پل تداعی راهی برای وصل تکه‌های روایت




عنوان داستان : جایی برای ماندن نیست
نویسنده داستان : mahsa najafi

به ساعت حرکت روی بلیت ذل زده بودم نگاه به ساعتم کردم هنوز یک ربع مانده بود روی نزدیک ترین نیم کت به اتوبوس نشسته بودم و ساکم را سفت در اغوشم فشرده بودم. اواخر شهریور ماه بود هوا از آن عالی تر نمیشد،هوا نه گرم بود نه سرد اما من نوک انگشت هایم یخ کرده بود و دست هایم انگار توانایی حرکتشان را از دست داده بودند.صدای تپش قلبم را به وضوح میشنیدم و هر از گاهی پشت سرم را نگاه میکردم.تکه ای از کیکی ک نصفه و نیمه در دستم بود را کندم و جلوی گربه ی طلایی که جلوی پایم میو میو میکرد انداختم.
مردی ک جلوی اتوبوس قرمز ایستاده بود با تمام قوا داد میزد :
-مسافر رشتتت جا نمونی ،مسافر رشت جا نمونی ...
نفس عمیقی کشیدم از جایم بلند شدم و به سمت اتوبوس رفتم ،حس میکردم تمام نگاه ها روی من است شماره صندلی را خواندم و دنبال صندلی شماره هفده گشتم.
سر جایم نشستم و چند دقیقه دیگر زن میان سالی کنارم نشست ،لبخند گرمی زد من هم سعی کردم بهش لبخند بزنم.
اتوبوس به حرکت افتاد از فضای ترمینال بیرون آمدیم و محوطه ی ترمینال کم کم محو شد وارد جاده که شدیم آن لحظه تازه باورم شد ک نگاه کن!جدی جدی همه چیز را پشت سر گذاشته ام!و دلم ریخت پایین زن با انگشتش روی شانه ام زد
-ببخشید نشنیدم چیزی گفتین؟
-دانشجویی؟
لبخندی زدم و گفتم بله.
-منم الان از پیش بچه ها میام،دوقلو دارم!پسر سال اولیه که میرن دانشگاه حس میکنم تمام قلبمو پیششون جا گذاشتم و اومدم .
جوابش را ندادم انگار قدرت حرف زدنم را از دست داده بودم ،یا شاید فقط دلم نمیخواست حرف بزنم.
-حتما مادرت حسابی دلتنگت میشه نه؟
-مادرم؟...اا..اره ،احتمالا.
-تلفنش زنگ میخورد
-اره مامان جان تازه وارد جاده شدیم وقتی رسیدم بهتون زنگ میزنم .
-نمیخای به مادرت زنگ بزنی؟
-موبایلم شارژ نداره
-ااا خب از مال من اسفتاده کن،به خانوادت بگو ک راه افتادی.
-نیازی نیست خانوم.
ابروهایش را بالا داد عینکش را از کیفش دراورد و مشغول چک کردن موبایلش شد.
دوست نداشتم اما نمیتوانستم دست از فکر کردن به مامان بردارم الان چه حالی داشت ؟...نمیدانم.
***
جوراب های سفید ،کت وشلوار با یک پیرهن چهارخانه اجری رنگ زیرش روی صندلی میز تحریر من نشسته بود و کتاب های درون کتابخانه نگاه میکرد.
به صورتم نگاه نمیکرد
-شما زیاد کتاب میخونین؟
-ای ی ی بگی نگی.
با نوک انگشت هایش روی میز ضرب گرفت،بعد دست کشید توی موهایش و تمام اجزای اتاق را با دقت نگاه میکرد.
-اون تابلو کار خودتونه؟
-بله
-خیلی زیباست،راستش من همیشه دلم همسر هنرمند میخواست.
بعد خنده ی محجوبانه ای کرد نیم نگاهی به من انداخت و سریع نگاهش را دزدید.
-من حس میکنم من و شما خیلی باهم خوشبخت بشیم.
-جدی؟شما ک منو نمیشناسی؟
-خب..این روزا دخترایی مثل شما خیلی کم پیدا میشن.
سرم را کج کردم و گفتم؟مثل من؟
-خب آره ،خانواده دار با شخصیت ،هنرمند ،با سواد
سرش را پایین انداخت و ادامه داد
-زیبا...شما نمیخواین چیزی از من بپرسین؟
-مادرتون شرایطتونو توضیح دادن.
با تق تق در از جایم بلند شدم اوهم بلند شد اول من و بعد او به طرف پذیرایی رفتیم دور تر از همه نشستم صداهارا نمیشنیدم...
***
از جایم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم از روی میز اتاقش سیگارش را برداشتم و روشن کردم اولین پک را که زدم شروع کردم به سرفه کردن.چشم هایش را باز کرد شروع کرد به خندیدن
-اخه این ادا ها بهت نمیاد.
-باید برم خونه
خودش را روی تخت ولو کرد و گفت:
-حاضر بودم نصف عمرمو بدم ک این جمله رو نشنوم.
لبخندی بهش زدم
-بابام بیاد ببینه شب شده و نیستم شر به پا میکنه.
-میدونی دوستت دارم نه؟
-میدونم...
-این وضع زیاد طول نمیکشه ،نهایتا یک سال دیگه ...نمیخوام وقتی اومدم جلو بابات بهم نگاه از بالا به پایین داشته باشه،میخام خودمو جم و جور کنم.
***
-انشالله بچه ها خوشبخت بشن تنها چیزی ک میمونه نامه ی پزشک قانونیه ک اونم خانم ها باهم حل و فصل میکنن
به مامان نگاه میکنم و با چشم هایم ازش سوال میپرسم رویش را آن ور میکند.خداحافظی میکنند مادرش مرا میبوسد و من تنها چیزی ک در مغزم تکرار میشود نامه ی پزشک قانونیست.
-مامان ،توکه منو میشناسی!من پامو اینجور جاها نمیذارم ها!
با لحن تندی گفت:
-مگه عیب داری؟!مگه عیب داری هااا؟!
-مادر من خودت بهت برنخورد ؟!چطور اصلا روشون شد اینو به زبون بیارن؟بهشون بگو نیان.
-دهنتو ببند...همین فردا پسفردا نوبت دکتر زنان میگیرم باهم میریم،لازم باشه مادرشم با خودمون میبریم.
-جدی داری میگی اینارو؟آفرین...آفرین میخای همه ی اهل فامیل و محلم بیار شاهد کالبد شکافی دخترت باشن.
گریه ام گرفت روی تخت نشستم و گفتم:
-مامان من به این پسره هیچ حسی ندارم!ازش بدم میاد!
-حس بعد ازدواج خودش به وجود میاد
از اتاق بیرون رفت موبایلم را روشن کردم و به صفحه ی چتش خیره شدم ک بالایش نوشته بود اخرین بازدید خیلی وقت پیش...
***
اتوبوس ایستاد ،از ترمینال دربست گرفتم به سمت خانه ی عزیز ،خودش تنها زندگی میکرد بهش خبر نداده بودم میدانستم اولین نفری ک بهش زنگ میزنند اوست با خودم گفتم اگر رودر رو باهایش حرف بزنم بهتر است او حتما درک میکند،همیشه هوایم را داشته...برایش از ترسی ک در مطب دکتر داشتم میگفتم به اینکه حس کردم من....
میخواستم بهش بگویم عزیز من تلاش کردم مستقل باشم میخواستم به عقاید خودم پایبند بمانم ...میخواستم زندگی کنم،اما نشد نتوانستم.
خدا میداند ک نمیخواستم مامان را در مطب تنها بگذارم به او گفتم تا نوبتمان شود میروم برای خودم آب معدنی بگیرم بعد پله ها را سریع پایین آمدم و رفتم سمت خانه تنها چیزی که به مغزم رسید فرار بود فرار از خودم،فرار از این شهر،از خانواده....
به او میگفتم عزیز من تلاش کردم اما نشد ،شرمنده ام که نتوانستم زندگی ای ک آن ها از من میخواستند را محقق کنم.بیشتر از آن شرمنده ام ک نتوانستم زندگی ای که خودم میخواستم را داشته باشم.
او حتما دلدادی ام میداد سرم را میان دامنش میگذاشت و میگفت همین که شجاعت این را داشتی ک از آنجا بیرون بیایی و زندگیت را عوض کنی یعنی نباید شرمنده باشی .
جلوی در خانه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و منتظر شدم راننده ساکم را از صندوق بیرون بیاورد.
نگاهم به ماشین بابا افتاد نفسم بالا نمی آمد تا به خودم بیایم راننده گازش را گرفت و رفت در خانه باز شد و با بابا چشم در چشم شدم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مهسا نجفی عزیز، سلام. دو سال است که داستان می‌نویسید و «جایی برای ماندن نیست» اولین داستانی است که از شما خواندم. امیدوارم در این راه مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم. «جایی برای ماندن نیست» داستان خوبی است. از همین یک داستان هم می‌شود فهمید شما توانایی و انگیزه‌ی نوشتن دارید، به شرط آن‌که در این راه جدی باشید. تکنیک‌های داستان‌نویسی را بیاموزید و آن‌ها در داستان استفاده کنید.
در این داستان با دختر جوانی مواجه هستیم که از خانه فرار کرده. داستان از جای خوبی شروع می‌شود. البته با نشانه‌ای گمراه کننده. یادمان باشد که در داستان‌های کوتاه هر نشانه‌ای که به خواننده می‌دهیم ذهن او را درگیر می‌کنیم. دختر در آغاز ساکش را محکم بغل کرده. رفتارش در سطرهای اول این برداشت را به خواننده می‌دهد که او چیزی را دزدیده و قرار است با اتوبوس فرار کند. در انتخاب کنش‌ها دقت بیشتری به خرج دهید.
زبان و نثر از ارکان اصلی داستان است. شما زبان ساده‌ای را برای این دختر انتخاب کردید که البته انتخاب درستی بوده. اما یک‌دست نیست. دست اندازها از ارزش و موقعیت داستان کم کرده. به این جملات از متن توجه کنید: «ساکم را سفت در آغوشم فشرده بودم. دست‌هایم توانایی حرکتشان را از دست داده بودند. تمام اجزای اتاق را با دقت نگاه کرد.» کلمات استفاده شده در این جملات و نمونه‌هایی مثل این‌ها مناسب این متن نیست و زبان را از یک دستی درآورده. با تغییراتی می‌توانید متن را روان و یک‌دست کنید: « ساکم را محکم بغل کرده بودم. دست‌هایم حرکت نمی‌کردند. همه‌ی اتاق را با دقت ورانداز کرد.»
داستان چند تکه است. داستان کوتاه بهتر است که یک‌پارچه باشد. وحدت زمان و مکان و موضوع از مشخصه‌های داستان کوتاه است. پل تداعی بهترین راه برای یکپارچه کردن روایت است. دختر در مدتی که در اتوبوس است با بهانه و بی بهانه به گذشته پل بزند و اطلاعاتی را که لازم است به خواننده بدهد.
همزمانی رویداد و روایت در بعضی از داستان‌ها به همراهی خواننده و ایجاد هیجان بیشتر در او کمک شایانی می‌کند. زمان این داستان گذشته است. اتفاقی در گذشته افتاده و تمام شده و حالا راوی دارد آن را برای خواننده تعریف می‌کند. اگر زمان داستان را به حال تغییر دهید یعنی دختر در حال حاضر گرفتار فرار از خانه و رفتن به خانه‌ی عزیز است. در این حالت نه خود راوی می‌داند که چه چیزی پیش رو دارد نه خواننده. پس رویداد و روایت همزمان پیش می‌روند. حالا خواننده با هیجان بیشتری با دختر جوان فراری همراه می‌شود تا ببیند چه در انتظار اوست. در پایان وقتی با پدر مواجه می‌شود شدت ضربه‌ای که به خواننده وارد می‌شود بیشتر است و ادامه‌ی داستان را بارها و بارها در ذهنش می‌سازد.
امیدوارم متن را در زمانی مناسب که به قدر کافی از داستان فاصله گرفتید، بازنویسی کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت