هشیاری در انتخاب سوژه




عنوان داستان : برای چهارمین بار ...
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

روبروی مامور کلانتری نشست ،هیکل چرب و چیلی اش را در صندلی فلزی جا داد.
مامور برگه و خودکار را به دستش داد و گفت: بنویس
مرد دستی به سبیلهای ذغالی اش کشید و گفت: سر کار، من کارم با چاقو و ساطور ،نه دفتر و قلم ، سواد ندارم .
مامور خودکار و برگه سفید را رو به روی خودش گذاشت و گفت: به عمد زدی ؟
مرد گفت :شما باشی نمی کنی؟ بله که به عمد زدم .
مامور روی میز زد و گفت: فقط جواب سوالات و لاغیر
مرد ،سکان اعتراف را به دست گرفت : یکی دو ماهی بود که شک برم داشته بود ،فکر می‌کرد هالوم، نمی فهمم، دست از سر گوشی صاحب مرده اش بر نمی داشت ،رفتارش عین مور، کله ام را می خورد، گفتم یک مدت صبر کنم،که تَه ، تُوش رو دربیارم، میخواستم ببینم شیطونی که رفته تو جلدش کیه و از کجا آب میخوره .
مرد، لیوان آب را یکجا خورد و مامور قورت، قورت گلویش را می‌شنید ،گفت: تو این گرمایِ لامصب آب سرد میچسبه ، دم شما گرم .
مامور، چیزی نگفت .
مرد صبح که از خانه بیرون زد ،راه مغازه قصابی اش را درپیش نگرفت ،در خیابان اصلی که به کوچه شان می رسید ماشین را در پس و پیش چند ماشین دیگر پارک کرد ،دو چشمش را به چهار طرف می چرخاند ،باس ، چهار چشمی مراقب باشم ، در نره ،و دست راستش را روی دست چپ زد و گفت: حرف ،حرفِ خان داداش بود، این زن ،زندگی نمیشه ، خان داداش گفت ردش کن بره، لعنت به این سه تا توله سگ که اینجوری زمین گیرم کردن.
کوچه از بالا بن بست بود، و راه خروجی نداشت مرد با مشت روی داشبورد ماشین زد و گفت :خوشم میاد با یه عطسه دوساعت دماغشو بالا میگیره ،و زنجموره اش راه میفته، این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست، فقط مچشو بگیرم، ده سال آزگاره آب و دونت دادم، آخرش که چی؟ سه تا دختر رو وَرِ دلم گذاشتی، حالا هم که هار شدی و سر به هوا.
در خیالخوا ری افکار، دهان زن پر از خون شد،مشتش کاری بود، گفت :به شرفم قسم اگه پاکج گذاشته باشی ، اَمونت نمیدم.
از عقب ماشین صدا یی آمد ،همهمه ای که خاموش نبود، بلند و بلندتر شد، چرخید، مرد جوانی که کت و شلوار یکدست مشکی به تن داشت و موهای ابریشمی اش را به یک طرف تا کرده بود، به طرفش آمد، مرد پیاده شد،.
جوان گفت عذر می خوام آقا من زدم، ولی چیزی نشده.
مرد به عقب ماشین رفت، یقه مرد جوان را در پنجه هایش گرفت، مشت باقی‌مانده را بالا آور،د تا به صورت مرده جوان بزند، که نگاه آخرش به کوچه رفت، زن در چادر فرو رفته بود، پایین می آمد یقه را رها کرد ،و به داخل ماشین برگشت ،سوئیچ را چرخاند، و از معرکه جلوتر رفت ،همهمه جا ماند.
زن به خیابان اصلی رسید، عقب ماشین سفیدی نشست، عینک آفتابی صورتش را گرفته بو،د زن با چادر دور دهانش را پوشانده بود ،خیابان اول دوم و چند خیابان را رفت، وارد کوچه چهارم شد، از محله خودشان دو محله دور تر بود، اطراف را دید ز،د مطمئن که شد کسی پی اش نیست ،دست چپ، زنگ خانه چهارم را زد.
مرد،از گوشه ی دیوار با یک چشم او را می پایید ،در باز شد ،و زن خودش را به داخل خانه هول داد.
مرد، قِرچ،قِرچِ ، دندانهایش را شنید، همان مشتی که به جوان نزد را روی پیشانی اش نشاند، زبانش نمی چرخید، و به سقف دهانش چسبیده بود چند ده متری که با ماشین فاصله داشت سکندری خورد، پای چپ و راستش با هم درگیر بود، داخل ماشین نشست ،سرش را به صندلی تکیه داد و منتظر ماند، منتظر ماند...
دو ساعت گذشت، زن از خانه بیرون آمد، با همان عینک و چادر، از کمر کمی، خم بود عرق پیشانی اش را با پشت دست گرفت، کیف دستی اش روی چادر و شانه اش نمی ایستاد و پاهایش را روی تن کوچه میکشید، به خیابان اصلی رسید، راه رفتن به خانه از سمت مخالف بود ،رفت، تا عرض خیابان را بگذرد.
مرد ماشین را به عقب هل داد و پایش را روی گاز به سمت جلو کشاند، تَنِ ماشین را به تَنِ زن زد،زن بالا رفت و از آن بالا به آسفالت کف خیابان چسبید .
مرد ماشین را خاموش کرد، پیاده شد و همهمه ی ماشین ها و آدم ها بلند و بلندتر شد.
بالای سر زن رسید ، در خون قرمزِ رنگینی افتاده بود ، مرد لبخند زد ،به خودش گفت: دستمریزاد مرد،
وسایل کیف دستی زن در خون و خیابان پخش بود، زنی که چادر نداشت و موهای بلوند و طلایی اش از زیر روسری بیرون آمده بود و لاکی به رنگ خون داشت، برگه ای را که از وسایل زن، دور افتاده بود باز کر،د برگه سونوگرافی بود زن چهار ماهه باردار بود ،و بازدختر...
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم نسیم خنجری، هاویر سلام
از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستانتان را با عنوان «برای چهارمین بار» خواندم دست مریزاد، آفرین.
مردی به ظن خیانت، زنش را به قتل می‌رساند، قتل به اصطلاح ناموسی به قدمت تاریخ است و جهان‌شمول. طبیعی است نسبت به فرهنگ، باور، جغرافیا، ملت ها و اقوام وقوع چنین حوادث تأسف‌باری متفاوت است. عرض کردم قدمت چنین جنایاتی به قدمت تاریخ است اما در غیاب روزنامه ها، رادیو، تلویزیون، تلفن و کلاً وسایل ارتباط جمعی، چندان انعکاسی نداشته‌اند و افکار عمومی را بسیج نمی کرده‌اند ‌ اما امروزه روز به مدد وسایل گسترده ارتباط جمعی به ویژه اینترنت چنین اخباری به سرعت منتشر می‌شوند و واکنش گسترده افکار عمومی را برمی‌انگیزند. به عبارت ساده‌تر هیچ کنج و‌ پستوی تاریکی باقی نمانده است. این را گفتم تا بگویم شما زمان مناسبی را برای طرح چنین سوژه‌ای انتخاب کردید، چرا که هنوز چند ماهی بیشتر از قتل «رومینا اشرفی» که باعث جراحت دردناک افکار عمومی شد، نگذشته است. حالا که بحث به اینجا رسید اجازه می‌دهید تجربه‌ای را به اشتراک بگذارم بعد برویم سراغ داستان‌تان؟ خیلی ممنون.
خاطرم هست سال چهل و هشت یعنی نیم قرن پیش، استاد مسعود کیمیایی فیلم قیصر را ساخت. فیلم با استقبال باورنکردنی‌ای روبه‌رو شد! موضوع فیلم قتل برای ناموس بود. قیصر تصمیم می‌گیرد بیخیال پلیس، دادگاه، قاضی و قانون شده، خودش دست به کار شود و متجاوزین و قاتلین را به سزای اعمال‌شان برساند. تأثیر فرهنگی و روانی این فیلم در جامعه، بخصوص اقشار کم سواد و کم درآمد حیرت‌آور و تأسف‌بار بود. ظرف مدت کوتاهی آمار قتل و‌ درگیری خونین به اصطلاح ناموسی به شدت بالا رفت. حدود دو دهه طول کشید تا استاد بهرام بیضایی فیلم «شاید وقتی دیگر» را بسازد و نشان دهد به جای عصبانیت لجام گسیخته و چاقو و قمه، می‌توان با تحقیق و آرامش مسئله را مسالمت‌آمیز حل کرد. اگر ظن غلط باشد که رفع سوءتفاهم می‌شود، اگر هم شک درست باشد، قانون هست.
ببخشید!
برویم سر داستان شما، من پسندیدم، داستان خوبی بود. ایجاز، شخصیت‌های باورپذیر، لحن سرد و بی‌رحم قاتل (همسر مقتول)، شروع خیلی خوب و نثر داستانی نسبتاً قابل قبول از جمله ویژگی های داستان شما است. متشکرم دختر هنرمندم.
بی‌آنکه توجه کسی را جلب کنیم آرام برویم سراغ یکی دو ضعف اثر و سریع بگذریم.
داستان با صحنه جاندار دیالوگ و‌ کنش های زنجیره‌ای شروع می‌شود، مرد قصاب کسی را به قتل رسانده، پشیمان نیست. راضی هم هست! تا اینجا عالی است. اما متأسفانه شما یکدفعه ابزار قوی و بسیار تأثیرگذار صحنه را رها می‌کنید و می‌‌روید سراغ ابزار روایت. دخترم ما وقتی قصد کنیم اطلاعات کم‌اهمیتی به خواننده بدهیم از ابزار روایت استفاده می‌کنیم. مثلاً می‌گوییم: امروز رفتیم بازار بزرگ، قیامت بود. گرما هم خفه می‌کرد.‌ معطل نکردیم، صاف رفتیم حجره حاج عبدالله و سفارش دو تن برنج دم سیاه دادیم و برگشتیم.
این می شود روایت. ‌ جایی مکث نمی کند، واقعه‌ای را پس و پیش نمی‌کند و‌ روی هیچ شخص یا حادثه‌ای زوم نمی‌شود. واقعه‌ای به صورت جزء به جزء و اسلوموشن تعریف نشده است.
اما در صحنه‌پردازی برعکس است. نگاه کنید لطفاً:
«مرد، سکان اعتراف را به دست گرفت.»
«مرد صبح که از خانه بیرون زد، راه مغازه قصابی‌اش را درپیش نگرفت، در خیابان اصلی که به کوچه‌شان می‌رسید ماشین را در پس و پیش چند ماشین دیگر پارک کرد، دو چشمش را به چهار طرف می چرخاند، باس چهار چشمی مراقب باشم ، در نره.»
وقتی گفتید مرد سکان اعتراف را به دست گرفت، حدس زدم رفتید سراغ روایت، بعد چند سطر پایین‌تر آنجا که نوشتید: «مرد صبح که از خانه بیرون زد...»
یقین حاصل شد که روایت را انتخاب کردید، درست جایی که باید صحنه‌پردازی می‌شد. مرد چه حالی داشت؟ زن چجوری به زمین افتاد؟ چه شکلی جان داد؟ همسرش را دید؟ فرصت کرد چیزی بگوید؟ می‌بینید پرداخت این صحنه ها چقدر می‌توانست تأثیرگذار و‌حس‌برانگیز باشد؟
پیدا کردن کاغذ سونوگرافی توسط یک خانم سانتی مانتال و اطلاعاتی که ارائه می‌کند، نه باورپذیر است و نه پایان‌بندی خوب. به چنین پایان‌بندی‌هایی اصطلاحاً ژورنالیستی می‌گویند.
یک نکته مهم دیگر و خلاص.
خواننده از همان ابتدا می‌داند مرد اشتباه می‌کند و زن بی‌گناه است. یعنی از ابن بابت اطلاعات خواننده بیشتر از شخصیت اصلی و جلوتراز اوست.
این هیچ اشکالی ندارد، فقط این که خواننده دوست دارد بفهمد اگر شخصیت اصلی هم مثل او اطلاعاتش کامل شود، چه خواهد کرد. که شما به این خواست، پاسخ ندادید.
انشالله خواننده اثار بعدی‌تان هم من باشم ‌. موفق باشید.
یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت