مشکل اصلی داستان‌هایی که بد «اجرا» می‌شوند در تعداد کلمات و طول داستان نیست بلکه در عدم تناسب تعداد ایده‌های مؤثر با طول داستان است




عنوان داستان : فیدل
نویسنده داستان : سارا سرایلو

فیدل
سارا سرایلو
گرگ سفیدی روی صخره ایستاده بود داشت زوزه می‌کشید. روبروی گرگ دختری بودکه بعد فهمیدم تویی. داشتی با گرگ زوزه می‌کشیدی. اولین نقاشی‌ای بود که ازت دیدم. همان روز توی جنگل. من پشت یک عالمه سرخس و انبوه درخت داشتم پرتره زنی را طرح می‌زدم که بعد گفتی: «بوی اینجور آدما رو دوست ندارم!» وقتی گفتی حیرت‌زده بهت نگاه کردم. نمی‌فهمیدم چرا؟ چنین اتفاقی خیلی غیرطبیعی بود. چیزهایی دیگری هم بود که هیچ نمی‌فهمیدم و هنوز هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم آن روز چه‌ام شده بود و چرا کارم را ول کردم. زیر نور آفتاب، فیروزه‌ای و خاکستری رودخانه، سبز برگ‌های بلوط و سرخ و سفیدی پوست رنگ‌‌بندی تازه‌ای داشتند. می‌خواستم از این فرصت استفاده کنم و برخلاف رسمی شخصی کار را نیمه تمام گذاشتم. فرصت استراحت دادم. قلم‌مو را انداختم توی شیار سه‌پایه و رفتم دنبال صدایی که فکر می‌کردم کمک می‌خواهد. بی‌انکه بدام همین صدا مرا با خودش پرت کرد وسط داستانی که تا همیشه می‌خواهی بخوانی‌اش. تا همیشه بهش فکرکنی، پیش بروی، پیش بروی تا بالاخره یک جا، موقع غروب که انتهای روز است و شروع شب، روی یک پایان باز در افق باایستی. شاخه‌ی سرخس‌ها را کنار زدم، سربالایی صخره سنگی را بالا آمدم و پایین‌تر روی همان پاگرد طبیعی پله‌های سنگی، بوم و سه‌پایه‌ دیدم. روی بوم نقاشی یک گرگ بود و دختری که سرش را بالا گرفته و زوزه می‌کشد. فهمیدم صدا مال نقاشی‌ست که باید همین حوالی باشد. صبر نکردم. قبل این‌که سر و کله‌ات پیدا شود پریدم روی پاگرد و بعد پله‌ی اول. گوش دادم و و علت صدا را پیدا کردم. پشت درخت‌‌های بلوط روی زمین چهار دست و پا نشسته بودی، به قول خودت «ژست سگی» و داشتی عق می‌زدی. فکر کردم نکند قارچ سمی خورده؟ و تو که بوی مرا حس کرده بودی توی همان حال بی‌آنکه سرت را برگردانی دستت را آوردی بالا که یعنی نزدیک نشو. به دست‌ رنگی‌ات نگاه کردم. درجا به خودم گفتم وسط این تناژ گرم، چه خنکایی؟ گفتی: «بهترم» و بلند شدی. خاک برگ‌ها را از روی پیرهن سفید گل و گشادت تکاندی و انداختی روی شانه‌ها. گفتی: «شما اینجا چه کار دارید؟»
جا خوردم. هر کسی می‌توانست هر جایی که می‌خواهد باشد. تازه من بودم که فکر نمی‌کردم نقاشی تا این نقطه از جنگل به تنش زحمت بدهد. بعد من از تو پرسیدم «زیاد میای اینجا؟» توقع داشتم مثلن بگویی اتفاقی گذرم افتاده که نگاهت افتاد به دست‌هام. انگشت‌های رنگی‌ام را دیدی یا از بوی رنگ یا حتمی تنم بود که گفتی: «خواهش می‌کنم دیگه اون زنو نیار.» می‌خواستم بفهمم کی ما را دیدی و چرا من تو را تا آن وقت ندیده بودم.
-‌ از کجا می‌دونی کی همراهمه؟
-‌ تو می‌تونی خودت بیای
برام سوال شده بودی. صدایی در ذهنم می‌گفت صبر کن. مبادا صحبتی کنی که تهش بگویی «شرمنده.» و مانده‌ بودم که چرا ‌بایستی این‌قدر در برابرت کوتاه بیایم؟ با قاطعیت گفتم «چه مشکلی هست؟» گفتی: «اینجا خونمه.»
شاید به نظر خواب می‌آ‌مد، شاید کسی باور نکند اما برای من که همیشه در واقعیت زندگی می‌کنم، مهم نیست. شاید دیگران فکر کنند از بس داستانت را خواندم خیالاتی شدم. شاید فکر کنند چیزهایی که تعریف می‌کنم سایه‌هایی سرگردان از واقعیتی‌ست که خودم ساختم. راستش حالا که تصمیم دارم ماجرای آن روزها را بنویسم احساس می‌کنم مطمئن‌ترم. انگار کلمه‌ها تردیدم را کمتر کرده. مطمئنم چیزهایی که می‌نویسم مثل واقعیت محض است که در زمان حال اتفاق می‌افتد. یادم هست پشتت راه افتادم. به سمت راست ‌رفتی. جایی که سه‌پایه و رنگ‌هام را گذاشته بودم. آستین پیرهنت را جلوی چهره‌ات گرفتی. پرسیدم «چیزی اذیتت می‌کنه؟»
سرت را تکان دادی. شاخه‌ها را کنار ‌زدی و از درخت‌های راش و بلوط و نارون گذشتی. زل زدی به ژاله که از دیدن تو ماتش برده بود و مانده بود به فرار و پوشیدن لباس‌هاش یا حیران و وحشت‌زده لا‌به‌لای برگ نشستن و تو خالی نگاهش کردی.
یادم نیست چی گذشت بین شما. او ابرو بالا داد و قیافه‌ی ناراحتی گرفت. گفت: «خیلی دیر شده، امشب مهمون دارم.» و با نوک پا تا لباس‌هاش دوید. رد پاش را جوری دنبال کردی که گفتم حتمی الان زن بی‌نوا را می‌دری. آمدم جلو و آرام ازش پرسیدم: «آشناست؟» گفت: «نه!» پاها را توی کفش کرد و خم شد دگمه‌ی آخر مانتو را بست. از این‌که من آنجا بودم خیالش راحت شد. به حالت عادی برگشت و پرسید آیا کار پرتره‌ی زن وحشی تمام است؟ می‌خواست بداند باز هم باید هر چند روز، یک ساعتِ آخر را مرخصی بگیرد؟ چیزی نگفت و می‌دانستم از وقت خانه و همسری که عاشقش بود می‌زد اما کماکان مهربان بود و بهم لطف داشت. می‌گفت: «می‌آم تا وقتی نقاشی کامل بشه.» با دو دست شانه‌‌هاش را گرفتم «بهت خبر می‌دم.» دستش را روی دستم گذاشت و گفت: «متشکرم.»
تو ساکت ایستاده بودی و داشتی نمایش ما را تماشا می‌کردی. اگر چه آن موقع برای من نمایش نبود. یعنی برام صحنه‌سازی نبود. اسمی که تو گذاشتی بعدها.
ژاله را تا ماشین‌اش همراهی کردم و رفت. بعد برگشتم وسایلم را جمع کنم باز پشیمان شدم. می‌خواستم بدانم چه چیزی حالت را بد کرد؟ بعد گفتم ولش کن. چرا باید نگرانت باشم. کمی آمدی جلو، پشت به خورشید ایستادی، پوستت اول آن غروبی که هنوز رنگ نگرفته بود خرمایی می‌زد. تقصیر تو هم نبود البته. به ندرت چنین شخصیت‌هایی را می‌شود دید دیگر. و فکر کردم در تو چیزی هست که باید کشف کنم. گفتم کار احمقانه‌ایست اما پرسیدم: «حالت از چی به هم می‌خوره؟» مشکلی نبود اگر جواب نمی‌دادی. راستش دیدم نمی‌خواهم خودم را اسیر دردسر کنم. اصولن اینطوری‌ام. آرزو کردم سکوت کنی و من مثل همان آدم قبل، همان آدمی که هنوز تو را ندیده بود برگردم سمت ماشین.
شانه بالا انداختی. همان جوری نگاهم کردی که وقتی بلند شدی و ازم پرسیدی اینجا چه کار می‌کنید. همانجوری که وقتی ژاله رفت نگاهم کردی. دلم می‌خواست می‌توانستم نگاه این چشم‌ها را نقاشی کنم. چشم‌های درشتی که می‌شد درشان پنجره‎ای دید روی بلندترین دیوار. زنی پشت پنجره، آن دوردست‌های برفی سفید، میان کاج های سبز، مردی را نقاشی می‌کرد که در حال نقاشی بود. و دختری دست‌ انداخته بود دور گردن مرد و موها و عطر تن مرد را بو می‌کشید. گفتی: «بوی اینجور آدما رو دوست ندارم.»
منتظر بودم سکوت کنی و من سکوتت را به چیزی که می‌خواهم تعبیر کنم و بروم. از جوابت که در نوع خودش اسرارآمیز بود و مبهم بود به این فکر کردم این یعنی بمان. یعنی رازی هست می‌خواهم با تو بگویم. دیگر صحبت اعتماد بود. یا نه؟ یا اگر هر کس دیگری بود هر چیزی از ذهنت می‌گذشت راحت می‌گفتی؟
«ممکنه که حالت از منم به هم بخوره.»
دستبندی که روی مچ بسته بودی چرخاندی و گفتی: «نه.»
-‌‌ چرا؟ ساکت ماندی. بعد رفتی طرف خانه‌. گفتی «شاید بعدن بدونی.» دوست نداشتی داستان اینجوری به پایان برسد. گفتم پس برو. می‌گوید دنبالم بیا. بوم را برداشتم و عقبت آمدم تا خانه‌ی‌ سرخ. بهت نگفتم این اسم را من براش گذاشته بودم. به خاطر رنگ خشت‌هاش. خانه‌ای که همیشه احساس غریبگی واضحی داشت و می‌خواستم بدانم صاحبش کیست و کجاست؟ برگشتی و به نقاشی دوباره نگاه کردی. هیچ زن دیگری آن‌طور به هیچ چیزی نگاه نکرده بود. به نظرم رسید که دریچه‌ی زندگی دیگری هم‌زمان باز و بسته شد. به نظرت تصویری از واقعیت بود؟ یا نه. من خواب بودم و اصلن چیزی به اسم واقعیت در جهان وجودنداشت. در را باز کردی و من به خانه‌ات قدم گذاشتم. اگر زن دیگری بود بدون شک این کار را نمی‌کردم. نمی‌ترسیدم از فکری که ممکن بود درباره‌م کنی. منم مثل تو شده بودم. افتاده بودم در نقش یک طرح عجیب و غریب. در را باز کردی و رفتیم تو. دستت را روی یک قوس توی هوا تکان دادی و گفتی: «به خونه‌ی تنهایی‌های من خوش اومدید.» و با دست دیگر صندلی را بیرون کشیدی. من مسحور نقاشی‌هایی که روی دیوار اتاق نشیمن زده بودی صندلی چوبی را لمس کردم، انگشت‌هام را روی میز گرد کشیدم تا از واقعی بودن زمان و مکانی که درش بودم مطمئن شوم. نقاشی‌هات ‌جوری بود که من دوست داشتم. خطوطی که کشیده بودی، رنگ‌ها، هارمونی‌ای که داشت. تابلوی دختر بچه‌ای که روی درخت نشسته بود در حال تماشای ماه. تابلوی گرگی که در دام افتاده بود. تابلوی نجات گرگ بدست دخترک، تابلوی دخترکی که پیشانی‌اش را چسبانده به سر گرگ. نمایشگاهی بود پر از داستان. نقاشی دخترک و گرگ. همه‌اش کار یک نقاش خلاق بود، یک زن وحشی با اشتیاقی جنون آمیز. همان پیامی که می‌خواستم از نقاشیم منتقل شود. آن دست‌هایی که زمین را چنگ زده بود، آن اندامی که پشت برگ‌ها پنهان شده بود با انحنایی که زن به ستون فقراتش داده بود، هرگز آنی نبود که باید. مبتذل بود و تو این را می‌دانستی. اما از کجا؟ من تا به حالا چنین زاویه‌ای ندیده بودم. نگاهت به نقاشی دریچه‌ای‌ رو به گذشته بست و رو به آینده باز کرد. همین وادارم کردکه بیشتر ببینمت. و تو یک روز بهم گفتی: «خیلی خنگی....» چون بهت گفته بودم که ناسازگار؟ نقاشی‌ای ازت کشیده بودم توی یک خانه‌ی شیشه‌ای، دست‌هات را گذاشته بودی روی دیواره‎اش و به شهری نگاه می‌کردی که پایین‌تر از تو قرار داشت. هوا زیاد سرد نبود و پیرهن سفیدت را روی شانه‌ انداخته بودی. باد می‌وزید و آستین‌ پیرهن در هوا تکان می‌خورد و مفصل کوچک شانه‌ات بیرون می‌زد. نقاشی را دیدی صورتت باز شد. موهای قهوه‌ایت، زیر نور آفتاب بهار می‌درخشید. کنارشان زدی. خندیدی و گفتی: «من اینم. همین‌قدر بلندپرواز.» خنده‌ات قشنگ بود. خستگی را از تن می‌برد. آمدم نزدیک و سرت را میان دست‌هام گرفتم و تو کف دست‌هات را همان‌طور که روی شیشه گذاشته بودی گذاشتی روی سینه‌ام. خب حتمی احساس کردی که نجات‌دهنده‌ام خواهی بود. که تو را عجیب دوست خواهم داشت. شاید برای همین گفتی «بعدن می‌فهمی.» من به همه چیز و همه کی بی‌میل بودم و تو داشتی این‌ها را عوض می‌کردی. این‌جا یادت هست که هوا یک‌هو بهم ریخت. باد شدید‌ی وزید. آبی و سفیدی آسمان شد خاکستری غلیظ. بعد باران با دانه‌های درشت و سنگین بارید. بوم را گرفتیم بالای سرمان و تا خانه دویدیم. همه‌ی شب را بیدار بودیم. من به آسمان نگاه می‌کردم. به برقی که مثل چنگال‌های پرنده‌ی شکاری پخش می‌شد در آن، به صدای رعد، صدای غرش حیوانات وحشی. صداهای خشم‌آلود طبیعت که به طرز وحشتناکی آدم را نگران می‌کرد. فکر کردم چرا حاضری میان موجودات وحشی باشی اما توی شهر، نه؟ دلت برای پدر و مادرت تنگ نمی‌شد؟ به نظرم رسید این‌جور دور بودن از همه تهش باید افسرده‌گی باشد یا شکست. هنرمندی مثل تو باید با آدم‌ها باشد. یا نه؟ این‌ها همه‌اش حرف است و من بودم که همچین نیازی داشتم؟ هوس سیگار کردم. پنجره‌ را نیمه باز گذاشتم و همان‌جا ایستادم. گفتی: «سرما نخوری؟»
-‌ اذیتت نمی‌کنه؟
-‌ هر طور راحتی.
سیگارم را خاموش کردم و آمدم نشستم روی صندلی و گفتم: « که نگرانی؟»
خم شدی و فنجان چای را سراندی طرفم. وقتی نشستی سرت پایین بود و دستبند را دور دستت می‌چرخاندی. بعد سرت را اوردی بالا. لبخند زدی و گفتی: «مگه آدمی که بلندپروازه نگران نمی‌شه؟»
گفتم: «بلندپرواز نه، ناسازگار.»
-‌دلت برای پدر مادرت تنگ نمی‌شه؟
- گاهی میان بهم سر می‌زنن.
بعد من کلی بهت نصیحت تحویل دادم. گفتم که هنرمند باید توی اجتماع باشد. بعدش راه رسیدن به اطمینان در رابطه با خودت همین است. گفتم: «مگه همیشه نمی‌گی می‌خوای خودت باشی؟» چطور می‌خواستی خود واقعیت باشی در حالیکه حاضر به درک دیگران نبودی. من بهش خیلی فکر کردم و به نظرم این شناخت از دانستن درباره‌ی دیگران و زندگی دیگران بدست می‌آمد. گفتی: «من نمی‌فهمم آدما رو درسته و می‌خوام تنها باشم.» صدات خصمانه بود. با دستبندت بازی می‌کردی و بعد دست‌هات را گذاشتی روی میز. به انگشت‌هات نگاه کردم که محکم مشت‌ شده بود. انگار بدخلق شده بودی. چی را مخفی می‌کردی؟ تو که از هرچیزی توی ذهنت بود بهم می‌گفتی. لب‌هات را روی هم فشردی و من حس کردم می‌خواهی حرف بزنی. متوجه منظورت نمی‌شدم. «خب چرا؟»
-‌ چی چرا؟
«یه چیزایی با هم نمی‌خونه!»
«نه، می‌خونه.»
انگار من و تو خیلی از هم دوریم. تو متعلق به هیچ دنیایی نبودی، یا متعلق به دنیایی بودی که خودت ساختی؟ گفتی: «چرا اینجا نمی‌مونی؟» حرفی که می‌خواستی بزنی، که سرت را پایین انداختی و لب‌هات را بهم ‌فشردی این بود. چیزی که توقع نداشتم بشنوم. از پیشت بلند شدم و رفتم کنار پنجره‌ی نیمه باز و بازش کردم. هوا به خاطر رطوبت جنگل چسبناک بود و پوستم نوچ شده بود و بدم می‌آمد. آن بیرون هیچ روشنی‌ای سوسو نمی‌زد و تاریکی دست سنگینش را روی سینه‌ام می‌گذاشت. سیگاری روشن کردم. از طعم نعنایی و خنکش دهنم گس شد. فقط این بس که همه‌ی حال و هوام بود. گفتم: «یه دقیقه پاشو» ساکت بودی و زل زده بودی به تابلوی خیس. بعد نگاهت را جوری برگرداندی انگار که یکی از آن به قول خودت حیوونکی‌هام. که عاشق‍شان بودی. که دوست داشتی سرشان را بغل کنی. که آرامت می‌کرد. بلند شدی و آمدی و در آن نور کم فقط توانستم همین‌ها را حدس بزنم. وقتی پشم بودی یک آن مکث کردم، می‌خواستم نگاهت کنم بعد کف دست‌هام را با‌احتیاط چسباندم به گردی شکننده‌ی بازوهات. کنار هم پر از روشنایی بودیم. نیاز به هیچ نور چراغی نبود که دنبالش می‌گشتم. داشتم فراموش می‌کردم برای چی صدات زده بودم. گفتم: «اون بیرون چی می‌بینی؟»
-‌‌ تعجب می‌کنم که این همه..
مه همه‌ی شب را چرک کرده بود. نم هوا استخوان را له می‌کرد. باید این‌ها را می‌دیدی. «از این همه؟» باید می‌گفتی. و گفتی: «خنگی.» می‌دانستم ته خیابان را دیدی. موقعی که بهت گفتم ناسازگاری گفتی بلندپرواز. پس می‌خواستی بهم بگویی: «مغروری و نمی‌بینی.» راست می‌گفتی. فقط خودم را می‌دیدم. تنها تو بودی که می‌توانستی بگویی که آدم‌های مغرور خنگ‌اند. تو. تویی که همه‌ی دنیا بودی و من نمی‌توانستم بگویم عوضم کردی. ناراحت بودم و تو کنترلت را از دست داده بودی. پرسیدم: «پس نظرت اینه؟»
به خودم لعنت فرستادم. کاش می‌شد فرار کنم. خسته و له بودم. و این خستگی در برابر تو عزمی قدیمی را در من زنده کرد. دست‌هام را از بازوهات تا سر انگشت‌هات سراندم. قلبم تکان خورد. دلم می‌خواست انگشت‌هام بپیچد لای انگشت‌هات، سرم را روی سینه‌ات بگذارم و خودم را از این همه زجر آسوده کنم. اما ذهنم جور دیگری کار کرد، سرسختی لجوجانه جادوم کرد و من استحاله شدم به باد. دست‌هام را از روی انگشت‌های نازک‌ات که می‌لرزید برداشتم. و ترکت کردم.
وقتی به خانه‌م رسیدم سپیدی صبح تمام شده بود. مقابل بوم سفید ایستادم. رنگ‌های روی پالت صورتی و زرد آسمان، نارنجی و سبز زمین، آبی و بنفش زنی در دوردست بود خم شده روی صخره و موهای قهوه‌ای مایل به سرخ دورش ریخته.. به خودم گفتم چرا دنبالم نیامد؟ که من جوری صحنه سازی کنم که فشرده شدن دندان‌هاش روی هم را بشنوم؟ این همه خشم برای این‌که فقط به نظرت آدم‌هایی هستند که خوب نیستند؟ خب نباشند به درک. که دلایل‌‌شان چیز دیگری‌ست و با دلایلی موجه صحنه سازی می‌کنند؟ این دیگر چه بود؟ چقدر باید این جمله‌ات را تکرار می‌کردم؟ چرا من این همه سوال داشتم و تو نبودی که ازت بپرسم. آبی به سر و صورتم زدم و آمدم پشت پنجره ایستادم. خوب به خش‌خش جاروی رفتگر گوش کردم. صدای شهر بود که کم‌کم اوج می‌گرفت. خسته بودم و خوابم نمی‌آمد. صدای بولدوزری که آن ور خیابان داشت خانه‌ای قدیمی را خراب می‌کرد بلند شد. نباید در رویا غرق می‌شدم. مثل قبل‌ها و نباید بی‌کار می‌ماندم. نمی‌توانستم طرح بزنم یا نقاشی کنم اما فقط کار بود برای فرار از تو. گوشی موبایلم را از جیبم در آوردم و به هنرجوهام خبر دادم که امروز کلاس هست. تا اولین کلاس دو ساعت وقت داشتم. دوش گرفتم و ته بندی کردم و سیگار کشیدم و کتاب خواندم و موسیقی گذاشتم و روی ماکت شهر کار کردم و .. زمان کند می‌گذشت. جای خالی چیزی را مدام حس می‌کردم. و مشکل نبود بفهمم چی. می‌شد حواسم را پرت کنم اما تا کی؟ نمی‌دانم چرا این ذهن وامانده را نمی‌شود رام کرد؟ چرا فکر می‌کردم فراموشت می‌کنم اما نکردم؟ چرا حس می‌کردم چیزی در تو هست که هیچ‌جا نیست؟ که مشتاق و کنجکاوم می‌کند؟ که تا به حال خودم را در مواجهه با هیچ زنی اینطور ندیده بودم. و به همه‌ی خوابیدن‌هام با زن‌ها فکر کردم که جز انجام وظیفه نبود در برابر خواهش‌های تن، که تهش این سوال بود: خب که چی؟
صدای زنگ آمد. دربازکن را زدم. نغمه بود. آمد تو. در را پشت سرش نبست. گفت: «اون بیرون..» و سرش را کرد تو گوشی موبایل و شروع کرد به تایپ کردن و بقیه‌اش را پرسیدم: «خب؟»
«یکیه که حالش بد شده.» و من دویدم پایین. تا دم در حیاط حس می‌کردم خیابانی را طی می‌کنم که انتهاش تویی، از جاده‌‌ی عبور می‌کنم برای رسیدن به شهری که اسمش اسم توست. توی این چند ساعت بیشتر از همه‌ی آن روزها همه‌چیز به تو ختم می‌شد. به تویی که نبودی و هر کی غیر تو رهگذری بود که نگاهت را نداشت، که اصلن نگاهی نداشت جز چند خط سطحی. چرا انقدر مطمئن بودم تویی که آمدی؟ می‌دانستم این‌جا جایی‌ست که نباید باشی. که نمی‌توانی باشی. اما نمی‌دانستم چرا و جواب تو با آن صدایی که آرام و گرفته‌ بود هرگز قانعم نکرد. اگر خودت برای خودت کافی بودی چرا از من خواستی که آنجا توی جنگل بمانم، جایی که غروب‌هاش طولانی بود و شب‌هاش سرد و تاریک و نمور، و پر از صداهای وهمناک؟
پارکینگ و حیاط را رد کردم و نگاهی انداختم به چپ و راست خیابان پهن. هیچ‌کس نبود. یک بسته جلوی در بود، همین. تنها تو بودی که می‌توانستی این کار را کرده باشی. چشم انتظار ایستادن تا شاید برگردی یا دویدن از سر تا ته خیابان و دور زدن در تمام شهر بی‌هوده‌ست. می‌دانستم اگر بودی می‌ماندی. دستپاچه بسته را باز کردم. پیرهن سفیدت را برایم گذاشته بودی. بو کشیدمش. بو کشیدمش. این یعنی تو. لبخند زدم و حضورت را انداختم روی شانه‌هام. لمسش کردم. بعد فکر کردم چیزی توی جیبش برام گذاشتی. نامه‌ای. طرحی و دیدم دستبند مویی‌ات را برام گذاشتی. دستم کردم و برگشتم گالری. نغمه روپوش رنگ و روغنی‌شده‌اش را تنش کرده بود، بوم را روی سه پایه گذاشته بود و رنگ‌ها را روی پالت ریخته بود و داشت تلفنی حرف می‌زد. می‌گفت من که برگشتم لندن و برگشتم همو می‌بینیم و من داشتم می‌رفتم موزیک را توی دستگاه پلی کنم که سرم گیج رفت. حالم بد شد و دیدم که دارم بالا می‌آورم. سعی کردم جلوی تهوعم را بگیرم. خم شدم و نغمه که آمد طرفم دستم را گرفتم به بغل که نزدیک نشو. باز تو آمدی و همه‌ی آن داستانی که دیگر نمی‌خواستم بهش فکر کنم. باید برای لحظه‌ای هم که شده فراموش می‌کردم. چقدر سخت بود. پیرهن را بردم انداختم روی صندلی و برگشتم. چیزی در من عوض شده بود. دلم می‌خواست نغمه هر چه زودتر برود. زیر فشار بودم طوری که نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. دیگر نمی‌توانستم لبخند بزنم. نمی‌توانستم بگویم نغمه جان انجام بده. دلم می‌خواست داد بزنم بگویم هر چه زودتر تنهام بگذارد. چرا انقدر دلزده بودم؟ بی‌آنکه بتوانم حرفی اضافی بزنم گفتم امروز نمی‌توانم کار کنم. و گفتم: خداحافظ.
یک ساعت گذشت. پر بودم از حس‌هایی که نمی‌شد توصیفش کرد، که مثل هاله‌ی ماه دورم را گرفته بود و خالی نمی‌شدم از تو. همه‌ی یک ساعت بعد از حالت تهوعم تو را و اتفاق‌ها را مرور کردم و مرور کردم و بعد، از حضور پیمان و مژگان دچار فراموشی لحظه‌ای شدم و به چیزهایی که می‌بردم توی لک، که فرصت تماشای این دو را که با شوق قلم می‌زدند از من می‌توانست بگیرد فکر نکردم. مژگان گفت: «راستی از هفته‌ی دیگه نمی‌تونم بیام» و گفت برای امتحانات پایان ترم باید خودش را آماده کند. صداش گرفته بود. مژگان حرف می‌زد و از زمان امتحان‌هاش می‌گفت و من و پیمان گوش می‌کردیم. و گفت آنقدر خسته‌ست که دلش می‌خواهد برود جایی که هیچ‌کس نباشد و من از شنیدن حرفش یاد تو افتادم. سراغ پیرهن رفتم و فکر کردم از فکر تو رهایی ندارم. فکر تو چیزی که حتم داشتم براش پایانی نیست. حضور تو معلوم نبود از کجا آمد و من باز دستبند را انداختم توی دستم. داشت همان احوالی بهم دست می‌داد که وقتی نغمه بود، داشتم بالا می‌آوردم و کنترلم را از دست می‌دادم که یک‌دفعه همه چیز تغییر کرد. مژگان گفت راستش می‌دانید به خاطر برادرم نمی‌توانم کلاس را ادامه بدهم. صداش مژگان لرزید و گفت مادرش برادر بیکارش را از شهرشان فرستاده و بعد زد زیر گریه. پیمان قلم‌مو را گذاشت کنار و بلند شد مژگان را بغل کرد و بهش گفت آرام باشد و من براش آب بردم. گفتیم بگو گوش می‌کنیم و راست ماجرا را تعریف کرد که امتحان بهانه بوده و باید به وضعیت نابسامان خانه‌ و شوهر و بچه‌ها و برادر رسیدگی می‌کرده. روحم از رفتار پیمان تازه شد و برای هر سه‌مان هات‌چاکلت درست کردم و با هم گپ زدیم و پیمان گفت که برادر مژگان می‌تواند به مطبش برود بعنوان دستیار. همه‌ی این اتفاق‌ها برایم تبدیل شده بود به تصویری که از تماشاش پرواز می‌کردی. همه‌اش لذت بود و آرامش. بعد بچه‌ها رفتند و گالری خلوت شد. من روی صندلی نشستم و نفس راحتی کشیدم و به خوشی حالم فکر کردم. این قصه درباره‌ی تهوع و اعتماد چه بود؟ یادم افتاد به سوالی که آن روز غروب، ازت پرسیدم. «تو چطور به من اعتماد کردی؟»
گفتی: «فیدل میگه، من بو می‌کشم و می‌فهمم.»
گفتم: «فیدل کیه دیگه؟»
و تو به تابلویی که روی دیوار شومینه آویزان بود اشاره کردی. با اشاره‌ات من برای چندمین بار به تصویر گرگ سفید در پس‌زمینه‌‌ی شبی پرستاره نگاه کردم که بالای صخره‌ای روی سطح کره‌ی زمین ایستاده بود و امتداد پوزه‌‌اش ماه بود گوشه‌ی آسمان با لکه‌ی گردی به‌رنگ نقره و آبی لاجوردی.
بعد یاد تابلویی برام تداعی شد که دخترک پیشانی‌اش را چسبانده بود به گرگ و مچ بند.. خاطره‌های تو از بچگی و نجات آن گرگ زخمی.. همچین چیزی امکان نداست مگر تو قصه‌ها. این مسخره بازی خیال و رویا چه بود. این بود واقعیت دنیا که می‌خواست بهم نشان دهد؟ دم‌دمای ظهر بود که ژاله آمد. گفت: «جمع کن زودتر بریم.»
گشتم دنبال دستنبند. گوشه‌ی میزم بود. نمی‌دانم چرا عهد‍شکنی کردم و برداشتمش. جلو آمد و ایستاد و ازم پرسید: «کجایی؟» گفتم تا آماده شود منم نقاشی و رنگ‌ها را ریختم توی پالت. خندید. خنده‌اش کج بود و از روی گیجی و حیرت. گفت که یعنی چی؟ جنگل نمی‌ریم؟ گفتم نه. و نگاهش نکردم. او هم رفت و با لباس حریر برگشت. خودش تنها رفت و حالتی از قهر گرفت. به قامتش هیچ زاویه‌ای نداد. اگر قبل بود مهم نبود. از می‌دانستم از روی خلق و خوی مهربانش است. . باید عشوه‌‌گری‌اش را می‌دیدم و دلسوزانه می‌گفتم که موزون بنشیند وگردنش را جوری حائل کند که انگار از پشت شاخه‌ی درخت پیچ خورده، و انگشت‌ها.. اما حالا درست به نظرم صحنه سازی آمد. حالم بد شد. دست خودم نبود. بد جور درد فهمیدن به جانم افتاده بود و احساس رقت داشتم و دلم می‌خواست این پرت و پلا بودن‌ آدم‌ها را بالا بیاورم. رسیدم به جوابی که دنبالش بودم و شگفت‌انگیز بود و انگار مضمونی بود از نقاشی‌های رنه ماگریت که از داستان تو الهام گرفته و این وسط منتقد هنری تفسیری می‌نویسد درباب نگاه غیرمعمول و رازگونگی اثر. انقدر همه چیز غریب شده بود. می‌خواستم داد بزنم و بگویم دلیل خوب برای کار بد. ژاله به خاطر مکثم متوجه تغییر حالتم شده بود گفت: «چی شده؟ چی شده؟» فکر کردم از ش بخواهم اینجا را ترک کند اما سعی کردم وضعیت را خراب‌تر از اینی که بود نکنم. خودم را کنترل کردم و گقتم که برود و لباس‌هاش را بپوشد و او که از شنیدن حرفم غافلگیر شده بود پرسید چرا؟ من چیزی نگفتم و رفتم ایستادم دم پنجره. برای این‌که تعادلم را حفظ کنم دست‌هام را گرفتم به چارچوب. بولدوزر خانه‌ی قدیمی را خراب کرده بود و آجرهای تخریب شده را بار کامیون می‌کرد و گرد و خاک بلنده شده بود و سر و صدای موتورها و بوق ماشین‌ها و آدم‌ها وحشتناک بود. روشنایی و هیاهوی روز وحشتناک بود.
ژاله با صدای جدیدی گفت: «حالت خوب نیست؟ ببرمت دکتر؟» من هنوز از دم پنجره تکان نخورده بودم. رفتارش مثل آدم‌های نگران بود و می‌خواست ببیند چه بلایی سرم آمده. دستبند را باز کردم و گذاشتم این‌طور فکر کنم که او خود واقعی‌اش است و هیچ نقشی بازی نکرده و همان کاری را انجام داده که یک آدم اخلاقن در این موقعیت انجام می‌داد. نه چندان گرم ازش تشکر کردم و بهش گفتم گالری فعلن تعطیل است و بالاخره رفت و من تنها شدم. بعد از آن به این فکر کردم چقدر باید طول بکشد تا تو بفهمی چقدر فاصله است میان آنچه واقعن هستیم با انچه وانمود می‌کنیم؟ و این‌که نگاه بعد از شناخت که آن آدم دوم را دیگر باور نخواهد کرد.
پرده‌ها را کشیدم. همه‌ی داستان برام روشن شده بود. حالا تمام مردم شهر را می‌شناسم. پیرهنت را گرفتم دستم و خسته راه افتادم به طرف اتاق. افتادم گوشه‌ی تخت. موبایل را روی ساعت شش غروب کوک کردم. پیرهن را تنم کردم و خوابیدم. این‌ها را برات می‌نویسم که باور کنی بیداری بعد این خواب و تویی که باید توی غروب جنگل دنبالت می‌گشتم و نفسی که تازه می‌شد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم سارا سرایلو سلام.
من یک خواننده حرفه‌ای داستانم. از خیلی وقت پیش بوده‌ام. به نظرم از همان موقعی که در سال 56، متن کامل الیور توئیست [الیور توئیست (به انگلیسی: Oliver Twist) نام دومین رمان مشهور چارلز دیکنز، نویسنده مشهور انگلیسی است که ابتدا در سال‌های ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ میلادی به صورت پاورقی در یک ماه‌نامه انگلیسی به نام Bentley's Miscellany منتشر می‌شد] را خواندم و از خودم پرسیدم چرا این قدر آدم‌های این رمان، یا سیاه‌اند یا سفید؟ [آن موقع نمی‌دانستم که زمان دیکنز، شخصیت‌ها این طور طراحی می‌شدند!] چرا نویسنده، راه سخت را انتخاب کرده در حالی که می‌شد خیلی ساده‌تر بنویسد! [این از مشکلات سن کم است! آدم در آن سن نمی‌داند که دیکنز این قدر قرض داشته که فرصت فکر کردن به این مسائل را نداشته! الان در این سن است که می‌دانم طبق آن ترانه قدیمی و مشهورِ مرتضی احمدی که می‌خواند: «نون چارکی سه عباسی پنیر سیری دو عباسی/آدم مفلس رو چو من وا‌میداره به رقاصی!» دیکنز هم مشکلاتِ چند عباسی داشته!] به نظرم این طرز فکر کردن را پیش از من، افراد دیگری هم داشتند که نویسندگی در قرن بیستم کلاً رنگ عوض کرد! [با اینکه مشکلات «چند عباسی نویسنده» حل نشد!] خانم سرایلو، من گرچه هم درباره شعر می‌نویسم هم داستان و هم سینما، خودم را منتقد نمی‌دانم بلکه خواننده حرفه‌ای و بیننده حرفه‌ای می‌دانم که دائم در حال سؤال کردن از خود است. چرا نویسندگان جوان، اغلب راه سخت را انتخاب می‌کنند؟ یعنی وقتی می‌شود ایده «فیدل» را با یک‌پنجم حجم فعلی این داستان، اجرا کرد، نویسنده به خودش زحمت می‌دهد که پنج برابر بیشتر بنویسد تا خواننده پنج برابر بیشتر بخواند و اگر تفنگی دستش باشد و عصبانی هم باشد، پنج برابر بیشتر به سمت داستان شلیک کند؟! [چون دستش به نویسنده که نمی‌رسد یادمان که هست «مؤلف، مرده»!] آیا من دشمن قسم خورده داستان‌های بلندم؟! آیا من شب‌ها خوابِ کشتن کُنت تولستوی را به اتفاق ناپلئون می‌بینم که می‌خواهد انتقام شکستش در روسیه‌ی جنگ و صلح را بگیرد؟! [همیشه طوری داستان یا رمانی بلند را بنویسید که وقتی خواننده به انتهایش رسید به خودش بگوید: «خدای من! چقدر زود تمام شد!» مشکل اصلی داستان‌هایی که بد «اجرا» می‌شوند در تعداد کلمات و طول داستان نیست بلکه در عدم تناسب تعداد ایده‌های مؤثر با طول داستان است که باعث «ملال خواننده» می‌شود.] شما، «ملال حاصل از خواندن» را با «تکنیک» اجرا کرده‌اید به جای آنکه «ملال زندگی» را با «تکنیک» اجرا کنید. این جرم بزرگی‌ست برای یک نویسنده! اگر تکنیک را نمی‌شناختید، طورِ دیگری می‌نوشتم احتمالاً با درخواستِ چند درجه تخفیف برای نویسنده! به استعداد و دانش نسبی خود از داستان اهمیت بدهید و اگر می‌خواهید داستان بلند بنویسید در مرحله‌ی پیش از نوشتن ایده‌های بیشتری را آماده داشته باشید برای اجرا. شخصاً فکر می‌کنم اگر ناپلئون رمان تولستوی را می‌خواند به خاطر حضور 580 شخصیت در آن و ایده‌های واقعاً فراوان آن، به خاطر شکستش از روس‌ها دست به اسلحه نمی‌برد!
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
سارا سرایلو » یکشنبه 30 شهریور 1399
باعث افتخاره دونستن نظر شما درباره‌ی داستانم. چشم. درستش می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت