داستان، اثری است بین نوشتن مهندسی شده و آزاد نویسی




عنوان داستان : ملاقات با یک بی نام و نشان
نویسنده داستان : دنیا امیری

داشتم فلافل ام را دو لپی می خوردم که با سر و ریختی بهم ریخته و قیافه ای آویزان ، با لباس هایی که در تنش داد می زد،وارد غذاخوری شد.با آن قد بلند و موهای آشفته ی طلایی و دماغ بزرگ کج و لب و لوچه ی آویزان، طوری که انگار از جنگ برگشته، خسته و بی رمق آمد و آمد و درست بالای سر من ایستاد و به صندلی جلوی من اشاره کرد:
_آقا، ببخشید... میشه اینجا بشینم؟
_نه قربان... خواهش می کنم بفرمایید!
قربان را از روی تمسخر گفتم. صندلی را جلو و عقب کشید، و صدای جیر جیرش را بلند کرد. با این صدا توجه عده ای با قیافه ها ی طلبکارانه به ما جلب شد. روی صندلی که نشست،کل هیکلش آرام آرام پایین رفت، طوری که انگار بادش خالی می شد.دهن پر من را نگاه می کرد.معذب شدم و از دهنم پرید که:«چیزی نمی خورید؟مهمون من!تعارف نمی کنم!!» البته بدم نمی آمد حالی به این بابا لنگ دراز بدهم.انگار که منتظر همین حرف بود.گفت:«بله! ممنون میشم!..»بعد به سمت تابلوی منو برگشت و سفارش هایش را فریاد زد.با بی رحمی سفارش داد.بعد که سیاحه اش تمام شد رو به من کرد و گفت:«ببخشیدا... البته منم تعارف نکردم!!» تیتراژ که گفت زدم زیر خنده و گفتم:«نه.. نه.. خواهش می کنم.راحت باش!» لب و لوچه ام را جمع کردم و دوباره به حالت اولیه برگشتم. مادامی که داشت دور و بر را نگاه می کرد، با خودم فکر کردم که چرا چنین حرفی زدم.اصلا چه دلیلی داشت که کسی را که نمی شناسیم مهمان کنم! از کجا معلوم که این بچه زرنگ کارش این نباشد؟! تا این جمله از ذهنم گذشت، چشم هایش به من قفل شد و نگاهش عوض شد. لبخند مزحکش محو شد و چشم هایش را گرد کرد.منتظر بودم چیزی بگوید.مدام چیزی روی ذهنم رژه می رفت:«که او فهمیده راجع بش چه فکریی کرده ام.» حالا آنقدر حالت چهره اش عوض شده بود که هیچ شباهتی با چیزی که اول بود نداشت. چشم هایش برق می زدند یا اشک در چشم هایش جمع شده بود. نمی دانم.اما من را آزار می داد.ترسیدم! و جرئت حرف زدن راهم نداشتم.باید چیزی می گفت. نگفت. صدایش زدند تا سفارش اش را بردارد. نگاهش را ازمن برداشت و رفت سینی اش را گرفت. وقتی که برگشت سر میز، خیلی عادی بلافاصله شروع به خوردن کرد.به ساندویچ نصفه ام نگاه می کردم. و وقتی که دهانش پر بود، شروع به حرف زدن کرد:
_احمد سلامی به من می گفت که می توانم کمدین خوبی بشم. همم... چقدر خوشمزه س!.. هم اتاقیمه... میشناسیش؟... هان... احمد سلامی رو می شناسی؟
_نه... نمی شناسم.
_همیشه می گفت که من واقعا یه پا جوکم برا خودم! البته از همون اول نمی گفت.یه روز موقع ناهار قاشقم افتاد زیر میز. رفتم زیر تا برش دارم. وقتی که برگشتم،به من زل زد. اول بهش توجه نکردم. تا آخر غذام به من زل زد.منم وانمود می کردم که نمی بینمش.بعد از اینکه همه رفتن، غذام تموم شد و خواستم پاشم، بهم گفت که من یه نابغه ام!
بعد از اینکه این را گفت از روی ناباوری اخم کردم و منتظر شدم تا بگوید که این یکی از جُک هایش بوده.نگفت و خیلی جدی به حرف هایش ادامه داد:
_بعدش می گفت واسه تمرین هر روز به یه لیوان آب نگاه کنم و چیزی که می‌خوامو بهش بفهمونم. واقعاً... خوشمزه س... می‌گفت این کارو بکنم، قدرتم تو ارتباط با دیگران بالا میره. اونوقت می تونم به همه هر چیزی که بخوامو بفهمونم!
_واقعا! واقعاً اینو می گفت؟... تو باور کردی؟
_آره... من هر روز این کارو می‌کردم.تو ذهنم یه ماجرای بامزه تعریف می کردم،بعد می دیدم که لیوان آب میلرزه.هر روز سعی می کردم چیزای خنده دار تری تعریف کنم، تا آب بیشتر بلرزه.بعد.. بعد...
_آب می لرزید؟ یعنی... یعنی حرفتو می فهمید؟...
_آره...آره...
_اینرا که گفت نیشخندی زدم و سرم را تکان دادم.نمی خواستم ساده باشم. نیشخند من را که دید دست از خوردن برداشت و دوباره به من خیره شد.این بار طوری که انگار برای اعدام نکردنش، التماس می کرد.دهانش باز مانده بود و با تمنا نگاه می کرد.گیج شده بودم.تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که او خیلی شبیه به من است.تا قبل از اینکه او را ببینم فکر می کردم که در این دنیا فقط خود من هستم که به اندازه تمام عمرم با این نیشخند ها روبه رو می شوم.بغض گلویم را گرفت.خودم را جمع و جور کردم و طوری که انگار نظرم برگشته است، او را به ادامه دادن دعوت کردم.خوردن را از سر گرفت و گفت:
_بعد تازه این احمده، استاد مورفین رو هم بهم معرفی کرد.استاد مورفینی اصلا با من حرف نمی زد.حتی یه بارم به صورتم نگاه نکرد.وقتایی که من پیششون نبودم در گوش احمد می گفته که به نظرش من دارم پیشرفت می کنم.وقتی احمد اینو بهم گفت، انگیزم دو برابر شد.
_چرا با تو حرف نمی زد؟
_چرا... خب... نمی دونم...اون فقط با احمد حرف میزد.شاید به نظرش حرف زدن با بقیه آدما کار احمقانه ای باشه!
_اوهم... چرا بهش می گفتید استاد؟
_بقیه بهش می گفتن مورفین! ولی احمد چون باهاش زیاد حرف می زد،می گفت که اون یه انسان بزرگه و خیلی چیزا می دونه. مثلا می دونه که پدر پدربزرگش ،موقع غذا خوردن ، غذا رو الک می‌کرده تا ادویه ها شو جدا کنه. و بعد فقط ادویه ها رو می‌خورده! احمد می گفت که اون تو دنیا، به این معروفه که مطالعات زیادی راجع به اینکه، وقتی که سیراب میشیم، آبی که توی لیوان مونده رو بخوریم صرفه جویی کردیم، یا اونو توی سینک بریزیم.می گفت که بخاطر این تحقیقات جایزه های بین المللی زیادی گرفته.یادم میاد اونقدر آدم متواضعی بود که همیشه نصف بیشتر لیوان آب یا چایش رو ، روی زمین می ریخت. احمد می گفت که اگه اون استاد نیست، پس کی استاده؟!
واقعا سرگرم کننده بود.جلوی خنده ام را گرفتم.دوباره کنجکاوی ام گل کرد و پرسیدم:
_چرا مورفینی؟!
_نمی دونم!... من از بحثای علمی سر در نمیارم.می دونی من تو زندگی به یه چیزی معتقدم، اونی که هست، اونیه که باید باشه، و اونی که نیست، نباید باشه.من هستم ،چون باید باشم. تو هستی، چون باید باشی، استاد مورفینی هست،چون باید باشه. اما پسر استاد مورفینی نیست. چون اون اصلا پسر نداره ،دلیلش اینکه اصلا نباید داشته باشه.
_باشه... باشه... فهمیدم! درست میگی!
روی میز را که نگاه کردم تقریبا چیزی باقی نمانده بود.با نگاه کردن مشغول بودم که با این سوالش من را در یک سطل بزرگ آب یخ انداخت:
_تو چیکار میکنی‌ ؟
_من!؟ من!... سرکارگر یه کارگاه بسته بندی م
_دیگه؟
_دیگه!! دیگه چی؟
_هیچ هنری نداری؟ یعنی فقط همین؟!
_هنر که... زیاد بهش فکر کردم...نشد خب!قسمت ما این بود!
_یعنی چی؟! قسمت؟!! قسمت دیگه چیه؟!
از این سوال هایش اصلا خوشم نیامد.
_به هر حال هر کسی یه سرنوشتی داره.هرکسی یه زندگی داره!
صدایش را بلندتر می کرد، و تند تند حرف می زد:
_چی؟منظورت چیه؟یعنی کل عمرتو میخوای به بقیه دستور بدی؟ از اینکه به بقیه دستور بدی خوشت میاد؟ واقعا برای دستور دادن به دیگران پول میگیری؟
_نه... نه...اینطوری نیست!... ببین داداش لطفاً بس کن!..بس کن دیگه....
آرام گرفت.با این حرف ها هم کفرم را در آورد و هم من را مجبور کرد که فکر کنم چقدر بدبختم.هیجانی که موقع پرسیدن سوال از صورتش می بارید، محو شد.نگاهش به من قفل شد.چشم هایش گرد شدند و برق می زدند.ترسیدم!منتظر شدم تا چیزی بگوید. نگفت. سعی می کردم واکنشی در صورتش پیدا کنم. متوجه نشدم چطور که دونفر کت و شلواری بالا ی سر او ایستاده بودند.یکی از آن دو دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:«فکر کردی پیدات نمی‌کنیم؟» بعد هم به من نگاه کرد و سرش را به نشانه تأسف تکان داد.وقتی این را شنید، حالت چهره اش تغییر کرد.طوری که انگار برای اعدام نکردنش، به من التماس می کرد. چشم هایش قرمز شد.نفس های عمیق می کشید.در جایم خشکم زده بود.پرسیدم:«چی شده؟... اینا کین؟» این را که گفتم، بلند بلند خندید، ابرو هایش را بالا انداخت و با غرور گفت:«فرصت هم صحبتی با آدمی مثل من برای هر کسی پیش نمی یاد.باید برم...الان اجرا دارم!» نمی توانستم باور کنم. داشتم شک می کردم که خوابم یا بیدار.گیج شدم.وقتی این را می گفت، دونفری که بالای سرش ایستاده بودند، سرشان را تکان می دادند و مچ نچ می کردند. دستشان را زیر بغل او زدند و بلندش کردند و کشان کشان بیرون بردند. از پشت سر که نگاهشان کردم، متوجه دمپایی های پلاستیکی آبی اش شدم. تا به خودم آمدم، آنها را جلوی ماشین سفید بزرگی که دم در کافه پارک شده بود دیدم.وقتی داشتند سوارش می کردند، برگشت من را نگاه کرد، سوار شد و رفت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا.
با سلام دوست عزیز نوشته شما را خواندم. شما تازه پا به عرصه نویسندگی گذاشته‌اید. امیدوارم که در این وادی به آنچه که دل‌تان می‌خواهد برسید. باید دقت کنید که داستان قواعد و چارچوب خودش را دارد. هرچند ما آزادیم در داستان هرچه که دل‌مان می‌خواهد را بنویسیم، ولی باید در یک چارچوب این کار اتفاق بیافتد. شما یک ساختمان را حساب کنید. ما آزادیم هر چند اتاق که دل‌مان خواست از این ساختمان دربیاوریم ولی حتماً باید ساختمان، یک پی داشته باشد. دیوار داشته باشد.
ببینید داستان نوشتن نه کاری است صرفاً مهندسی شده و مکانیکی و نه کاری است صرفاً تراوشی و بدون حساب شده نوشتن. در واقع نوشتن اتفاقی است که بین این دو می‌افتد. این مرز بسیار مهم است و شما باید به عنوان نویسنده بتوانید این مرز را برای خودتان و نوشته‌هایتان تعیین کنید. باید خط سیر کلی داستان را مهندسی کرد و در چارچوب آن آزادانه و ول نوشت.
در داستان شما قسمت مهندسی اتفاق نیافتاده است. یعنی در واقع ما هیچ اتفاقی را در داستان شاهد نیستیم جز در پاراگراف آخر که مرد را دستگیر می‌کنند. طرحی در داستان نداریم. شما قبل از نوشتن به اندازه کافی روی طرح‌تان فکر نکرده‌اید. زود شروع به نوشتن کرده‌اید. احتمالاً طرح‌تان این بوده که یک فردی در رستوران، مقابل فردی غریبه می‌نشیند و مدام حرف می‌زند. از این باغ و از آن باغ. بعد آخر داستان را می‌بینیم که دو نفر او را دستگیر کردند و بردند! او یک روانی است! و تمام! ببینید این طرح یک طرح خامی است و داستانی نشده است. باید این را به یک طرح داستانی با ویژگی‌های داستانی تبدیل کرد. ویژگی طرح یا ایده داستانی را من بارها در نقدها نوشته‌ام. چهار ویژگی مهم《شخصیت، هدف، مانع و نتیحه》باید در یک طرح باشند تا بگوییم این یک طرح داستان است.
در داستان شما دو ویژگی هدف و نتیجه وجود ندارد. بنابراین نوشته شما را درست نیست داستان بنامیم. از شخصیت شروع کنیم: ببینید شخصیت اصلی داستان شما کدام است؟ ما اطلاعات ناقصی از دو شخصیت موجود در نوشته شما داریم. چه راوی و چه فرد روبرویی. راوی که به هیچ عنوان به شخصیت تبدیل نشده است. راوی منفعل است و اصلاً اکتیو نیست. فرد روانی شخصیت متفاوت و خاصی است اما در او هم عمیق نمی‌شویم. با او هم زیاد ارتباط برقرار نمی‌کنیم. ما خلوت‌ها و تنهایی‌های او را هم نمی‌بینیم. بهتر بود زیادتر و درست‌تر پرداخت می‌شد.
در مورد تعلیق‌دار بودنِ داستان باید بگویم نوشته شما تعلیق ندارد. در واقع عامل جذابیت در داستان‌تان دیده نمی‌شود. اتفاق و حادثه‌ای را در داستان شاهد نیستیم. صرف دیالوگِ رادیویی در داستان مخاطب را قانع نخواهد کرد. علاوه‌بر آن هیچ یک از دو شخصیت هدفی ندارند. چه هدفی دنبال می‌کنند؟ فرد روانی چه هدفی از آن همه حرف زدن دارد؟ صرفاً فقط حرف می‌زند. راوی چه هدفی در آن رستوران دارد؟ همین‌که غذا بخورد؟ هیچ‌کدام از این‌ها قابل قبول نیست.
پیشنهاد می‌کنم کتاب《گذر از مه》نوشته《محمدحسن شهسواری》را حتماً مطالعه کنید.
منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت