احتراز از حضور روایت‌هایی در متن که نقش مکمل و متصل کننده‌ای بر عهده ندارند




عنوان داستان : آخرین رویا
نویسنده داستان : یاسر محمدی

به نام خدا
زن و پسر بچه اش پارك را گذاشته بودند روي سرشان. پسرك با پاهاي فنقلی و کپلش، پیلی میخورد تا به توپ برسد. آنوقت که میرسید. خم میشد، توپ را که دوبرابر هیکلش بود به زور از زمین میکَند. و با یک حرکت قهرمانانه به طرفی پرتش کند. زن تشویقش میکرد((هورررا ... آفرین مامان.... حالا تو بنداز...)) همین که می انداخت. زن فورا میدوید و توپ را قبل از افتادن توي حوض وسط پارك میگرفت. باد هم گاهی توپ را از دست پسرك میدزید. کمی که اوج میگرفت یک وجب از قدش میپرید توي هوا تا بگیردتش و فرار نکند. و میگرفتش. نهایت دقتش هم به کار میبرد تا نخورد زمین.

((خوب خودتو سرگرم کردیا!))
صدا از پشت سر پیچید توي گوشم. سر چرخاندم. رویا بود.
((عه! سلام مهربون. تو کی اومدي که ما خبر نشدیم))
وقتی این را گفتم با وقار و سنگین، لبخندي از گوشه ي دهنش باز کرد. میشناختمش. ایستاده بود که مرا غافلگیر کند.
گردنش را یک وري کرد. مهربانانه گفت:(( ببخشید دیر کردم. طبق معمول امروز هم درمونگاه، خیلی شلوغ بود.))
((نفرمایید بانو...)) پشت دستم زدم و لب پایینی ام را مسخره گاز گرفتم. ریسه رفت از خنده. بریده بریده گفت((آخرش منو میکشی با کارهات)) دستش را جلوي دهنش گرفته بود و پیک پیک میخندید. ریز و دلبرانه. یکباره از آن سر پارك فریادي آمد. ناخودآگاه نیم چرخی زدم به طرف صدا. مادر بچه گفت:((گُ....ل)) بچه، کیفور از حرکت عقب عقب دوید، انگار پایش به جایی میان سنگفرشها بخورد، تعادلش کم شد، پیچ خورد و به پشت "ووپ!" پهنِ زمین شد. جیکش درآمد.

دوباره صداي رویا بود. ((نمیخوایی یه قدمی بزنیم؟))
سر گرداندم. خنده از صورتش رفته بود. گفتم:((آره. چراکه نه.))
نرم نرم قدم برداشتیم سمت زن و پسربچه. حین حرکت حواسم به رویا بود. زیر چشمی می پاییدمش. چشمهاش سرخ میزدند.
دسته اي از موها بی نظم از زیر مقنعه اش، حوالی شیقیقه، بیرون زده و پیچ پیچی افتاده بودند روي گونه و لپش. آنطرف تر زن داشت پسرك را از زمین بلند میکرد. صدایش می آمد که:" عیب نداره... پاشو عزیزم" و پسرك که هنوز هق هق میکرد.

نگاهم دوباره چرخید به صورت رویا، که خسته بود و خشک. انگار فرصت آرایش هم پیدا نکرده بود. گفتم(( اي کاش امروز قرار نمیذاشتیم.))

سرعت حرکتش کم کرد. ((چرا؟))
((من نمیدونستم خستته))
میانه راه مکثی کرد. به وضوح دوچین برآمده از بالاي ابروهاش را میدیدم.
(( تو از کجا فهمیدي من خستمه؟ یادم نمیاد بهت گفته باشم یا پرسیده باشی))
گفتم(( نه. تو نگفتی. فقط از حالت چهره ات و چون گفتی درمونگاه شلوغ بوده حدس زدم از صبح تا حالا رو پا وایسادي و خسته شدي))

دست به پهلو و با گردن کج گفت:(( حدس؟)) آهی کشید و چشم و گردن چرخاند. (( اولا، تو چطور کشف کردي من از صبح درمونگاه بودم. مگه نمیشده که ظهر برم و عصر برگردم؟ بعدشم. چهره ام چه حالتی داره که حدس زدي من خستمه؟)) کمی ماند و زل زد توي صورتم بعد آرام قدم برداشت. چیزي نگفتم. فقط به سنگفرش هاي ترك خورده کف پارك نگاه و پا به پایش حرکت کردم. احساس میکردم یک وري شده و هنوز دارد به من زل میزند. ولی به خودم نگرفتم. سرم پایین بود و به گامهاي همسان و موازي مان نگاه میکردم. صداي گریه پسرك دیگر نمیامد. لابد آرام شده بود، که یکباره دیدم پاهاي رویا از من عقب ماند. ایستاد.

((یاسر؟))
برگشتم طرفش. ((جانم))
چشمان ریزش را تنگ تر کرده بود. ((خداوکیلی از کجا فهمیدي؟))
((چی رو))
اُفی کشید (( همین که گفتی از حالت چهرت پیدا کردم خستته))
((آها. ))
نگاهش کردم. میخواستم شواهدي که دیده بودم را بگویم ولی گفتم(( حالا من اشتباهی یه چیزي گفتم. بله. باید میپرسیدم.
بیا و شما این دفعه بزرگواري کن. معذرت... میپرسم از این به بعد...)) چشمهاش پایین افتاد. اولین چیزي که شنیدم تُپ تپ قدمهاي پسرك بود. که داشت دور میشد. بالا عینکی نگاهش کردم. ((حله دیگه خانم غُر غروي من؟)) خنده اي کرد و راه افتاد.

رسیدیم کنار حوض وسط پارك. به ساعت شش ما، زن و پسر بچه بودند. فواره از دل زمین بلند میشد و محکم به کف حوض مینشست. فضا پر شده بود از پودر آب و هواي اطراف حوض خنک شده بود. جوشش فواره موج آب را گردابی میکشاند مرکز حوض. باد هم وقتی می وزید فواره ها را جهت میداد و تلاطم را بیشتر میکرد. پسرك دویدنش به راه بود. زن هم، هن و هن کنان دنبالش. موهاي جو گندمی اش در هوا میرقصیدند و تاب میخوردند. پر تلاطم و قبراق پس و پیش پسر بچه ظاهر میشد. پسربچه اي شیطون که پاهاي کوتاهش را روي زمین می تُراند تا زودتر به توپ برسد. این بار اما با احتیاط و یواش تر از قبل.توپ که بغل میگرفت. جلویش را خوب نمیدید. حفظکی می آمد نزدیک مادرش تا توپ را پرت کند. همینجا باد هوره اي داد و توپ از دستش رها شد. حالا توپ میدود و پسرك هم دنبالش. رویا گفت(( بشینیم؟)) با سر تایید کردم. همانطور رفتیم سراغ میز شطرنجی که آنجا بود. میخواستیم بنشینیم که کسی گفت((آخ!)) من و رویا همزمان نگاهمان برگشت طرفشان. حتم، دوباره خورده بود زمین. ولی نه. ایستاده بود کنار حوض. بدون توپ. و توپ که داشت توي حوض غوط میخورد و... . زن کجا بود؟ سلانه داشت میرفت تا روي نیمکت چوبی آن ورتر بنشیند. ((بیا مامان.... ولش کن)) پسرك نگاهی به مادر نگاهی به توپ. بعد دوید سمت مادرش. رویا نشست. پشت به آنها. بعد دستش را در هوا چرخاند. (( اصلا خوشم نمیاد از این بچه ها.... همش دردسرن برا مامانا)) پسرك نشست کنار مادرش. با دست اشاره به توپ داشت و نوك پاهایش به زمین میزد. زن روسري خودش را باد میزد. گوشه
گفتم:(( آره. ولی پسر شیرینی ه. منو یاد کوچیکی هاي خودم میندازه... الانم رفت تا مامانه راضی کنه بره بیارتش... دست بردار نیست)) و خندیدم.

((باز افتادي تو زحمت)) خنده ام قطع شد. نگاهم آمد سمت رویا.
((چی؟))
اشاره کرد به نایلون که دستم گرفته بودم. نشستم روبرویش. (( لعنت به این حواس. پاك یادم رفته بود.)) کادو ها را درآوردم.
((قابل شما رو نداره... بفرمایید خانومی)) دو دستی گذاشتم روي صفحه ي سیاه و سفید شطرنج. لبخندي زد و کادو ها رو با انگشت نازك و ظریفش ورنداز کرد. یک به یک گرفت جلوي چشماش. پشت سرش. زن هنوز دست به پشتی نیمکت لمیده بود. و پسرك پا میزد زمین.

گفتم((نمیخواد بازشون کنی؟))
لبخندي از گوشه ي راست لبش باز شد. از همان همیشگی هاي ساده که دلم را می بُرد. همیشه دوست داشت برایش کادو بگیرم. ولی بازشان نکرد. کادو ها را برگرداند داخل و بعد نایلون را پیچاند. گذاشتش کناري. دست زیر چانه صورتش را مشرف کرد به من. باد از میان شاخه ها صدا میکرد و موهاي شقیقه اش تاب میخورد.

((چقدر زیباست!))
جلو را نگاه میکرد. جایی پشت سرم. لابد درختان قد کشیده ي پارك و باغچه هاي پرگل. رقصیدن موهاش که دیدم. گفتم:((اینجا مگه از تو زیبا تر هم هست؟!))

هیچی نگفت. فقط لبخند زد و برق نگاه خسته اش به من داد. سخت مشغول تماشا بود. موهایش گرفت و جاداد توي مقنعه.
گفت:((فکر کن خسته از سرکار برگردي. بعد بري مستقیم تو تراس خونه. بشینی پاي یه وعده چاي دارچین و یه کتاب از جنس عاشقانه آرام نادر ابراهیمی)) چشمانش بست.

یکباره دیدم زن آمده لب حوض. پسر هم کنارش.
گفتم:(( آره. به به. فوق العاده است. منم همیشه دوست داشتم. مخصوصا که تا حاضر شدن چاي و لباس درآوردن، صفحه اي رو بذاري روي گرامافون و شروع کنه به خوندن.)) بعد سعی کردم آهنگی را بخوانم. صدایم انداختم توي گلو.

((اما.... ))
صدام قطع کردم. رویا ساکت نشسته بود و داشت نگاهم میکرد. منتظر بودم ادامه ي حرفش بزند. ولی نگفت.
((اما چی؟)) دوباره صداي توپ، دویدن پسرك و هوره ي باد میان شاخه ها. گفتم:(( رویا، اتفاقی افتاده؟ احساس میکنم حالت خوب نیست. حدس میزنم..)) نگاهش تیز شد توي چشمام.

((دوباره حدس. همش حدس. اصلا چرا اینجوري تو.))
قیافه اش جدي شد. خون دویده بود توي صورتش. از عصبانیت بود یا اضطراب. نمیدانم. ولی خیلی نگران شدم. چیزي به ذهنم آمد که فکر کردم خوب است بگویم. یکباره کف دستش را جلو آورد.

(( اجازه بده...گفتی خستته. آره. واقعا خستمه. دیشب تا صبح نتونستم بخوابم. ولی دلم میخواست حداقل بپرسی. انتظار داشتم یه چرا از دهنت در بیاد. فکر میکردم برات مهم باشه)) و ساکت شد. چشم دوخت به نقطه اي روي میز. لحظه اي زن از فاصله ي چندمتري پشت سر رویا گذشت. منتها پاورچین و نوك پا. دیدم پاچه هایش خیسند.

دوباره گفت((همین کادو خریدنت)) چشمش رفت روي نایلون ((تاحالا شده بپرسی که من راضی هستم، اصلا دوست دارم که تو هر دفعه، سرقرار کادو بگیري؟ اونم نه یکی، چندتا؟))

(( خب چرا بازشون نکردي؟))
یکباره با تندي جواب داد:(( حتما نوشت افزاره. یا یه چیزهایی که حدس زدي من خوشم میاد))
صداي آنها هم بالا گرفت.((آروم تر مامان.... یواش پرت کن...))
سرم به نشانه ي تایید تکان دادم.(( آره ولی کتابم هست.))
گفت:((خدایی تو این شش ماه که باهمیم. شده تاحالا بپرسی چه دوست داري؟ اصلا شده که بپرسی؟ نه هدیه و خریدن کادو،درباره ي هرچی )) و فورا ناخونش را برد سمت دهنش و شاکیانه شروع کرد به جویدن. ناخن خوردن. در واقع حرص خوردن بود. و این مرا عذاب میداد. خودم را مسبب چنین حالتی میدیدم که اصلا برایم تحمل پذیر نبود. خیلی حالش بد بود. تصمیم گرفتم چیزي نگویم. تا اوضاع بد تر از این نشده. منتظر شنیدن حرفهاش بودم. اما چیزي نمیگفت. تند تند ناخن میجوید و دستان لرزان از عصبانیتش را به چشمان سرخ و خسته اش میمالاند. و ((هِی)) ناله میکرد. یکدفعه گفت.

(( اون شب رو یادته؟))
گفتم ((کدوم شب))
(( همون شبی که اومده بودي دم در درمونگاه. تا ساعت ده وایساده بودي و بعد زنگ زدي و....))
(( آره، یادمه))
میخواستم غافلگیرش کرده باشم. روز قبلش به من گفته بود احتمال دارد که فردا، یعنی همان بعدازظهر بارکاري درمانگاه سنگین باشد وتا شب طول بکشد. براي همین شال و کلاه کردم و بی خبرکی رفتم وایسادم همان جایی همیشگی. روي نیمکت پیاده رو کنار ورودي اصلی. شب خیلی سردي بود. اولین بار هر دوتایمان اتفاقی آمده بودیم براي کار دانشجویی که همانجا باهم آشنا شدیم. از ساعت پنج تا حول و حوش ده شب منتظرش ماندم. علی همیشه توي پیاده بساطش پهن بود. گل میفروخت. یک شاخه رز سفید سهم من بود همیشه. یکباره دیدم که درِ درمانگاه را دارند میبندند! نگران شدم. زنگ زدم به رویا. بعد کلی بوق و معطلی گوشی برداشت. خیلی شلوغ بود. پشت تلفنی صداي آهنگ و موسیقی می آمد. گفت ((خونه دوستامم.)) رفته بود تولد. بعدش گفت:((من امروز درمونگاه نرفتم!)) وقتی فهمید جلوي درمانگاهم کلی تَشر زد. که چرا رفتم و معطل شدم. میگفت احساس عذاب وجدان دارد. در آخر هم از همانجا برگشتم خوابگاه.

((آخه چرا یاسر، چرا باید همچین کاري کنی؟))
یادم افتاد همان شب هم پشت تلفن همین گلایه را کرد که من گفتم.
(( خب میخواستم غافلگیرت کرده باشم. کار بدي کردم؟))
((بله که بد کردي. اون روز پزشک بخش ما نیومده بود و ما هم نرفتیم. اصلا شاید من نخوام دیگه اونجا همدیگه رو ببینیم. اونم بدون هماهنگی و سرخود. به خدا پسره هر روز جلوم سبز میشه و کلی التماس میکنه که گل بخرم ازش. آبرو برام نذاشته. دیگه جرئت ندارم کنارش رد بشم.میگه بخر براي نامزدت!))

بلند خندیدم. ((کی؟ علی؟)) دیدم با خشم دارد نگاهم میکند. فهمیدم جاي خندیدن نیست. گفتم:(( خب تو باید الان اینها رو به من بگی؟ من اگه میدونستم هیچ وقت نمیومدم تا تو اذیت نشی. تو چرا به من نگفتی و الان میگی؟))

(( چون هیچ وقت نپرسیدي ))
نمیدانستم چه بگویم. ذهنم قفل شده بود.
((ما هنوز دانشجوییم یاسر. دو ترم مونده به فارغ التحصیلی. بعدش من طرحم شروع میشه. و تو هم سربازیت. تا بخواییم یه پرستار بشیم و زندگی مون شروع کنیم، خیلی دیر شده)) التهاب صدایش داشت کم میشد.

گفتم: ((ما که کلی برنامه ریخته بودیم. که بعد فارغ التحصیلی عقد کنیم. بعدا هم یه فرصتی بگیریم از خانواده ها مون و ازدواج کنیم. مگه این قرارمون نبود؟)) باد پیچید توي پارك و هیاهوي پسرك را نزدیکتر آورد.

((ما هنوز به خونواده هامون همه چیز رو نگفتیم))
گفتم((چیزي هم مونده مگه؟))
((سن و سال مون))
((من که گفتم))
دوباره تیز شد تو چشمام. ((دقیقا چی گفتی؟))
دیگر داشت حوصله ام سر میرفت. گفتم ((رویاجان من قبلا هم بهت گفته بودم که باهاشون صحبت کردم. که همکلاسی هستیم و...))

((گفتی هم کلاسی. نگفتی که همسن. میدونی چرا؟ چون جرئتش نداري. درواقع نداریم. نه تو. نه من. چون اختلاف سنی داریم. اونم چهار سال. ))

گفتم ((خب زن داداشمم از داداشم دو سال بزرگتره))
لبش را بهم چسباند((نچ)). و دوباره ناخن به دندان گرفت. پسرك همان حوالی میچرخید. زن که روي نیمکت نشسته بود جایی توي آسمان را نگاه میکرد. توپی درکار نبود انگار. یکباره گفت:(( فکر میکردم هرچه بگذره بهتر میشه. ولی نشد. احساس میکنم هنوز مونده تا بزرگ بشیم. شاید... شاید بهتر باشه که بندازیم براي یه موقع دیگه.)) داشتم فکر میکردم به حرفش.سخت بود فهمیدنش.

گفت:((یه مدت میرم شهرستان. خونه بابابزرگم. شاید بتونم کمی آروم بشم و فراموش کنم))
با تعجب گفتم:((الان؟ وسط ترم؟))
((مرخصی گرفتم.))
تازه فهمیدم اوضاع چقد خراب است. زیپ کیفش باز کرد و دستمالی بیرون آورد. نمیدانستم چه کنم. واقعا گیج شده بودم.
گاهی به صورت و چشمهایش نگاه میکردم، گاهی هم به دستان لرزانش. همین که به من خیره میشد شرمنده میشدم و نگاهم میرفت سمت دیگر. آنجایی که حوض از فواره ي بزرگ و پرفشار وسطش سرزیر میشد و دوباره آب را جریان میداد و میجوشید آن طرف حوض. آنجا که زن ایستاده بود زیر درختی همان حوالی و دست به کمر نگاهش بالاي درخت بود. انگار که آمده باشد ثمر درخت را ببیند. اما مگر چنار هم ثمر میدهد؟ پسرك بالا پایین پرید و بعد هم نشست و زد زیر گریه. یکباره رویا بلند شد. کیفش برداشت. فکر کردم شاید میخواهد هوایی تازه کند. اما داشت میرفت سمت خیابان نبش پارك.

اینطور قدم برداشتنش را ندیده بودم. بی هوا و نا منظم. ((رویا.... رویا)) نایستاد. پاهایش را تند تر از زمین برمیداشت.
فریاد کشیدم(( رویا!)) احساس کردم تمام پارك برگشتن نگاهمان کردم. جز پسرك که هنوز داشت ونگ میزد. رویا همانجایی که بود ایستاد. دویدم و خودم را رساندم. آرام داشت اشکهاي گوشه چشمانش را با پَر دستمال میگرفت. جلویش ایستادم تا نگاهم کند ولی سرش را گرداند. مژه هایش خیس شده بودند. و چشمانش سرخ تر میزد. شده بودند کاسه خون.

((به نظرم کار خوبی میکنی عزیزم. میندازیم براي بعد. شاید شرایط بهتر شد))
بدون توجه به حرفم رفت کنار جدول و دستش را بلند کرد جلوي ماشین زردي که از بالاي خیابان می آمد.
گفتم ((خواهش میکنم. حرفی بزن رویا... یه چیزي بگو))
سرش چرخاند طرفم. به زور نگاهش را متمرکز کرد روي چشمهایم.

((بهتره همدیگه رو نبینیم.))
انگار داشت با چشم هام حرف میزد. ماشین ترمز زد و ایستاد. رفت سمت ماشین. به التماس افتادم ((خواهش میکنم رویا. یه فرصت دیگه اوضاع رو بهتر میکنه.)) دستگیره ي در را کشید. نشست صندلی عقب. نمیشد که درك کنم. هنوز قابل باور نبود.

واقعا داشتم از دستش میدادم. یعنی میرفت. رویام داشت میرفت. در را چفت کرد. رفتم سمت ماشین. سرم را بردم نزدیک پنجره که دیدم به راننده چیزي گفت و ماشین حرکت کرد. چند بار صداش زدم. ولی توجهی نکرد. بی اختیار قدم برداشتم دنبال ماشین. ((رویا....رویا)) ماشین نمی ایستاد. دویدم. تند تر. ((رو...یاااا!)) یک آن پایم به چیزي روي زمین برخورد کرد و تعادلم را از دست دادم. به جفت زانو افتادم. ماشین سرعت گرفت و دور شد. گم شد میان شلوغی شهر و رفت.

آن موقع حال و هواي خودم نبودم. میخواستم هقِ محکمی بزنم و گریه کنم. قدم زنان آمدم سمت میز شطرنج. نایلون کادویی هنوز آنجا، گوشه ي میز، بی صدا نشسته بود و باد دسته اش را تکان میداد. نوك زنوانم ذق ذق میکرد و از درد میسوخت.
نشستم روي صندلی بتونی. جاي قبلی خودم. حالا تصویري کامل و واضح داشتم از زن و پسر بچه اش. زن هرکاري میکرد پسرك از درخت جدا نمیشد. پا میکوبید به درخت و بهانه میگرفت. توپش هم نبود. ((ولش کن... نمی آد دیگه)) زن میگفت. انگار با من بود. (( نگاش کن )) به اشاره ي دستش نگاهم پرید روي درخت. توپ چه جاي سفتی نشسته بود. تکان هم نمیخورد.(( میگی چیکار کنم؟... باد بردتش.. باد... بریم دیگه)) دست بچه را کشید. عجیب مقاومت میکرد. و کم کم پسرك توي چشمم غبار گرفت و ناواضح شد. نگاهم از توپ و پسرك بردم نبش پارك. چیزي از ته چشمم جوشید بعد گونه هایم یخ کرد. رویا رفته بود. نمی آمد دیگر.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای یاسر محمدی
علی‌رغم سعی آشکار و ارزشمند نویسنده محترم، مبتنی بر تألیف داستانی که از واقعه‌ای به ظاهر ساده و معمولی بهره گرفته و در عین حال وجه ذهنی تعمیم‌پذیر و تأویل‌گونه‌ای داشته باشد، اما داستان هنوز به مرحله روایت‌پردازانه چندان کاربردیِ مؤثری نرسیده است، البته مخاطب متن، احتمالاً از طریق «سپیدخوانی» حداکثری تا حدی به نتیجه‌هایی می‌رسد که طبعاً بیشتر وجه گمانه‌زنی دارند و احتمالاً هم با نیت نوشتاریِ مؤلف اثر، مطابقت چندان زیادی ندارند؛ درواقع لازم به ذکر است که به طور معمول و مطابق با توصیه‌های رایج در متون داستان‌نویسی [جهت اجرای یک روند برنامه‌ریزی روایی دقیق، منسجم و پیشبرنده در داستان]، بدون اطلا‌ع‌رسانی منطبق با رفع نیازهای منطقی و ضروری روایت، امکان تعمیم‌پذیری، مکاشفه‌گری و تأویل‌پذیری چندان مؤثری در روایت مهیا نمی‌شود و در نتیجه مابین آنچه که در ذهن نویسنده اثر [جهت ارائه روایتی تأمل‌برانگیز و مکاشفه‌گرانه] رخ داده است و برداشتی که مخاطب جستجوگر از متن ارائه شده می‌کند، ارتباط چندان پیوسته و مؤثری برقرار نخواهد شد.
درواقع داستان با حدود «دو هزار و هفتصد» واژه نسبتاً مدیریت نشده، هنوز درگیر رفع‌ورجوع مشکلاتِ اولیه برخی از رخدادها، کاراکترها و دیالوگ‌هایی است که احتمالاً هر یک از آن‌ها در درصورت برخورداری از تنظیمی دقیق‌تر، برنامه‌ریزی شده‌تر و حضور در روایتی مستقل، از کاربرد روایت‌پردازانه مؤثرتری برخوردار خواهند شد؛ برای تشریح دقیق‌تر و منطبق‌تر این مطلب با تعریف‌های رایج در متون آموزشی مرتبط و معتبر، مؤثرتر است که به بخش‌هایی از این توصیه نکته‌بینانه و ارزشمندِ استاد «سیما داد» در کتاب ارزشمند «فرهنگ اصطلاحات ادبی» توجه دقیق‌تری داشته باشیم: «پیرنگ [...، طرح منسجم و همبسته‌ای است که از جایی آغاز می‌شود و به جایی ختم می‌شود و در میان این دو نقطه حوادثی رخ می‌دهد که با یکدیگر رابطۀ علت و معلولی دارند] ایده‌آل از چنان همبستگی و استحکامی برخوردار است که اگر حادثه‌ای از آن حذف و یا جا‌به‌جا شود، وحدت پیرنگ به کلی درهم می‌ریزد. پیرنگ با عناصری چون شخصیت [...، فرد ساخته شده‌ای است که مانند اشخاص حقیقی از ویژگی‌هایی برخوردار است...] و کشمکش [...، تعارض دو نیرو یا دو شخصیت در داستان]، پیوستگی و رابطۀ نزدیکی دارد و ممکن است، به واژگونی [...، تغییر موقعیت و وضعیت داستان از یک حالت به حال عکس آن...] و کشف [...، فرآیند آگاهی شخصیتِ نمایشنامه و داستان بر نکته‌ای که تا آن وقت از آن بی‌خبر و غافل بوده است] منتهی شود...».
طبعاً مطابق با چنین تعریف دقیق و مؤثری و همچنین با توجه به اضافه کردن یک روایت «دوم» که طبعاً مطابق با ظرفیت روایت‌پردازی بسیار محدودتری که «داستان کوتاه» نسبت به امکانات بسیار گسترده تر «رمان» دارد، مؤثرتر است تا وجهی «فرعی» و مکمل در داستان بر عهده داشته باشد؛ حضور کاراکترهای «مادر» و «کودک»، علی‌رغم این که احتمالاً قادر به حضور در داستانی مستقل [البته در صورت بهره‌گیری از برنامه‌ریزی کاربردی روایی و تعبیه زیرساخت‌های مفهومی منطبق با وجه تأمل‌برانگیزی و...] هستند و علی‌رغم این که بخش‌های مرتبط با این کاراکترها، حتی‌الامکان از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه برخوردار هستند: «...، قبل از افتادن توي حوض وسط پارك...، انگار پایش به جایی میان سنگ‌فرش‌ها...، هنوز هق‌هق می‌کرد...، صداي گریه پسرک دیگر نمی‌آمد...»، هنوز موجب تکمیل و پیشبرد «سیر منطقی روایت» نشده است و بخش‌های مرتبط، علی‌رغم جذابیت روایی مستقلی که دارند، به طرز مشهودی موجب اطناب و صرفاً حجیم‌تر شدن روایت می‌شوند.
همچنین بخش‌های مرتبط با کاراکترهای «یاسر» و «رویا»، گرچه مملو از دیالوگ‌هایی متوالی [که البته بیشترشان چندان ضروری، پیشبرنده و منطبق با قواعد توصیه شده در متون آموزشی «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای نیستند] و رفتارهای کاراکترها هستند و حتی در بخش‌هایی هم، توصیف‌های ملموس و قابل توجهی به کار گرفته شده‌اند: «...، صدا از پشت سر پیچید...، پشت دستم زدم و...، دستش را جلوي دهنش گرفته بود...، دست به پهلو و با گردن کج...، چشمان ریزش را تنگ‌تر کرده بود...، دستش را در هوا چرخاند...، بعد نایلون را پیچاند...، باد از میان شاخه‌ها صدا می‌کرد...، دستگیره‌ي در را کشید...، سرم را بردم نزدیک پنجره...، پایم به چیزي روي زمین برخورد کرد و...»، اما به دلیل عدم انسجام حداکثری و پیشبرنده روایی، شیوه اطلاع‌رسانی ناکامل [اصلاً منظور بیشتر نوشتن داستان نیست، بلکه احتراز مدیریت شده از حضور «کنش»‌ها، «واکنش»ها و گفتگوهای غیرضروری در متن است تا به جای آن‌ها، برخی از اطلاعات ضروری، جهت درک هرچه صحیح‌تر و منطبق‌تر رفتارهای رویا، در داستان تعبیه شود]، عدم تنظیم کاملاً مؤثر زبان معیارِ رایج داستانی [درواقع عدم رعایت جایگاه ارکان جمله در بخش‌هایی از متن، همچنین برخی از محاوره‌نویسی‌ها در بدنه توصیفی متن: «...، شیطون، موهاش، صدام، چشمام...»، عدم یک‌دست بودن وجه مفهومی و کاربردی برخی از واژگان تعبیه شده در متن و...، آن هم بدون برنامه‌ریزی کاملاً محاسبه شده زبانی؛ صرفاً موجب سخت‌تر شدن، مواجهه مفهومی مخاطب با متن شده است]، انتخاب راوی «اول‌شخص» که در رفع نیازهای ضروری روایت از موفقیت روایت‌پردازانه چندان مؤثری برخوردار نشده است و...، داستان به لحاظ کارایی حداکثری و برقراری ارتباط مفهومی مخاطب با متن، هنوز به تنظیم دقیق‌تر و مدیریت شده‌تری نیاز دارد.
بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و در هنگام بازنویسی اثر، علاوه بر تفکیک سوژه اصلی، داستان را حتی‌الامکان از طریق راوی «سوم‌شخص» و با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر [لطفاً و حتماً، جهت ارتقاء حداکثریِ مهارت‌های روایت‌پردازی و مدیریت «اقتصاد واژگانی» برای مدت زمانی، سایر آثارتان را با همین میزان واژه تألیف کنید] روایت کنید و روند اطلاع‌رسانی منسجم‌تر و آگاهی‌بخش‌تری [اصلاً منظور مستقیم‌گویی نیست، بلکه ارائه داده‌های ضروری روایی، جهت کشف منطقی و منطبق روابط علت و معلولی روایت است] را مد نظر قرار بدهید تا مخاطب علاقه‌مند به مکاشفه منطبق‌تری با نیت روایی شما دوست نویسنده خوش‌ذوق برسد.
آقای محمدی عزیز، مطمئناً شما از استعداد ذاتی جزءپردازی مشهودی بهره‌مند هستید و همان طور که خودتان هم مستحضر هستید، تمامی موارد مطرح شده، صرفاً جهت ارتقاء حداکثری و هرچه سریع‌تر مهارت‌های روایت‌پردازی ارزشمند شما دوست بزرگوار، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، منتظر داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۴
کیوان سلحشوری‌مهر » 4 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای یاسر محمدی عزیز، صادقانه عرض کنم که نیت از نقد آثار [توسط بنده و سایر همکاران فرهیخته و بزرگوارم]، صرفاً پیشرفت هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر دوستان نویسنده بااستعداد و خوش‌ذوقی چون شما عزیز بزرگوار است، درواقع روند ارتقاء مهارت‌های قاعده‌مند روایت‌پردازی، مسیر پر از فرازوفرودی است که طبعاً نیازمند صبوری پیگرانه و خستگی‌ناپذیری است و بنده هم مطابق با نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی و البته منطبق با شیوه «نقد آموزشی» رایجی که هدف اصلی و تعریف شده «پایگاه نقد داستان» است، به بررسی این داستان پرداختم تا حتی‌الامکان، علاوه بر شناخت نقاط قوت و ضعف روایت، به ارائه پیشنهادها و توصیه‌هایی جهت ترمیم و ارتقاء حداکثری داستان پرداختم و اصلاً هم خدای نکرده، نیت به دلسرد کردن شما دوست جوان و خوش‌ذوق نداشتم؛ البته از سویی دیگر، علی‌رغم وجه آموزشی نقد‌های ارائه شده در پایگاه نقد داستان، به هیچ‌وجه نیت به قانع کردن دوستان عزیز نویسنده ندارم، بلکه پذیرش و یا عدم پذیرش توصیه‌های تقدمی، بستگی به تصمیم شما عزیزان داستان‌نویس دارد، امیدوارم که مطابق با این توضیح و البته مطابق با توانایی‌های ذاتی و ارزشمند نوشتاری قابل گسترش‌تان، بازهم مصممانه به نوشتن بپردازید، یعنی همان مسیر پیگیرانه و صبورانه‌ای که به طور معمول، تمامی نویسندگان موفق به صورت خستگی‌ناپذیری طی کرده‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
یاسر محمدی » 2 روز پیش
سلام مجدد... ممنون از این صداقت کلام و تواضع شما.... بله درست میفرمایید. با قدرت برای نوشتن داستانهای با ساختار مرتب تر و اصولی تر ادامه میدهم... ممنون از شما و پایگاه نقد داستان
یاسر محمدی » 4 روز پیش
سلام ودرود... متاسفانه با این نقد شما دلسرد به ادامه ی داستان نویسی شدم چون داستانی که نزدیک به یک ماه درگیر نوشتنش شده ام این بار اصلا امتیاز مثبتی نگرفت هرچند که میزان مطالعاتم در داستان کوتاه بالا برده ام اما انگار راه به جایی ندارد..... به هر حال ممنونم از وقتی که گذاشتید.
امیرعلی الماسی » 2 روز پیش
آقای محمدی عزیز داستانت رو خوندم، خوب بود و دوستش داشتم؛ ولی ای کاش برای اون پسر بچه و مادرش یه اتفاقی می افتاد. نمی دونم راستش یه خورده دلم شور می زد اما باید انصاف داشت حال و هوای یاسر و رویا رو خیلی خوب توصیف کردی. لطفا دلسرد نشو! می دونی چرا؟ چون این حسی که تو داری من قبلا داشتم ولی تصمیم گرفتم از شکست هام درس بگیرم تا روزی پیروز بشم به قول همینگوی دوست داشتنی که میگه: «انسان برای پیروز شدن آفریده شده. او را می توان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد.» قوی باش و بنویس! با احترام- الماسی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت