رعایت اصول روایت، داستان مدرن و کلاسیک نمی شناسد.




عنوان داستان : سرباز
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

آقای «خ» آخرین جمله داستان را بار دیگر با صدای بلند خواند ؛ « همه کار باهم می کنیم اما نمیذاره رو تختخوابش بخوابم .»
اندیشید:« به قول سردبیر حذف در جای مناسبی قرار نگرفته است . »
چشمهایش را مالید. بلند شد و رفت جلوی آینه ایستاد و خیره شد به موهای سراسر سفیدش ؛ لحنی گزارشی از محتویات شام، ترتیب چیدمان خانواده بر روی کاناپه و ریتم به شدت کند اثر، تقریبا میلی در مخاطب برای ادامه مطالعه باقی نمی گذاشت .
سردرگم و حیران زیر لب زمزمه کرد؛ « سرنوشت خواست ها در این نوشته معلوم نیست ! »
دست کشید روی صورت تازه تراشیده اش و زیر لب ادامه داد:« بالاخره سیب زمینی با یک تکه نان را برداشت یا نسکافه ریخت ؟»
رفت روی صندلی چوبی وسط آشپزخانه نشست ؛« درباره‌ی برخی داستان‌ها، خیلی به سختی می‌شود نظر داد.»
خیره شد به سرباز سربی ایستاده کنار اجاق‌؛ مثل همیشه چهره اش از نوعی خشم و نفرت آکنده بود و با همان ژست به ظاهر نظامی، اما مضحک‌، از صخره ای سرخ رنگ پایین می آمد.
لبخند زد «این داستان هم یکی از همان هاست...»
چشمها را باریک کرد و نگاهش را دوخت به لوله اسلحه که درامتداد خطی اریب، از روی شانه چپ سرباز بیرون زده بود. گویی سرباز هر لحظه آماده این بود که اسلحه اش را بردارد و هر نقطه ای را که خواست نشانه رود.
ناگهان لبخندش محو شد و دو خط موازی اما عبوس میان ابروهایش نقش بست. دندانهایش را روی هم فشرد و حسی آمیخته از ترس و درماندگی وجودش را فرا گرفت.
نجواکنان ادامه داد :« بله ، تا می‌آیی درباره‌ی یک نکته‌اش نظر بدهی، می‌بینی اتّفاقاً همان نکته‌ای که می‌خواهی به عنوان ضعف داستان آن را مثال بزنی، می‌تواند نقطه‌ی قوّت داستان هم باشد.»
دیگر نیازی به تاخیر نبود . سی سال بود که کار نویسندگی و نقد انجام می داد . آموخته بود؛ که لزومی ندارد همواره داستانها را بر اساس قوانین و اصول داستان نویسی نقد کند.
نوشت: [ ... این داستان سرباز ، داستان خوبی است . فضا سازی خوبی هم دارد . باید به شما تبریک گفت. لحن داستان به هیچ وجه گزارشی نیست . ریتم مناسبی دارد . ترتیب شخصیت پردازی ها بدون هیچ نقصی کامل توصیف شده است. آغاز داستان هدفمند است و مخاطب را برای ادامه مطالعه به شدت ترغیب می کند. داستان کهنه سربازی که پس از پایان جنگ و بعد از سالها اسارت به کشور بر می گردد و برخلاف انتظارش چندان مورد توجه و علاقه جامعه و خانواده اش قرار نمی گیرد . البته او دست از تلاش بر نمی دارد . در نهایت به قول سردبیر ؛ در جملات آخر داستان ، حذف در جای مناسبی قرار گرفته است. آفرین بر شما ، منتظر آثار بعدی شما هستیم. ]
نفس راحتی کشید. گویی باری را که به دوشش سنگینی می کرد، پایین گذاشته بود . رفت پشت پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. لبخند رضایت بر لب هایش نقش بست. خیره شد به کوچه که زیر نور مهتاب روشن شده بود. موش بزرگی دوید وسط کوچه و در شکاف زیر پل مخفی شد. اما هنوز دمش بیرون بود. یک گربه آهسته نزدیک شد و خیره شد به دم موش . موش کله بزرگ و ترسناکش را بیرون آورد و رو در روی گربه ایستاد. گربه لحظه ای مکث کرد و سپس وحشت زده به عقب پرید. فرار کرد و پشت شمشادها پنهان شد. موش دوباره سر زشت و سیاهش را زیر شکاف پل فرو برد .
آقای «خ » دانه های سرد و درشت عرق را از پیشانی اش پاک کرد. سراسیمه پنجره را بست و پرده را کشید. چراغها را خاموش کرد و رفت روی تخت دراز کشید. لحظاتی بعد صدایی مثل خراشیدن یک سطح را شنید . گوشهایش را تیز کرد . گویی حیوانی درشت و موذی بسیار نزدیک به او ، پنجه به دیوار می کشید.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
دوست نویسنده عزیز، سلام
در متن داستانتان آورده اید؛(درباره‌ی برخی داستان‌ها، خیلی به سختی می‌شود نظر داد.)
و در جای دیگری نیز نوشته اید؛ ( لزومی ندارد همواره داستانها را بر اساس قوانین و اصول داستان نویسی نقد کند.)
درباره ی داستان شما چه کار می شود کرد؟ می توان درباره اش بسختی نظر داد؟ یا لزومی ندارد آن را بر اساس قوانین و اصول داستان نویسی نقد کرد؟
اول از هم بگویم که نثرتان خوب است. اما چند جمله در آن هست که کمی آدم را سردر گم میکند. نوعی خشم و نفرت را نمیفهمم. سرنوشت خواستها معلوم نیست را نمی فهمم.
پس باید از لحاظ نثر دقت بیشتری داشته باشید.
من یک چیزی را خوب می دانم و آن اینکه حتی قصه های مدرن هم باید اصول روایت قصه را رعایت کنند. و یک چیز دیگر که مهمتر است این است که هر قصه کوتاهی با شکفتی ای که در خود دارد تبدیل به داستان کوتاه می شود. بعصی از دوستان معتقدند، قصه کوتاه در ایران طرفدار چندانی ندارد/ من هم تا حدودی موافقم و به نظر من دلیلش این است که نویسندگان ما نه روایت داستانی را در آن به کار می برند و نه شگفتی خلق میکنند.
داستان شما هم همینطور اسوستی را ت. پایان داستان حداقل باید احساس تازه ای در خواننده ایجاد کند. داستان شما چنین اتفاقی را در خواننده ایحاد نمی کند.
1- در داستان شما یک نفر داریم به نام آقای خ 2- یک داستان داریم در حال نقد شدن که مربوط به جنگ است 3- یک سرباز سربی داریم که چهر ه اش از خشم و نفرت آکنده است. 4- یک موش و گربه داریم که که برخلاف باور های رایج این موش است که گربه را می ترساند
ارتباط این چند عامل در داستان معلوم نیست. حلقه های جداگانه ای از یک زنجیرند که هر یک در گوشه ای افتاده اند. که اینها به نوعی باید دست هم را بگیرند تا یک فراز پایانی خوب و دلچسب و شگفت آور خلق کنند.
چون این ارتباط ایجاد نشده است، قاعدتا با یک پایان روبرو هستیم که خواننده تنها احساسی که از خود بروز خواهد داد این است که: خب که چی!
داستان باید بنشیند ولی داستان شما معلق است. یکی از دلایل آن می تواند این باشد که اندیشه ای در زیر پوست خود ندارد.
داستان مدرن این اندیشه زیرپوستی را بیش از هر چیزی در خود دارد.
به امید خواندن قصه هایی از شما که سخت بتوان نقدشان کرد.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت