خواننده در پایان منتظر واکنش است




عنوان داستان : مهره سوخته
نویسنده داستان : نیره مقدمی

انگشت یخ‌کرده را روی کلمه‌ها حرکت دادم و نوشتم.
_تو هم مراقب خودت باش ...
و تمام شد. مکالمه‌ی ما برای همیشه به پایان رسید. یعنی همه چیز درعرض چند ثانیه پوچ شد. به همین سادگی خط کشید روی تمام دوست‌داشتن‌هایمان. تمام مدعیان عشق را رو سفید کرد آن هم تنها با چند کلمه.
گلویم مثل خاکِ کویر خشک شد و لب‌هایم ترک خورد. چشمم ماند روی کلمه‌های سخت و سنگی. باورم نمی شد اما باید می‌شد.
دوست داشتم بگویم، پس چه شد آن همه ادعای عشق و عاشقی؟ چه شد آن همه التماس و خواهش؟ اما نگفتم. اصلا فایده‌اش چه بود؟ جز اینکه بیشتر خود را سنگ روی یخ کنم ثمری داشت؟ نه نگفتم، هیچ چیز نگفتم.
قطره‌ی چکیده‌ی روی صفحه را با لباس پاک کردم. صفحه گوشی را بالا کشیدم و به ابتدای پیام‌ها رسیدم. پوزخند زدم.
_من خیلی دوستت دارم، چرا باور نمیکنی؟
چرا باور نمی‌کردم؟ چون دوست داشتن که به حرف زدن نبود به عمل کردن بود. ادعای دوست داشتن را که همه می‌توانند داشته باشند. دوست داشتن جَنَم می‌خواهد. جُربزه می‌خواهد. از همه مهمتر دل می‌خواهد.
_قسم می خورم تاحالا هیچ کس‌رو این‌قدر دوست نداشتم. از لحظه‌ای که دیدمت دلم لرزید، عاشقت شدم. تو فقط یه جواب به من بده بعد ببین برات چیکار میکنم. دنیارو برات زیرورو می‌کنم.
چرا جواب نمیدادم؟ چون می‌ترسیدم. از اشتباه دوباره می‌ترسیدم. از شکست دوباره هراس داشتم. این همه سختی را به جان نخریده بودم که برگردم جای اولم.
با پشت دست کشیدم روی پلک‌ها و صفحه را حرکت دادم. نمی‌خواستم با خواندن آن همه جملات عاشقانه و زیبا روحم را آزار دهم. نمی خواستم لحظه‌ی اعتماد دومرتبه‌ام را به یاد آورم. نمی‌خواستم روزهای شیرین را مرور کنم. صفحه از حرکت ایستاد. خواندم.
_برام مهم نیست تو گذشتت چه اتفاقی افتاده. اونا مربوط به گذشتت هستن من الانت رو می‌خوام. من دوستت دارم حاضرم به‌خاطرت هرکاری کنم. بهم اعتماد کن، باورم داشته باش. تو الویتِ اولمی. من فقط می‌خوام با تو باشم. می‌خوام با تو به همه چیز برسم. می‌خوام با تو به اوج مرد بودن برسم. لطفا کنارم باش ...
دو دل بودم، ولی چرا؟ چون به تجربه دیده بودم چطور الویت‌ها تغییر می‌کنند. تاثیر دیگران را روی آدم‌ها دیده بودم.
انگشت را لغزاندم روی صفحه. کلمه‌ها و جمله‌ها از برابر چشمم گذشتند. شیرین بودند و دلچسب. لبخند بی‌اراده داشت جان می‌گرفت که دست از حرکت کشیدم. نمی‌دانم چند وقت گذشته بود. پرسیده بودم، چرا نیستی؟ گفته بود، نیاز به کمی وقت دارم. باید بهم حق بدی. درکم کن. فکرم خیلی درگیره. خانواده تحت فشارم گذاشته. حتی چند نفر رو بهم معرفی کردن. اجازه بده یکم از هم دور باشیم تا تمرکز کنم. می دونی که دوستت دارم ...
می دانستم؟ دوستم داشت اما معنی دوست داشتن از نظر آدم‌ها متفاوت است.
_خانوادم قبول نمیکنن. همه مخالفن. نمی‌دونم باید چه غلطی بکنم. لطفا درکم کن
گوشه‌ی لبم پرید و پوزخندی جا خوش کرد. چه چیز را باید درک می‌کردم؟ اینکه از نظر آن خانواده لایق پسرشان نبودم؟ چرا؟ چون من یک زن مطلقه بودم؟ چون جانم را برداشته و از آن زندگی خفت‌بار فرار کرده بودم؟ چون به خودم حق زندگی کردن داده بودم؟ نه نداشتم، انگار حق زندگی کردن نداشتم. اصلا زن را چه به زندگی کردن؟ زن ساخته شده برای سازش. سازش با چه؟ با هرچه. هر بلایی که سرش آمد حق ندارد به خودش فکر کند. اصلا چه معنی دارد زن به فکر خودش باشد. زن بمیرد بهتر است تا مطارکه کند. درک کردم. حق دادم به خانواده‌ای که بخواهد کسی را مورد قضاوت قرار دهد و هرزه بخواند تنها به‌خاطر طلاق. به پدر و مادری که من را لایق پسر عزیزشان ندانند تنها به این دلیل که پسر است و جنس برتر، حق دادم.
چشم روی جملات گرداندم.
_نمی‌تونم خانوادم‌رو دور بندازم که
راست می‌گفت خانواده را که نمی‌شد دور انداخت، اما من را می‌شد. همان‌طور که قبلا دور انداخته بودند تنها به این دلیل که پدر و مادر را نمی‌شود عوض کرد اما زن را می‌شود.
به انتهای پیام‌ها رسیدم. درست همان‌جایی که درعرض چند ثانیه و تنها با چند کلمه دور انداخته شده بودم.
_سلام. پدر و مادرم رضایت نمیدن. مادرم گفته حلالم نمیکه اگه بهت فکر کنم. قسمم داده. می‌خواستم بگم دیگه بهم پیام ندی. مراقب خودت باش.
قطره‌ی اشک چکید روی کلمه‌هایم.
_تو هم مراقب خودت باش ...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نیره مقدمی عزیز، سلام. یک سال است که داستان می‌نویسید و از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم نقد و یادداشت‌ها در بهتر شدن داستان‌های‌تان موثر باشند و در راهی که پیش رو دارید موفق باشد.
پیش از هر چیز بگویم که موضوع «مهره سوخته» را بسیار دوست داشتم اما اشکالاتی در متن است که باعث شده داستان از موقعیتی که شایستگی‌اش را داشته پایین بیاید. امیدوارم در بازنویسی با دقت و صبوری اشکالات را برطرف کنید.
داستان از جای خوبی شروع می‌شود: «تو هم مراقب خودت باش.» پایان ارتباطی که بعدتر مشخص می‌شود رابطه‌ای عاشقانه بوده. دختر جوان با مرور پیام‌ها به خواننده اطلاعات می‌دهد. این ترفند بسیار خوبی است و تازه‌تر از فلش‌بک زدن به گذشته و مرور خاطرات است. راوی پیام‌های پسر را می‌خواند و میان پیام‌ها با خودش واگویه می‌کند. این هم حرکت هوشمندانه‌ای بوده. شما با همین داستان به منِ منتقد نشان دادید که استعداد خوبی در نوشتن دارید. همه‌ی مواردی که به آن‌ها اشاره کردم دست به دست هم داده‌اند تا داستان «مهره سوخته» داستان خوبی باشد اما نیست. علتش را می‌گویم. این داستان می‌طلبد که سرد روایت شود. جملات اغراق آمیز و سانتی مانتالی چون: لب‌هایم ترک خورد، تمام مدعیان عشق را روسفید کرد و نظیر این‌ها جایشان در این داستان نیست. دختر شوکه شده. روایت سرد و بدور از جملاتی که مستقیم احساس خواننده را نشانه بروند، راه بهتری است. گاهی سکوت یا گفتن یک تک‌جمله بیشتر از این واگویه‌ها جواب می‌دهد. امتحان کنید و تأثیرش را ببینید.
خواننده امروز را دست کم نگیرید. به او اجازه‌ی کشف بدهید. او را باهوش فرض کنید. کم بگویید و مطمئن باشید اگر اطلاعاتتان کافی باشد او به چیزی که در ذهن شما بوده، می‌رسد. پیام‌هایی که از پسر وارد متن شده، پیام های خوبی هستند و اطلاعات کافی به خواننده می‌دهند اما جواب‌ها یا واگویه‌های دختر که میان پیام‌ها می‌آیند دم دستی هستند و همان‌طور که پیشتر گفتم احساساتی. نگوید: «چرا جواب نمی‌دادم؟ چون می‌ترسیدم. از اشتباه دوباره می‌ترسیدم. از شکست دوباره هراس داشتم.» همه‌ی این جملات را در یک جمله خلاصه کنید: «از اشتباه دوباره می‌ترسیدم.» همین یک جمله کافی است تا خواننده هر آن‌چه را درون راوی است احساس کند. جمله‌ای موجز و کوتاه و به شدت تأثیر گذار. در واگویه های بعدی هم همین کار را انجام دهید. جواب‌ها کوتاه باشند، موجز باشند، سرد باشند. همین سردی به تن خواننده می‌نشیند و راوی و حسش را به خوبی درک می‌کند.
پایان داستان در همان آغاز گفته شده. رابطه‌ای تمام شده. دختر دارد با مرور پیام‌ها خواننده را در جریان اتفاقات قرار می‌دهد. وقتی پیام‌ها مرور شد باید اتفاق جدیدی بیفتد. دختر باید با مرور آن‌چه بر او گذشته واکنشی از خودش نشان دهد. واکنشی که مناسب با شخصیتش باشد، با موقعیتی که دارد. زن جوان مطلقه‌ای که می‌ترسیده و حالا فهمیده حق با او بوده. من نمی‌گویم چه واکنشی چون اجازه ندارم. این زن مخلوق شماست. شما بهتر از هر کس دیگری می‌دانید در چنین موقعیتی چه واکنشی نشان می‌دهد.
در مورد اسم داستان هم تجدید نظر کنید. این راوی احتیاج به دلسوزی و ترحم ندارد. «مهره سوخته» اسم مناسبی برای این داستان نیست.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت