، جلوتر، وقتی به میدان رسیدیم، مرد و چرخ دستی لبو را جاگذاشت،دور زد،و ، چند ده متری مانده بود، تا به دخترک برسیم، که ماشینی به رنگ شب ،جلوی پایش ایستاد دخترک، روی صندلی عقب نشست ،حسی که، اسمی برایش نداشتم، مثل پتکی آهنی ،به سینه ام می کوبید، از شوهرم خواستم که به دنبالشان برود، پایش را روی گاز گذاشت، به والله ،خون در شقیقه هایم تقلا می‌کرد، که رگهای پیشانی ام را بترکاند.
گفتم :اگه دو قدم زودتر رسیده بودیم، نمیذاشتم، توی این هوایِ قندیلی و تاریک ،سوار ماشین غریبه بشه.
شوهرم، از کنارِ چشم نگاهم کرد، و سرش را به دو طرف تکان داد.
یک، دو ،یا سه خیابان را ،به دنبالشان رفتیم، دوربرگردان را جا گذاشتیم ،راننده، ماشین را به ،چپ و راست می چرخاند. شوهرم گفت: می خواهد، ما را ،از داخلِ آینه، گم کنه .
روی صندلی، نیم خیز شدم، دخترک را ، ندیدم .
گفتم :احتمالاً ،درازکشیده،شوهرم چیزی نگفت ،و باز سرش را تکان داد.
در آزادی و سرازیری زیرگذر ،سرعت ماشین جلو یی، دو چندان شد و در یک لحظه دیگر ندیدیمشان.
گفتم: لعنت به این سکوت و خلوتی .
چه گفت ،چه گفتِ، زنهای کوچه ،هولِ سرم می چرخید ،از باور نقل و نبات حرف‌هایشان گریزان بودم،
و صدای ترک دلم را از گلویم ، بیرون نیاوردم، خدا خدا میکردم شوهرم حرفی از دختر همسایه نزند، که نزد ،
یک دفعه آسمان، فریادش را روی سر و کول ماشین کشید ،و ترکِ دلش ،دانه‌های تگرگ و باران شد، به دور میدان برگشتیم مرد لبوفروش ، چرخ دستی اش را برده بود.
به خاک پسرم ،که دنیا نفسش را نشنید ،لبو یادم نبود گرمای بخاری، گرمم نمی‌کرد، و صدای آهنگ به گوشم نمی رسید، من و شوهرم غرق در پرحرفیِ سکوت بودیم، و آرامش خیابان را گاهی، بوقِ تَک و تُوکِ، ماشینی که رد می شد، به هم می‌ ریخت .
فردا وقتی دخترک، از کوچه گذر کرد، جلوی قدم هایش را گرفتم ،فکر های دیشب شعله ی آتشی ، بود، که روی صورتم زبانه می‌کشید.
گفتنم :فلان ماشین ،ماشین خوبیه؟
سکوت کرد.
گفتم :دور زدنِ نصف شب، تُویِ هوایِ یخ بسته می چسبه؟
نگاه دخترک به جلو بود .
گفت :ماشینتون رو شناختم.
خم ، را به شانه هایش نداد.
دستم را بالا آوردم، تا روی صورتش آوار کنم.
با پشت دست ،کنارم زد، و با صدایی که،طعمِ هوایِ یخی را داشت، گفت :من خیلی وقته، خرج خونواده ام را میدم
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام. دوست عزیز نوشته شما رگه‌هایی از یک داستان را دارد ولی یک داستان‌کوتاه محسوب نمی‌شود. شما استعداد نوشتن دارید و سعی کرده‌اید یک داستان بنویسید، ولی اصول اولیه داستان را رعایت نکرده‌اید.
اول از همه باید دقت کنید که داستان نباید شبیه خاطره باشد. هرچند داستان‌ها از خاطره‌ها نشات می‌گیرند و در واقع بن‌مایه اصلی داستان را خاطره‌ها تشکیل می‌دهند، ولی باید دقت کنید که داستان به هیچ عنوان شبیه خاطره نباشد. اینکه واقعاً این خاطره برای شما اتفاق افتاده یا نیافتاده است مهم نیست، مهم این است که خاطره نوشته‌اید نه داستان.
ببیند در بررسی تفاوت‌های خاطره و داستان اول از همه به تصادف می‌رسیم. تصادفی در داستان نباید اتفاق بیافتد. کاشت داستانی مانع از تصادف در داستان می‌شود. شما در داستان‌تان کاشت داستانی ندارید و به طور اتفاقی راوی، دختر همسایه را می‌بیند و از خرید لبو منصرف می‌شود و پشت سر او می‌رود.
دوم باید دقت کنید که هدف شخصیت را به هدف مخاطب تبدیل کنید. یعنی چه؟ باید با شخصیت‌پردازیِ درست و دقیق آن چیزی که برای شخصیتِ داستان مهم است و مساله است، برای مخاطب هم مهم و مساله باشد. در داستان شما راوی کارش را ول می‌کند (در این کار هم باز بحث هست. کار راوی چیست؟ خرید لبو و خوردن آن؟! این که کار و هدف نیست!) و دنبال دختر همسایه می‌افتد. آیا مخاطب هم با راوی همراه می‌شود؟ ما به عنوان مخاطب علاقه‌ای به دنبال‌کردن دختر همسایه نداریم؟ شما باید این علاقه را در ما ایجاد می‌کردید. مساله دختر همسایه برای ما مهم نیست. باید ما را هم نگران می‌کردید.
مساله دیگر تکراری بودن سوژه و شعارزدگی است. نوشته شما شعارزده است و حرف کهنه‌ای می‌زند. 《تن‌فروشی به خاطر نیاز مالی.》 این حرف، آن هم عدم پرداخت اساسی و انسانی به داستان و عدم عمیق بودن داستان باعث می‌شود ما حرف شما را به عنوان نویسنده نپذیریم و جبهه بگیریم. ما می‌توانیم یک حرف تکراری را در داستان‌مان بزنیم به شرط آنکه زاویه دیدمان متفاوت باشد. نگاه‌مان جدید باشد. از بُعد انسانی به قضیه نگاه کنیم و در داستان عمیق شویم. کار شما سطحی برگزار شده و نیاز به پرداخت مفصّلی دارد.
در مورد شخصیت‌هایتان هم باید بگویم هیچ یک از سه شخصیت (راوی، شوهرش و دختر همسایه) به شخصیت تبدیل نشده و ما هیچ‌کدام را تقریباً نمی‌شناسیم و باهاشان بیگانه‌ایم. شما باید علایق و سلایق و ویژگی‌هایشان را بیشتر به ما نشان می‌دادید.
منتظر کارهای بعدی‌تان هستم. با سپاس.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت