یادمان باشد کلمه تنها ابزار نویسنده است




عنوان داستان : رئیس ِ توپ..
نویسنده داستان : شهناز امیری

رئیس توپ....
فرمان اتش , میان قطره های باران شکست و اوج نگرفت.کلاه بادگیرش را سرش کشیده و با چشمان تنگ شده زیر باران می دوید ،از زیر توپ اماده شلیک عبور کرد و نشنید فرمان آتش را.
موج انفجارمحاصره اش کرد و بادگیر تنش را هزار پاره و چون برگ زرد بلوطی، از درخت به میان چاله ی کوچک اب باران افتاد.
*****
چندین روز ست که مسلم اتحادی سرش لای دفترچه تلفن کوچک جیبی اش فرو رفته و دستش به گوشی تلفن ..نه بدنبال شخص خاصی ست و نه سازمان و نهاد مشخصی.
گاه بنیاد مستضعفان و جانبازان و گاهی دیگر موسسه قرض الحسنه یا بانک شهر و بنیاد شهید و هر جا که پاسخش را بگیرد.
کم صحبت است و آرام. آرامشش چون رودی ست روان و سیال که گاه با بارانی طغیان میکند و می خروشد.سپیدی موهایش دشت پنبه زاری ست در دور دست ها و پوست گندم گون صورتش میزبان خطوطی ست ژرف و طویل .
گوش راستش کم شنواست و گوش چپش ناشنوا.. روحیه ی نظامی اش او را از زدن سمعک باز می دارد...گاهی اوقات برای تفهیم محتوی پرونده ها مجبور می شوم بلند برایش بگویم.
کنجکاوم تا بدانم دنبال چه چیزی یا کسی ست؟
شماره میگیردویادداشت های روی تقویم میزش میگذارد در جواب انسوی خط می گویید:
فقط چون میانگین حساب ندارم وام به من تعلق نمیگیره؟!
واندکی بعد گوشی را با دلخوری قطع میکند...نگاهم به لیوان چاییش افتاد.
_حاج اقا چای تون سرد شد عوض کنم؟
با کمی فاصله دوباره بلند تر پرسیدم که چایش را عوض کنم!! نگاهم نمیکند و همانطور که مشغول ست جواب می دهد..
نه خوبه...سرد باشه قند کمتری میخورم.
اخر جمله را در حالی گفت که تلفنش زنگ خورد.

_سلام علیکم خانم اللهیاری ...خدا رو شکر .. بله ..بله..خاطرم هست ،شما برنامه هات رو ردیف کن.. من تا اخر هفته پول رو به حساب خیریه میریزم.. خیالتون راحت.
نیم جرعه ایی از چایش را می نوشد، بدون قند. وشماره ایی دیگر را جستجو می کند و میگیرد .
اسمان به هجوم ابرهای تیره نشسته و از دل ان رعدی درخشید و غرشی مهیب گوش را پر میکند. او توجهی به این سر و صدا ها نمی کند.مرد جوانی که باد و باران ژولیده اش کرده بود وارد اتاق می شود..پوشه ی سفیدی در دست .. بسمت میز او میرود، با سر به من سلام می کند ، مستقیم جلو می رود وجلوی میز او می ایستاد و موهایش رابا کف دست صاف می کند و تیز هایش را صاف میکند.
_سلام حاج اقا..دفتر گفت پرونده رو بیارم شما دستور ثبت بدید.
حاج اقای اتحادی میان دفترچه یادداشت کوچکش با مداد چیزی می نویسد،عینک فریم فلزی بزرگش پشت غوز دماغش گیر کرده .
مرد جوان کلافه کمی این پا و ان پامیکند و زیر چشمی نگاهی به من که در حال تایپ هستم می اندازد لبخند می زنم یعنی که شکیبا باشید. دوباره خواسته اش را تکرار میکند . این بار با صدای بلند .
دانه های درشت باران را باد می کوباند به شیشه ی پنجره .
مرد جوان عصبی و بی طاقت زیر لب می لندد. حاج اقا با انگشت اشاره دنبال شماره تلفنی می گردد.مرد جوان به یکباره از کوره در میرود و محکم پرونده را میکوبد روی میز:
حاج اقا اینجا حقوق میگیری کار خلق الله رو انجام بدی نه حساب کتاب های شخصی تون رو..!!
حاج اقا عینکش را برمی دارد ونگاهش میکند من می خواهم پا در میانی کنم که با دست اشاره میکند بنشین..اسمان غرشی مهیب کرد وپس ان درخشش برقی.
_کدوم کار شخصی ؟؟
مرد جوان صدایش را بالاترمی برد.
اع حاج اقا من نیم ساعته اینجام اما کوچکترین اعتنایی به بنده نمی کنین .سرت به کار خودتونه..اصلا عینه خیالتون نیست مردم گرفتارن.
اسمان سهمگین تر شد وصدای باران روی شیشه پنجره هولناک تر. حاج اقا مثله مجسمه سنگی ایستاده و سکوت کرده.
جمع کنید این مسخره بازی ها رو. یه امضاء کردن که اینقدر ادا و اطوار نداره.رعد و برق تمام پنجره و اتاق را پر می کند.
صدای باران با صدای بلند مرد جوان در هم می پیچد. حاج اقا ریز تکان میخورد و می لرزد .دستهایش محکم به دسته صندلی قفل شده.گوشهای پهن و برامده اش سرخ شده اند...به ناگاه جوشید وخروشید . از خود بیخود شد.به زمین افتاد. فریاد میکشید:
سهرااااب بگو....توپ پشت خاک ریز سی درجه به راست بچرخه ...عباس کالیبر105 بزار با خرج هفت...همه برید عقب...همه برید عقب....فتح من الله و فتح القریب... صادق.. خط مقدم بچه ها دارن پرپر میشن گوله بزار... گوله بزار.. .بچه ها فقط نقل بریزید.آ ماشالله..دیده بان..دیده بان..اون بالا چه خبر..ملائک هم میبینی!!...عراقی ها رو چطور؟!!...
دیگر مسلم اتحادی مسئول شعبه اول کیفری نبود .رئیس توپ بود... رئیس ثبت تیر ها و گلوله هایی که سوی عراقی ها ریخته و شلیک شده بود...دوباره روی موج انفجار که در وجودش اشیانه داشت موج سواری میکرد.هیچ کس صدایش نمی کرد سرگرد مسلم اتحادی . همه اورا بنام رئیس توپ می شناختن..وقتی میرفت جبهه تازه دو هفته بود که" زهره" شیرینی خورده اش شده بود..نظامی بود و فارغ التحصیل دانشکده افسریه ... فنون جنگ را خوب می دانست .ازامدنش و ماندنش در منطقه 18 ماه میگذشت .
کربلای 4 بود و رمز عملیات "یا محمد" .
حاج اقا ..حاج اقا..تقلاهایم برای ارام کردنش بی فایذه ست. جوان ترسیده و پوشه زیر بغل تکیه داده بود به دیوار .درست پشت سر من.میدانم این طور مواقع باید بگذارم همه چی مثل همیشه پیش برود.
باز در خاطر سرگرد مسلم تحادی باران گرفته است. زهره او را از زیر اینه و قران رد کرده و کنار اتوبوس های اعزام با چشمانی اشکبار مشایعتش کرده بود. هر بار نامه ایی از زهره بدستش می رسید ، می رفت در سایه ی دورترین تانک مستقر در پشت خاکریز می نشست . زهره خط خوشی داشت و با هر نامه گلبرگهای تازه گل محمدی برایش می فرستاد. می نوشت که خیلی دلتنگ است ، که خیلی هوای او را کرده که اگر بیاید حتمن باید بروند روی برگهای پاییزی کف پارک با هم قدم بزنند. با خواندن این نامه سرگرد اتحاد گونه هایش گل می انداخت و تنش داغ می شد و برایش می نوشت :
به زودی بر می گردم ، خیلی زود.
عباس تدارکچی تند و تند به بچه ها باد گیرهای یشمی و مشکی می رساند . باران سرد زمستانی خنکاییش را از کوه های کله قندی کردستان تا ان حوالی کشانده بود.رئیس توپ همانطور که می دوید بادگیرش را تن کرد .تیر و باران از هر طرف می بارید. گٍل و خون و خاکریز و انفجار های بی پایان.
بارش باران چون تیربارهای عراقی هر لحظه شدت میگرفت. فریاد "یا محمد"و سپس صدای هولناک شلیک توپ .. خیسی و گل الودی زمین، مانع برخواستن گرد و خاک به هوا میشد.
شنیده بودم بطور دائم دفتر چه ایی همراهش بود برای ثبت نوع گلوله ها . حساب و کتاب هر گلوله و پوکه و مرمی را داشته!! ..با بی سیم چی زیر باران به شتاب میرفته.
_اسمت چیه؟ ..تازه اومدی منطقه؟
_یاسر..دو هفته ست اومدم.
_از کدوم گردان اومدی؟
_گردان 155 هویزه ..لشکر 21 حمزه.
بی سیم چی گوشی بی سیم را میدهد به او و بلند در گوشی فریاد میزند:
دیده بانی فاصله تا هدف رو 15 کیلومتر تخمین زده..مرکز هدایت اتش به گوشی..مرکز هدایت اتش به گوشی.!!!.بی سیم چی را به سمت سنگر های پشت میدان توپ هدایت کرده بود وخودش دوباره برگشته بود به موضع اصلی.
کجا قربان؟
گفتم برو!
شلاق باران صداها و تصویر ها را در خود محوو خنثی می کرد.فرمان اتش میان قطر ه های باران شکست و اوج نگرفت، کلاه باد گیر را سرش کشیده و با چشمان تنگ شده از زیر توپ اماده شلیک عبور کرد و نشنید فرمان اتش را..
چشم که باز کرده خود را روی تخت بیمارستان دزفول کنار دیگر هم رزما نش دیده بود..از ان روزدیگر گوش چپ هیچ صدایی نشنید و گوش راست هم به نیمه صدایی اکتفا کرد و وز وزی چون پرواز زنبورهای دور کندو شد میهمان نا خوانده سرش وموج انفجاری که چون پیچک به وجودش تنید .با وجود سه رای کمیسیون پزشکی و منع حضورش در منطقه ..تا اعلام قطعنامه ی 598 شورای امنیت درکنار توپ های جنگی داوطلبانه مانده.
******
لیوان نبات داغ را که جلوی دهانش نگه داشته بودم.. با دست هل داد عقب و بسته الومینومی قرصش را از روی میز برداشت و داخل جیب روی پیراهنش گذاشت..لباسهایش را از خاک کف اتاق پاک کرد ..دیگر باران به شیشه ی پنجره نمی خورد..اسمان از زیر نقاب ابرهای تیره رخ می تاباند..گنجشک ها روی شاخه های چنار بی تابی می کردندو سرخوشانه می خواندند.مرد جوان با شرمی در نگاهش سر او را بوسید و گفت:
حاجی ببخشید...حلالم کن .
او نفس عمیقی کشید و با صندلی اش به سمت میز کارش جلو رفت ..پوشه سفید را مقابلش گذاشت.. دستور ثبت را صادرکرد و پرونده را سراند سمت مرد جوان و گفت:
من اینجا نیروی افتخاری هستم جوون، خدا نخواد مزد بی زحمت بگیرم...بریدبه سلامت.
مرد جوان دستش دراز نمیشد پرونده اش را بر دارد..ارام گفت :
حاج اقا شرمنده ام و عقب عقب بیرون رفت.
صدای تلفن او بلند شد.
_سلام علیکم بفرمایید..بله خودم هستم..درست شد..!! یعنی ضامن هام رو بیارم..؟..تا اخر هفته وام رو برام واریز میکنید..چشم.. چشم تا نیم ساعت دیگه بانکم.
حاجی اتحادی با خوشحالی بلند شد و گفت:
خدا رو شکر، این یکی هم درست شد.
در حالی دستش را توی استین کتش فرو می کرد با دست دیگر شماره می گرفت:
_الو ..خیریه نرجسیه..؟!خانم اللهیاری خودتون هستید؟... سلام علیکم ..خواستم بگم پول تا اخر هفته میاد به حساب خیریه خیالتون راحت ،مراسم رو بگیرید .
هنوز از قاب نگاه من خارج نشده بود که برگشت و گفت :
خانم پروانی پرونده ساعت 10 رو انجام بدید تا من بیام..و از در خارج شد و نورخورشید پس از باران ، افتاد روی موزاییک های کف اتاق .

تقدیم به تمام سربازان وطن.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم شهناز امیری سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان را به عنوان «رییس توپ...» سه بار خواندم، تا از ضعف ها و قوت هایش مطمئن شوم، و نمونه هایی که می‌آورم درست باشند. دست شما درد نکند، زحمت کشیدید.
اولین مطلبی که می‌خواهم عرض کنم، خدا می‌داند مخاطبم فقط شما نیستید بلکه همه کسانی هستند که داستان یا هر اثر مکتوب دیگری می‌نویسند، بخصوص خودم. این مطلب را به جهت کسوت و سن عرض می‌کنم انشالله که سوءتعبیر نشود:
آنهایی که اثر ما یا داستان ما را می خوانند، در واقع در حق ما لطف می‌کنند. حتی اگر هیچ نظری ندهند و یا در حد تعارف دو سه کلمه‌ای کلی بگویند. اما آنهایی که اثر ما را داستان ما را می خوانند و صادقانه‌ به نقد می‌نشینند ولو به اشتباه، بر ما منت می‌گذارند و ما را مدیون خودشان می‌کنند. پس همیشه باید به آنها احترام گذاشت و سپاسگزارشان بود.
برویم سراغ داستان. خانم امیری وقتی از سابقه، سن و تحصیلات‌تان مطلع شدم، ناخودآگاه توقعم از شما و بخصوص داستان‌تان خیلی‌ بالا رفت؛ اما این توقع در خوانش اثرتان متأسفانه اصلاً برآورده نشد! چرا؟ عرض می کنم خدمت‌تان.
باور بفرمایید بیشتر دوست می‌داشتم داستان‌تان پر از نقاط درخشان و صحنه های به یاد ماندنی بود تا تعریف می کردم. اما حیف! من ناگزیر به انعکاس برخی از ضعف های اثر، البته به زعم من، هستم. و تنها هدفم هم آموختن است.
سرکار خانم امیری، نویسنده محترم، از شما می‌پرسم تنها و تنها ابزار یک نویسنده برای ارتباط با مخاطبش چیست؟ آیا غیر از «کلمه» است؟ حال که این تنها ابزار ما برای ارتباط با خوانندگان‌مان است، بهتر نیست در متکامل ترین شکل ممکن_ صد البته در حد توان‌مان_ ارائه‌اش کنیم؟! نباید کلمات را چونان الماس تراش دهیم و در مناسب‌ترین جای جمله هایمان بنشانیم تا نثری سالم، حس‌برانگیز و داستانی ارائه نماییم؟!
امر مهمی که متأسفانه شما در پاره‌ای از مواقع رعایت نکردید! این ادعای من است، باید اثباتش کنم و هیچ راهی ندارم جز مثال آوردن از نوشته شما:
«موج انفجار محاصره‌اش کرد و بادگیر تنش را هزار پاره و چون برگ زرد بلوطی، از درخت به میان چاله کوچک آب باران افتاد.»
من چند بار این پاراگراف را خواندم، کلمات شما اصلأ کمکم نکرد تا صحنه هولناک موج‌گرفتگی را به شکلی که تصویر کردید، مجسم کنم. یعنی چه که بادگیرش در اثر موج‌گرفتگی هزار پاره شد و چون برگ زرد بلوطی، از درخت به میان چاله کوچک آب باران افتاد؟! انگار درختی خزان زده را در فصل پاییز شاعرانه به وصف نشسته‌اید! خانم مؤلف موج انفجاری که از فاصله چند سانتیمتری لباس آدم را هزار پاره کند، می‌دانید با صاحب لباس چه می کند؟ فرد موج گرفته را چند متر به بیرون پرتاب می‌کند و از درون امعاء و احشاء‌اش را متلاشی می‌کند. به علاوه افعال استفاده شده در پاراگراف هم لنگ می‌زنند.
یا:
«کم صحبت است و آرام. آرامشش چون رودی روان و سیال (!) گاه با بارانی طغیان می‌کند و می‎خروشد. سپیدی موهایش دشت پنبه زاری است در دور دست ها و پوست گندم‌گون صورتش میزبان خطوطی است ژرف و طویل.»
شما یک پاراگراف را اختصاص دادید به توصیف ظاهر آقا مسلم به ویژه صورتش! آخرش چه؟ با همه زحمتی که کشیدید در نهایت تصویری مخدوش و مبهم ارائه شده است! لطفاً توصیف سپیدی موی سرش را با صدای بلند برای خودتان بخوانید. در این صورت بهتر متوجه منظورم می‌شوید.
یا:
«آسمان به هجوم ابرهای تیره نشسته...»
یعنی چه آسمان به هجوم ابرهای تیره نشسته؟!
یا:
«موهایش را با کف دست صاف می کند و تیزهایش (؟) را صاف می کند.»
گمان می‌برم نیاز به توضیح نباشد.
یا:
«آسمان سهمگین‌تر (؟) شد و صدای باران روی شیشه هولناک‌تر (؟) »
یعنی چه؟ مگر طوفان کاترینا است؟
نمونه های دیگری هم دارد که می‌گذریم.
عنوان داستان را گذاشتید: « رییس توپ...» . بار اول که خواندم حدس زدم داستان نوجوانانه است؛ که مثلاً در منطقه‌ای محروم و فقیرنشین، بچه های عاشق فوتبال توپ ندارند جز یک نفر که به « رییس توپ...» شهره است! مثل فیلم « ساز دهنی» استاد امیر نادری.. بعد دیدم نخیر چنین نیست، منظور «فرمانده توپخانه» است. عجیب تو ذوقم خورد. چه انتخاب نامناسبی! برای زایل نشدن حق شما همین عنوان را با چند نفر به اشتراک گذاشتم و خواهش کردم برداشت‌شان را بگویند. اکثراً گفتند منظور رییس اداره‌ای است دست و دلباز، مهربان و چاق. بگذریم.
عرض نمی‌کنم نباید در داستان کوتاه فصل زد. اما تجربه نشان داده است، فصل نخورد بهتر است. می‌دانید چرا؟ چون وحدت زمان، مکان، حس و حادثه حفظ می‌شود. شما در این داستان دو بار فصل زده‌اید.
زاویه دید، من راوی است به ظاهر، اما شما به گونه‌ای استفاده کرده‌اید که انگار سوم شخص است، آن هم دانای کل نامحدود! راوی منشی آقا مسلم است و تایپیست، قاعدتاً دو سه متری با حاج آقا فاصله دارد و مشغول کار، اما گاه چنان جزئیات را روایت می‌کند که ممکن نیست اول شخص بتواند. حتی گاهی از درون آقا مسلم، ‌حس ها، افکار و نامه های خصوصی‌اش نیز خبر می‌دهد و این تنها از عهده دانای کل بر می‌آید. لغزش و سهل‌گیری کاملاً مشهود است.
شغل آقا مسلم جانباز موجی ما، ریاست شعبه اول کیفری است! خیلی هم عالی. مشکل اینجاست که حاج آقا مسلم مرتب در حال رتق و فتق امور گرفتاران و درماندگان است! پس کی به شغل و وظیفه اصلی‌اش می رسد؟ انجام مسئولیت و کار مراجعین از هر مستحبی واجب‌تر است.
استفاده از سوژه جانبازان موجی بسیار تکرار شده است، شاید پربسامدترین سوژه ها با موضوع دفاع مقدس باشد. چرا که در ذات خود چالش های داستانی فوق‌العاده‌ای دارد. سابقه استفاده از این سوژه را در ادبیات داستانی نمی‌دانم، اما یکی از نخستین افرادی که سراغ این سوژه رفت آقای محسن مخملباف بود در فیلم ماندگار «عروسی خوبان».
سرکار خانم امیری شما علیرغم زحمت بسیاری که کشیده‌اید، چیزی به این سوژه اضافه نکرده‌اید.
اطلاعات و تحقیق‌تان در باره واحد توپخانه تحسین‌برانگیز است، متشکریم.
بانو شهناز امیری شک ندارم از نقد و نظر من بسیار دل‌آزرده و غمگین خواهید شد. شرمنده‌ام، حلال کنید. اما بانو به فرمایش مولا علی علیه السلام: «دوست آن است که بگریاند نه بخنداند«
من بیش از سی سال است کارم نقد و تدریس است. خیلی از هنرجوها و نویسنده‌ها با شنیدن یا خواندن نظراتم با چشمان اشکبار و دل های شکسته و یک سینه نفرین ترکم کرده‌اند.
اما زمان بهترین داور است، خیلی زود متوجه شدند که من جز خیر و صلاح‌شان هیچ نمی‌خواهم. این همان حسی است که برای شما هم می خواهم، خواهید دید.
منتظر هستیم ببینیم در داستان های بعدی چه خواهید کرد.
یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت