داستان کوتاه هم باید دراماتیک باشد.




عنوان داستان : ماهی فروش
نویسنده داستان : حامد حسینی

ماهی فروشی توی شهری که نه دریا داره و نه رودخونه دیگه کار پرسودی نیست و مشتری چندانی نداره. اونم با فروشگاه های بزرگی که انواع و اقسام ماهی رو ردیف کردن و مشتری با خیال راحت قدم میزنه و هر چی دلش خواست انتخاب می کنه. برای مثال حدود دو ماهه که یه فروشگاه بزرگ توی مرکز شهر راه افتاده که مشتری خودش ماهی رو از آب انتخاب می کنه و با تور صیدش میکنه. با خانواده. خیلی هم هیجان انگیز! بنابراین توی مغازه های کوچیک و دورافتاده ای مثل مغازه ی من، ماهی ها نمی تونن تازه باشن. نهایتش توی وان یا آکواریومی که درست کردم جا به جا میشن و زنده می مونن. اما شنا کردن توی دریا کجا و جُم خوردن توی یه وان کوچیک کجا... پس حتی اگه تازه از آب اینجا بیرون بیان اصلا مزه ی ماهی رودخونه و توی موقعیت ما، حتی مزه ی ماهی پرورشگاه رو ندارن. زنده بودنشون اینجا فقط از گندیدنشون جلوگیری میکنه... اما چه ماهی ها بگندن و چه تازه و سرحال از آب صید بشن برای شخص ماهی فروش فرقی نداره. منظورم جنبه ی بو گرفتنشه. در هر صورت ماهی فروش بو میگیره. دستکش، چکمه، روپوش، توری و همه ی وسایل و لباسهایی که برای جلوگیری از بو گرفتن استفاده میکنیم فقط بوشون رو کمتر میکنه و همین بو مشکلات زیادی رو برای ما به وجود میاره... شاید بزرگترینش انزوا و تنهایی ناخواسته باشه... درست مثل ماهی ها همه از دستت فراری میشن... دوست، آشنا، در و همسایه، زن و غیره. البته به جز گربه ها، که مدام دنبالم راه می افتن و به سختی متقاعد میشن که چیزی همرام نیست. (مشتری های همیشگی مغازه و دوست و دشمن ما)
اون اوایل که وانتو خریده بودم چند وقتی خوب می شستمش. یا نهایتش می بردمش کارواش. کسی شیشه هاشو نمی شکست و فحش و ناسزا هم نمی شنیدم. اما وقتی نصفه شب جعبه جعبه ماهیو تنهایی خالی کرده باشی و خسته و کوفته برسی خونه یه دوش خالیم نمی تونی بگیری. بعدشم این شغلته. تا کی شستن و کارواش؟ تا کی رعایت کردن و مواظب این و اون بودن؟ دیگه حوصله ی اینو ندارم که هر روز این بوی لعنتی رو با صد راه و روش و با صد بدبختی از خودم دور کنم. چطوری می تونم یه ماهی فروش حرفه ای باشم و هر شب تمیز و بی بو برگردم خونه؟ نه ماهی ها دست از این بو برمیدارن و نه من می تونم از شرشون خلاص شم...
پس تنها راهی که می مونه اینه که با تمام وجود بپذیرمش... قبولش کنم، اونو جزئی از وجودم بدونم و بشم همدم و همراه یک بوی ابدی...
دیگه به همه چیز عادت کرده بودم. فحش خوردن از در و همسایه، دور بودن مجبوری از قوم و فامیل و نداشتن هیچ دوست و همراهی به جز چند ماهی فروش بیچاره... همه ی اینها رو قبول کردم. دیگه مشکلی نداشتم اگه زنهایی که اتفاقی از کنارم رد میشدن به دنبال منبع بو، دماغشون فعال تر می شد و وقتی منو شناسایی میکردن چهره ی کج و معوج شده شون رو مثلا از روی ادب برمی گردوندن. دیگه اونقدر پوست کلفت شده بودم که وقتی دوست صمیمیم (به علت اصرار های زنش) رابطه اش رو با من قطع کرد احساساتی نشم و به گریه نیافتم. دیگه هر صبح کاملا بی تفاوت از کنار جمله ی "ای کاش بو هم با بوییدن تمام می شد" رد می شدم که با رنگ قرمز و خیلی بزرگ روی دیوار خرابه ی جلویی حک شده بود.
اما موضوع اصلی و مهمتر از همه ی اینها ناراحتی های همیشگی و غر زدن های بی وقفه ی زنم بود. لاله.
از ازدواجمون سه سال می گذشت اما از ماه دوم دعواهامون شروع شد. وقتی هم که دکتر مشکل اصلی ناباروری رو از طرف شوهر دونست دعوا بالا گرفت. دعواهایی که خیلی زود تموم میشد. زنم فحشاشو میداد و می رفت. چون وقتی بو بِدی دیگه نه استدلال جواب میده و نه حرفهای عاشقانه. بلکه طرف رو حتی عصبی تر میکنه. پس تنها چیزی که زنم می خواست... طلاق بود.
و من موندم و این ماهی های بیروح... شب و روزم شده بود حرف زدن با اونها. که اکثرشون زبون نفهمن، کُند وخونسردن، حتی به بچه هاشونم اهمیتی نمیدن. وقتی مشتری وارد مغازه میشه و اونارو برانداز میکنه جوری حرکت میکنن که انگار مُردن، دیگه حتی دهنشونم باز نمی کنن. برای همین، دیگه مشتری های خاص و قدیمی هم از من خرید نمی کردن. و بعد از یه مدت مشتری های تصادفی هم ناپدید شدن...
با ماهی دو سه مشتری نه اجاره ی مغازه، نه اجاره ی خونه، نه پول آب و برق و نه پول خوراک در می یومد.
به جز وان، تمام وسایلو فروختم و با پولش تونستم نصف مهریه ی زنمو یک جا بدم. زنم بهم قول داد که نصف دیگه اش رو توی قبرم که باشم ازم میگیره. و با اصرار و تکرار بهم فهموند که چقدر شکست خورده ام و زندگیم تا چه حد نافرجام بوده. و تنها کاری که بدردش می خورم مردنه. راست می گفت. زندگیم نافرجام بود اماخودکشی نافرجام دیگه معنایی نداره. اگه بخوای خودتو بکشی، می کشی. اگه بو با بوکشیدن تموم نمیشه. رنج هم قرار نیست تموم بشه. می بایست کارو یکسره کرد. وان رو دوباره پر از آب کردم، خیلی آروم واردش شدم، دراز کشیدم و مثل ماهی های بیچاره خودم را به مردن زدم.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
من بشخصه با نگارش داستان به زبان عامیانه و محاوره ای مخالفم. و البته این نظر من است. مجبور شده اید از کلمه توی به معنای در زیاد استفاده کنید که در بعضی جاها غلط است. پس اگر می خواهیدمحاوره ای بنویسید باید نثر محاوره ای را درست بنویسید.
نوشته شما مثل داستانی است که یک نفر در یک محفل برای ما تعریف کند.
ولی به دلیل اینکه ظاهرا شخصیت قصه تصمیم به خودکشی میگیرد، و البته ما نمی دانیم که او مرده است یا زنده می ماند، تعریف کردن داستان از زاویه دید من راوی، باور پذیری داستان رادچار خدشه میکند.
به نظر من موضوع بو و بودادن می تواند به عنوان یک سوژه محکم دستمایه خوبی برای نوشتن داستانی تاثیر گذار باشد. اما شما نتوانسته اید آنطور که باید و شاید از پس آن بر آیید.
شاید اگر زاویه دیدتان را تغییر میدادید راه نجاتی برای داستانتان بود. نمی دانم چرا نویسندگان داستان کوتاه وفاداری به دراماتیک بودن اثر را فراموش میکنند. درام در هر داستانی پاسخگوی بسیاری از مشکلات داستان است.
داستان شما را اگر در دسته داستانهای ذهنی قرار بدهیم، ذهن راوی در باره مشکلی که دارد، نمی توانیم منسجم بدانیم . اگر از یک ذهم نامنسجم حرف می زنیم این عدم انسجام در داستان شما پدیدار نشده است. در واقع ما شخصیت شما را خوب نمیشناسیم. شخصیتتان باید طوری باشد که در نهایت یا بپگوییم حیف از تو که چنین زندگی ای داری یا بگوییم خوش به حال دنیا که تو خودت را از آن حذف کردی.
حس خنثای ما نسبت به شخصیت شما نشاندهنده این است که خودتان هم خوب شخصیتتان را نشناخته اید.
پس در این نقد از چند ویژگی حرف زدیم 1- نثر 2- درام 3- شخصیت
و نکته آخر اینکه پیرنگ داستانی شما ضعیف است. توصیه میکنم در باره این چهار عامل مطالعه بیشتری بکنید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت