کشش به جای کلیشه




عنوان داستان : miss university
نویسنده داستان : زهرا مهدوی

Miss university
سرش را پايين انداخته بود، شهامت بلند كردن نداشت. صورتش برافروخته شده بود. و لبانش آرام آرام ‏مي‌لرزيد. چشمانش قرمز شده بود. دو زانو جلويش نشست. و به حالت نيم خيز دستانش را مقابل زانوانش بر ‏زمين تكيه داد. به سختي لبانش را باز كرد:‏
‏- سلام بر شما، سپاسگزارم كه فرصت ديدار داديد. اين را گفت و قطره اشكي از گوشه چشمش سرازير شد. ‏آرام مسير گونه اش را طي كرد تا بر روي زانويش چكيد. بغضِ گلو، صدايش را لرزان كرده بود:‏
‏- اجازه حضور داديد. اين همه بهتر از من ...‏
‏ اين را آهسته گفت و هق هقش فضاي آنجا را پر كرد.‏
‏*****‏
دو دستش را از كنار شقيقه لابلاي موهايش برد و كمي به سمت بالا كشيد. چشمان سياه رنگ و ابروان ‏كماني‌اش كشيده شد. چانه اش را بالاآورد و صورتش را به سمت چپ كج كرد و لبان برجسته اش را غنچه ‏كرد:‏
‏-اووووم....‏
موهايش را در هوا رها كرد و ژست ديگري گرفت. بيني قلمي و كشيده‌اش گونه‌هاي سفيدش را نمايان‌تر ‏كرده بود. خودش را روي تخت ول داد. گوشي موبايلش را برداشت و عكس زيباترين دختران جهان را نگاه ‏مي‌كرد: ‏
‏- امسال ديگه ميرم!‏ سال بعدم عكسم تمام پيج ها رو پر مي كنه.‏
شيما به تشويق دوستانش آرزوي شركت در مسابقه بانوي جهان را در سرداشت. چهره زيبا و اندام خوش ‏فرمش او را براي بيشتر ديده شدن تشويق مي‌كرد. مدتي بود كه هواي مشهور شدن به سرش افتاده بود. مدام ‏مجلات و صفحات مجازي خوانندگان و بازيگران را نگاه مي‌كرد. بازيگري را بهترين راه شهرت مي‌دانست. به ‏همين دليل سال پيش وارد كلاس‌هاي بازيگري شد. استعداد بالاي شيما به سرعت او را در يكي دو فيلم ‏كوتاه بازي نشان داد. ‏
به كمك يكي از اساتيد، فيلم كوتاه و عكس‌هايش را براي يكي از كارگردانان تازه كار ارسال كرد. كارگردان ‏هم به دليل چهره شرقي و تسلط نسبي شيما به زبان ايتاليايي پذيرفته بود تا ماه آينده براي تست راهي ‏تهران شود.‏
‏ داستان فيلم درباره خبرنگاري ايتاليايي بود كه همزمان با ورودش به ايران با حركت مردم به سوي عراق براي ‏سفر اربعين مواجه مي‌شود. ‏
سرش را به شيشه هواپيما تكيه داد و با انگشتانش روي شيشه عبارتي نوشت:‏
‏-‏miss university
‏*****‏
‏- سه ، دو ، يك؛ حركت.‏
شيما دوربين خبرنگاري اش را دور گردن انداخت و با زناني كه چند ساعتي در كنار آنها استراحت كرده بود، ‏به سمت كربلا راهي شد... آفتاب تند آنجا و جمعيتي كه اصلا انتظارش را نداشت، كمي كلافه‌اش كرده بود. ‏اما وقتي به هدفش فكر مي كرد به آساني از كنار اين مشكلات عبور مي كرد.‏
‏-اين همه جمعيت براي چي؟ خب مگه امامتو ن زنده مي شود؟ داستانش رو بگيد. فيلمش رو بسازيد. اين ‏همه سختي واسه چي؟ ‏
اينها جملاتي بود كه شيما به زبان ايتاليايي از دختركي پرسيد كه در موكب زائران ايتاليا با او همراه شده بود.‏
‏- فقط اينها نيست مارتينا!‏
‏- پس چيه؟ مگه اشتباه ميگم. اگه اينطوري كه باشه كه داري ميگي، خب خيلي سوژه خوبي براي اينكه توي ‏دنيا معرفيش كني، ميشه سالها ازش گفت، چرا به جاي اين كارها راه افتادين توي بيابون؟
‏- ما ميايم واسه اينكه دوباره با اين آقا پيمان ببنديم، ميايم واسه اينكه بگيم ميدونيم كه تو حق بودي، ميايم ‏كه خودمون رو بسازيم و خيلي چيزهاي ديگه ، شايد اگر از هر نفر بپرسي به اندازه هر نفر دليل واسه اومدن ‏باشه ‏
مارتينا كه هنوز اين كار به نظرش بي اهميت جلوه مي داد، حرفي نزد.‏
‏-ما اين راه رو كه ميايم خيلي چيزها رو توي خودمون مي‌كشيم، خيلي چيزها رو توي خودمون زنده ‏مي‌كنيم. به نظرم هر خانمي بايد اين راه رو حتي شده يه بار بياد. ‏
‏- من كه سردرنميارم. ميگم اين همه سختي چرا اونوقت تو ميگي خانم ها بيان! حتما با كالسكه بچه و ‏خريد خونه؟
سارا لبخندي زد:‏
‏-اين همه تكنولوژي كه تو اسم آوردي واسه معرفي يك داستان خيلي خوبه. ولي واسه ماندگاريش چي؟ بازم ‏كافيه؟ چند تا فيلم، چند تا شخصيت، چند تا اتفاق ميتوني اسم ببري كه با رسانه ها بزرگ شدن، معرفي ‏شدن و هميشه همون تازگي رو دارن مثل اين اتفاق؟
‏-خب مثل اين اتفاق شايد به جرات بگم هيچي!‏
‏- خب زيبايي‌اش دقيقا همين جاست. اگر اين اتفاق اين همه سال زنده مونده اونم تا اين اندازه كه هر سال ‏جمعيت بيشتري رو سمت خودش مي كشونه درست زمانيِ كه هيچ كدوم از اين دستگاه مستگاه هايي كه ‏دوروبر شما خبرنگارا هست نبوده. ‏
مارتينا خيلي از حرف سارا خوشش نيامد:‏
‏- خب همين دستگاه مستگاه ها كه ميگي اگر نبود الان شما چطوري اين اتفاق رو ميخواستين به همه ‏برسونيد؟
‏-ببين مارتينا، الان تو خبر داشتي يه گوشه دنيا يه اتفاق اين شكلي داره ميفته اونم هرسال با اين تعداد آدم؟ ‏
مارتينا چيزي نگفت.‏
‏- پس معلومه اين دستگاه ها هم اونجوري كه بايد خبرها رو نميرسونه.‏
‏-البته تا ما نخوايم.‏
‏-آفرين تا ما اينو نخوايم. چند قرن پيش يه جنگ ميشه بعد يه خانم بدون دوربين و ميكروفن و پروژكتور و ‏دستگاه ضبط صوت و گيمبال و اين چيزها اين خبر رو جوري به گوش همه ميرسونه كه تا امروز اين همه ‏آدم مياد اينجا. ميدوني من وقتي اين داستان رو مرور مي كنم به زن بودن خودم افتخار با اينكه ميدونم هنوز ‏خيلي كم ميدونم.‏
مارتينا سكوت كرده بود و گوش مي‌داد. سارا نيم نگاهي به او انداخت:‏
‏- چيه كجا غرقي؟
‏-اينكه اين همه وسايل خبرنگاري رو تو كجا ياد گرفتي؟
و هر دو زدند زير خنده.‏
صداي اذان از گلدسته‌هاي آنجا پخش شد. كارگردان براي استراحت فيلمبرداري را متوقف كرد. اينبار شيما و ‏مريم به جاي كانتينر سيار با هماهنگي كارگردان وارد يكي از موكب ها شدند تا بيشتر با فضاي زائران آشنا ‏شوند و بعد از استراحت هم ديالوگ هاي خود را با هم تمرين كنند. ‏
‏- چقدر آفتاب اينجا تنده!‏
اين را شيما گفت و با خستگي كوله‌اش را داخل اتاق دم در روي فرش انداخت. مريم نيز كلاه وكوله اش را ‏كنار كوله سارا روي زمين گذاشت و هردو براي شستن صورت و دستهايشان كنار شير آب نشستند. خانه اي ‏دوره ساز بود. يك حياط نسبتا بزرگ و اتاق هايي در اطراف اين حياط. خانه اي با چينش كاملا عربي. مريم و ‏شيما كنار حوضچه كوچكي در گوشه حياط نشستند. ‏
‏- جمعيت اينجا خيلي زياده ، كار فيلمبرداري رو سخت كرده. ‏
مريم در حالي كه شالش را به عقب برده بود و آب به صورتش مي زد اين جمله را گفت. ‏
‏- آره خيلي. ولي خيلي باصفاست. راستش من اصلا پيگير نبودم. به نظرم كار مسخره اي ميومد. هنوزم نظري ‏ندارم راجع بهش ولي اين همه محبت رو يه جا نديده بودم. خيلي راحت در خونه‌‌اش رو باز گذاشته، غريبه ‏ها رو وارد زندگي اش كرده بعد ولش ميكنه ميره پي پذيرايي. بگو نميترسي چيزي ازت ببرن؟ تو كه هيچ ‏وقت دستت بهش نميرسه.‏
‏- من شنيدم اينا معتقدند هرچي واسه امام حسين بدي برميگرده.‏
‏- بي خيال بابا اين خرافات چيه.‏
مريم با پايين شالش صورتش را خشك كرد:‏
‏- خرافات يا واقعيت، حالا كه اينا دارن اين كارو ميكنن. الانم بريم كه خيلي گشنمه.‏
شيما پايين شلوارش را بالا زده بود. جوراب هايش را درآورد و زير آب شير گرفت. حالشان كه تازه شد براي ‏نهار به اتاق برگشتند. ‏
شيما تكيه اش را به رختخواب هاي چيده شده در گوشه اتاق داد و پاهايش را كشيد. مريم هم گوشه ديگر ‏آن لم داد:‏
‏-شانس آورديم اينجا خلوته و الا حالا حالا ها بايد توي نوبت دست شستن ميمونديم. بعد هم دست از پا ‏درازتر برميگشتيم كانتينر خودمون.‏
‏- واقعا اين همه جمعيت رو چطور غذا ميدن. اونم هر روز؟
‏ - گفتم كه! بعد از قبول فيلمنامه راجع به اينجا و فضاش خيلي تحقيق كردم. شنيدم كه بعضي هاشون ‏خونه‌هاشون رو مي فروشن واسه موكب زدن. نميدونم چقدر حقيقت داره ولي از چند نفري كه رفته بودن ‏پرسيدم.‏
شيما با حيرت پرسيد:‏
‏- ديوانه‌ان؟ ‏
مريم خنده اي كرد:‏
‏- آره ديوونه حسين.‏
‏***‏
‏ دختر بچه كوچكي سيني خرمايي را كه دو برابر خودش بود روي سرش گذاشته بود و وسط جاده ‏نشسته ‏بود. مارتينا زود دوربين عكاسي اش را آماده كرد تا از او عكس بگيرد:‏
‏- اين همه شگفتي در يك جا....، و شاسي دوربين را چرخاند.... چقدر سوژه عكس گرفتن اينجا هست...‏
سارا لبخندي زد و دانه خرمايي از سيني برداشت:‏
‏- بعد از كشته شدن حسين، زن و بچه ها و خواهرش رو مي برن به شام اسيري.‏
‏-شام؟ كجاست اينجا؟
‏-پايتخت سوريه، از كشورهاي عربي.‏
‏- آهاااا... سوريه.. مي شناسم... جنگ ... بمب... و سري از روي تاسف تكان داد. انگار اينها از گذشته اهل جنگ ‏بودند.‏
‏- نه امروز كه به اونها حمله شده و دارن دفاع ميكنن. يكي از دليلهاش هم همين خانمي كه گفتم. ‏
‏-همين زن؟ ‏
‏- داستان عاشورا كه تمام ميشه، خونواده اش رو ميبرن پيش حاكم اون زمان. بعد فكر كن اين ها خونواده ‏پيامبرشون بودن. حاكم و كساني هم كه با حسين جنگيدن هم مسلمون. اما پوششي كه اين خانم ها داشتن ‏رو حالا اون پارچه اي كه روي خودشون ميكشن رو از شون گرفتن بعد توي شهر تابشون دادن! خيلي واسم ‏عجيبه.‏
‏- واقعا عجيبه. مسيح رو مخالفاش كشتن نه هم دين هاش. ‏
‏- اونوقت مردم هم دست ميزنن از شادي. ميدوني مارتينا خيلي حرف هست واسه گفتن. تو كه خبرنگاري ‏بايد بيشتر راجع بهش بخوني و تحقيق كني. نميشه همه چيز رو گفت. بايد همه چيز رو درك كرد، فهميد. ‏گاهي با خودت مي سنجي، گاهي با مردمت مي سنجي، گاهي با كشورت مي سنجي.. از هر زوايه كه بهش ‏نگاه كني يه چيزي دستت مياد. ‏
‏- واي چقدر بد. خب بعدش ؟
‏- خانم حرفي نمي زنه. با اقتدار مي ايسته و از برادرش دفاع ميكنه بدون اينكه صداش بلرزه ، گريه كنه ، ‏التماس كنه. ‏
‏- چي ميگه؟
‏- تمام كارهايي كه حاكم اون زمان انجام داده، جنايتهاشو، دزدي هاش و دروغ هاش رو توي جمع مردم شهر ‏رسا و بلند ميگه. و بعد خودش رو معرفي ميكنه كه من كي ام، من دختر پيامبرتون هستم. شما دين و اعتبار ‏رو از ما گرفتين. حالا با ميجنگين به اسم دين؟ زن هاي خودتون رو پوشوندين ، اونوقت ما رو توي خيابونها ‏تاب ميدين بدون پوشش؟ مردم شهر هم كه اين حرف ها رو مي شنون انگار كه تازه يادشون افتاده كه اين ‏خانم كيه شروع ميكنن به گريه كردن و آه و ناله كردن كه واي چي كاري كرديم. حاكم هم كه اين وضعيت ‏رو مي بينه از كشتنشون صرف نظر ميكنه. چون ديگه نمي تونه. بعد از يه مدت اونها رو بر ميگردونه به ‏مدينه. شهري كه توش ساكن بودن.‏
مارتينا در فكر فرورفته بود و به حرف هاي سارا گوش مي‌‌داد. ‏
‏- ‏
نزديك ساعت 2 بود، كارگردان براي يك استراحت 1 ساعته دستور داد تا كار متوقف شود.‏
‏ شيما به كانتينر زنان رفت تا كمي استراحت كند. روي يك صندلي راحتي خودش را ول داد. خسته بود. روز ‏پركاري داشت. اما نمي‌خواست كم بگذارد. خيلي روي فيلم حساب كرده بود. آن را راه ورودش به سينما و ‏قرار گرفتن در ميان هنرمندان مي‌دانست. چشمانش را كمي بست. اما تمام تصاوير فيلمنامه از جلوي ‏چشمانش رد مي شد. مريم كه نقش همراه او را بازي مي كرد به كانتير آمد. كوله اش را روي زمين گذاشت ‏و او هم روي يك كاناپه خودش را انداخت:‏
‏-عجب روز پركاري بود.‏
شيما با يك اووم جوابش را داد. ‏
‏- ولي خيلي خوب از پس كار برمياي؟ گفتي اولين كار بلندته؟
‏-آره اولي. دعا كن كارگرداناي بزرگ ببينن. چند سالي هست دارم تلاش مي‌كنم بيام توي سينما.‏
‏-چهره اش رو كه داري، بازي ات هم خوب بود. كارگردان خيلي ازت راضيِ. ‏
شيما كه مي‌دانست خودش هم مانند آن خبرنگار با اين قضايا ناآشناست و به همين علت خوب در نقش جا ‏افتاده، لبخندي از روي بي تفاوتي به مريم تحويل داد. ‏
مريم كمي روي كاناپه جابه جا شد. روي پهلويش چرخيد و كاپشنش را روي خودش كشيد:‏
‏-ميتوني از همين زن بخواي كمكت كنه ..من قبلا خواستم.‏
‏-اين زن؟
مريم خنده اي كرد،
‏-خيلي رفتي توي نقش، آره بابا حضرت زينب رو ميگم. زنها حرف همو بهتر ميفهمن. بهش بگو ميخواي ‏بزرگ شي. كمكت كنه.‏
شيما سرش را به سمت مريم چرخاند و با چشماني خيره به رويي كه از او رو برگردانده بود نگاه مي‌كرد. در ‏فكر فرو رفته بود كه براي صرف ناهار صدايشان زدند.‏
‏*****‏
‏ ‏
‏- ببين شيما تو خبرنگاري، خيلي جاها رفتي. الان نه دوربيني هست نه ميكروفوني نه رييسي ، راستش رو ‏بگو تو از وضعيت زنها توي ايتاليا راضي هستي؟ ‏
‏- خب معلومه كه نه، من راجع به اين موضوع مقاله نوشتم. بارها توبيخ شدم. ‏
‏- منم حرفم همينه آدم بايد بره جايي كه بهش احترام بذارن
‏-الان مثلا اسلام احترام ميذاره؟ ‏
‏- نميدونم ولي ببين همين زن رو، چقدر بزرگ شده، بايد حتما شرايط اون زمان رو بخوني تا بتوني بفهمي ‏توي چه موقعيتي بوده بعد بري حرف‌هاش رو توي اون جلسه ببيني مات و مبهوت اين زن ميشي. بعد از اين ‏همه قرن كه گذشته ببين چقدر آدم از راه دور و نزديك پياده مثل اين زن ميان تا كربلا واسه ديدن امام ‏حسين. اين همه از يك تفكر يك زن دارن پيروي ميكنن. مارتينا وضعيت ما توي ايتاليا چه جوري؟‏
مارتينا سرش را به تاسف تكان داد. ‏
در اين هنگام شيما به ذهنش جمله اي رسيد كه در فيلمنامه نبود، اما شهامت به خرج داد و پرسيد. او مي ‏دانست به بازيگران حرفه اي اين فرصت داده مي شود تا صحنه را مديريت كنند و هركجا لازم بود جمله اي ‏را تغيير دهند. اما او حرفه اي نبود با اين حال به خودش جرات داد و پرسيد:‏
‏- خب البته اگه مونيكا بلوچي هم برنامه داشته باشه جمعيت زيادي واسش ميان.‏
مريم كه انتظار اين حرف را نداشت. نگاه سريعي به او انداخت و پاسخ داد:‏
‏- از همه جاي دنيا ميان ايتاليا؟ ميان واسه بازي هاش ميان، واسه هنر و ظاهرش. ولي اين خانم رو كي ديده ‏فقط به خاطر شخصيتش اين همه محبوبيت پيدا كرده. ‏
‏-آره درست ميگي.‏
كارگردان از رضايت لبخندي زد و با سكوتش ادامه كار را تاييد كرد.‏
‏- تو بار اولته مارتينا، ولي من دوبار قبل هم اومدم ، تقريبا از همه جاي دنيا ميبيني كه ميان. پارسال با يك ‏نفر آشنا شدم كه از شهري بود به اسم قم.‏
‏- گوم؟
‏- گوم نه ، قُم.. مثل واتيكان يه شهر مذهبي كه شخصيت هاي ديني شون بيشتر اونجان.‏
‏-خب؟
‏- از يه خانمي واسم گفت كه اونجا خاك شده و هرساله مردم واسه زيارتش ميرن اونجا... ‏
‏-مثل اينجا؟
‏- نه مثل اينجا، كمتر از اينجا، ولي ميگفت هيچ موقع از سال اونجا خالي نميشه. ميگفت خيلي از شخصيت ‏هاي ديني بزرگمون اول روزشون را با اومدن به ديدن اين خانم شروع ميكردن. ميگفت اين خانم دنبال ‏برادرش مياد ايران ولي مريض ميشه. مردم همه ميخواستن اين خانم بره خونه اونها تا اينكه آبرومندترين فرد ‏اون شهر اين خانم رو مهمون خودش ميكنه، بعد هم كه فوت ميكنه اين خانم رو خاك ميكنن. از اون زمان ‏تا الان كه قرن ها گذشته نه تنها كسي فراموشش نكرده بلكه هر ساله تعداد ملاقات كننده هاي قبرش بيشتر ‏ميشه. ميدوني مارتينا نكته جالبش چيه ؟ اينه كه اينها از فرزندان پيامبر اين دين بودن، يعني به تمام ‏دستورات دين پايبند بودن و اينقدر بزرگ شدن. يعني دين اينها رو اينقدر بزرگ كرده.‏
مارتينا لبخندي زد:‏
‏- واي اگه پاي من به كليسا باز بشه و بخوام كاملا مثل دين رفتار كنم، اول از همه الكس رهام ميكنه، بعد ‏هم اخراجم ميكنن: اوه مارتينا اين چرت و پرتها چيه؟ يه كم دروغ قاطي كن جذاب بشه...‏
‏- بله نكته اش همين جاست. اينها كاملا تابع دين بودن ، اين يعني دينشون دست و پاي خانم ها رو ‏نميبنده، برعكس تا اين حد بزرگشون ميكنه. حالا فكر كن ما بميريم چند نفر سراغ ما رو ميگيرن، حالا من ‏هيچي، تو خبرنگاري، شناخته شده اي.‏
‏- همون بار اول ميان خاكسپاري بعدش هم يه عكس ازم ميزنن روي ديوار و يك دقيقه سكوت!... بعدش هم ‏يكي ديگه مياد جاي من، البته شايد الكس يه كم واسم گريه كنه بعدش هم يه دوست دختر ديگه.‏
و هردو زدند زير خنده.‏
‏- راستي اسم اين خان رو نگفتي!‏
‏- زينب‎(zeynab)‎
‏- زي.. نَب؟‏
‏-آره هموني كه تو ميگي.‏
مارتينا چندين بار اين اسم را پيش خودش زمزمه كرد:‏
زي نب ، ‏zi,nab

‏*****‏
فلش دوربين ها قطع نمي شد، عكس پشت عكس، از تمام جهات از او عكس مي گرفتند. در زاويه‌هاي ‏مختلف. دختران و پسران از او مي‌خواستند تا با آنها عكس بگيرد. چهره زيبا و لهجه شيريني كه در فيلم ‏درآمده بود و بازي فوق العاده اش چشم كارگردان ها را به خود جلب كرده بود. همين دو ساعتي كه در سالن ‏جشنواره بود با دو نفر از كارگردان‌ها براي فيلم بعدي صحبت كرده بود. انگار كه تمام اين صحنه ها را قبلا ‏ديده بود. اما انگار ته دلش احساس مي‌كرد به تمام آنچه كه مي خواسته نرسيده است. چشمانش را به اطراف ‏سالن مي چرخاند. بازيگراني كه فكرش را هم نمي كرد از نزديك آنها را ببيند در كنارش مي نشستند يا ‏ورودش را به او تبريك مي گفتند. شيما هم از اينكه با اولين فيلم اينقدر ديده شده را دوست مي داشت. اما ‏انگار تبريك بازيگران به چشمش نمي آمد. گوشي موبايلش را از كيفش درآورد و خودش را مشغول كرد. چند ‏لحظه بعد صداي آرام و دلنشيني او را متوجه خود كرد.‏
‏-تبريك ميگم دختر جان... ‏
سرش را به سمت صدا چرخاند. بازيگر خوش نام قديمي .. از جايش به احترام بلند شد. و دستش را بوسيد. ‏دست خودش نبود، شايد يكبار هم دست مادرش را نبوسيده بود. حال غريبي داشت.‏
‏-احسنت دخترجان ، ادب انسان رو بزرگ ميكنه... ‏
‏- من از بچگي با صداي و تصوير شما بزرگ شدم..‏
بازيگر لبخندي زد:‏
‏-كم بازيگراني با اولين فيلم اينقدر درخشيدن. خيلي خوب نقش رو درآوردي خصوصا صحنه آخر فيلم كه ‏توي حرم گريه مي كردي.‏
‏-دست خودم نبود. انگار دلم يهو ريخت. ‏
‏-ميدونم عزيزم! مراقب باش دخترجان، اين راهي كه اومدي ظاهر فريبنده‌اي داره. احترامت رو كه ديدم كمي ‏دلم گرم شد. من نگران اين جوونها هستم. بازيگري براشون يك روياست. الان نميفهمي چندتا فيلم كه بازي ‏كردي ميبني اسير اين و اون ميشي، چهره‌ات يه مدت جواب ميده بعدش زيبا تر از تو مياد. اين احترام و ‏عكس‌ها مدت زمان داره بعد از يك دوره‌اي ديگه تاريخش تمام ميشه. من رو ببين جز معدود پيشكسواتايي ‏هستم كه هنوز دعوتم ميكنن. سراغ خيلي ها رو اصلا نميگيرن. بزرگ باش، برو دنبال بزرگي، دنبال عزت، تو ‏يك زني بايد به زن بودنت احترام بذارن، به انديشه‌ات، به انتخاب‌هات، نه به ظاهرت، نه به تيپت .. احترامها ‏واسه خوش خوشان دل خودشونه... زيباتر و خوش‌تيپ‌تر از تو هم هست، خودتم اينو ميدوني پس دلخوش به ‏اينها نباش كه روزي تمام ميشه. ‏
شيما فقط سكوت كرده بود. در پايان مراسم با ‏
مراسم كه تمام شد با يك ديپلم افتخار و جايزه انتخاب بهترين بازيگر منتخب مردم خارج شد. سريع به خانه ‏برگشت. جوايزش را در چمداني كه قبلا بسته بود گذاشت و راهي فرودگاه شد: ‏
‏- در ذهنش فقط يك عبارت مي چرخيد: ‏miss university
‏*****‏
صداي گريه‌اش توجه همه را به خود جلب كرد. سرش را به سختی بالا آورد و نگاهش را به دور ضریح بانوی ‏بزرگ طواف داد. ‏
‏- سلام بر شما اي بانوی شایسته.‏
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا مهدوی سلام

اثری که فرستاده اید خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. به نکاتی اشاره می کنم که احتمال می دهم در خلق آثار بعدی کاربردی باشند. احتمالا خوانده یا شنیده اید که آغاز در داستان کوتاه یکی از فرصت های طلایی است که نویسنده در اختیار دارد و فرصتی است که باید تلاش کند تا به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کند. یکی دو پاراگراف اول داستان نقش حیاتی دارند. سطرهای ابتدایی که به اصطلاح به آن ها افتتاحیه می گوییم هم حاوی اطلاعات اساسی پیرنگ هستند و هم اینکه میزان مغناطیس اثر را تعیین می کنند پس ارزش آن را دارد که نویسنده برایش انرژی، زمان و خلاقیت بیشتری خرج کند. معمولا در همان پاراگراف های ابتدایی، آدمِ مرکزی داستان، خودش را نشان می دهد و بعد مکان و مشکل یا عدم تعادلی که طرح شده؛ حالا در افتتاحیه اثر شما چه داریم؟ یک نفر زانو می زند و گریه می کند که به حضور پذیرفته شده؟ خوب این آدمی که زانو زده زن است یا مرد؟ چرا زانو زده؟ در مقابل چه چیزی یا چه کسی یا چه مقامی زانو زده است؟ چرا گریه می کند؟ چرا خودش را شایسته شرف یابی نمی داند؟ آیا در متن افتتاحیه شما، در تک گویی آدم داستانتان، در کنش او و ...نشانه هایی وجود دارد که خواننده بداند این آدم خانم است؟ آیا شما از فضاسازی استفاده کرده اید؟ آیا متن، حاوی نشانه ها و جزییات مکانی هست تا مخاطب بداند اینجا حرم حضرت زینب (س) است؟ معلوم است که هیچ نشانی از این دست در متن وجود ندارد. خواننده حالا حالاها باید بدود تا برسد به اینکه بفهمد اینجا کجاست؟ آدم داستان شما چه کسی است؟ و دردش چیست؟ اگر به عنوان مثال می نوشتید شیما جلوی ضریح زانو زد، از ارزش متن کم نمی شد که هیچ، اطلاعات ضروری وابسته به پیرنگ هم ذره ذره در اختیار خواننده قرار می گرفت. نکته دوم پل تداعی است. اثر شما در زمان حال شخصیت اصلی یا به اصطلاح با اکنون داستانی آغاز می شود اما بعد فصل می خورد تا گذشته شیما به خواننده نشان داده شود. برای فلش بک ها به پل های تداعی هم نیاز داریم. به اتفاقی یا تصویری یا حسی یا هر چیز دیگری که با گذشته آدم داستان پیوند دارد و او را به گذشته می برد. یادتان باشد که داستان فیلم سینمایی نیست. نکته بعدی که می خواهم به آن توجه کنید پرهیز از تکرار و شعارزدگی است. در تمام مدتی که شبما در حال ایفای نقش است، گفت و گوهای میان او و هنرپیشه نقش مقایل او همه به شدت تکراری و شعارزده هستند. آیا مطلب تازه ای در آن ها هست که برای خواننده تازگی داشته باشد؟ یا مطلب تکراری به شیوه ای غیرتکراری و پرکشش و داستانی بیان شده است؟ کاملا معلوم است که نویسنده می خواهد همه آن اطلاعات را در اختیار مخاطب بگذارد در واقع روی سخن با مخاطب است انگار نویسنده تمام مدت در حال سخنرانی است در حالیکه شما هر مضمونی داشته باشید به هر حال مخاطب می خواهد داستان بخواند. ما داستان های مذهبی بسیار پرکششی داریم برای اینکه در داستان بودن آن ها تردید نیست. به مطالعه، تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زهرا مهدوی » 3 روز پیش
ممنون از نقد خوبتون... كاملا واقف بودم كه اين يك متن كاملا كليشه ايه ولي فرستادم كه نقد بتونه ذهنم رو كمك كنه.. باز هم ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت